بسمه تعالی
سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!
آقا قبل از هر چیزی پوزش میخوام از اینکه دیر آپدیت کردم ! چون حال نداشتم !
امروز رفتیم کلاس برای تدریسی که توی پست قبلی توضیح دادم جریانش رو .
خلاصه رفتیم و نشستیم توی کلاس و استاد کلاس هم اومد .
من طبق لیست تعیین شده روز امتحان ٬ نفر سوم امروز بودم که تدریس کنم چون هر کی یه نیم ساعت وقت داره تدریس کنه و یه جلسه میشه برای تدریس سه نفر و من امروز نفر سوم بودم .
از این موضوع نفر سومی ناراضی نبودم چون میدونستم نفر اول دیگه پوستش کنده میشه !
چون هم شاگردا و هم استاد کلاس منتظر اولین نفر هستند و بیشترین حملات به نفر اول میشه !
گفتم خوب بذار نفر اول و دوم تدریس کنند ببینیم چی میشه بعد ما میاییم ! خوبه !
ولی استاد کلاس تا من رو دید گفت آقا شما بفرمایید !
من گفتم نوبت آقای فلانی و فلانی قبل از منه .
بعد استاد کلاس گفت نه شما چون عجله دارید و میخوایید تشریف ببرید ! بیایید تدریس کنید و برید !
من هم چون نمیخواستم که نفر اول باشم ٬ گفتم نه ! راحتم ! امروز رو میمونم تدریس ها رو ببینم !
و بعدش به دوستم که قرار بود به عنوان نفر اول تدریس کنه اشاره کردم که شما بفرمایید !
حالا اون هم گیر داده بود و هی اصرار که نه ! خواهش میکنم شما بفرمایید ! من تعارف نمیکنم !
هر چی میگفتم بابا نمیخواد ! شما بفرمایید ! گیر سه پیچ داده بود که نه تعارف نمیکنم ! بفرمایید !
خلاصه با یه مکافاتی بلندش کردیم و کشون کشون گذاشتیمش پای تخته !
بعد استاد کلاس میخواست از جاش بلند شه که این بشینه و مثلا جریان تدریس ٬ واقعی باشه که یهو این بابا گفت : نه استاد ! تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف !!!
من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم !
بابا یعنی چی ؟
خوب مثلا تدریسه دیگه !
یکی صندلیش رو ببره یکی میز و یکی هم تخته ! این دیگه چه فیلمیه ؟
بهر حال این رفیقمون بر جای بزرگان تکیه نزد و صندلی خودش رو برد گذاشت پای تخته که تا آخر تدریسش هم روش نشست !
خلاصه تدریس شروع شد و من منتظر بودم بر و بچ شروع کنند به سوال و جواب و خلاصه فعالیت و اینها .
ولی اگه شما چیزی دیدید من هم دیدم !
من خودم هم که قسم خورده بودم توی این کلاس وامونده حرف نزنم .
کلاس دیگه ساکت ساکت بود .
باور کنید اگه این جریان روزه سکوت نبود ٬ پوستش رو پای تخته میکندم !
آخه بابا مثلا این میخواد مربی بشه ! نباید یک کم گیر بهش داد ؟! شاید فردا یه شاگرد چموش به پستش خورد . نباید یک کم بلد باشه باهاش کل کل کنه ؟!
بهر حال هیچکس چیزی نمی گفت و کلاس با یک سکوت قبرستونی ٬ در جریان بود .
خلاصه جریان تدریس نفر اول تموم شد و استاد کلاس شروع کرد به برشمردن نکات مثبت و منفی تدریس و ایشون هم داشت کم و بیش از خودش دفاع میکرد .
بهرحال کل جریان نفر اول تموم شد و حالا نوبت نفر دوم بود .
ولی این یکی مثل اینکه از من زرنگ تر بود ! چون نیومده بود !
البته دیگه نفر اول گذشته بود و بلا دفع شده بود ! مخصوصا با این شاگردهای چُمپت که نفس هیچکدومشون در نمیومد !
خلاصه من هی این ور اون ور نگاه کردم ولی دیدم نه خبری نیست .
دیدم دیگه چاره ای نیست ! بلندشدم و رفتم پیش استاد کلاس و گفتم میتونم از میز شما استفاده کنم ؟
یعنی من میخوام بشینم اینجا !!!
بعد ایشون هم گفت بله بفرمایید و بلند شد رفت نشست روی یه صندلی دیگه .
من هم کیفم رو برداشتم و رفتم و گذاشتم روی میز استاد و نشستم روی صندلی .
از قبل یه چیزهایی رو آماده کرده بودم . یعنی چند تا موضوع رو آماده کرده بودم برای تدریس .
ولی خودم میدونستم که کدوم رو میخوام تدریس کنم و بقیه رو برای ضرورت یه نگاهی انداخته بودم .
میخواستم با عنوان کردن چند تا سوال در ابتدای کار ٬ هم توجه همه رو جلب کنم و هم اونها رو به سمت موضوع مورد نظر خودم هل بدم (چون اینها سوق دادنی نیستند ! هل دادنی اند !!!)
راستی یه چیز هم بگم ! من بخاطر درگیری های روزهایی که کلاس میرفتم با استاد کلاس (چون الان دیگه ممنوع الکلاس شدم !) انتظار این رو داشتم که از اول کار تا آخرش با سوالات عجیب و غریب و درگیری با استاد کلاس و بچه ها روبرو بشم که انتقام اون جریان گرفته بشه !
بخاطر همین هم با خودم گفتم باید یه موضوعی انتخاب کنم که عمرا هیچکس هیچی راجع بهش ندونه و اصلا از اول تا آخر نتونند هیچ حرفی بزنند !!! یعنی یک کلمه هم از اون موضوع حالیشون نباشه !
کمی فکر کردم و موضوع مورد نظرم رو پیدا کردم :
موضوع مورد نظر ٬ آشنایی با لهجه اشتوکووسکی از نوع یوگ زبان پایه اسلاو بود !!! ههههههههههه
آقا وقتی موضوع تدریس رو گفتم ٬ فک همه افتاد پایین !!!
تدریس رو اینجوری شروع کردم ٬ گفتم من چند تا موضوع آماده کردم و برای اینکه یکی رو انتخاب کنم ٬ چند تا سوال میپرسم و بسته به جواب شما ٬ یکی رو انتخاب میکنم .
سوالات رو اینجوری شروع کردم :
خوب کیا اهل سیاست هستند ؟ یعنی مطالعه سیاسی ها ! نه همینجوری الکی !
اول یکی دو نفر دست بلند کردند ولی بعد دستشون رو انداختند !
گفتم خوب تبریک میگم ! ظاهرا همه عوام هستند !!!
بعد گفتم خوب کیا اهل ورزش حرفه ای هستند و خلاصه چند تا سوال کردم تا موضوع رسید به این سوال که کیا اهل مسافرت خارجی هستند ؟
چند نفر دست بلند کردند .
بعد گفتم یعنی کیا پایه هستند که اگر موقعیتش پیش اومد برن سفر خارج از ایران ؟
چند نفر دیگه دست بلند کردند .
بعد گفتم یعنی کیا جراتش رو دارند ؟ کیا جراتش رو دارند که تنهایی از ایران خارج بشند ؟
دیدم دیگه تقریبا همه دست بلند کردند !
همونطور که پیش بینی میکردم !
یکی گفت مگه خارج رفتن هم جرات میخواد ؟
گفتم بله ! بله عزیزم ! جرات میخواد ! همینجوری نیست .
بعد گفتم من الان یه بلیط آفریقای جنوبی به شما بدم میری ؟
گفت آفریقا که نه !
گفتم خوب پس یه جراتی هم میخواد ! ها ؟!
خلاصه با این حرفها دیگه معلوم شد که همه به خارج رفتن علاقه دارند .
من هم از یه جملاتی استفاده کردم که همه دست بلند کنند و به این موضوع حساسیت نشون بدن تا من موضوع زبان رو شروع کنم .
بیچاره ها نمیدونستن من میخوام چی بگم و اونها دارند قدم به قدم به سمت چه چاهی میرن ؟!! ههههه
خلاصه آقا کار به اینجا که رسید رفتیم توی موضوع لوازم سفر خارجی که یکیش زبانه و خلاصه از این حرفها ! و یواش یواش موضوع زبان رو شروع کردم و از اهمیت این زبان گفتم که بهرحال وسعت زیادی داره و آدم با دونستن این زبان میتونه خیلی جاها بره و اینا .
