بسمه تعالی
سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!
آقا امروز امتحان داشتیم .
منبع آزمون هم متن کتاب خود استاد کلاس بود و هم مطالبی که در کلاس مطرح میشه ! (جل الخالق !)
در واقع منبع امتحان استاد کلاس بود !
و این یعنی فاجعه برای رهبر جبهه اپوزیسیون !
چرا ؟!!
چون باید چیزهایی رو حفظ میکرد و امتحان میداد که اعتقادی به اونها نداشت و نمیتونست نظرات خودش رو هم لااقل بنویسه چون با امتحان ندادن یکی بود !
مثل این میمونه که دکتر سروش رو مجبور کنی مبانی فکری استاد مصباح یزدی رو امتحان بده !
البته بعد از فراق علمی و فکری اونها !
چون این دو مرد نام آور هم در اوایل کار ٬ در یک جبهه مشترک بودند . ولی ...
ما هم اوایل مشکلی نداشتیم و به همدیگه لبخند میزدیم !
چون من شنونده بودم و استاد کلاس گوینده .
چون نقدی نبود و نقادی ٬ چون بحثی نبود و مباحثی .
چون احساسم این بود که برای کسب علم و فضیلت دور هم جمع شدیم .
مشکل از زمانی آغاز شد که من تبدیل به رهبر جبهه اپوزیسیون شدم و استاد کلاس هم سردمدار شاگردان عوامی بود که ترجیح میدادند کماکان لبخند بزنند !
خیلی ها ترجیح میدن به جای استفاده از سلولهای خاکستری مغزشون از سلولهای قرمز رنگ ماهیچه لبشون استفاده کنند و نشون بدن که به هیچ چیز فکر نمیکنند جز فکر نکردن !
من با خیلی از بر و بچ کلاس رفیق هستم و طبعا با بقیه هم در این مدت آشنا شدم ولی این موضوع باعث نمیشه تا نوک تیز قلمم رو به طرف اونها نشانه نگیرم .
این حرفهایی که میزنم شامل خیلی از بر و بچ همین کلاس میشه .
عوام بودن توی این کلاس نهادینه شده .
و این همون درد بی درمانیست که سعی میکنم خودم و اطرافیانم رو از ابتلای به اون برهانم .
اگر چه در بسیاری موارد کاری از دستم بر نمیآد و لبخندی که جای فکر رو گرفته ٬ تکون نمیخوره !
اینها رو میگم و مؤدبانه (البته نه چندان !) همه رو به سخره میگیرم تا شاید بتونم اون جرقه موعود رو در ذهن رفقا بزنم و فکرشون رو کمی به جلو هل بدم .
آه ! بگذریم .
امروز که داشتم متن کتاب رو میخوندم کلی خندیدم !
خدایی خیلی باحال بود !
خیلی از جملاتش رو برای بازگو کردن در جمع های دوستانه (که همه دارن شعر میگن !) به خاطر سپردم .
یکیش رو براتون میگم . متن زیر رو عینا از روی کتاب تایپ میکنم تا نامردی نشه !
آقا یه جاش برای توضیح "روش تدریس کارگاهی" نوشته :
-------------------------------------------------------------
روش تدریس کارگاهی
این روش مشتمل بر سه مرحله متمایز است :
۱- مرحله ارائه درس کوتاه (مینی لسن)
در این مرحله مبانی نظری مورد بحث توسط مدرس کارگاه تبیین و تحلیل می شود . حداکثر زمان این مرحله ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
۲- مرحله کار و فعالیت
در این مرحله شرکت کنندگان به گروه های کوچک (۲ الی ۳ نفره) تقسیم و بر روی موضوعات تعیین شده فعالیت می نمایند . حداکثر زمان این مرحله ۶/۴ از کل زمان کارگاه است .
۳- مرحله مشارکت
در این مرحله شرکت کنندگان مجددا دور هم جمع می شوند و به بحث و بررسی و جمع بندی موضوعات تعیین شده می پردازند . حداکثر زمان در نظر گرفته شده برای این مرحله نیز ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
* درآمدی بر روش ها و فنون تدریس - شرکت تعاونی علم گستر کریمه - چاپ اول ۸۴ - صفحه ۶۲ *
-------------------------------------------------------------
خوب !
کسانیکه تا الان متوجه نکته جالبش نشدن ٬ به وجود سلولهای خاکستریشون شک کنند !
بابا اینجا در هر سه مرحله نوشته "حداکثر" مثلا فلان قدر از کل زمان کارگاه .
معنیش اینه که این زمان قابل کاهش هست ولی قابل افزایش نیست .
پس مثلا میشه به مرحله اول ۶/۱ ٬ به مرحله دوم ۶/۳ و به مرحله سوم ۶/۱ از کل زمان کارگاه رو اختصاص داد .
خوب این که جمعش میشه ۶/۵ ! خوب پس اون یک شیشم باقی مونده چی میشه ؟!
اون یک شیشم رو باید توی کارگاه چیکار کرد ؟!
اون زمان ٬ مرحله چیه ؟!
واقعا خنده داره !
بچه هایی که من رو از نزدیک میشناسند میدونند که الان دارم یه حدس هایی میزنم برای نامگذاری این مرحله باقیمونده !
ولی ترجیح میدم حدسیاتم رو نگم !
چون وقت تلف میشه !
ولی فقط بگم که مثلا میشه اسمش رو گذاشت مرحله "شعر گویی (از نوع دوستانه !!!)"
خوب آقا بگذریم .
خلاصه رفتیم سر جلسه و بعد از کمی این ور اون ور ٬ برگه ها توزیع شد و مشغول شدیم .
من از اول به همه سوال ها نگاه نمیکنم چون میترسم آخری ها رو بلد نباشم و از ناراحتی ٬ اونهایی رو هم که بلدم ٬ یادم بره !
بعد که تعداد قابل توجهی رو نوشتم (با لطف پروردگارم) یه نگاهی به بقیه میندازم .
خلاصه آقا چهارده سوال اول رو که نوشتم شیش تای آخر رو یه نگاهی انداختم و دیدم اونها رو هم بلدم بجز سوال آخر !
در مورد سوال آخر هر چی فکر میکردم اصلا هیچی هیچی به ذهنم نمی اومد !
اصلا انگار من ادبیات خونده بودم و این سوال از متافیزیک بود !
هر چی سرم رو تکون دادم ٬ دیدم نه بابا هیچی یادم نمیآد !
خلاصه بیخیال آخری شدم و شروع کردم همه رو نوشتم و فقط مونده بود آخرین سوال .
با خودم گفتم بابا من که اینجا گیر کردم ٬ مطمئنا اکثرا (اگه نگم همه !) توش میمونن و اینقدر به استاد کلاس گیر میدن که بالاخره یه دره یه دره جواب رو ازش میگیرن !
بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه !
خلاصه من دست به سینه نشستم و برای استراحت موقت ٬ بیشتر توی صندلی فرو رفتم .
بالاخره پیش بینی من به واقعیت نزدیک شد .
دخترهای محجوب کلاس به سوالات مشکل رسیدن و شروع کردن به سوال کردن که اینجاش چیه ؟ اونجاش چیه ؟!
و دیدم که استاد داره یواش یواش یه اشاره هایی میکنه !
با خودم گفتم آخه استاد نباید اینها رو بگه چون باید یه فرقی بین من و اینهایی که نمیدونن باشه !
ولی یادم افتاد که خودم منتظر توضیح استادم ! LOL !!!
عجب اندیشه ناجوانمردانه ای !
در دل خندیدم و منتظر ماندم !
بالاخره صبح امید سر رسید و بر و بچ اندیشمند کلاس به سوال آخر رسیدند و هجوم وحشتناک سوالات به سمت استاد کلاس آغاز شد !
استاد چیز زیادی نمیگفت و این موضوع داشت صبح امیدم رو تار میکرد ولی با خودم گفتم "صبور باش !"
و صبر من کار خودش رو کرد چون در مقابل صبر من ٬ صبر استاد تموم شد و در مقابل اونهمه خواهش خانوم های کلاس ٬ تسلیم شد و یواش یواش جواب رو گفت و بنده حقیر هم (که البته تا این زمان ٬ دیگه یه چیزهایی رو به خاطر آورده و نوشته بودم) جمله آخر رو نوشتم و تمام !
راستی لابلای امتحان ٬ استاد کلاس اومد سراغم و به من گفت که برای روز شنبه یعنی پس فردا آماده تدریس در کلاس باشم !
اگرچه از این حرکت تعجب کردم ٬ ولی چیزی نگفتم (چون من از موضوع تدریس بی اطلاع بودم و از طرف آموزشگاه هم هیچ تماسی با من برقرار نشد که فلان روز باید آزمون تدریس بدید ! حالا اگه شهریه دوره رو همون اول نداده بودم ٬ صد و پنجاه و هفت هزار بار زنگ میزدند ! ضمن اینکه اجباری نبود که استاد کلاس ٬ همون روز اول از من امتحان بگیره و میتونست برای من نوبت حداقل یه هفته بعد رو بزنه . اسم من هم که در هیچکدوم از لیست های کلاس اولین نفر نیست !)
خلاصه آقا قرار شد پس فردا تدریس کنیم .
پس تا پس فردا منتظر باشید ببینیم چی میشه !
فعلا بای 