بسمه تعالی
سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!
آقا من گفته بودم كه يك متن هزار خطي رو براتون ميذارم روي وبلاگ ! این هم اون متن موعود !
البته قرار بود شب جمعه بذارم ولی چون دیدم که این هفته ، پنجشنبه هم تعطیله ، گفتم احتمالا خیلی از بر و بچ میان یه سری میزنن و بهتره که مطلب رو روی وبلاگ ببینن . خلاصه ما یه روز هم خوش قولی کردیم !
بايد قبل از اينكه شروع كنين به خوندن اين متن ، خدمتتون عرض كنم كه اين متن ، جواب ايميل يكي از همكلاسي هاي همون كلاس پداگوژيه .
براي اينكه در چند و چون كار باشين ، اول ايميل ايشون رو گذاشتم بخونين و بعدش هم جواب من رو .
راستي بايد اين مطلب رو هم بگم كه ايميل ايشون با كمي ايراد و اشكال انشايي همراه بود كه سعي كردم با علامتگذاري مناسب ، يه جوري بازنويسيش كنم كه بدون اينكه كوچكترين خللي به اصل نامه وارد بشه ، بتونين راحت بخونينش .
ميگم يكي از دوستان پيشنهاد كرد كه با يه انتشاراتي صحبت كنيم چاپش كنه ! ههههه
آخه ميگفت حيفه اين همه نوشتي !!!
راستی من گفتم این پست چون خیلی طولانیه ، شاید بر و بچ نتونن بخوننش ، بهتره فایلش رو آپلود کنم که اگه کسی خواست توی کامپیوترش ذخیره کنه و یواش یواش بخونه ، بتونه .
بخاطر همین ، نسخه پی دی اف رو براتون میذارم اینجا تا بتونید دریافتش کنید و سر فرصت بخونید .
راستی این لینک ، فایل رو مستقیما توی "ادوب ریدر" باز میکنه . اگه خواستین که فایل رو توی کامپیوترتون ذخیره کنید ، میتونید وقتی باز شد از منوی "File" گزینه "Save" رو انتخاب کنید تا توی سیستموتون ذخیرش کنین . یا اینکه روی لینکش راست کلید کنید و گزینه "Save target as" رو انتخاب کنید . البته میدونم که ماشا الله همه مهندس کامپیوترن ! ولی این نکته رو برای بیننده ای نوشتم که احیانا این مطلب رو نمیدونه ! چون نمیخوام یه نفر رو هم از دست بدم ! شرمنده !!!
بخونين تا بعد ببينيم چي ميشه !
به نام خدا
با عرض سلام
اميدوارم هميشه سلامت باشيد
آقای عيدی ؛ من برای اولين و آخرين بار آنهم به توصيه برخی از همکلاسی های کلاس پداگوژی به وبلاگ شما سر زدم . مطالبی در اين وبلاگ ديدم که ضمن موافق بودن با برخی از آنها ، بيشتر آنها مرا غمگين نمود نه بدين جهت که با آنها موافق نيستم يا به جهت توهين هايی که به طور غير مستقيم به خانمها شده بود . نه ! خدا می داند که اينطور نيست ... من فقط متاسف شدم برای شما و خيلی از جوانهای کشورمان (و شايد خودم ... اگر که روزی در نهايت خودخواهی با برخی اين افکار موافق باشم)
آقای عيدی ؛ شاید با بيان صحبت ها و نظرياتم در اين نامه باز هم (مانند کلاس پداگوژی) مورد تمسخر شما و ساير همکلاسی های عزيز واقع شده و بچه مثبت و ... تلقی شوم اما مهم نيست . آقا هرچقدر دلتان می خواهد بخنديد تا دلتان باز شود (ما که بخيل نيستيم) مهم اين است که آخرين نظر مرا (و شايد تجربه يا نصايح دوستانه يا هر اسمی که می خواهيد روی آن بگذاريد) را بشنويد .
قبل از هر چيز بايد بگويم خيلی متاسفم از اينکه خانم يا آقای "به تو چه" برای انتقاد يا بيان اعتراض خود نسبت به شما ، ظاهرتان را به تمسخر گرفته اند . چون اگر اعتراضی است به رفتار انسان ها بايد باشد نه به ظاهر خدا داديشان که اين ايرادی است به آفريدگار و خلقت بی بديلش .
هر چند که در اين ميان ، خود شما مقصريد که با دادن نسبت هايی نظير "ماست ور ماليده روی فرش" و ... اجازه توهين به خودتان را صادر کرديد . البته خدا را شکر که اين قضيه ختم به خير شد و روابط شما و خانم يا آقای "به تو چه" حسنه گرديد .
آقای عيدی من همه نوشته های شما را از ابتدا تا به امروز ۷/۱۰/۸۴ خواندم و اکنون می خواهم قبل از هر کلامی خدمت تان عرض کنم همکلاسی عزيز 90% کسانی که در کلاس پداگوژی شرکت کرده بودند (از جمله بنده) از سر اجبار و فقط برای دريافت مدرک و نه کسب اطلاعات جديد (هر چند مطلب جالب و جديدی که برای کسانی نظير بنده که چند سالی است تدريس می کنم وجود نداشت) در اين کلاس حضور پيدا کردند . بنابراين و با آن وضعيتی که همه ديديم ، لزومی نداشت اعصاب و روحيه خسته مان را که پس يک روز کاری سخت ، توسط حرف های تکراری و ... خسته تر میشد را بيش از پيش با بيان نظرياتی که بيشتر مخالف داشت تا موافق ، کسل تر کنيم وگرنه من هميشه در گروه ها و کلاس های مختلف دانشگاهی و غير دانشگاهی يکی از کسانی بودم که در مقابل زورگويی ها ، عقايد بی پايه و اساس ، توهين و تحقير ها و خلاصه هر چيز که قرار است به زور به افکار جوانها تزريق شود ، مقاومت کرده (ومیکنم) و در اکثر مواقع هم از سوی دوستان (خانم ها وآقايان) مورد حمايت فکری قرار گرفته که اکثرا منجر به اصلاحاتی به نفع جمع نيز میشد ؛ اما انصافا خودتان قضاوت کنيد در کلاسی مانند پداگوژی که مدت آن يک ماه و زير نظر اداره (ی سيب زمينی در هويج ، يا همان شير تو شير فنی و حرفه ای قم) است چه بايد کرد و چه می توان گفت ؟ برادر من حرف حساب را بايد جايی زد که خريدار داشته باشد نه در کلاس پداگوژی که وقت کلاس گرفته شود و دوره به نفع مدير آموزشگاه کش پيدا کند .
و اما صحبت من ، حرف با شخص شماست که بی انصافی در حق همکلاسی ها به خصوص خانم ها را به نهايت رسانده ايد . شما در کلاس پداگوژی پشت به کلاس می نشستيد و بنابراين خيلی چيزها را نديديد و حتی نشنيديد چون فقط خودتان را ديديد و بجز صدای خودتان فقط صدای کسانی را شنيديد که به شما و صحبتهايتان اعتراض کردند . اما يکبار به خود زحمت نداديد صدای کسانی را که با برخی از نظرات شما موافق بودند را هم بشنويد يا لااقل بعد از کلاس علت مخالفت بعضی از آقايان و خانم ها را بپرسيد . گفتم خانم ها ، آه ! ببخشيد فراموش کردم که شما در کلاس پداگوژی ، از خانم ها بجز صدای وزوز ... (با عرض معذرت از حضور همکلاسی های خانم) نشنيديد و اگر هم خانمی به قول شما مثل ماست ورماليده روی فرش ، ساکت نماند و حرفی زد (به قول شما افاضه کرد) بدون آنکه اجازه دهيد حرفش تمام شود شايد برای حرفی که میزند دليلي داشته باشد ، به قول خودتان دو پايی پريديد وسط حرفش که هم به کلاس حالی دهيد و بقيه را بخندانيد و هم حرف خودتان را به کرسی بنشانيد بعد هم اعلام می کنيد فلانی بچه مثبت بود . يا افاضه فرموديد که : "چرا به قول اهالی برره مثل ماست ورمالیدید روی فرش ؟!! چرا وقتی جدلی در کلاس صورت میگیرد شما ساکتید و جز نوایی خاموش هیچ ندایی از جمعیت متعالی شما بر نمی آید ؟ جز آنکه بگویید "بابا ول کنید !!!" یا آنکه صدای بهم خوردن فک های بی قرارتان ، امان از سایرین بگیرد ! همیشه واپسین صندلی های کلاس را برمیگزینید ! آیا این کار خود نشانه ای از احساس عقب بودن در درون شما نیست ؟ خواهش میکنم نام دین و دیانت را بر این کارتان ننهید ! که اگر در جلوی کلاس باشید ، مردانی نامحرم ، از ورای چادرها و مقنعه سیاهتان به سر و مغز شما خواهند نگریست !"
آقای عيدی ، خودتان قضاوت کنيد ؛ وقتي کسی اين چنين در مورد خانم ها بيانيه صادر می کند و درک ، فهم ، اخلاق و عدالت خود را زير سوال منطق و وجدان (اگر داشته باشد) قرار می دهد ، آيا نبايد خانم ها پاسخ دندان شکنی چون "سکوت" به اين فرد بدهند ؟
برادر محترم ، اگر کمی منصفانه به جامعه تاريخ نگاه می کرديد ، حتما متوجه می شديد كه اگر مرد موفقی در تاريخ (علم ، هنر ، سياست ، ورزش و ...) به معنای واقعی باشد ، حتما زنی آگاه و مدبر (مادر ، همسر و ...) پشت سر او بوده است (و شايد علت اينکه خانم ها صندليهای آخر و پشت سر آقايان را انتخاب میکنند ، اين است که می خواهند ضمن آنکه آقايان را کنترل مي کنند ، مردان موفق تر جلوه کنند ! البته اين فقط يک شوخی است ؛ ولی می خواهم بگويم واقعيت اين است که اگر خانمی بخواهد موفق باشد ، از همان انتهای کلاس های درس و حتی در کنج خانه و آشپزخانه هم می تواند موفق باشد ؛ حتی اگر اين موضوع برای برخی از آقايان قابل درک نباشد و به مذاقشان خوش نيايد . آقای عيدی عزيز ، اگر شما کمی انتقاد پذير باشيد قبول خواهيد کرد حتی در جايی که ديگران حرفی برای گفتن ندارند يا سطح آگاهی شان خيلی کمتر از شماست نيز اگر چشم و گوش خود را با دقت بازکنيم تا بجز خودمان ديگران را هم ببينيم و حرفشان را بشنويم ، حتما نکته يا تجربه ای خواهد بود که فرا بگيريم زيرا امام باقر (ع) فرموده اند : سخن خوب را از گوينده ي آن برگيريد حتی اگر خود به آن عمل نکند .
من روز تدريس شما در كلاس نبودم اما روز های بعد ، از همکلاسي های خانم و آقا که تدريس خود را ارائه دادند ، مواردی چون انتقاد پذيری ، سعه صدر ، روحيه همکاری و ... را آموختم هر چند خود کلاس پداگوژی در کل ، برايم بار علمی چندانی در بر نداشت ؛ اما آموختم که از اين به شاگردانم بيش از پيش اجازه اظهار نظر دهم و در مقابل نظر آنها سعه صدر داشته باشم ؛ ياد گرفتم كه ديگران و عقايد و رفتار هايشان را حتی اگر مورد قبول و دلخواهم نبود ، به تمسخر نگيرم و بجز خود ، ديگران را هم ببينم ؛ فهميدم كه اگر با عقيده ای موافق يا مخالف هستم ، تا آخر راه باشم که يا متقاعد کنم و يا متقاعد شوم ؛ و در غير اينصورت ، تجربه اي هر چند تلخ و گران ، به قيمت وقت طلاييم بياندوزم که مطمئنا روزی برايم مفيد خواهد بود . ياد گرفتم كه ، بهتر است بگوِيم مطمئن شدم كه تعليم از تربيت جدا نيست ، زيرا من برای آموزش فن تدريس رفته بودم اما نکات و تجربيات اخلاقی را بيشتر کسب کردم زيرا به کررات شنيده ايم ، ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان ! هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز کردم .
جان کلام اينکه حرف برای گفتن بسيار است ؛ به قول شخصيت محبوب زندگيم ، دکتر علی شريعتی (ره) : "سرمايه هر دلي ، حرفهايی است که برای نگفتن دارد" . اما من ترجيح می دهم كه تا همين جا لب فروببندم چون با مطالعه وبلاگ شما متوجه شدم ، شما هم ترجيح می دهيد از تعريف و تمجيد محمد آقا (اگر وجود خارجی داشته باشد) و فرانک و یسنا و ... مستفيذ شويد تا صحبت های امثال بنده که يک شبه مهمانيم و صد ساله دعا گو (چون همان طور که گفتم ، اين اولين و آخرين باری است که به اين وبلاگ سر می زنم)
در هر صورت ، آقای محسن عيدی ، من به عنوان يکی از همکلاسی های پداگوژی ، تمام دلخوري هايی که به خاطر صحبتها و رفتار های غير دوستانه شما ، برايم پيش آمد را فراموش می کنم و برايتان آرزوی موفقيت روز افزون دارم و از شما نيز حلاليت می طلبم .
درضمن ، دوستانه به شما نصيحت می کنم كه اينقدر درمقابل خانم ها جبهه نگيريد (می گويند گربه دستش به گوشت نمی رسه ، ميگه پيف بو ميده) بترسيد از روزي كه گذر پوست به دباغ خانه بيافتد .
و اما جوابيه رهبر جبهه اپوزيسيون كلاس !
به نام خدایی که اگر خدایی هست ، هموست !
همکلاسی ناشناخته ام سلام !
چندی پیش نامه ای را برایم ارسال کردید که باید اعتراف کنم بسیار جالب بود و موجبات خرسندی (بخوانید خنده !) بنده را فراهم کرد !
قبل از هر چیز ، از اینکه به ما لطف دارید و وقت طلایی خود را برای وبلاگ محقر رهبر جبهه اپوزیسیون ، معروف به "کلاس پداگوژی ما" صرف کرده و نامه ای نوشته اید تشکر میکنم .
لازم میدانم نامه شما را با نامه ای طولانی تر پاسخ گویم تا مراتب تشکر خود را عملا هم نشان داده باشم و ببینید که برای هر خط آن بيش از ده خط جواب نوشته ام ! (خدا قوت !)
و اما برای نگارش این پاسخ نامه ، از شما میخواهم که اجازه دهید (بر خلاف روشی که دارم) ، به شدت به نامه شما یورش برده و اساس آن و بسیاری از نکاتش را زیر سوال ببرم . در واقع میخواهم اجازه دهید تا یک نامه خشن و بدور از ملاطفات انسانی را به شما نشان دهم !