آقا من یه چیزی که هست ٬ همیشه سر کلاس و موقع تدریس (بعضی وقتها کامپیوتر درس میدم) چه خصوصی و چه عمومی ٬ خیلی راحتم یعنی انگار دارم با دوستام گپ میزنم (ما شا الله ! فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ! فووووووووووت ! ههههه) خیلی خونسرد و ریلکس !
بچه ها هم دیگه خفن فعال شده بودند سر کلاس !
خودم هم تعجب میکردم که ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا یعنی اینها همونایی اند که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش ؟!!
خلاصه آقا بدک نشد !
یه چیزی هم احساس میکردم بر و بچ خیلی حال رکدند این بود که من خیلی راحت بودم ! نه قرمز شدم نه سفید نه رنگوارنگ ! خلاصه من راحت بودم و بچه ها هم همینطور .
وسط کار برای اینکه توجهشون رو خفن فرمی جلب کنم ٬ چند تا جمله به زبان اسلاو روی تخته نوشتم و خواستم که حواسشون باشه ببینند میتونند از لابلای حرفهای من بفهمند معنیش چیه ؟
حالا چون اکثر کلاس دختر هستند ٬ من هم یه جمله راجع به خانوم ها نوشتم و گفتم این جمله مورد علاقه استاد ما ٬ خانوم آلیسپاهیچ بود که همیشه میگفت . حالا من هم برای شما مینویسم .
براشون نوشتم :
zene su cvijece , covijek su covijek
بعد خلاصه هی تحریکشون کردم که این جمله خیلی مهمه و جمله اول رو خانوم آلیسپاهیچ میگفت و جمله دوم رو ما !!! یعنی جمله اول خوبه و جمله دوم بده !
دیگه همه داشتند خفه میشدند ببیننند این چیه من نوشتم ! ههههه
خلاصه آقا تدریس خوبی بود .
آخرش یه خانومی گفت آقا این رو ترجمه نمیکنید ؟
گفتم خوب اولی یعنی زنها گل هستند !
ولی دیگه دومی رو ترجمه نکردم ! و همه رو توی کفش گذاشتم ! (توی کفشش نه ها !!! توی کف اش !)
دومی رو اینجا میگم . دومی یعنی انسانها انسان هستند !!!
این یعنی زنها رو از دایره انسان بودن خارج کردیم و گفتیم اونها گل هستند !!! ههههه
راستی آخر کلاس ٬ آدرس این وبلاگ رو روی تخته نوشتم و گفتم "بهتون اصرار نمیکنم که این رو ببینید" !
این نکته رو بگم که قبل از دعوا ٬ آدرس وبلاگ رو هم به استاد کلاس دادم و هم به رییس آموزشگاه .
ولی در کمال ناباوری ٬ این آدرس هرگز به دست بچه ها نرسید !!!
و دچار سانسوریسم حاد شد !
حالا دیگه صفتی رو برای این کار نمیگم ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !
خلاصه جریان تدریس ما هم تموم شد و من رفتم نشستم سر جای خودم .
استاد کلاس هم برای اینکه خودش رو از اتهام حمله علمی به من تبرئه کنه ٬ نفر اول رو که تدریس کرده بود رو صدا کرد تا ایراد های من رو بگیره !
مثلا خودش نگه که من بگم بیخود به من گیر داد !
عجب استراتژی فوق العاده ای !
جدا از این اخلاق ورزشکاری استاد کلاس ٬ آدم یه جوریش میشه !
خلاصه این بنده خدا هم اومد و شروع کرد به حرف زدن که خیلی خوب بود و خیلی ریلکس بود و خیلی فلان و از این حرفها .
بعد گفت ولی اشکالش این بود که فلان موضوع رو رعایت نکرد یا در مورد فلان موردی که باید در نظر میگرفت ٬ چیزی نگفت و غیره .
من دستم رو بلند کردم که بگم داری اشتباه میکنی و مثلا در مورد فلان اشکالی که از من گرفتید ٬ فلان جمله ای که گفتم در مورد همین موضوع بود و من برای عمل کردن به فلان اصل ٬ این جمله رو گفتم .
ولی باز هم باید یه چیزی بگم که باورتون نشه !
استاد کلاس که دیگه واقعا نمایش استادی خودش رو کامل کرده ٬ نذاشت من از خودم دفاع کنم !!!
گفت ادامه ندید ! نمیخواد !!!
خدایی آدم رو یاد صفحات تاریک تاریخ بشر میندازه !
