تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!! - جلسه یازدهم - آزمون کلاس میراتی !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز امتحان داشتیم .
منبع آزمون هم متن کتاب خود استاد کلاس بود و هم مطالبی که در کلاس مطرح میشه ! (جل الخالق !)
در واقع منبع امتحان استاد کلاس بود !
و این یعنی فاجعه برای رهبر جبهه اپوزیسیون !
چرا ؟!!
چون باید چیزهایی رو حفظ میکرد و امتحان میداد که اعتقادی به اونها نداشت و نمیتونست نظرات خودش رو هم لااقل بنویسه چون با امتحان ندادن یکی بود !
مثل این میمونه که دکتر سروش رو مجبور کنی مبانی فکری استاد مصباح یزدی رو امتحان بده !
البته بعد از فراق علمی و فکری اونها !
چون این دو مرد نام آور هم در اوایل کار ٬ در یک جبهه مشترک بودند . ولی ...
ما هم اوایل مشکلی نداشتیم و به همدیگه لبخند میزدیم !
چون من شنونده بودم و استاد کلاس گوینده .
چون نقدی نبود و نقادی ٬ چون بحثی نبود و مباحثی .
چون احساسم این بود که برای کسب علم و فضیلت دور هم جمع شدیم .
مشکل از زمانی آغاز شد که من تبدیل به رهبر جبهه اپوزیسیون شدم و استاد کلاس هم سردمدار شاگردان عوامی بود که ترجیح میدادند کماکان لبخند بزنند !
خیلی ها ترجیح میدن به جای استفاده از سلولهای خاکستری مغزشون از سلولهای قرمز رنگ ماهیچه لبشون استفاده کنند و نشون بدن که به هیچ چیز فکر نمیکنند جز فکر نکردن !
من با خیلی از بر و بچ کلاس رفیق هستم و طبعا با بقیه هم در این مدت آشنا شدم ولی این موضوع باعث نمیشه تا نوک تیز قلمم رو به طرف اونها نشانه نگیرم .
این حرفهایی که میزنم شامل خیلی از بر و بچ همین کلاس میشه .
عوام بودن توی این کلاس نهادینه شده .
و این همون درد بی درمانیست که سعی میکنم خودم و اطرافیانم رو از ابتلای به اون برهانم .
اگر چه در بسیاری موارد کاری از دستم بر نمیآد و لبخندی که جای فکر رو گرفته ٬ تکون نمیخوره !
اینها رو میگم و مؤدبانه (البته نه چندان !) همه رو به سخره میگیرم تا شاید بتونم اون جرقه موعود رو در ذهن رفقا بزنم و فکرشون رو کمی به جلو هل بدم .
آه ! بگذریم .
امروز که داشتم متن کتاب رو میخوندم کلی خندیدم !
خدایی خیلی باحال بود !
خیلی از جملاتش رو برای بازگو کردن در جمع های دوستانه (که همه دارن شعر میگن !) به خاطر سپردم .
یکیش رو براتون میگم . متن زیر رو عینا از روی کتاب تایپ میکنم تا نامردی نشه !
آقا یه جاش برای توضیح "روش تدریس کارگاهی" نوشته : 
-------------------------------------------------------------
روش تدریس کارگاهی
این روش مشتمل بر سه مرحله متمایز است :
۱- مرحله ارائه درس کوتاه (مینی لسن)
در این مرحله مبانی نظری مورد بحث توسط مدرس کارگاه تبیین و تحلیل می شود . حداکثر زمان این مرحله ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
۲- مرحله کار و فعالیت
در این مرحله شرکت کنندگان به گروه های کوچک (۲ الی ۳ نفره) تقسیم و بر روی موضوعات تعیین شده فعالیت می نمایند . حداکثر زمان این مرحله ۶/۴ از کل زمان کارگاه است .
۳- مرحله مشارکت
در این مرحله شرکت کنندگان مجددا دور هم جمع می شوند و به بحث و بررسی و جمع بندی موضوعات تعیین شده می پردازند . حداکثر زمان در نظر گرفته شده برای این مرحله نیز ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
* درآمدی بر روش ها و فنون تدریس - شرکت تعاونی علم گستر کریمه - چاپ اول ۸۴ - صفحه ۶۲ *
-------------------------------------------------------------
خوب !
کسانیکه تا الان متوجه نکته جالبش نشدن ٬ به وجود سلولهای خاکستریشون شک کنند !
بابا اینجا در هر سه مرحله نوشته "حداکثر" مثلا فلان قدر از کل زمان کارگاه .
معنیش اینه که این زمان قابل کاهش هست ولی قابل افزایش نیست .
پس مثلا میشه به مرحله اول ۶/۱ ٬ به مرحله دوم ۶/۳ و به مرحله سوم ۶/۱ از کل زمان کارگاه رو اختصاص داد .