در آغاز ، طرح تذکری را واجب میشمارم ؛ همانطور که گفتم ، نامه را با شدت و حدت خاصی نگاشته ام ولی باید بدانید که جملات آن برخواسته از خشم و نفرت نبود ؛ چون در نخستین خطوط نیز گفته ام که خواندن این نامه باعث نشاط من شد نه خستگی و عصبانیت ! میتوانید علت این رفتار و نگاشتن نامه خشن در حال خنده ! (جل الخالق !) را اعتقاد من به بزرگ بودن خود بدانید ، چراکه اگر کودک بودید ، حتما با الفاظ صمیمانه تری به گفتگوی شما مینشستم .
و اما بعد ؛ (این یعنی اینکه جنگ شروع شد !)
به عنوان نخستین موضوع ، باید بپرسم چرا خود را معرفی نکردید ؟
علت را ترس بنامم یا حجب و حیا ؟!! (که از نظر من ، این ورژن از حیا ، بسیار مضحک است !)
تا کی باید به نامه های بی نویسنده پاسخ دهم ؟
چرا تجربه ام نشان میدهد ، هرگاه نامه ای بدون نام نویسنده دریافت کردم ، باید مطمئن باشم که نویسنده "یک خانم خیلی خیلی با حیا و بچه مثبت" است ؟
این موضوع شاید برای شما اهمیتی نداشته باشد ولی "ادب" اقتضا میکند که مخاطب ، نام خطیبش را بداند !
از قرائن و متن نامه پیداست که قاعدتا شما باید همان خانمی باشید که روز اول ، نظریه معروف "نوشتن حدیث در ابتدای کلاس" را مطرح نمودید .
اگرچه من آنروز به احترام عقاید (مذهبی - تعصبی) شما ، ترجیح دادم تنها صدای شما را بشنوم و از دیدن چهره معصوم و دانستن نام زیبایتان ، خود را محروم نمایم ! ولی حدس میزنم که باید همان همکلاسی "بچه مثبت" باشید .
چرا نامه خود را با بی میلی شدید و حمله شروع کردید ؟
آنجا که نوشته اید " من برای اولين و آخرين بار آنهم به توصيه ..." که این خود نشان از آن دارد که نویسنده قصد نامه نگاری نداشته و تنها میخواهد آنچه دلش را سنگین کرده ، بر روی کاغذ بریزد ! و خود را خلاص کند چون دیگر حاضر نیست ادامه مطالب را بخواند ، شاید اتفاق دیگری افتد !
معروف است که میگویند سالها پیش وقتی یکی از علماء در ایام محرم ، به دهی در لرستان میرود تا مردم آن دیار را به بهشت رهنمون باشد ، در اولین خطابه ، زمانی که نوبت به روضه خوانی میرسد ، و آقا شروع میکند به "آآآآآآآآآآآآآآی ..." پیرمردی بر سر کوبیده و سرشک غم از دیده روان میسازد ! دوست بقل دستی این پیرمرد که ناله و فعان او را قبل از روضه میبیند ، اشاره ای به او میکند و میگوید "نصیر خان ! صبر کن ، شاید امام حسین پیروز شد !!!"
ای کاش شما هم صبر میکردید تا ببینید که شاید من میخواستم همه ماست های ورمالیده را به محصولی صادراتی و مرغوب تبدیل کنم ! همانطور که در پستهای قبلی ، به این موضوع اشاره کرده ام .
در واقع لازم نبود که صبر کنید ؛ تنها کافی بود "دقت" کنید !
چرا نظراتتان را شفاف ننوشتید ؟
آنجا که نوشته اید "ضمن موافق بودن با برخی از آنها ، بيشترآنها مرا غمگين نمود"
منظور از اینها و آنها چیست ؟
حتما میدانید که نقدی میتواند مؤثر باشد که با صراحت تمام و بدون لرزش صدا ، تمام موضوعات مورد نظر را با دقت تمام ، بنمایاند .
ضمنا خوشحال خواهم شد اگر علت غمگینی شما را بدانم .
چون در همین قسمت نوشته اید که به خاطر موضوعات مطروحه ناراحت نشده اید .
ضمن اینکه اگر بخاطر موضوعات مطرح شده هم ناراحت شده باشید ، باید مینوشتید که از چه جهت ، طرح این مباحث باعث کدورت شما شده است ؟
نکته دیگری که باید اشاره کنم ، در مورد این خط از نامه پر مهر شماست که فرموده اید "توهين هايی که به طور غير مستقيم به خانمها شده بود" !
باید خدمت شما عرض کنم که من به هیچ وجه بطور غیر مستقیم به خانم ها توهین نکرده ام ، بلکه با صراحت تمام و کاملا مستقیم ، توهین کرده ام ! البته نه به "خانم ها" بلکه به همکلاسی هایی که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش !
مجددا بر این نکته پای بفشارم که به آنانی توهین کرده ام که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش و نه کسانی که آنان را "خانم" میشمارم و یا شما که با دعوای روز اول نشان دادید لااقل ورمالیده نیستید !
ضمن آنکه درست بخاطر دارم که در یکی از پست های وبلاگ ، دقیقا به این موضوع اشاره کرده و همکلاسانی که اندکی از خود اکتیویته نشان داده اند ، را از سایرین جدا کرده ام .
ظاهرا شما بر خلاف ادعایتان ، وبلاگ را نخوانده اید !
و اما چرا برای من متأسف شدید ؟
چون مرا خیلی احمق دیدید و دلتان برای من سوخت ؟
چون دیدید که چه آدم بد بختی هستم و میخواهم با این حرفها ، عقده های زندگی ام را خالی کنم ؟
چون دیدید که یک عقب مانده ذهنی و شایسته ترحم هستم ؟
چون دیدید که احتمالا معلولیتی دارم ؟
چون دیدید که با رفتارم نشان دادم که از یک خانواده عقب مانده و بد بخت هستم ؟
چون دیدید که احتمالا دوست دارم آقا زاده باشم ولی نیستم ؟
چرا دلتان به حال من سوخت ؟
به خداوندی آن خدایی که اگر خدایی باشد جز او نیست ، اگر نکته ای باشد که در مورد من صدق نکند ، همان دلسوزی است ! البته دل سوزی به این روشی که معرفی کرده اید و الا "دلسوزی" یک صفت انسانی است .
مطمئن باشید که شایسته دلسوزی شما نیستم !
اگر خانواده و خود را برایتان معرفی کنم ، هرگز دلتان به حال من نخواهد سوخت .
من همان آقا زاده ای هستم که هیچیک از دوستان و اطرافیانم مرا نمیشناسند !
چون نمیخواهم آقا زاده باشم و هرگز درپی آن نبوده ام .
میخواهم خودم باشم .
میخواهم جوهر وجود خودم نمایان شود نه با جوهر دیگران ، من هم رنگی بگیرم !
اگر رئیس مطبوعه ای که در آن کار میکنم ، میدانست که به چه قله هایی از قدرت و ثروت دسترسی دارم و برای ماهانه یکصد و نه هزار تومان برایش کار میکنم ، حتما اتفاقات دیگری در کارم رخ مینمود !
فقط کافیست آلبوم خانوادگی ما را نگاهی بیندازد و شخصیت های سر به فلک کشیده کشور را در آن ببیند !
ولی من دوست دارم چهره در نقاب کشم ، عوامانه زندگی کنم ، ساعت سه نیمه شب در خیابانهای شهر قدم بزنم و فکر کنم ، صبح ها برای رفتن به محل کارم آماده شوم و به همه پیرمردهای مسیر راهم سلام کنم ! اگرچه میتوانستم و ميتوانم ، از پشت شیشه های دودی ، "فقط آنان را نبینم" !!!
من همان چیزی هستم که شما در کلاس دیدید .
همانطور که اجازه ندادم و نخواهم داد که شما چیزی بفهمید ، به دیگران هم چنین اجازه ای نداده و نخواهم داد . ان شا الله !
پس برای من و کوته فکری ام دل نسوزانید ! چون بیخود مصرف سوختتان بالا میرود !!!
نکته مهم تر آنکه چرا دلتان برای من و خیلی از جوانهای کشور و احتمالا خودتان ، "یکجا" سوخت ؟
من اصلا دوست ندارم با خیلی از جوانهای کشور مقایسه شوم !
در این مورد بسیار مغرورم !
چون تاوان سنگینی برای آن پرداخته ام !
چون بورسیه بسیار چرب (همراه با سالاد و نوشابه و امکانات اضافی !) تحصیل در یکی از دانشگاه های اروپا در رشته کامپیوتر را رد کردم و به ایران بازگشتم تا در این غمکده ، خودم باشم !
هزینه های گزافی داده ام که "یکی از جوانان کشور" باشم و از سلک عوام آنان نباشم !
اجازه دهید به احترام تمام مواهبی که از آنان دست کشیدم و به کنج خانه های اجاره ای شهر در محله های پایین شهر پناه بردم ، مغرور باشم !
در این مورد هیچ کس را قبول ندارم مگر آنکه خلافش ثابت شود !
من همیشه در زندگی ثابت کرده ام که ترجیح میدهم بر خلاف جریان آب شنا کنم .
مگر آنکه جریان رودخانه را همان جریانی تشخیص دهم که اگر نبود هم ، در همان مسیر شنا میکردم .
راستی این کار را در رودخانه هم انجام دادم !
انصافا خیلی سخت بود .
ولی شنا کردن در خلاف مسیر رودخانه یک اجتماع ، بسیار سخت تر است !
علی الخصوص که اجتماع ، پر باشد از "عوام الناس" ناآگاهی که جریان رودخانه را ترجیح میدهند !
همان عوام الناسی که ...
در این مورد سعی میکنم مثل خیلی از جوانهای کشور و احتمالا شما ، عوام نباشم !
ناراحت نشوید ! گفتم که نامه ام بسیار غیر انسانی است !!!
به جمله دیگری از نامه شما برخورد میکنم و باید بگویم که هرگز شما را مسخره نکرده ام .
وقتی که اساسا نمیدانم شما که هستید ، چگونه میتوانم شما را به سخره بگیرم ؟!
البته شاید تعریف من و شما از "تمسخر" یکی نباشد .
ولی من به زعم خویش ، شما را مسخره نکرده ام .
و اینکه تلویحا نوشته اید که من برای خنده خود و خنداندن همکلاسی ها ، شما را مسخره کرده ام ، خیلی برایم عجیب بود !
برای من ، قریب به اتفاق همه آن همکلاسی های کوته فکر اینقدر ارزش نداشتند که بخواهم با لودگی ، آنان را سرحال بیاورم .
ضمن اینکه باز هم مرا با همان همکلاسی های بی مایه ای هم ردیف کرده اید که وقتی بخاطر درگیری با آن استاد معلوم الحال ، کلاس را ترک میکردم ، هیچیک اعتراضی نداشتند !
اگر چه خیلی از آنها بعدا گفتند که بخاطر من با استاد درگیر شده اند !!!
و جواب من "نیم خنده ای" بود که از نظر آنان به معنای تشکر و از نظر خودم به معنای تمسخر ، به رفتار بچه گانه و سستی که جز اندوه ، چیز دیگری را به قلبم هدیه نداد !
در مورد تمسخر ، نکته دیگری را هم اضافه کنم ؛ اعتقادم را در مورد مسخره کردن انسانها ، به تفصیل در وبلاگم نوشته ام و اگر طبق مدعای خود ، آنرا مطالعه کرده بودید ، این اتهام را به رفتار من وارد نمی نمودید .
تا اینجا که ثابت شده مطالبم را یا نخوانده اید ، یا گزینشی خوانده اید ، و یا بی توجه و روزنامه وار خوانده اید ، درحالیکه من روزنامه نگار نیستم که شما مطالبم را روزنامه ای بخوانید !
شاید بهتر باشد در حیطه نویسندگی ، خود را طنز نویسی تازه کار بدانم که با قلم صیقل نخورده و نتراشیده ام ، سعی میکنم در تمام خطوط ، نکته هایی را برای خنده تلخ خواننده ام بگنجانم .
نکته هایی که تنها ، ذهن های تند و تیز و انسانهایی که از ساعت استراحتشان کاسته و به دقایق مطالعاتشان افزوده اند ، قادر به تجزیه و تحلیلشان هستند !
البته برای ذهن های کند تر هم نکات خنده دار مینویسم ولی آنها دیگر از ته دل نیست .
من طنز را از اعماق وجودم مینویسم .
قلم طناز من ، نوشتن بر سطور و صفحات نمناک را بسیار آزموده !
بسیار دیده که خود گریسته و طنز نوشته ام !
بسیار دیده که خط نوشته هایم درهم شده ؛ چون از ورای سرشکم توان دیدن کاغذ را نداشتم !
و قطرات اشکم را به همان خوانندگان تیز ذهنی هدیه داده ام که منظور مرا از "ماستهای ورمالیده" بفهمند ! و احساسم را در نیمه های شب به آنانی ارزانی داشته ام که معنای بسیاری از لغاتم را بخوبی درک کنند !
همان نیمه شب هایی که تا صبح در خیابانهای سرد و بیروح قم قدم زدم و گریستم و نوشتم !
در آن نیمه شب ها ، شما و خیلی از جوانهای این کشور ، در بستر نرم خود آرمیده و فکر یزی نبودید جز آنکه ساعتتان را برای چه وقتی کوک کنید !
تا برخیزید و به فردای دیروز مثالتان بپردازید !
تا برخیزید و یک روز دیگر را شروع کنید .
تا برخیزید و حرفهای هر روز را تکرار کنید بی آنه بدانید برای چه و برای که ؟!
تا برخیزید و روز تلف شده خود را به بطالت بگذرانید !
تا برخیزید و به این موضوع بیندیشید که چه کسی به "زن" توهین کرده یا نکرده !
و بدین جهت شما را و بسیاری از این جوانهای بیچاره را عوام میدانم !
و دوست ندارم با این قشر خواب آلوده مقایسه شوم !
آری ! من میگریم و مینویسم و شما ، عوامانه خوابید !
و اما در مورد اظهار تاسفتان در مورد "به تو چه" !
اولا که در خانم بودن ایشان شک نکنید !
البته اگر به مقام شامخ "زن بودن" توهین نمیشود .
ثانیا که خودم اصلا از این بابت متاسف نیستم !
معتقدم تا این به تو چه ها نباشند ، پیشرفت نمیکنم و جامعه ام با بدی این رفتار آشنا نمیشود .
باید به تو چه ای باشد تا معنای انسانیت روشن شود !
باید به تو چه ای باشد تا معنای حقارت مشخص شود !
باید به تو چه ای باشد تا معنای جهالت عیان شود !
البته این نکته را هم گوشزد کنم که منظورم ، انسانی نیست که تحت عنوان "به تو چه" برایم نظرش را نوشته بود . (علی الخصوص که از دوستان همکلاسی هم نبود !)
منظورم دقیقا چهره کریه "به تو چه" ایست که در وجود همه ما نهفته است ، و در موقع لزوم ، هویدا میشود !
بله ! "به تو چه" آن انسانی نیست که خود نیز از شخصیت "به تو چه" فراری است ولی بی آنکه بداند یا بخواهد ، چهره "به تو چه" خود را به نمایش گذاشته ! بلکه "به تو چه" همه ما انسانهایی هستیم که نتوانستیم ، شجاعتمان را تقویت کرده و سهم خود را از افتخار و اقتدار بدست آوریم !
آری ، "به تو چه" همه ماییم ، فقط باید دید در چه زمان و مکانی این نقاب معصومانه را کنار زده و روی "به تو چه" خود را مینمایانیم !
و اما از این استدلال شما که "من با گفتن ماستهای ورمالیده ، اجازه توهین به خودم را صادر کرده ام" بسیار لذت بردم !
اجازه میدهید که این موضوع را دلیل دیگری بر عوام دانستن شما قلمداد کنم ؟
چون اگر شما را آگاه فرض کنم و این جمله را از زبان یک انسان آگاه بدانم ، باید جواب در خور شأنی بدهم که قطعا بیش از اینها موجبات کدورت خاطر نازنین شما را فراهم خواهد ساخت ! (اشتباه نکنید ، منظورم فحاشی های چاله میدانی نیست)
اگرچه فکر میکنم نوشتن آن جواب ، به درد شما نمیخورد ؛ چون اکثر جملات و عبارات آن برای شما نامفهوم بوده و نیاز مبرمی به رمزگشایی خواهید داشت !
فقط همین قدر اشاره میکنم که آیا اندیشه صاحبان همین استدلال نبود که سید ابراهیم خان کاتب را دو بار به زندان انداخته و نهایتا به ترک میهن وادار نمود ؟
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !
و اما از اینکه روابط من با "به تو چه" عزیز حسنه شده ، دنیا به کام کسی نخواهد شد چون هنوز هم نمیدانم که "خانم" به تو چه ، کدامیک از دختران محجوب و خجالتی کلاس بوده اند که بخواهد در قبال این شناخت مهم ! ، طغاری بشکند و ماستی بریزد تا جهان گردد به کام کاسه لیسان !
این که روابط حسنه در میان باشد تنها میتواند از این جهت برایم خوشحال کننده باشد که نشان میدهد توانسته ام "روحیه به تو چه بودن" تعداد انگشت شماری از ابناء بشر را کمی ضعیف کرده باشم .
و اما اینکه مطالب مرا تا انتها خوانده اید ، باید در این امر شک کرد !
دلیلش را در چند جای همین نامه اشاره کرده ام .
لازم است بدانید که در دنیای امروز (و البته دیروز !) از نظر گذراندن لغات را مطالعه نمیگویند !
مطالعه زمانی رخ خواهد داد که شما لغات را بررسی کرده و با تفکر (هر چند اندک) به مفهوم مورد نظر دست یابید .
نوشته بودید که از سر اجبار در کلاس شرکت کرده اید و مطلب جالب و جدیدی ندیده اید و حضورتان در کلاس فقط برای کسب مدرک است .
با جمله اول موافقم که از سر اجبار است ولی جمله دوم را کذب تلقی میکنم !
غیر ممکن است که در همین کلاس وامانده هم چیزی نصیبتان نشده باشد !
درست به یاد دارم در زمانیکه خودم هم کامپیوتر میخواندم و انصافا و وجدانا ، از استادم بسیار بالاتر بودم ، هر جلسه ای که در کلاس شرکت میکردم ، لااقل یک نکته جدید را می آموختم .
مگر اینکه شرایط شما فرق داشته باشد و این موضوع را هم مانند مطالعه شما از مطالب وبلاگ بدانیم !
همانطور که آنرا سرسری خوانده اید ، به کلاس هم توجهی نداشته اید .
طبعا وقتی توجهی ندارید ، نمیتوانید فعالیتی از خود نشان دهید و مجبورید چرت بزنید .
بعد میگویید ما ماست ورمالیده نیستیم !
و اما وضعیتی که دیدید چه بود که نخواستید خود را خسته تر کنید ؟
آیا منظورتان همان است که آنرا بیان مطالب تکراری و غیره ای دانسته اید که بیشتر مخالف داشت تا موافق ؟
آیا یکی از همان حرفهای تکراری ، همراهی و معونت تعلیم و تربیت در آن واحد و توسط استاد واحد نبود ؟
آیا این همان حرف بی مایه ای نیست که در عصر امروز ، هرگز قابلیت اجرا نخواهد داشت ؟
در عصری که ما زندگی میکنیم ، همه چیز رو به تخصص میرود ؛ حتی در سطح جامعه ایران هم میبینیم که میوه فروشی ها هم به تخصص رو می آورند !
حتما دیده اید مغازه هایی که فقط هندوانه یا موز یا چیزهای دیگری میفروشند !
حال شما میگویید که ما در همین زمانه ، در امر تعلیم یا تربیت ، به هیچ تخصصی نیاز نداریم و هر ... که تدریس در کلاسی را به او واگذار کردند ، باید بچه ها را تربیت هم بکند !!!
اگر چه خودش از بی تربیت ترین های روزگار بوده و هیچ تخصصی در این زمینه نداشته باشد و حتی هیچ دوره چرندی (مثل دوره پداگوژی !) هم نگذرانده و حتی بدتر ، هیچ مطالعه ای هم نداشته باشد !!!
آیا نظر شما همین است ؟
آیا رفتار استاد کلاس پداگوژی را ندیدید ؟
وقتی با بی شرمی تمام ، به من میگفت "شما فقط میخواهید وقت کلاس را تلف کنید" شما چرت میزدید و سازمان بی در و پیکر فنی و حرفه ای را فحش میدادید که چرا نگذاشته اند به خواب بعد از ظهرتان برسید !
بعد که به اصرار برخی از دوستانتان تشریف آورده و مطالب وبلاگ را دیده اید ، تازه چشمتان برق زده و فهمیده اید که "وا اسفاه ! چه توهین هایی که به جامعه زنان فرهیخته (بخوانید عوام !) نرفته و این رهبر جبهه اپوزیسیون چه بی تربیتی ها که نکرده !"
رگ غیرتتان که نمیدانم موقع اخراج من از کلاس ، کجا گیر کرده بود ! به جوش آمد و نامه ای مفصل نوشتید تا حسابی حال من را بگیرید !
واقعا به مرامتان تبریک میگویم !
و اما اینکه نوشته اید "من هميشه در گروهها و کلاس های مختلف دانشگاهی و غير دانشگاهی يکی از کسانی بودم که در مقابل زورگويی ها ، عقايد بی پايه و اساس ، توهين و تحقير ها وخلاصه هر چيز که قرار است به زور به افکار جوانها تزريق شود؛ مقاومت کرده ومی کنم"
با دیدن این عبارت ، از فوران احساسات درونی رعشه ای بر من عارض شد !
نمیدانم این چیزهای درونی را چه بنامم ؛ آیا خنده بود ، آیا گریه بود و یا معجونی بود که یکباره بیرون جهید و همی مرا لرزانید !
ولی باید اعتراف کنم که شایسته عنوان "دروغ سال" است !
وضوح این دروغ را در رفتارتان در کلاس وامانده پداگوژی جستجو کنید !
در خوشبینانه ترین حالت ، فقط یک بار ، بله فقط یک بار ، در اولین جلسه چند جمله ای را بر زبان جاری ساختید که از جملات معروف آن "چه اشکالی داره استاد کامپیوتر ، اول کلاس یه حدیث روی تخته بنویسه" بود .
(اگر خوب به خاطر ندارید ، خاطره روز اول را در همین وبلاگ مطالعه کنید)
حال اینکه شما در اینجا اینگونه و در جای دیگر (که طبعا ما نبوده و ندیده ایم !) خدای کارزار و مبارزه و رزم هستید ، موضوعی است باور نکردنی که جز از زبان چوپان دروغگو از عهده و زبان هیچکس بر نیاید !
نکند نگاشتن این نامه را دلیلی بر مقابله خود با "زورگویی ، عقاید الکی ، توهین و تزریقات زورکی" میدانید ؟!
نه ، فکر نمیکنم تا این حد کوچک باشید که این حرکت احساسی را مبارزه ای در راه حق طلبی بشمارید ! به فرض که همین نامه را هم مبارزه بدانید ، چه چیز را در این مبارزه بدست آورده و چه هزینه ای برای آن پرداخته اید ؟
ضمنا این موضوع را هم سپر خود نکنید که این کلاس ارزش حرف زدن نداشت .
چون اولا به حاضران در کلاس توهین کرده اید که آنان ارزش شنیدن حرفهای حکیمانه شما را نداشتند ! (فراموش نکنید که اکثریت غالب کلاس را خانم ها تشکیل داده بودند ! و "شما" با این حرف ، به جامعه زنان فرهیخته توهین کرده اید نه من !)
و ثانیا ، تعریف شما از درگیری علمی باید مفهوم خارق العاده ای باشد که بر اساس آن ، این کلاس را شایسته صحبت ندانستید ! چون استدلالتان در مورد اینکه این کلاس ارزش حرف زدن نداشت را اصلا متوجه نشدم .
برای روشن شدن موضوع ، قسمت مربوطه را از نامه شما عینا نقل میکنم و سپس نکات استدلال شما را برمیشمارم .
فرموده اید که "... در کلاسی مانند پداگوژی که مدت آن يک ماه و زير نظر اداره(ی سيب زمينی در هويج ياهمان شير تو شير فنی و حرفه ای قم) است چه بايد کرد و چه می توان گفت . برادر من حرف حساب را بايد جايی زد که خريدار داشته باشد نه در کلاس پداگوژی که وقت کلاس گرفته شود و دوره به نفع مدير آموزشگاه کش پيدا کند"
- مدت آن یک ماه بوده پس ارزش حرف زدن نداشته !
لابد اگر در مجلس یا محفلی ، با شخصی آشنا شوید که حرفهایی بزند که تمام اصول پذیرفته شده شما ، اعم از مذهبی و علمی و فکری و غیره را زیر سوال ببرد ، سکوت میکنید چون یک جلسه است و ارزش حرف زدن ندارد ! حال اگر به جامعه ماستهای ورمالیده روی فرش توهین کند چه ؟ آنجا هم سکوت حکیمانه اختیار میکنید یا خشدکش را کراوات دو گره ای میکنید ؟!!
- زیر نظر فنی و حرفه ای بوده پس ارزش حرف زدن نداشته !
لابد اگر این دوره مسخره را دانشگاه هاروارد برگزار میکرد ، حتما سایر همکلاسی ها مستفیض کرده و برای هر کاراکتری که از زبان استاد آن (که شاید بدتان نیاد انیشتین باشد !) بیرون می آمد ، مقاله ای را تهیه نموده و میدادید تا توسط خانم رایس (برای حفظ اقتدار جامعه زنان !) در سازمان ملل خوانده شود !
و اما اینکه سازمان فنی و حرفه ای قم (که نمونه ای از تمام سازمانهای عریض و طویل این مملکت است) سیب زمینی توی هویج است یا شیر تو شیر ، بنده تخصصی ندارم چون متاسفانه در اولین جلسه دوره پداگوژی ، پیشنهاد ارائه دستور آش و آشپزی در کلاس ، توسط "بچه مثبت ها" رد شد ! و ما را در حسرت آن داغدار کرد !!!
- خریداری ندارد پس ارزش حرف زدن ندارد !
این که حرف شما خریداری دارد یا نه ، بعد از گفتن آن در کلاس باید بررسی شود !
حال اگر کسی چیزی نگوید چون فکر میکند خریداری نیست ، نباید او را عوام نامید ؟!
ضمن آنکه ، همیشه برای حرفهایی که "ارزش گفتن" داشته باشند ، خریدار پیدا میشود . پس اگر خریداری را نمی یابید ، حرفتان را تصحیح کنید .
- وقت کلاس گرفته میشود پس ارزش حرف زدن ندارد !
این یکی را دیگر خیلی حال کردم !
دقیقا مرا به یاد جمله بسیار حکیمانه استاد کلاس انداختید ! زمانیکه مرا متهم میکرد به اینکه فقط میخواهم وقت کلاس را تلف کنم !
آیا مطرح کردن اشکالات موجود و اصرار بر رفع آنها ، تلاش در جهت اتلاف وقت است ؟
شما که طبق ادعایتان ، خود از سردمداران مبارزه با کج روی در دانشگاه و غیر دانشگاه بوده اید ، باید بهتر بدانید که اساسا "مبارزه" ، وقتگیر و انرژی بر است .
چگونه میخواهید با کج روی و اشکالات موجود مبارزه کنید درحالیکه وقتی تلف نشود و روحیه نازنینتان خسته نشود ؟
ضمن آنکه همه ما برای فراگیری آنچه "درست" است ، دور هم جمع میشویم و الا یک حیوان دراز گوش را میگذاریم جلو و هر چه او گفت تکرار میکنیم ! و اگر کسی خواست اعتراض کند ، میگوییم "بابا خسته ایم ، حرف نزن ! وقت کلاس رو هم نگیر چون ارزشش رو نداره !!!"
واقعا شما همین را میخواهید ؟
تبریک میگویم !
- دوره به نفع مدیر آموزشگاه کش پیدا میکند پس ارزش حرف زدن ندارد !
مجددا باید به شما تبریک بگویم که با سکوت خود و اتمام سریع کلاس ، مشت محکمی به دهان مدیر آموزشگاه کوفته اید ! (البته با دستکش چون احتمالا نامحرم است !)
استدلال بسیار زیبایی بود !
یعنی شما بخاطر آنکه مدیر آموزشگاه سودی نبرد سکوت کردید و اشتباهات فاحش استاد کلاس را نادیده انگاشتید ؟
ضمن آنکه مدیر آموزشگاه از طولانی شدن کلاس چه نفعی میبرد ؟
آیا جز این است که اتمام سریع دوره ها به نفع اوست تا در کلاسی که اشغال شده ، کلاس جدیدی را برگزار نماید ؟
پیشنهاد میکنم ، کمی درباره حرفهایی که میزنید (یا در ذهن دارید و نمیزنید !) فکر کنید !
و اما درباره اینکه مرا برادر خود خوانده اید ، آنجا که نوشته اید "برادر من ..." باید خواهش کنم که دیگر این کار را نکنید !
چون من خواهرم را بیش از حد دوست دارم و نمیخواهم شما را به جمع خود بیفزایم ! چون شما احتمالا سکوت خواهید کرد درحالیکه میان ما هیجان و شور در جریان است .
چه شبها که ساعتها به خواهرم فکر کردم ، تصوریش را نگریستم و از غم دوری اش گریستم .
چه روزها را که در آرزوی دیدارش به شب رساندم و باز ، شب را تا سحر گریستم !
من حتی دلتنگ خواهری میشوم که چند دقیقه ای بیش با او فاصله ندارم ؛ چه رسد به آنکه در گوشه ای دیگر از این دنیا ، روزگار میگذراند !
اگر چه هرگز به کسی اجازه نداده ام که این رابطه را از اعماق دل من بیرون کشد و کشف نماید ولی همیشه دلتنگ آغوش گرمشان هستم که مرا زندگی تازه بخشند .
پس مرا ببخشایید که شما را به چنین جمعی راه نمیدهم !
شما را برای من ، رفاقت کافیست !
گفت : میان بیل من تا بیل کلینتون ، تفاوت از زمین تا آسمان است !
و اما از خواندن ادامه مطالبتان بسیار متعجب شدم .
گویی شخصی این نامه را نوشته که اصلا نه مرا دیده ، نه در کلاس بوده و نه حرفهای شما را شنیده است !
در مرحله اول باید "انصاف" را معنی کنیم .
آیا تعریف انصاف در ذهن من و شما یکی است ؟
آنجا که نوشته اید در حق خانم های کلاس ، بی انصافی را به انتها رسانده ام ، متوجه این تفاوت در معنا شدم !
تعریف شما از انصاف چیست ؟
حتما نوشتن نامه ای بی نام و فوران احساسات زودگذر و تهمت های ناروا و جملات کذب و حرفهای بی پایه و اساس معنای واقعی انصاف است ؟
به این معنای انصاف شک کنید !
اینکه من پشت به کلاس بودم ، بدان دلیل بود که در ردیف اول مینشستم و شما خود را در ردیف های بعدی مخفی میکردید .
من برای مبارزه ، ردیف اول را انتخاب میکنم و شما برای چرت زدن و فحش دادن به فنی و حرفه ای ، صندلی های آخر !
حتما انتظار داشته اید که من به احترام همکلاسی های پشت سر ، رو به خانم ها مینشستم و پشت به تخته !
و اینکه من فقط خودم را دیدم و صدای خود را شنیدم ، تهمت بزرگی است که نمیدانم چگونه وجدانتان را کنار گذاشته و آنرا نوشته اید ؟!
شما که دم از انصاف میزنید بگویید ، آیا بجز روز اول که جملاتی را گفتید ، صدای دیگری از شما در طول دوره بگوش رسید ؟
صدایی که ارزش شنیدن داشته باشد ؟!
آیا در برخی مواقع که طنین دلنواز حنجره شما در فضای فوق صمیمانه کلاس طنین انداز میشد ، مطالب خاص و ناب ، یا نکته ای برای روشن شدن موضوعی و یا حرفی برای جلوگیری از انحرافی را مطرح میکردید یا گفته هایتان ، تکرار گفته های دیگر یا نقل برخی مطالب کم مایه یا نکته ای بود که همه میدانستند و هیچ تحلیل و اضافات جدید یا تشریحی نداشت ؟!
در چه روز و چه موقع ، شما حرفی زدید که کمی ذهن کسی را قلقلک دهد و او را به فکر وادارد ؟
حتی زمانیکه من از اشکالات صریح و کاملا واضح استاد کلاس ایراد میگرفتم ، صدایی از شما بگوش نمیرسید .
ای کاش شما در رد حرفهایم ، جمله ای را میگفتید که بتوان روی آن فکر کرد !
در کدامین مورد ، شما چنین نظری ارائه کردید ؟
حتما فکر میکنید جمله معروفتان در مورد نوشتن حدیث در ابتدای کلاس ، یکی از آن موارد خارق العاده ای بوده که از نای شما بیرون جهیده ؟
آن حرف شما تایید نظام حاکم بر تدریس و آموزش این کشور بی صاحب بود که نتایج و ثمرات ارزشمندش را همگان به عینه میبینند !
آیا در آن زمان مطلب جدیدی ارائه دادید ؟
وقتی آن موضوع و پرسش را مطرح کردم ، ذهنم پر بود از نظرات موافق و مخالفی که بسیاری از آنان را بررسی کرده بودم .
جمله شما نیز یکی از هزاران جمله تکراری ذهنم بود .
قاعدتا شما باید انسانی مذهبی باشید . آیا نتیجه آن حرف شما حذف روحانیت از صحنه دین و همان عقیده معروف دکتر سروش نیست ؟
مذهبی بودن دکتر سروش را زیر سوال نمیبرم (چون ایشان در تمام دنیا تحت عنوان "روشن فکر مذهبی" شناخته میشوند) ولی قاعدتا شما هم باید مانند عوام الناس ، دینتان را از افواه رجال برگرفته باشید .
زبان این رجال که روحانیون بلند پایه کشورند ، در مورد دکتر سروش چه میگوید ؟
آیا کار را بدانجا نرساندند که برخی در تکفیر ایشان کوشیدند ؟!
حال شما مانده اید با مذهبی برپایه شنیده های تحلیل نشده از رجالی که نظراتتان را در حد کفر میدانند و میخواهید این مذهب را با این نگرش کفرآمیز در کلاس کامپیوتر تبلیغ کنید !!!
خیلی جالب است . تبریک میگویم !
این نکته را هم بگویم ای همکلاسی مذهبی ، پیامبر دین شما گفته است "من اخذ دینه من افواه الرجال ، ردته الرجال" (هر که دینش را از زبان مردم برگیرد ، همان مردم دین را از او میگیرند) و مراد آن است که دینی که پشتوانه فکری نداشته باشد ، به سر منزل مقصود نخواهد رسید !
لااقل در این زمینه جلو باشید .
ولی میبینم که لازم است باز هم به شما تبریک بگویم !!!
اگر قرار باشد که استاد کامپیوتر هم ، دین و دیانت را به شاگردانش بیاموزد ، پس نقش آن روحانی مادرمرده ای که سالها در فراگیری این امور ، دود چراغ خورده چیست ؟
پس نقش آن دانشجوی بدبخت رشته های مرتبط با این مقولات ، چه میشود ؟
پس حیطه تخصص کجا میرود ؟
حال میخواهم وضعیت جهان را در شرایط مطلوب شما در نظر بگیرم و نظریه شما را به تمام جهان تعمیم دهم . موافقید ؟! پس ببینید !
زمانیکه شما فرزندتان را به یکی از دانشگاه های خارج از ایران اسلامی ! اعزام کنید ، باید انتظار داشته باشید که استاد کامپیوتر و زبان و فیزیک و مکانیک و ریاضیاتش ، او را یک مسیحی یا یهودی تمام عیار کنند و به دامان پر مهر شما بازگردانند ! بودایی ، هندو ، سیک ، ذنیست و یا از همه بهتر ، نودیست چطور است ؟!
چون فرزندتان در تمام کلاسها با مبانی ادیان برخورد خواهد داشت و هر استاد به نوبه خود سعی میکند که وی را در جهت اعتقادات فکری خود تربیت کند ! چون بر اساس ایدئولوژی جهانی مطلوب شما ، استاد باید علاوه بر تدریس علوم ، مبانی دینی و فکری و تربیتی را نیز به فرزندتان بیاموزد !
لابد انتظار دارید در دانشگاه هاروارد هم حدیث بنویسند ؟
اصلا چه کسی تضمین میکند که تمام اساتید ، شاگردانشان را به یک سمت و سو بکشند ؟ و آن سمت و سو ، ورژن ایرانی اسلام باشد تا شما حسابی مسرور شوید ؟!
شاید یکی از اسلام گفت ، دیگری از مسیحیت ، آن یکی از یهود و چهارمی از بودا ! آنوقت این معجونی که از کار درمی آید ، تریاک کدامین زهر است ؟
نکند انتظار دارید که افلاطون تربیت فرزند شما را بدست گیرد ؟!
افلاطون گزینه خوبی است و در دنیای امروز ما افراد بسیاری وجود دارند که به افلاطونیسم معتقدند .
میتوانید فرزندتان را به آنان بسپارید . چطور است ؟!
آنان حتما میدانند که چگونه فرزندتان را بر اساس مبانی فکری افلاطون تربیت کنند .
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "تا زمانی که فلاسفه زمام امور را در دست نگیرند و یا زمامداران فیلسوف نشوند ، دنیا رنگ آرامش و استقرار را بخود نخواهد دید" و چه زیبا معنا شده که "حاکم باید حکیم باشد"
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "مرگ بدترین چیزی نیست که ممکن است برای کسی اتفاق بیفتد"
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "عاقل حرف میزند ، چون چیزی برای گفتن دارد و احمق حرف میزند که چیزی گفته باشد" (پیشنهاد میکنم اگر این نکته را به فرزندتان آموختند ، هرگز به او اجازه ندهید که نامه شما را بخواند !!!)
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "تو بسیار جوانی پسرم [و البته دخترم] ؛ با گذشت سالها ، زمان ، بسیاری از عقاید تو را تغییر خواهد داد و حتی معکوس خواهد کرد ، لذا برای مدتی از اینکه خود را قاضی مهم ترین موضوعات بدانی ، خودداری کن" (پیشنهاد میکنم اگر این نکته را خودتان آموختید ، دیگر نامه خود را نخوانید !!!)
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "طی یکساعت بازی ، بیشتر از یک سال گفتگو می توانی خصوصیات اشخاص را کشف کنی" (پیشنهاد میکنم با کسی همبازی نشوید و فقط به روی دیگران لبخند بزنید !!!)
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "هیچ موضوعی که مربوط به انسانها باشد ، اهمیت جدی ندارد"
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "تاوانی که مردمان خوب بخاطر بی تفاوتی نسبت به مسائل عمومی خواهند پرداخت ، زندگی کردن تحت حکومت مردمان بد است" (و چقدر مانوس است !)
حال اگر این استادان عزیز ، بر اساس تفکرات افلاطون ، اعتقاد به شراکتی بودن زن در اخلاق جنسی جهت استفاده هر آنکه مایل است ! را به فرزندتان آموختند چه میتوان کرد و چه میتوان گفت و چه میتوان خورد ؟!!
تصور وقتی که فرزندتان از دانشگاه به خانه می آید تاسف انگیز است ! اینطور نیست ؟!
امیدوارم که شما در آن زمان ، در خانه نباشید و دیگر هرگز به خانه بازنگردید !
چطور بود ؟ هنوز هم معتقد به همراهی تعلیم و تربیت هستید ؟ یا ترجیح میدهید که افلاطون فقط فلسفه را به فرزندتان بیاموزد ؟!!
بر خلاف آنچه فکر میکنید ، بنده مخالف تبیین مبانی دینی برای اقشار جامعه و یا محصلین نیستم . اتفاقا نظر من برای این کار بیشتر به نفع دین و دیانت است تا نظریه شما !
نتیجه نظریه شما را که در بالا اشاره کردم ولی نتیجه حرف من آن خواهد بود که اساتید متبحر و کاردان که در علوم تربیتی ، دینی و البته روانشناسی تحصیل کرده اند را برای آموزش فرهنگی و دینی فرزندانمان بر میگزینیم و به هیچ استادی که چنین تخصصی نداشته باشد ، اجازه دخالت در ابعاد اخلاقی و مذهبی فکر فرزندانمان را نخواهیم داد حتی اگر استاد کامپیوتر باشد !
آیا شما با این حرف مخالفید ؟
بله ، استاد کامپیوتر و فیزیک و مکانیک و غیره فقط باید با "رفتار واقعی" خود و به دور از ملاحظات تربیتی و کاملا عادی شده ، اخلاق و فرهنگ اجتماعی و عملی را به شاگردانشان انتقال دهند .
درست بخاطر دارم که چند ماه پیش ، زمانی که با برادرم چت میکردم و او از مراسم افتتاحیه سال جدید در دانشگاهشان برایم میگفت ، به موضوعی جالب اشاره کرد . (برادرم در دفتر کالج سلطنتی لندن درس میخواند که البته این مقام را بخاطر تلاش فوق العاده اش کسب کرده نه به خاطر نشان دادن آلبوم خانوادگی ما به رییس دانشگاه !)
احسان خان جیگر طلا میگفت "وقتی که برای ورود به محوطه دانشگاه ، از کنار درب اصلی میگذشتم ، شخصی به من سلام کرد و خوش آمد گفت . من هم جواب دادم و رد شدم و فکر کردم که او باید نگهبان درب ورودی باشد چون وقتی میهمانانی میخواستند با اتومبیل خود وارد پارکینگ دانشگاه شوند ، درب پارکینگ را او برایشان باز میکرد . بهر حال جواب سلامش را دادم و وارد شدم . در خلال مراسم افتتاحیه ، متوجه شدم که او رییس کل فی الکل دانشگاه است !!! و سالها در آمریکا تحصیل و تدریس کرده است !"
آری ، آنان که در کلاسهای ما تربیت نشده اند ! اینچنین ، تربیت و اخلاق و انسانیت و افتادگی را به شاگردانشان می آموزند .
ولی وقتی که در کلاسی مانند پداگوژی (که از یادآوری نامش ، حالم بهم میخورد !) تاکید اکید استاد کلاس بر رعایت تمام اصول اخلاقی ، دینی ، مذهبی ، فرهنگی ، تاریخی ، علمی ، باستانی ، هنری ، اجتماعی ، انسانی و غیره و غیره است ، ولی خود نمیتواند اشتباهش را بپذیرد و ترجیح میدهد شاگردش را سرکوب کرده و او را در کلاس خفه کند ، چه چیزی را به این شاگرد آموخته ایم ؟! جز آنکه قلبش را از نفرت و خون مالامال کرده ایم !
و بازهم به شما و این روش باستانی تبریک میگویم !
بگذریم و به ادامه نامه پر مهر و صادقانه ! شما بپردازیم .
اینکه صدای کسانی که با حرفهای من موافق بودند را هم نشنیدم بدان دلیل بود که این فرقه از کلاس ، جرات اظهار نظر نداشتند و ترجیح میدادند به جای حمایت از من و در گیری با استاد کلاس ، به روی استاد لبخند بزنند !
شاید هم دیدند که ارزشش را نداشت فلذا حرفی نزدند !!!
همین همکلاسی های طرفدار من ! موقعی که من برای همیشه از کلاس خارج میشدم ، کجا بودند ؟! آیا حرفی زدند یا اظهار مخالفتی با این کار داشتند یا به استاد کلاس اعتراضی کردند ؟!
لااقل برای آنکه از حیاتشان مطمئن باشیم ، یک "اهم" هم نکردند !
پس نگویید که "من" گوشم را به روی گفته های طرفداران (نداشته ام !) بسته بودم !
طرفداران نداشته من ، ترجیح دادند برای آنکه به خوبی و خوشی دوره را تمام کنند و مدرک کلاسی را که به اجبار آمده بودند تا بگیرند ، سکوت کنند و بعدا بیایند و نامه بنویسند که "تو چون به ماستهای ورمالیده توهین کردی ، ما هم حرفی نزدیم تا حالت گرفته شه !!!"
البته باید به این طرفداران بگویم که "شما باختید" چون من ، حرفم را زدم و استاد کلاس را وادار کردم که عملا ، همه حرف های بی ارزشش را زیر سوال ببرد و البته در آزمون پایانی هم خواهیم دید که با کمک پروردگار مهربانم ، بالاترین نمرات را کسب خواهم کرد ! حتما میدانید که در دوره مدیریت که چندی قبل در همینجا طی شد ، تنها من و یک نفر از خانم ها نمره صد از صد گرفتیم ! (ای ول بابا بچه درس خون !!!)
و اما در مورد اینکه هرگز بعد از کلاس به دنبال کشف علت موافقت ها و مخالفت های احتمالی نبودم .
بنظر خودتان علت چیست ؟
اولا که من موافقت و یا مخالفت مایه داری ندیدم که بخواهم موضوع را پیگیری کنم !
ثانیا وقتی که میبینم اصلا کسی در کلاس حرف نمیزند و اگر نوایی کوتاه هم بگوش میرسد ، آنقدر آرام و بیحال و بیمایه است که تنها میتوان گفت ، گوینده چرتش پاره شده و دارد قر میزند ، چگونه میتوان انتظار داشت که گوینده را بعد از کلاس به بحث و مجادله بکشانیم که مطلب مورد نظرش دقیقا چه بوده ؟!
آیا در این حالت شنیدن جمله "ول کن بابا بذارین بریم !" دور از انتظار خواهد بود ؟
ثالثا ظاهرا شما فراموش کرده اید که بنده مذکر و شما مونث بودید !!! و ارتباط این دو قطب مثبت و منفی ، در جامعه ما جرقه میزند !
انصاف داشته باشد ، اگر من بعد از کلاس به سراغ شما می آمدم ، و از شما میخواستم که مطلبتان را برای من توضیح دهید ، مرا به دختر بازی و ماجرای گوشت و گربه متهم نمیکردید ؟ (همانطور که در پایان نامه اشاره کرده اید و جوابی را به آن اختصاص خواهم داد !)
رابعا اگر دقت میکردید می دیدید که من معمولا چندین دقیقه قبل از همه در کلاس حاضر بودم و پس از کلاس هم کمی معطل میکردم و بعد از محیط خارج میشدم .
این فرصت کوتاه را برای طرح سوالات احتمالی همکلاسیهایی کنار میگذاشتم که هرگز به آشنایی با اکثر آنان افتخار نخواهم کرد .
پس شایسته و بایسته بود که اگر شما سوالی و یا حرفی داشتید ، در همین فرصت یقه مرا میگرفتید (البته با رعایت نکات ایمنی ! چون ممکن بود دستتان به من بخورد و آنوقت ، دو نفری برویم جهنم ! میگویند جای بدیست !!! البته من خودم ندیده ام و کسی هم خودش ندیده که درست بدانیم چه بلایی سر آدم میآورند و بیشتر کجاهای انسان را میسوزانند تا لااقل کمی در راه مقاوم سازی بکوشیم !!! گفت : زین جمله رفتگان این راه دراز بازآمده ای کو که به ما گوید راز ؟) و حرفتان را میزدید تا فردای همان روز یک ساعت زودتر بیاییم و در کلاسی خالی بنشینیم و نظرات خود را رد و بدل کنیم و خلاص !
ولی شما هرگز این کار را نکردید و فقط دوست داشتید انتقام پاره شدن حرفتان در نخستین روز را بگیرید !
آن روز هم به این دلیل میان حرف شما پریدم که سخنتان کاملا واضح بود و داشتید مرا متهم میکردید که شما را مسخره کرده ام و طبعا من باید از خودم دفاع میکردم .
نکند منکر حق دفاع دیگران از خود در مقابل خودتان هستید ؟
شیوه دفاع هم وقتی که کار به درگیری و دعوا میرسد ، علی الخصوص در یک کلاس درس ، همین است ! و الا جای حرف های نرم و لطیف که در نهایت ادب و احترام و با جملات اضافی فراوان و من و من های مداوم ، از حنجره طرفین میتراود ، اکس پارتی های شبانه است نه کلاس درس !
این نکته را هرگز فراموش نکنید !
حتما انتظار داشتید که من بگویم "ببخشید خانوم بچه مثبت ! شرمنده هستم از اینکه وقت تلف شده کلاس رو به بطالت میگذرونم ! ببخشید از اینکه پشتم به شماست ! اصلا خیلی خفن شرمنده ام ! لطفا مرا عفو کنید ! تو رو خدا ببخشید ! من نمیخواستم کلاس رو از شنیدن طنین دل انگیز صدای شما محروم کنم ، فقط میخواستم یک نکته رو بگم ! و البته مجددا از استاد کلاس ، حضرت متعالی شما ، شاگردان محترم کلاس ، مدیریت محترم آموزشگاه ، آبدارچی مربوطه ، سازمان فنی و حرفه ای کشور ، شهرداری قم ، مسئولین زندان ساحلی ، همه همسایه ها و بچه محل ها ، دبیر کل سازمان ملل ، بیلی بیلی کلینتون ، روح مرحوم چگوارا و همه رفتگان و نرفتگان محترمی که اسمشون رو یادم رفته ، پوزش میطلبم و امیدوارم من رو عفو کنند و ببخشند و ندیده بگیرند و بیخیال شوند و ... (یک سال بعد !) فقط میخواستم بگم عذر میخوام ، من همه حرفهای شما رو قبول دارم فقط یک کمی همچی بفهمی نفهمی ، حدودای یک صدم درصد با یه گوشه این حرف شما مخالفم ! البته جسارت نشه ها ، اون یک صدم درصد هم متعلق به اون قسمتی از سخنان حکیمانه شماست که متوجه معناش نشدم ، و الا اگه اون رو هم یه توضیح مختصر بدید ، من دیگه صد در صد ، با شما موافق میشم . حالا چه حرفتون درست باشه چه زبونم لال چرت و پرت بگید . در پایان ، مراتب پوزش و عفوخواستگی خودم رو به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان و روح آن مرحوم و استاد کلاس ، حضرت متعالی شما ، شاگردان محترم کلاس ، مدیریت محترم آموزشگاه ، آبدارچی ... میرسانم !!!"
و اما مکافات وقتیست که شما بگویید "چی ؟!" و من مجبور شوم که همه را دوباره از اول بگویم . خدا آن روز را نیاورد !!!
نظر شما همین بود ؟
منظورتان همین است ؟
باید اینگونه حرف میزدم ؟
پیشنهاد میکنم که کمی در انتظاراتتان تجدید نظر کنید !
بگذریم .
حال باید به جمله دیگری از نوشتار زیبایتان بپردازم .
باید بگویم ، لازم نیست از "خانم های کلاس" بخاطر وزوز عذر خواهی کنید !
"خانم های کلاس" وزوز نکردند ، بلکه این ماستهای ورمالیده بودند که وزوز کردند و من بارها این موضوع را مورد تاکید قرار داده ام .
اینجا صراحتا یک بار دیگر اعلام میکنم :
در کلاس ما موجوداتی در رفت و آمد بودند که ظاهرا آنان را انسان مینامند ! برخی از این موجودات ، نر و برخی دیگر ماده بودند ! قشر نر که تکلیفش روشن است و مورد بحث نیست (چون بدبخت ها چیزی برای بحث کردن ندارند !) . و اما قشر ماده بر دو گونه بودند ؛ گروهی تحت عنوان "خانم های کلاس" شناخته میشدند که البته تعدادشان بسیار اندک بود ! و گروهی دیگر "ماستهای ورمالیده" بودند که اکثریت این قشر را تشکیل میدادند !
خانم های کلاس موجوداتی قابل احترام بودند که گاه گاه ، نظرات خود را بیان میکردند که یک مورد نسبتا مفید آن ، ارائه نظراتی در روز روش تدریس اکتشافی بود که انصافا برخی از آن نظرات ، مفید بودند .
و اما ماستهای ورمالیده موجوداتی بدرد نخور و مزاحم بودند که آدم را بیشتر یاد مگس می انداختند تا انسان ! اینان قومی وزوز کن ! و بی تربیت بودند که هم نشینی با آنان غم و اندوه به بار آورده ، موجبات خوردگی اعصاب و روان را سبب شده و لعن و نفرین تاریخ را بدنبال دارد ! از این قوم باید حذر کرد !!!
این نکته را هم بگویم که اکثریت قشر نر کلاس هم همچین ماستهای چکیده و ادویه خورده و موسیر دیده و مفیدی نبودند ! برخی از آنان از قشر ماستهای ورمالیده هم بدتر بودند که مواردی را بعنوان شاهد مثال در ذهن دارم . فقط نکته مثبتی که وجود داشت این بود که تعدادشان اندک بود (چون تعداد کل طبقه نر اندک بود !) و خیلی روی اعصاب آدم رژه نمیرفتند . این قوم ، اصلا کلا بیخیال بودند و میشد از کنار آنان با آرامش گذشت !
خوب ، همشاگردی بی نام و نشان ! خودتان بگویید که با این تقسیم بندی مخالفید ؟
آیا انصافا و وجدانا چنین نبود ؟
حال اینکه شما خود از کدام گروه بودید را درست نمیدانم ! اگرچه من ، شما را جزو این
روه ماستینه قرار ندادم و این موضوع را در خاطره روز اول و روزی که کلاس را ترک کردم نوشته ام .
در خاطره روز سرکوب ، (که کلاس را ترک کردم) انتهای مطلب را به طبقه نسوان و گلایه از آنان اختصاص داده ام و درست بخاطر دارم که در آغاز این گلایه از خانم های کلاس پوزش طلبیده ام .
باور کنید که یکی از چند نفر اندکی که در ذهن داشتم و برای آنان این جمله را نوشتم و عذر خواهی کردم شما بودید ! همان بچه مثبتی که روز اول نظریه ای معروف را ارائه کرد !
در موقع نوشتن آن غمنامه ، آنقدر "انصاف" برایم باقی مانده بود که به یک ارائه نظر شما در جبهه مخالف در نخستین روز احترام گذاشته و شما را از قید طوق گردن رها کردم .
حال "انصاف" شما را هم در این نامه میبینیم ! آنجا که نوشته اید بغیر از خود ، هیچکس را ندیدم !
اینجا مطالبی را میبینم که قبلا به آن پاسخ داده ام مثل آنکه پریدم توی حرف شما و خواستم بچه های کلاس را یک حالی بدهم و بخندانم و از این حرفهای "منصفانه" !
مجددا تاکید کنم که حال دادن به آن کلاس وامانده ، اصلا برایم جالب نبود چون در نظرم بسیار خرد و حقیر مینمود .
و اما اینکه بخواهم با خراب کردن شما ، حرف خود را به کرسی بنشانم نیز از آن تهمتهایی فراوانی است که در نامه پرمهرتان نگاشته اید .
کدام کرسی ؟ و کدام کرسی نشینی ؟
مگر در مملکت بی سر و صاحب ما قرار است حرفی بر کرسی بنشیند ؟
نه ! اشتباه نکنید ! حرفها ، قبلا بر کرسی نشسته اند .
بنده و جنابعالی سر کاریم اگر فکر کنیم که میخواهیم حرفی بزنیم یا نظری بدهیم !
کلاس پداگوژی هم نمونه ای از سیستم همین مملکت است .
تا زمانی که همه ما شنونده باشیم و استاد کلاس ، گوینده ، هیچ مشکلی پیش نمی آید . حتی اگر ما ، کمی گوینده شویم هم حرفی نیست . ولی مشکل آن زمان رخ مینماید که ما بخواهیم واقعا گوینده باشیم و تعالیم جهانی استاد را بر هم زنیم ! (جدا هر وقت یاد این جمله استاد کلاس می افتم که "اینها مطالبی نیستند که من از خودم در بیارم ، اینها مسائل پذیرفته شده جهانی است ! و دو هفته قبل در جهان منتشر شده !!!" به شدت خنده ام میگیرد اگرچه دوست دارم به جای خندیدن ، سرم را به دیوار بکوبم ! چرندی این گفته ، آنقدر واضح است که اصلا نیازی به توضیح ندارد ! فقط همین قدر اشاره کنم که در طول مدت دو هفته ، تمام اطلاعات علمی جهان در این خصوص به دست استاد مربوطه رسیده و ایشان هم داده اند آن مطالب را با دقت ترجمه کرده و مو به مو با اصل مطلب تطبیق داده تا در کلاس ما مطرح گردد ! جل الخالق !!! یعنی از زمانیکه این حرف از نای گوینده و صاحب نظرش بیرون جهیده تا زمانی که به پرده گوش ما خورد فقط دو هفته گذشته ! ما که اینقدر آپدیت هستیم چرا اینقدر بدبختیم ؟! چرا اینقدر وامانده ایم ؟! چرا اینقدر پس مانده ایم ؟! چرا هر وقت مجمعی علمی در جهان برپا میشود ، اصلا به حساب نمی آییم ؟! لطفا خودتان را گول نزنید ! ایران امروز و ایرانی امروز در مراحل علمی جهان در خوشبینانه ترین نگاه ، عنصری خنثی است اگر مخرب نباشد ! الا شذ و ندر !
هیچ میدانید که در بررسی سالیانه دانشگاه های برتر جهان ، دانشگاههای ایران را اصلا قابل بررسی نداسته اند در حالیکه این اطلاعیه سالیانه ، تا پانصدمین دانشگاههای جهان را مشخص میکند ؟!
حتما این را هم به حساب آمریکای جنایت کار میگذارید ؟! که ما را تحریم کرده اند و نگذاشته اند پیشرفت کنیم و فکر ما را قیچی کرده اند و خشدکمان را به سرمان کشیده اند و به روی ما خدو انداخته اند و دهن ما را صاف کرده اند و قس علی هذا !
مثل قضیه سقوط هواپیمای سی-130 که یکی از دلایل سقوط آن تحریم ایران توسط آمریکا و جلوگیری از خرید هواپیماهای نو و طبعا سقوط هواپیماهای کهنه اعلام شد !!! ولی سیاسیون عزیز و دیندار و خداجوی میهن اسلامی ما که خدمت به مردم ، دارد آنها را خفه میکند ، فراموش کرده بودند که هواپیمای تشریفاتی دولت که فقط حدود بیست میلیون دلار صرف تزئینات و تشریفات آن شده بود را تازه از فرانسه تحویل گرفته اند !!! و حواسشان نبود که قرار است چند وقت دیگر اعلام کنند قرارداد خرید بیست و دو هواپیمای تولید سال دوهزار میلادی را با چین بسته اند !!! و بازهم به ذهنشان نمیرسید که در حادثه سقوط هواپیمای فرماندهان سپاه (که قبل از مراسم چهلم جان باختگان سی-130 سقوط کرد !) اعلام خواهد شد که سپاه پاسداران بیش از دویست هواپیما در اختیار دارد که حتما همه را ساخته و نخریده اند ! چون ما در تحریم هستیم و در این مدت خودکفا شده ایم !!! و همه فراموش کردیم که در زمان جنگ که اوج تنش میان ایران و ایالات متحده بود ، موشک های تاو و موشك هاي ضد هوايي هاگ را از دولت آمریکا تحویل گرفتیم !!! همان موقع كه آقاي مك فارلين ، مشاور امنيت ملي كاخ سفيد ، براي مذاكره با مقامات بلند پايه ايران ، در فرودگاه مهرآباد پياده شد و كيك و انجيلي در دست داشت !
آری همه اینها را فراموش کردیم و برای عقب ماندگی خود بدنبال علت العلل یعنی آمریکایی های بی تربیت گشتیم و بحق خوب چیزی گیر آوردیم که همه کاسه کوزه ها را بر سر آنان بشکنیم !
ولی باید بدانیم که علت بدبختی ما این است که وقتی با اشتیاق "علم دو هفته ای" ! به کتاب استاد معلوم الحال مراجعه میکنیم ، با پاورقی هایی مربوط به کتابهای منتشره در سال 71 یعنی حدود چهارده سال پیش برخورد میکنیم ، نه چهارده روز پیش !!! حالا اینکه ما کی میخواهیم فرق چهارده روز و چهارده سال را بفهمیم احتمالا چهارده قرن طول خواهد کشید !!!)
نوبت به آن رسیده که بخش دیگری از نامه شما را در همینجا به نمایش بگذارم و به ادامه مطلب بپردازم . آنجا که با اشاره به بخشی از خاطره روز سرکوب نوشته اید :
" يا افاضه فرموديد که : «چرا به قول اهالی برره مثل ماست ورمالیدید روی فرش ؟!! چرا وقتی جدلی در کلاس صورت میگیرد شما ساکتید و جز نوایی خاموش هیچ ندایی از جمعیت متعالی شما بر نمی آید ؟ جز آنکه بگویید "بابا ول کنید !!!" یا آنکه صدای بهم خوردن فک های بی قرارتان امان از سایرین بگیرد ! همیشه واپسین صندلی های کلاس را برمیگزینید ؟ آیا این کار خود نشانه ای از احساس عقب بودن در درون شما نیست ؟ خواهش میکنم نام دین و دیانت را بر این کارتان ننهید ! که اگر در جلوی کلاس باشید مردانی نامحرم از ورای چادرها و مقنعه سیاهتان به سر و مغز شما خواهند نگریست !»
آقای عيدی ، خودتان قضاوت کنيد وقتي کسی اين چنين در مورد خانم ها بيانيه صادر می کند و درک ، فهم ، اخلاق و عدالت خود را زير سوال منطق و وجدان (اگر داشته باشد) قرار می دهد؛ آيا نبايد خانم ها پاسخ دندان شکنی چون "سکوت" به اين فرد بدهند ؟"
میخواهم وجدان و انصاف خودتان را به نظاره بنشینم .
تا اینجای نامه شما و جواب من ، "درک ، فهم ، اخلاق و عدالت چه کسی زیر سوال منطق و وجدان نداشته اش رفته ؟"
مشکل شما این است که معنای کلمات را نمیدانید و فقط از روی بر افروخته شدن احساسات و عواطف زودگذرتان نامه نوشته اید .
آیا درک و فهم و اخلاق من زیر سوال رفته که سعی کردم با صرف انرژی خود در آن کلاس به یاد ماندنی ! سطح آگاهی خود و سایرین را بالا بکشم یا شما که صرفا برای ضربه زدن به چیزی که خود هم به درستی نمیدانید چیست ، دست به قلم برده اید ؟
من در آن کلاس سعی کردم با دقت به مطالب گوش دهم و اشکالات احتمالی آن را جهت حل مساله طرح کنم و البته در این میان انتقادات تندی علیه ماستهای ور مالیده داشتم .
این نکته را هم فراموش نکنید ! زمانی که شما و هم قطاران بی مایه تان "سکوت" اختیار کرده بودید ، هنوز از وجود این وبلاگ و مطالب موجود در آن که به حیثیت مشتی ماستینه ضربه زده بود مطلع نبودید !
بعد از آن هم که مطالب وبلاگ را خواندید ، که "سکوت" نکردید ! نامه پر مهرتان خود گویای همه چیز هست جز سکوت !
پس سکوتتان پاسخ دندان شکن به که بود ؟
چرا دروغ میگویید ؟
چرا خود را فریب میدهید ؟
چرا سعی میکنید خود را در لفلافه الفاظ مخفی کنید ؟
چرا برای خالی کردن دق دلی های کودکانه خود که در هنگام خواندن وبلاگ محقر من که بیننده ای چند بیشتر ندارد ، به آن دچار شدید ، ناجوانمردانه دست به قلم برده اید ؟
چرا از واقعیت میترسید ؟
چه زیباست سخن افلاطون آنجا که گفت :
We can easily forgive a child who is afraid of the dark , The real tragedy of life is when men are afraid of the light !!!
ما به راحتی میتوانیم از کنار کودکی که از تاریکی میترسد بگذریم ، تراژدی واقعی زندگی زمانی است که انسانها از نور بهراسند !!!
آیا هراس از نور در نامه شما موج نمیزند ؟
فکر میکنم اگر دیدن نظر "به تو چه" خانم و نوشته من در باره او و نظر خوانندگان وبلاگ در مورد این ماجرا نبود (که همگی و بلا استثنا "به تو چه" خانم را سرزنش کرده بودند حتی خود "به تو چه" خانم تحت نام جدید "یادم رفته" از این موضوع اظهار ناراحتی کرده بودند !) حتما شما نیز به همین راه و رسم دیرین متوسل میشدید و روح متلاطم خود را با عباراتی عمیق تر از آنچه در این نامه نوشته اید ، آرامشی اندک و زودگذر می بخشیدید !
ولی برای آنکه در دل ، خود را انسانی متعالی قلمداد کنید و روحیه ورزشکاری خود را به نمایش گذاشته و بستایید ، نامه ای محترمانه ! نوشته اید ، آنجا که درک ، فهم ، اخلاق و عدالت من را زير سوال منطق و وجدانم (اگر داشته باشم !) برده اید !
از نور نهراسید !
فکر میکنم نور این ماجرا آن است که رهبر جبهه اپوزیسیون بر اساس منطق ، اطلاعات غلط استاد کلاس را گوشزد کرد ، استاد کلاس طاقت نیاورد و از او خواست که به جای کلاس در قهوه خانه بنشیند و موجبات ترک کلاس را فراهم کرد و رهبر جبهه اپوزیسیون ، این مطلب را برای یادگاری سیستم متعالی آموزش در این میهن وامانده نگاشت و سرزنش های تندی را متوجه موجوداتی کرد که اگر شناسنامه نداشتند ، تشخیص آنان از بهایم بسیار مشکل بود ! در این میان ، دو نفر از زنان فرهیخته ! وجدان و انصاف خود را زیر پا له کردند و تحت تاثیر احساسات زنانه خود ، به دشمنی با این رویه پرداختند و به زعم خود تیر های زهرآگینی را بدرقه راه رهبر جبهه اپوزیسیون کرده و فحش های زیبایی را نثار ایشان کردند !
ولی بازهم به یاد جمله ای معروف می افتم ، این بار از بودا ، زمانیکه یکی از اطرافیانش به شدت به او ناسزا گفت ، بودا پاسخ داد : "از تو بخاطر اين هديه عالي تشكر ميكنم ! اما متاسفم كه نميتوانم هديه ات را بپذيرم ، راستي اگر كسي هديه اي به من بدهد و من آنرا قبول نكنم ، به چه كسي تعلق خواهد داشت ؟!!"
بله ! من فکر میکنم واقعیت این ماجرا همین است .
شما هم از نور نهراسید و لااقل به خودتان دروغ نگویید که برای کوبیدن مشتی محکم بر دهان رهبر جبهه اپوزیسیون (مشت با دستکش !) ، "سکوت" کرده اید !
سکوت ! سکوت ! چه واژه زیبایی ! حیف که شما آنرا به بدترین شکل ممکن به کار برده اید !
صدای بهم ساییدن غضب آلود دندانهای شما ، این سکوت را میشکند !
این سکوت زیبا را برهم نزنید !
آری ، من نیز سکوت میکنم ولی هنگامه اش را بخوبی نشان داده ام !
زمانیکه استاد کلاس مرا متهم به اجرای پروژه اتلاف وقت کلاس کرد ، پاسخ من فقط سکوت بود . چون در آن هنگام احساس کردم که استاد کلاس از حالت منطقی خارج شده و بشدت از اینکه معلوماتش را زیر سوال برده ام ناراحت است و میخواهد سر به تنم نباشد ! آنجا دیگر جایی برای کلام باقی ندیدم و سکوت را بهترین گزینه یافتم .
دیگر بار ، وقتی بود که استاد کلاس بعد از تدریس من و زمانی که اشکالات آن مطرح میشد ، اجازه نداد از خود دفاع کنم و من بازهم سکوت کردم ؛ در حالیکه رویه بر این بود که هرکس از خودش دفاع کند ، کمااینکه کسانی که در همان جلسه ، قبل از من و بعد از من تدریس کردند ، از خود دفاع نمودند !
آری ، معنای سکوت را این چنین میپندارم !
پیشنهاد میکنم برای "سکوت چند صفحه ای" خود ، نامی مناسبتر بیابید !
گفت : میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است
میبینم که بازهم از لفظ "برادر" برای خطاب کردن من استفاده کرده اید !
قبل از این کلمه ، فحش های دیپلماتیکی را نثار کرده اید و بعد از آن نیز وضع به همین منوال است ! پس اجازه دهید اینکه مرا برادر خود خطاب کرده اید را در همین چارچوب ببینم و آنرا فحشی دیگر تلقی کنم تا وحدت رویه کلامتان حفظ شود !!!
در اینجا مرا به انصاف و نگاهی به تاریخ دعوت کرده اید و خواسته اید که ببینم پشت سر مردان موفق آن ، دست زنان فرهیخته ایست که به مدد آنان آمده اند اعم از مادر و همسر و غیره .
اگرچه از اینکه با نوشتن این سطور ، دعوای علمی من با استاد کلاس را ، تبدیل به جنگ ضد ارزش جنسیت و تقابل "زن و مرد" کرده اید بسیار متاسفم ! و بخاطر آنکه مرا به این میدان بی ارزش کشانده اید ، هرگز شما را نخواهم بخشید ، ولی برای آنکه این قسمت از نامه دلربایتان را بی پاسخ نگذاشته باشم و خودتان نیز بدانید که چه نوشته اید ، این چند خط را برایتان مینویسم .
این مطلب را سربسته میپذیرم و قبول دارم که دست زنان فرهیخته و حتی خود زنان فرهیخته در تاریخ کم نیستند ، ولی قبول کنید که دست "زنان فرنهیخته" و موجودات عجیبی و غریبی تحت نام "زن" هم در تاریخ کم نیست !
پیشنهاد میکنم تاریخ را به میان نکشید ؛ چون تا آنجا که من بخاطر دارم و تاریخ را نگاه کرده ام ، نقش زنان "فرنهیخته" بسیار پر رنگ تر است و عامل بسیاری از جنگ ها و خونریزی ها و مصائب بشر بوده اند !
اگر تاریخ را ورق بزنیم قطعا شما مغلوب خواهید شد !
نمیخواهم نامی از ملکه های خونریز و دهشتناکی بیاورم که روی مغولان و بربرها را سفید کردند و مانند سایه "هاید" در روح "دکتر جکیل" ظاهر شدند و به تاریخ نشان دادند هرآنچه را که نباید میدید !
پس به تاریخ دست نیازید که مغلوب فتنه زنانی خواهید شد که بیشمارند !
چطور است در اندیشه دینی قدمی بزنیم ؟
جامعه امروز جهان را چگونه میبینید ؟ نه ، سؤالم را اصلاح میکنم . جامعه امروز ایران اسلامی ! خودمان را چگونه میبینید ؟
آیا همگان بر مسیر عدالت و تقوا گام برمیدارند یا پدرسوختگی و خباثت ، ایران ما را با موجی از لجن و کثافت روبرو کرده است ؟
آیا جوانک های علاف خیابانها را بر مسیر رشد و تعالی میبینید یا در دره سقوط و تنزل ؟
جواب واضح است ؛ به این آمارهای سفارشی دولتمردان عزیز ! توجه نکنید ، به چشمان خود اعتماد کنید ! چه میبینید ؟
جز فساد و تباهی و آنارشی حاکم بر فضای آدیاباتیک ایران اسلامی ؟!!
لازم است که اینجا حدیثی از نبی مکرم اسلام به میان آوریم که فرمودند "فساد و صلاح یک جامعه ، از فساد و صلاح زنان در آن جامعه نشأت میگیرد !"
خوب به خاطر دارم که سالها پیش ، این حدیث را بر تابلویی در انتهای بلوار محمد امین (ص) در قلب جهان اسلام ، در قم دیدم ! شک نکنید !
پس در این زمانه تباهی ، چندان هم به فرهیختگی خود و همقطاران وزوز کن و طوق به گردنتان نبالید !
و اما بعد ؛ لازم است قبل از آنکه ادامه مطلب را بنویسم ، از شما تشکر کنم !
جدا که طنز پرداز ماهری هستید !
از خواندن نامه شما بسیار خوشحالم ؛ خنده های طولانی ای که در حین مطالعه آن عایدم شد ، اندوه بسیاری را از دلم بیرون کرد اگرچه اگر نامه زیبایتان را نمیخواندم ، اندوهگین هم نمیشدم !
بهر حال باید باور کنید که طنز پرداز قابلی هستید تا آنجا که باید بگویم طنز شب های برره هم اینقدر با نمک نیست و البته جلف و سبک وزن !
چقدر زیبا نوشته اید که علت انتخاب صندلی های آخر کلاس ، "کنترل مردان" است !!!
میخواهید عقب بنشینید که کجای ما را کنترل کنید ؟!
جدا که طنز پردازید !
اصلا چه کسی به شما گفته که پیچ کنترل مردان ، "عقبشان" است ؟!!
مایل به ادامه این بحث نیستم چون کار به جاهای باریک و کلفت مختلفی میرسد !!!
میخواهم دستم را از روی کیبورد بردارم و کمی بخندم ! و البته به شما و قلم طنازتان بخندم ! به شما و اندیشه زیبایتان بخندم ! به شما در حالیکه پیچ کنترل مردان را در دست گرفته و نمیدانید باید به کدام جهت بچرخانید تا کنترل شود بخندم ! بازهم بگویم یا فقط بخندم ؟!
خوب بگذریم .
راستی ، این گفته را هم قبول دارم که "خانم ها از انتهای کلاس و کنج خانه و آشپزخانه هم میتوانند موفق باشند" ، ولی باید دید آن خانم موفق از کنج آشپزخانه کیست ؟
مطمئنا شما که نیستید !
خود را قاطی خانم هایی نکنید که با استقامت و پشتکار ، و البته با زحمت فراوان و صبر ستودنی و متانت باورنکردنی ، خود را به قله های بلند احترام و اقتدار میرسانند .
شما به قول خودتان از چند ساعت تدریس در روز خسته میشوید و سر کلاس بعد از ظهر ، دیگر حال و حوصله ای ندارید و ته مانده انرژی خود را صرف فحش دادن به سازمان فنی و حرفه ای میکنید !
آری ، زنانی هم هستند که از کنج آشپزخانه به موفقیت های بزرگی دست می یابند ولی قبول کنید که تعدادشان بسیار اندک است .
اکثریت را خانم هایی بدانید که مانند خودتان همه چیزشان کند است بغیر از یک چیز و آن یک چیز ، خسته شدنشان است !!! روند خستگی آنان اصلا کند نیست ولی مکانیسم ریشارژ آنان بسیار کند و طولانی است و با هیچ کاتالیزوری هم تند نمیشود مگر آنکه شرایط ریشارژ تغییر کند و قرار باشد بعد از طی مراحل شارژ مجدد ، به مهمانی یا بازار بروند ! در این صورت به سرعت نور شارژ شده و حتی اگر قابلیت شارژ وجود نداشته باشد ، از باطری های کمکی استفاده میکنند !
بازهم تاکید میکنم که اینان را اکثریت میدانم نه همه ، درست مانند اکثریت مردان !
مثلا خانم هایی که به دنیای کامپیوتر و اینترنت وارد شده و در آن ، به تبادل اطلاعات و تجربیاتشان میپردازند را از جمله انسانهای موفقی میدانم که راه زیادی تا رسیدن به مراتب بلندی از جامعه ، در پیش ندارند . چون استارت کار را زده اند .
دختران وبلاگ نویس را ببینید که با چه شور و شعور و با چه انرژی مثبت و انگیزه های زیبایی ، دست به قلم برده و دنیای وب را از وجود خود مطلع ساخته و قدرت ، توان ، استعداد و حجم فعالیتشان را به رخ هم سن و سالان خود در سرتاسر جهان کشیده اند !
هیچ میدانید که وبلاگ های فارسی ، مقام دوم جهان را دارند ؟ (مقام اول مربوط به زبان فرانسه است) و بخش عظیمی از این وبلاگ ها که شاید بیشتر از نصف باشد ، توسط دختران فعال ، صبور و با شعوری ایجاد ، اداره و بروز رسانی میشوند که اوصافشان در این نامه نمیگنجد ؟!
اینان ، همان دخترانی هستند که به قول شما ، از کنج خانه و آشپزخانه ، خود را به قله رسانده اند ! اگرچه شما در بخشی از نامه دل انگیزتان ، این خانم ها را مسخره کرده اید ! به آن قسمت هم ان شا الله خواهیم رسید .
اینان را انسانهای راست قامت و با انگیزه ای میدانم که همکلاسی بودن با آنان به جای بسیاری از دختران موجود در کلاس پداگوژی یا همان ماستهای ورمالیده ، بسیار باعث مباهات و خرسندی است .
و اما درباره این عبارت شما که "اگر چشمان خود را باز و گوشمان را تیز کنیم ، خواهیم توانست مطالبی را از کسانی یاد بگیریم که در اطراف ما هستند ، هرچند سطح آگاهی و معلوماتشان از ما کمتر باشد" باید بگویم که ظاهرا شما در نوشتن نامه و گرفتن انتقام خود از بنده خیلی عجله داشته و درست متوجه نشده اید که با نوشتن عبارات متناقض ، چقدر خودتان را زیر سوال برده اید ! شاید هم عجله ای در کار نبوده و نامه را در چند مرحله و با فاصله نسبتا زیاد نوشته و قسمت های قبلی را فراموش کرده اید !
پیشنهاد میکنم هر وقت خسته بودید ، یکبار دیگر نامه خود را بخوانید و از جملات متناقض آن لذت برده و حسابی بخندید !
ای کاش مهران مدیری با شما آشنا بود تا به جای در کردن فعل های معکوس ، نامه شما را به عنوان متن استفاده مینمود ! حقا که در استفاده از افعال معکوس تبحر خاصی دارید ! چون برای درک مفهوم نامه چاره ای نیست جز آنکه نصف نامه را به عنوان معکوس فرض کنیم تا با آن نصفه دیگر جور دربیاید !!!
شما در اول نامه خود نوشته اید که "مطلب جالب و جديدی برای کسانی نظير بنده که چند سالی است تدريس می کنم وجود نداشت" ولی الان به من میگویید"اگر شما کمی انتقاد پذيرباشيد قبول خواهيد کرد حتی در جايی که ديگران حرفی برای گفتن ندارند يا سطح آگاهی شان خيلی کمتر از شماست نيز اگر چشم وگوش خود را با دقت باز کنيم تا به جز خودمان ديگران را هم ببينيم و حرفشان را بشنويم حتما نکته يا تجربه ای خواهد بود که فرا بگيريم"
باید معنای این کلمات را روشن کنم تا معنای عبارت خودتان را درک کنید ! برای این کار ، دو جمله شما را درکنار یکدیگر قرار داده و میخواهم چنین نتیجه بگیرم :
جمله اول خبری است و مشخص ؛ و شما گفته اید که در این کلاس چیزی گیرتان نیامده !
و اما جمله دوم شرطی است و میتوان آن را شرح داد .
شرایط گیر آمدن چیزی در کلاس را به نقل از شما مینویسم :
اول – اگر چشم و گوش خود را باز کنیم !
دوم – باید بجر خودمان ، دیگران را هم ببینیم !
سوم – باید حرف دیگران را بشنویم !
لازم میدانم این نکته را هم اشاره کنم که در جواب همان قسمت از نامه شما که خود را به دلیل تجربه چند سال تدریس ، بی نصیب از فواید این کلاس معرفی کرده اید ، نوشته ام که من این حرفتان را قبول ندارم و خودم د ه کلاسی که شرکت کرده ام ، لااقل یک نکته را فراگرفته ام .
وقت آن رسیده که کمی بیشتر به شما بخندم !
من که معتقدم در همان کلاس وامانده چیزهایی یادگرفتم ولی شما معتقدید که چیزی نصیبتان نشده پس نتیجه میگیریم که :
من چشم و گوش خود را باز کرده بودم و شما تمامشان را بسته بودید ، چون چیزی گیرتان نیامده !
من به جز خودم دیگران را هم دیدم ولی شما فقط خودتان را دیده اید چون چیزی گیرتان نیامده !
من حرف دیگران را شنیدم ولی شما حرف دیگران را نشنیدید چون چیزی گیرتان نیامده !
حتما میدانید که برای شنیدن حرف دیگران ، باید گوشها را گشود ! ولی شما در همان ابتدا مشخص کردید که گوشتان را بسته بودید ! حال چگونه از کسی که چشم و گوش خود را بسته ، فقط خود را میبیند ، دچار خود برتر بینی مفرط بوده و حرف هیچکس را نمیشنود ، انتظاری بالاتر از نگارش این نامه داشته باشم ؟!
جالب است که نوشته اید "اگر شما کمی انتقاد پذیر باشید" !!!
دیدن این عبارت مرا به یاد جمله تاریخی دختر گاندی بزرگ انداخت . (متاسفانه نام کوچک دختر گاندی را بخاطر ندارم)
معروف است که روزی دختر گاندی در حال سخنرانی بود ؛ یکی از مردان حاضر ، در خلال سخنرانی ، برای آنکه دختر گاندی را مورد تمسخر قرار داده و سخنرانی او را خراب کند ، با صدای بلند میگوید "دوست نداشتی مرد باشی ؟!" دختر گاندی جواب میدهد "من نه ، شما چطور ؟!"
شما هم با این شرایط چشم و گوش بسته و خودبینی مفرط و خود پرستی مزمن ، به من میگویید "اگر کمی انتقاد پذیر باشید ..." شما چطور ؟ شما نمیخواهید کمی انتقاد پذیر باشید ؟! اگر شما انتقاد پذیر بودید ، به جای نگاشتن این نامه پر مهر ، به نوشته های من فکر میکردید و تلاش خود را در راه حل آن مسائل به کار میبردید یا آنکه مرا قانع میکردید که این مشکلات در میان طبقه دخترکان کلاس وجود ندارد و ماستهای ورمالیده مورد نظر من ، از کره حیوانی هم بهترند !
راستی از امام باقر (ع) هم یادی کرده بودید . شما با این اخلاق و رفتار ورزشکاری ، امام باقر را هم میشناسید ؟ اول بگو ببینم خدا چندتاست ؟!! فکرتان را متوجه جدول ضرب نکنید ! جدول ضرب چیز دیگریست !!!
در ادامه مطلب ، نوشته اید که از تدریس سایر همکلاسی ها ، این موارد را برگرفته اید "مواردی چون انتقاد پذيری ، سعه صدر ، روحيه همکاری و ... را آموختم ؛ آموختم که به شاگردانم بيش از پيش اجازه اظهار نظر دهم و در مقابل نظر آنها سعه صدر داشته باشم ؛ ياد گرفتم ديگران و عقايد و رفتارهايشان را حتی اگر مورد قبول و دلخواهم نبود به تمسخر نگيرم و به جز خود ديگران را هم ببينم ؛ فهميدم اگر با عقيده ای موافق يا مخالف هستم تا آخر راه باشم که يا متقاعد کنم يا متقاعد شوم"
از اینکه این چیزها را یاد گرفته اید خیلی خوشحالم ولی ای کاش این موارد را قبل از نوشتن این نامه یاد گرفته بودید !
البته چون در خود نامه به این موارد اشاره کرده اید ، به نظر میرسد در زمان نگارش این مصحف شریف ، آنها را یاد گرفته بودید !
راستی شما که در کلاس چشم و گوش بسته بودید ! پس چگونه یاد گرفتید ؟!
واضح است که نتیجه علمی (مربوط به بسته بودن روزنه های گیرایی شما !) و نیز نتیجه عملی حاصل از نگارش نامه ، آن است که شما چیزی یاد نگرفته اید و فقط برای خیط کردن من ، مواردی را یادداشت کرده اید !!!
راستی ظاهرا مقام من به عنوان همکلاسی ، از مقام شاگردانتان بالاتر است . ای کاش مرا هم به مقام شاگردی تنزل داده و به من اجازه اظهار نظر میدادید ! (اینکه من نظرم را نوشته ام دلیلش این است که دست شما نبوده و الا حتما به یاد مکتب سانسوریسم حاد می افتادید ! پس لطفا آزادی اظهار نظر من در محیط اینترنت را به حساب خود نگذارید !!!)
راستی سعه صدر را فراموش کردم ! ای کاش به عنوان شاگردتان ، در مقابلم سعه صدر بخرج میدادید ! ولی ظاهرا سعه صدرتان را در جای دیگری خرج کرده اید !
با این همه چیزهای خوبی که یاد گرفته اید ، چرا به ما که رسید آسمون تپید ؟!!
الان که نامه زیبایتان را برای چندمین بار مرور میکنم ، همه مواردی را که آموخته اید ، به وضوح میبینم !!!
و اما این موضوع که شما یاد گرفته اید دیگران را هم ببینید ، قبلا بحث شده و کذب موضوع به اثبات رسیده است !
اینجا هم عبارتی به این شرح میبینم "فهميدم اگر با عقيده ای موافق يا مخالف هستم تا آخر راه باشم که يا متقاعد کنم يا متقاعد شوم ودر غير اينصورت تجربه اي هر چند تلخ و گران به قيمت وقت طلاييم بياندوزم که مطمئنا روزی برايم مفيد خواهد بود" این هم یکی از موارد خنده دار است .
میگویید نه ؟! به نخستین خط نامه خود مراجعه کنید ، برای آنکه زحمت شما را کم کنم ، خط اول را هم باز نویسی میکنم "آقای عيدی؛ من برای اولين و آخرين بار آنهم به توصيه برخی از همکلاسی های کلاس پداگوژی به وبلاگ شما سر زدم"
شما مثلا قرار است که تا آخر راه باشید ! ولی در اول راه نوشته اید دیگر راه را ادامه نمیدهید و برای آخرین بار نوشته های من را میخوانید ! لابد این نامه را هم نخواهید خواند ؟!
بابا ای ول به این همه اخلاق و مرام کاغذی ! ولی شما اگر نشانی از عمل دیده ای ، ما هم دیده ایم !!! لااقل توی نامه اینقدر سوتی نمیدادید ! بعد میگویید چرا من را مسخره میکنید !!!
راستی اینکه وقتتان طلایی است که شک نکنید !
و اما اینکه تجربه ای خواهید اندوخت تا روزی بکارتان آید ، ظاهرا آن روز هرگز نخواهد آمد که شما تجربه های خود و چیزهایی که آموخته اید را بکار برید ! یا آنکه به عمر بنده قد نخواهد داد ! یادم باشد وصیت کنم که دوستانم پیگیر این موضوع باشند تا لااقل در آن دنیا از تغییر رویه شما مسرور گردم ! (فاتحه فراموش نشود ! لااقل نفرین نکنید !!!)
این جمله نامه هم برایم بسیار جذاب بوده و آنرا بغایت دوست میدارم که فرموده اید "ياد گرفتم که ... ، بهتر است بگویم مطمئن شدم که تعليم از تربيت جدا نيست زيرا من برای آموزش فن تدريس رفته بودم اما نکات و تجربيات اخلاقی را بيشتر کسب کردم زيرا به کررات شنيده ايم ادب از که آموختی از بی ادبان ، هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز کردم"
باید عرض کنم که من نیز در اعتقادم به جدایی تعلیم از تربیت راسخ تر شدم چون ظاهرا شما در کلاس پداگوژی و نمونه های دیگر آن تربیت شده اید ! و البته من نیز به همین ترتیب !
کسب نکات و تجربیات اخلاقی آن هم به میزان "بیشتر" را به شما تبریک میگویم ولی نکته ای به ذهنم میرسد که اگر "این میزان اخلاق" را یاد گرفته اید و آنرا "بیشتر" مینامید ، پس وای به حال "آموزش فن تدریس" و وای به حال شاگردان آینده و وای به حال شاگردان گذشته !!!
راستی از آن موضوع شاگرد شما بودن ، پشیمان شده ام لطفا عفو فرموده و بیخیال شوید ! مرا شاگرد قهوه خانه (کافی شاپ سابق !) سر خیابان بدانید بهتر است !
و اما ای کاش از این شاگرد بی تربیت قهوه چی محل ، تربیت آموخته بودید !!!
آه ، ببخشید (به قول خودتان !) شما که چشم و گوشتان بسته بود و فقط خودتان را دیده اید ! حتما ادب را هم از خودتان آموخته اید ! ولی بازهم نیاموخته اید !!! میگویم چطور است شما بیخیال تربیت خود شوید و با حرکتی ایثار گرانه ، به میان مردم رفته و بیشتر در جمع آنان بچرخید تا لااقل دیگران چیزهایی بیاموزند !
البته این فقط یک پیشنهاد است و شما میتوانید نپذیرید و جامعه بشری را داغدار کنید !
و اما جای دیگر نامه میبینم که نوشته اید "جان کلام اينکه حرف برای گفتن بسيار است"
باید بگویم که ای کاش این "حرفهای گفتنی بسیار" را در کلاس پداگوژی مطرح میفرمودید !
ولی ظاهرا شما عادت دارید در هر مقوله ای فقط یکبار وارد عمل شوید . در کلاس پداگوژی که فقط جلسه اول حرف زده و بعد از آن ، "سکوت" پیشه ساختید ، اینجا هم که "برای اولین و آخرین بار" تشریف آورده اید !
و اینکه "سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد" جمله زیبایی است ولی چه ربطی به شما دارد ؟!
شما که ظاهرا همه سرمایه هایی که با سکوتتان در کلاس پداگوژی جمع کرده بودید ، در این نامه ، از کف بدادید ! پس در حال حاضر دیگر سرمایه ای در دل ندارید چون مطمئن هستم که اگر داشتید دریغ نمیکردید ! خودم هم هرچه فکر میکنم چیز ناگفته ای نمیبینم جز چیزهایی که ذکر آنها به نفع من خواهد بود تا شما !
ضمنا آن سرمایه ای که میگویند حرفهای نگفتنی است ، به معنای "سکوت" نیست علی الخصوص که از نوع سکوت متفکرانه و عالمانه شما باشد ! بلکه به معنای نگفتن و سکوتی است که با "قدرت نگفتن و نگریستن" همراه است . یعنی حرفی برای گفتن داشته باشی و بتوانی بگویی ولی نگویی ؛ والا هیچ کسی به شخصی که در بستر خود آرمیده و خر و پف میکند ، نمیگوید عجب انسان سرمایه داری ، چه سکوتی کرده است !!!
بازهم جمله ای دیگر از شما را می آورم و شرحی بر آن مینویسم "من ترجيح می دهم تا همين جا لب فروببندم چون با مطالعه وبلاگ شما متوجه شدم ترجيح می دهيد از تعاريف وتمجيد محمد آقا (اگروجود خارجی داشته باشد) و فرانک و یسنا و ... مستفيذ شويد تا صحبت های امثال بنده که يک شبه مهمانيم و صد ساله دعا گو "
و من بازهم در عجبم ! عجب لبی فرو بستید ! دهن هر آنچه لب بود ، صاف فرموده و میگویید لب فرو بسته اید ؟! خدای به آن روز رحم همی کناد که لب بگشایید !!!
چقدر مرا به یاد جوک های رفقا می اندازید ، واقعا از شما ممنونم ! اجازه دهید در همینجا ، یکی از آنها را برای شما بازگو کنم . فقط اجازه میخواهم که آنرا به زبان عامیانه بنویسم :
میگن یه روز یه مرده میره سوار اتوبوس میشه بعد میبینه همه صندلیا پر شده و فقط یه جفت صندلی اون آخرا هست ه روی یکیش یه خانومی نشسته و یکی دیگش خالیه . بدو بدو میره سراغ اون یه صندلی خالی که بشینه ، یهو میبینه ااااا این خانومه که خانوم نیست ماشالله فیله ! هردوتا صندلی رو با گوشتاش اشغال کرده و خلاصه گوشت و چربی از بقل صندلی آویزونه ! این بدبخت هم میبینه که راه درازه و نمیتونه وایسه ، میره با زور هی فشار میده و سعی میکنه این گوشتا و چربیها رو بزنه کنار که یه جایی باز بشه بتونه خودش رو روی صندلی جا بده ! بعد که با کلی زحمت یه جایی باز میکنه و یه وری میشینه رو صندلی ، میگه بهتره با این خانومه رفیق بشم تا توی عالم رفاقت یه کم جا بیشتر گیرم بیاد ! خلاصه سر حرف رو باز میکنه و میگه خانوم ببخشید اسم شما چیه ؟ یارو خانومه هم با یه کیلو ناز و عشوه و ادا (خودتون هم بلدین که ، ها ؟!!) میگه "غنچه" مرده هم میگه "وای ، تو باز بشی چی میشی ؟!!"
حال شما هم دهان هرآنچه لب و لوچه بوده را صاف کرده و میگویید لب فرو بسته اید ؟! "وای ! لب وا کنی چی میشه ؟!!"
بگذریم .
و اینکه وبلاگ مرا "مطالعه" کرده اید ، به نظر میرسد در همان حالت چشم و گوش بسته بوده !
باید این نکته را هم بگویم که از آقا محمد و فرانک خانوم و یسنا خانوم و تمام رفقای عزیزی که شما اسمشان را نیاوردید ولی به وبلاگ من سر میزنند و نظراتشان را برایم مینگارند ، بسیار بسیار متشکرم و امیدوارم لایق لطف و محبتشان باشم .
اینان همان انسانهای باارزشی هستند که در صفحات قبل ، توصیفشان و نیز ، احساس و دید خود را نسبت به آنان نوشته و گفته ام که شما آنان را مسخره خواهید کرد . به خاطر دارید ؟! پیشنهاد میکنم سعی کنید که خود را به آنان برسانید و افق دیدتان را وسعت بخشید ؛ علت آنکه آنان را مسخره میکنید آن است که از درک بزرگی وجودشان عاجزید و در دید کوتاه شما جای نمیگیرند تا وسعت قلبشان را ببینید ! دوست ندارم از مهارتها ، تخصص ها و تحصیلات آنان حرفی به میان بیاورم چون از نظر من ارزششان به این امور نیست بلکه ارزشی که در وجودشان میبینم آن است که در سینه ای کوچک ، قلبی به وسعت دریا را جای داده اند که "انسانیت" را در خود خلاصه کرده !
اینان را شایسته میدانم چون شایسته درخشش اند !
ولی اینکه ترجیح میدهم از من تعریف و تمجدید کنند را قبول ندارم . من ترجیح میدهم که همه کسانی که با هم ارتباط دارند ، در مقابل یکدیگر "صادق" باشند ! (بدور از احساسات ناسیونالیستی و زن پرستی شما ، که فراز آنرا بر قله های نامه شریفتان میتوان دید !) من فقط به صداقت در رفتار علاقمندم و از کسانیکه نشانه هایی از بی صداقتی بروز دهند ، بسیار متنفرم .
صداقت ، شرط اول من برای دوستی است (البته بهتر است بویی از فرشته پاییز هم برده باشد !)
تمام کسانی که نظراتشان را صادقانه برایم مینویسند را دوست دارم . همین یسنا خانوم که نامش را آورده اید ، اکثرا چیزی راجع به مطلبی که نوشته ام نمیگوید و مشخص است که معمولا مطالب را بطور کامل نمیخواند ، ولی هرگز نمیگوید "آه چه مطلب زیبایی ! آه چقدر خوب مینویسی ! آه چقدر شعری که نوشته بودی زیبا بود !" در حالیکه اگر دستی بر وبگردی داشته باشید ، میدانید که این طرز نظر نوشتن ، میان بازدید کنندگان دوره ای وبلاگها بسیار رایج است و اگر نظرات بسیاری از افراد را دنبال کنید ، میبینید یک متن را نوشته و برای همه کپی میکنند ! یسنا و دیگر دوستانم ، نظراتشان را صادقانه مینویسند و من از این نظرات صادقانه لذت میبرم ! به خداوندی خدایی که تنها او را به خدایی میپرستم (نه خدای خجالتی شما که هر کاری بکنید ، آخر کار ، شرمنده رویتان شده و ویزای بهشت برین را برایتان ارسال خواهد کرد آن هم در جوار انبیا و اولیا و شهدا و صلحا و مقربین درگاه !) اگر نظرتان را صادقانه برایم مینوشتید ، خرسند میشدم ولی دیدید که در جای جای نامه ، ثابت کردم که دروغ گفته اید !
و اما اینکه آقا محمد وجود خارجی دارد یا نه !
این موضع گیری مسخره در مقابل وجود یا عدم وجود آقا محمد عزیز را به حساب چه حسی از شما بگذارم ؟!
اعتراف کنید که برخی از جملاتتان بسیار حقیرانه است !
براي آنكه پاسخ اين قسمت از نامه شما را بدهم ، با خود آقا محمد مشورت كردم و از ايشان اجازه گرفتم كه چند جمله كوتاه را برايتان بنويسم . اگرچه ايشان مايل نبودند ولي من با استفاده از مقام دوستي ، رضايت ايشان را كسب كردم تا اين پاسخ ، ناقص نباشد .
اگر نسبت به وجود آقا محمد شک دارید میتوانید به زمین تمرین تنیس ما بیایید و ایشان را از نزدیک ملاقات کنید و یا سری به ماهنامه کامپیوتری "رایانه خبر" بزنید تا مقالات ایشان را در بحث رباتیک ببینید . حتما آنجا عبارت "مهندس محمد ماجد اسدی از دانشگاه لندن" را خواهید دید ! اگر بازهم باور نکردید ، میتوانیم از دانشگاه لندن بخواهیم یک نسخه از "مدرک مهندسی و نشان شایستگی علمی درجه یک" ایشان را برای حضرتعالی ارسال کنند !!! چطور است بگوییم آنرا پست نکنند و بدهند تونی بلر شخصا به درب منزل شما بیاورد ! آقای بیل گیتس چطور ؟! قبول دارید ؟!!
راستی چرا یک "شبه مهمانید و صد ساله دعا گو" ؟! بودی حالا !!!
و باز هم تاکید کرده اید "همان طور که گفتم ، اين اولين و آخرين باری است که به اين وبلاگ سر می زنم" ! مرا یاد جمله ای انداختید که گفته بودید من تا آخر راه هستم که قانع شوم یا قانع کنم !
به قول مخلص شعر معروف "خود پیداست از زانوی تو ای فرخنده پی" !!!
بابت دلخوریهایی هم که از من پیدا کرده اید ، خود را سرزنش کنید !
اگر به قول شما ، من به جامعه زنان توهین کرده بودم ، خانم های محترمی که مطلب "خاطره مجازی" و مطالب پیش از آنرا خوانده بودند ، (که در آن شرح مفصل توهین های من به ماستهای ورمالیده موجود است !) احساس بدی پیدا کرده و نظرات محبت آمیزو صمیمانه خود را برایم نمی نوشتند ! پس اگر احساس میکنید به شما توهین شده ، آن طوق معروف را از گردن خود برگیرید ! و از ماست بودن ، فاصله ای در خور بیابید .
راستی چرا از من طلب حلالیت کرده اید ؟
تا اینجا که من یهودی بودم و شما شیعه مولا !
تا اینجا که من جرثومه بدیها بودم و شما سمبل نیکی !
تا اینجا که من مظهر فساد بودم و شما نشان تقوا !
تا اینجا که من نگهبان درب جهنم بودم و شما فرشته بهشت !
تا اینجا که من عزراییل بودم و شما مسیحا نفس !
تا اینجا که من مجسمه لودگی بودم و شما انسان کامل !
تا اینجا که من به شما توهین کرده بودم و شما با اخلاق مداری ، شیوه های دموکراتیک ، سعه صدر ، احساس بدبخت نوازی ! و تمام خوبیهای دیگر ، سعی در هدایت من داشتید !
پس چرا از من حلالیت میطلبید ؟ مگر با نوشتن این نامه دچار حرامیت شده بودید که اکنون حلالیت میخواهید ؟!!
جز این است که در نوشتن این نامه ، احساس گناه میکنید ؟
و اما از اینکه برایم آرزوی موفقیت روزافزون کرده اید ، متشکرم ولی میدانم که این آرزو را هم برای "رفع کوتی" نوشته اید و الا چنین آرزویی ندارید !
و اما اینکه نوشته اید "درضمن ، دوستانه به شما نصيحت می کنم اينقدر در مقابل خانم ها جبهه نگيريد (می گويند گربه دستش به گوشت نمی رسه ، ميگه پيف بو ميده) بترسيد از روزي که گذر پوست به دباغ خانه بيافتد"
از اینکه دوستانه ! مرا نصیحت میکنید متشکرم ! ولی چرا خانم ها را "گوشت" میدانید ؟ آیا این مطلب ، توهین فاحشی به خانم ها نیست ؟!
راستی اینکه میگویند "فلانی عجب گوشتیه !" از همین موضوع نشأت گرفته ؟!! حالا اینکه این "گوشت" بو میدهد یا نه را باید از گربه های محل پرسید !!!
پیشنهاد میکنم دختران را "گوشت" نشمارید ! چون در اینصورت باید بگویم که سالهاست دستی بر گوشت دارم ! فکر میکنم به دوران قبل از بیست سالگی برمیگردد ! الان دیگر باید گربه ای حرفه ای به شمار آیم !!! شاید هم دیگر "گربه" نباشد ، بگوییم "یوزپلنگ" بهتر است ! آن هم از نوع سیاه که بشود "یوزپلنگ سیاه" ! شاید هم بهمین خاطر تصویر آن یوزپلنگ سیاه را بعنوان لوگوی وبلاگ انتخاب کرده باشم !!!
و اما اینکه من (یوزپلنگ سیاه) باید بترسم از روزی که گذر پوست به دباغ خانه بیفتد چه معنایی میدهد ؟!
من که یوزپلنگ سیاه هستم و کاری به دباغ خانه ندارم !
نکند منظورتان ، گوشت هایی است که قبل از خورده شدن ، باید به دباغ خانه بروند ؟!
تا پوستشان کنده شده و برای خوردن ، لذیذتر شوند ؟!! (پوست ، میتواند شامل چیزهای زیادی باشد که در این حالت باید نام دباغ خانه را هم عوض کرد !)
در این صورت ، کسی که باید بترسد من نیستم ! بلکه "گوشت" ها باید بترسند !!!
منتظر جوابتان هستم
محسن ، معروف به یوزپلنگ سیاه !
خوب نظرتون چيه ؟!
ميگم عجب مكافاتي شد اين كلاس پداگوژي ما ! ها ؟!!
انتظار هم ندارم كه از همين امروز نظراتتون رو ببينم چون به اين راحتيا نميشه تمومش كرد !
از اينكه براي شما دوستان عزيزم مطلب مينويسم ، خيلي خوشحالم .
فعلا بای 