اون صفحه هایی که از خودکامگی و دیکتاتوری و انسان ستیزی و خود برتر بینی مطلق حرف زدن !
واقعا نمیدونم این کار با چه منطقی انجام شد ؟!
من هم چیزی نگفتم و فقط یه لبخند یه وری تحویل دادم و بیخیال موضوع شدم !
به قول شاعر گفت :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشتست و بدان میخندم
جالب اینجاست که نفر سوم هم که تدریس کرد ٬ بعد از تدریس که اشکالاتش مطرح شد ٬ اون هم از خودش کلی دفاع کرد !
خداییش خیلی نامردی بود در حق من !
ای خدا ایشاالله ریشه ظلم رو در بیاره ! الهی آمین !!!
ولی خدا هم کاری به ما نداره ها !
میگه بابا شما خودتون ظلم پرورید ! من چجوری ریشه ظلم رو دربیارم ؟!
خودتون دهن همدیگه رو صاف میکنید و تا وقتی خودتون متضرر نشید ٬ اگه یه میلیارد نفر هم تیکه تیکه بشن ٬ صداتون در نمیآد .
ولی اگه جون خودتون که نه ! اگه دوزار از پولتون توی خطر باشه ٬ حاضرید خودتون همون یه میلیارد نفر رو یکی یکی سر ببرید که از پولتون کم نشه !
آدم یاد قیامت میافته !
این دنیا هم خودش قیامتیه ها !
میگن موقعی که توی اون دنیا میخوان از آدم کباب کوبیده و استیک درست کنند ٬ هی التماس میکنه که خلاصه فلانی و فلانی و فلانی که از من بدترند بسوزونید ولی من رو نجات بدید ! بعد که میبینه نا بابا مثل اینکه اینها کم بودن ٬ هی آمار قربانیای خودش رو افزایش میده ! کار به جایی میرسه که به خدا میگه : خدایا همه بنده هات رو بسوزون ٬ فقط من یکی رو بیخیال شو !!!
ولی یکی میزنه پس کله آدم ٬ بهش میگه : نه داداش ! امروز باید اون دفتر خاطراتت رو بیاری ببینیم چیکار کردی ! هیچکی رو توی گور کس دیگه نمیخوابونن ! دفترتو بیار !
این وبلاگ برای حساب و کتاب قیامت هم خوبه ها !
خدایا از همینجا ندای مظلومیت ما رو بشنو !
خدایا تو شاهد باش ! من بیچاره رو نامردکش کردند !
البته خدایا شاهد هم باش که میتونستم همونجا دعوا راه بندازم و استاد کلاس رو سکته بدم ها !
ولی بخاطر تو که گفتی حرمت آدم ها رو نگه دارید هیچ کاری نکردم !
خدایا تو خودت میدونی اگه استاد کلاس رو همونجا خفه هم میکردم ٬ کسی صداش در نمیومد که !
بخاری ؟! مخاری ؟! رگی ؟! غیرتی ؟! هیچی ندارن این شاگردهای بی تربیت !!!
روز اول که با استاد کلاس دعوام شد ٬ به یکی از بچه ها که سر کلاس مثل بره ساکت نشسته بود ! گفتم اگه تو جای من بودی چیکار میکردی ؟
گفت : به استاد میگفتم ٬ استاد ! ور ور نکن !!!
گفتم عجب بابا !
پس خوب شد تو جای من نبودی !
خلاصه آقا شما که نبودید از من حمایت کنید !
من بیچاره رو غریبکش کردند !
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدای هر چی آدم مظلومه ! کجایی ؟!
خدایا من اینجام !
همینجا توی قلب ایران ! بیچاره امام زمان که میگن ایران مملکت امام زمانه !!!
باور کنین فکر میکنم امام زمان "گینه بی صاحب" (گینه بیسائو سابق !) رو ترجیح میده !
اینجوری میخواییم مربی تربیت کنیم و بعدش هم صادر کنیم به سراسر جهان و بعدش هم بگیم : نگفتیم ما ام القرای اسلامیم !!! نه شما بی دین های بی تربیت !
آه ! ای خدا کجایی ؟!
آقا بگذریم !
دیگه بیشتر از این اشکتونو در نمیآرم .
بهرحال کلاس تموم شد و ما هم رفتیم پی کارمون !
درحالیکه تمام وجودم از نفرت و اشمئزاز پر شده بود !
استاد محترم کلاس ٬ قلبی که برای مهربونیها کنار گذاشته بودم رو پر از کینه و نفرت و خون کرد !
حالا من رو میخواد با این قلب مریض بفرسته سر کلاس ؟!
نه ! من هرگز با این دید با شاگردم مواجه نمیشم !
من شاگردمو دوست دارم .
اون بیچاره برای اینکه خودش رو بالا بکشه به من پناه آورده .
و از من میخواد که اون علمی رو که خدا به من داده ٬ من هم به اون منتقل کنم .
هرگز برای سرزنش پیش من نیومده !
ای خدا ما چقدر بدبختیم ؟! چقدر ؟! چقدر ؟!
آقا راستی این رو بگم ٬ من معلم نیستم ها !
اصلا از طبقه معلم خوشم نمیآد ! متاسفانه .
بخاطر همین چیزهاست دیگه !
همیشه دق دلیشون رو سر شاگردها خالی میکنند !
در طول تحصیلم هیچ وقت مربی یا استاد خوبی نداشتم !
چون همشون توی همین سیستم وامونده تربیت شده بودند .
این استاد کلاسی که ما الحمدلله توفیق حضورمون سلب شد ٬ مثلا دیگه استاد استاد هاست ! زکی !!!
این دیگه تهشه ! وای به حال اولش !
آها راستی اونی که گفتم معلم نیستم رو ادامه بدم :
من فقط گاهی برای برو بچ (که تقریبا همه آشنا و دوست هستند) ٬ کلاس خصوصی کامپیوتر میذارم .
گاهی هم میان دنبالم برای کلاس عمومی و دوره های کامپیوتر ادارات و سازمانها که مثلا فلانه و بیساره !
حالا نمیدونم یه چیزی بلدم که میان دنبالم ٬ یا چون (اگه قبول کنم) خیلی به پولش گیر نمیدم میان !
آخه چند وقت پیش یه کلاسی بود برای خواهران بسیجی ! (یا ابوالفضل !)
اومده بودند که تو بیا این رو تدریس کن !
میخواستند ICDL یاد بگیرند .
اینقدر اون مسئولش قیمت رو چلوند که من یه بار که داشتم با یکی از بر و بچ صحبت میکردم ٬ اصلا روم نشد که بهش بگم قرار شده این کلاس رو چقدر برم !!!
گفتم نه ! الان کلاس ندارم !
من هم که اصلا به این چیزهاش کاری ندارم .
یعنی اصلا در شأن خودم نمیبینم که به این چیزهاش گیر بدم ! (ای ول بابا شأن !)
تازه خواهرم هم گیر داده بود که من هم میام . پول دوره من رو هم تو باید بدی !!!
گفتم ای ول آبجی ! بابا من از تو پول نمیگیرم ! ولمون کن !
خلاصه حالا اگه من رو گیر بیاره باید یه کلاس خصوصی یه نفره براش بذارم !
(پول مول هم که خبری نیست . خدا کنه بچه کوچوله رو نده من سر درس بقل بگیرم !!!)
چون الحمدلله اون کلاس که مایه آبروریزی بود منتفی شد !
خلاصه اینجوریاست عزیز .
آها ! راستی تا این وبلاگ هک نشده ٬ یه یادی هم بکنیم از یگانه استاد فرزانه دوران !
(آخه ایشون اگه اراده کنه ٬ دست به هکش هم بد نیست !)
آره میگفتم !
از بهترین استاد عالم ! و اون کسی نیست جز :
آقا محمد گل گلاب !
آقا محمد آلبالو !
آقا محمد شفتالو !
آقا محمد چیپس و پنیر سفارشی !
(آقا چشم آقا محمد رو دور ببینم این قضیه چیپس و پنیر سفارشی رو هم میگم براتون ! ولی چیکار کنم که چشمش همیشه ناظره ! ههههه ! مخلصیم آقا محمد !)
اگه فردا اومدید دیدید اینجا من اعلامیه شدم ! بدونید کار خود خوشگلشه !!!
خوب بسه دیگه .
من دیگه باید برم به کارهای دیگه برسم .
چون حرفهام هم تموم شد .
راستی فکر نمیکنم همه بر و بچی که میان اینجا ٬ تا آخر این مطلب رو بخونند ها !
آخه خیلی طولانیه لامصب !
ولی خدایی هرکی تا آخرش رو خوند ٬ برام بنویسه تا خوشحال شم .
فعلا بای 