خوب این که جمعش میشه ۶/۵ ! خوب پس اون یک شیشم باقی مونده چی میشه ؟!
اون یک شیشم رو باید توی کارگاه چیکار کرد ؟!
اون زمان ٬ مرحله چیه ؟!
واقعا خنده داره !
بچه هایی که من رو از نزدیک میشناسند میدونند که الان دارم یه حدس هایی میزنم برای نامگذاری این مرحله باقیمونده !
ولی ترجیح میدم حدسیاتم رو نگم !
چون وقت تلف میشه !
ولی فقط بگم که مثلا میشه اسمش رو گذاشت مرحله "شعر گویی (از نوع دوستانه !!!)"
خوب آقا بگذریم .
خلاصه رفتیم سر جلسه و بعد از کمی این ور اون ور ٬ برگه ها توزیع شد و مشغول شدیم .
من از اول به همه سوال ها نگاه نمیکنم چون میترسم آخری ها رو بلد نباشم و از ناراحتی ٬ اونهایی رو هم که بلدم ٬ یادم بره !
بعد که تعداد قابل توجهی رو نوشتم (با لطف پروردگارم) یه نگاهی به بقیه میندازم .
خلاصه آقا چهارده سوال اول رو که نوشتم شیش تای آخر رو یه نگاهی انداختم و دیدم اونها رو هم بلدم بجز سوال آخر !
در مورد سوال آخر هر چی فکر میکردم اصلا هیچی هیچی به ذهنم نمی اومد !
اصلا انگار من ادبیات خونده بودم و این سوال از متافیزیک بود !
هر چی سرم رو تکون دادم ٬ دیدم نه بابا هیچی یادم نمیآد !
خلاصه بیخیال آخری شدم و شروع کردم همه رو نوشتم و فقط مونده بود آخرین سوال .
با خودم گفتم بابا من که اینجا گیر کردم ٬ مطمئنا اکثرا (اگه نگم همه !) توش میمونن و اینقدر به استاد کلاس گیر میدن که بالاخره یه دره یه دره جواب رو ازش میگیرن !
بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه !
خلاصه من دست به سینه نشستم و برای استراحت موقت ٬ بیشتر توی صندلی فرو رفتم .
بالاخره پیش بینی من به واقعیت نزدیک شد .
دخترهای محجوب کلاس به سوالات مشکل رسیدن و شروع کردن به سوال کردن که اینجاش چیه ؟ اونجاش چیه ؟!
و دیدم که استاد داره یواش یواش یه اشاره هایی میکنه !
با خودم گفتم آخه استاد نباید اینها رو بگه چون باید یه فرقی بین من و اینهایی که نمیدونن باشه !
ولی یادم افتاد که خودم منتظر توضیح استادم ! LOL !!!
عجب اندیشه ناجوانمردانه ای !
در دل خندیدم و منتظر ماندم !
بالاخره صبح امید سر رسید و بر و بچ اندیشمند کلاس به سوال آخر رسیدند و هجوم وحشتناک سوالات به سمت استاد کلاس آغاز شد !
استاد چیز زیادی نمیگفت و این موضوع داشت صبح امیدم رو تار میکرد ولی با خودم گفتم "صبور باش !"
و صبر من کار خودش رو کرد چون در مقابل صبر من ٬ صبر استاد تموم شد و در مقابل اونهمه خواهش خانوم های کلاس ٬ تسلیم شد و یواش یواش جواب رو گفت و بنده حقیر هم (که البته تا این زمان ٬ دیگه یه چیزهایی رو به خاطر آورده و نوشته بودم) جمله آخر رو نوشتم و تمام !
راستی لابلای امتحان ٬ استاد کلاس اومد سراغم و به من گفت که برای روز شنبه یعنی پس فردا آماده تدریس در کلاس باشم !
اگرچه از این حرکت تعجب کردم ٬ ولی چیزی نگفتم (چون من از موضوع تدریس بی اطلاع بودم و از طرف آموزشگاه هم هیچ تماسی با من برقرار نشد که فلان روز باید آزمون تدریس بدید ! حالا اگه شهریه دوره رو همون اول نداده بودم ٬ صد و پنجاه و هفت هزار بار زنگ میزدند ! ضمن اینکه اجباری نبود که استاد کلاس ٬ همون روز اول از من امتحان بگیره و میتونست برای من نوبت حداقل یه هفته بعد رو بزنه . اسم من هم که در هیچکدوم از لیست های کلاس اولین نفر نیست !)
خلاصه آقا قرار شد پس فردا تدریس کنیم .
پس تا پس فردا منتظر باشید ببینیم چی میشه !

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 23:32  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM