تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا من امشب اولین شبی هست که از این سری از امتحانات خلاص شدم .
البته هنوز امتحان اون کلاس وامونده پداگوژی مونده !
اونم تا آخر همین ماه ان شا الله شرش کم میشه !
چه دل پری دارم از این پداگوژی ها !!!
آخه هر وقت اسمش میاد ، یاد استادش می افتم و خاطرات زیبای اون روزا دوباره توی ذهنم رژه میرن !
آقا بگذریم .
این پست رو امشب مینویسم و پست بعدی رو که آماده هم هست رو احتمالا شب جمعه براتون آپ میکنم .
اون مطلب یک کم همچی بفهمی نفهمی طولانی شده ! (ااااا نه بابا !)
چیزی نیست بابا ! نترسید !
توی ورد که نوشتم حدود هزار خط شد فقط !!! ههههه
بر و بچی که قلب و جیگر درست و حسابی ای ندارن ، شب جمعه روی این وبلاگ نیان !!!
خوب بریم سراغ مطلب این پست .
این رو اول بگم و بعدش برم سراغ روال عادی برنامه !
آقا من هر وقت برمیگردم و نظرات قبلیتون رو میخونم ، خداییش خیلی حال میکنم !
خیلی از بر و بچ من رو شرمنده کردن اساسی !
یکی میگه "داداش محسن" یکی مینویسه "خیلییییییییییییییییییی دوستت دارم" یکی میگه نمیدونم فلان و بیسار !
خدایی خیلی شرمندم میکنید که من رو داداش خودتون میدونید و برام اینقدر صمیمانه محبتتون رو میفرستید .
حالا نه اینکه بگم همه بیان برای من بنویسن داداش محسن ها !
هر کی یه حس و حالی داره !
خداییش همه نظراتتون رو دوست دارم .
با هر کدوم از نظراتتون یه جور حال میکنم .
صمیمیتی که توی نظراتتون میبینم جدا من رو به وجد میارن !
چون توی این دنیای وامونده که ما صداقت و صمیمیت درست و حسابی ندیدیم .
بهر حال میخوام این رو بدونید که تا حالا هر کدوم از نظراتتون رو چندین بار خونده ام .
ولی میدونید که واقعا مقدور نیست که به همه نظرات اشاره کنم و یا اسم همه رو بیارم .
ولی خیلی دوستتون دارم و از خدای خوبم میخوام که هر چی ته دلتون میخواهید ، بهتون بده ! (دیگه دعا از این بهتر ؟!)
خدایی خیلی باحالید !
بابا دمتون گرم !
راستی بعضی از بر و بچ خواسته بودن که آیدی بدم یا با هم تبادل لینک کنیم .
باید خدمتتون عرض کنم که آیدی و ایمیل من همینه که روی وبلاگ گذاشتم ولی باز اینجا هم مینویسم :
Yahoo ID : m_eydy                    Yahoo Mail :
m_eydy@yahoo.com
و در مورد تبادل لینک هم باید بگم که من مقید به این نیستم که "تبادل لینک" بشه .
هر کدوم از بر و بچ که خواستند ، توی نظرشون بگن تا لینکشون رو توی این وبلاگ بذارم .
شما هم اگه دوست داشتید ، توی وبلاگتون به من لینک بدین .
اگه هم نخواستین حرفی نیست !
بهر حال ما بیشتر از این حرفا برای خواننده های وبلاگ احترام قائلیم که یه خط از وبلاگ رو لینک کنیک به اونها !
بهرحال از همتون ممنونم .
خوب بگذریم .
و اما مطلب این پست .
توی این ایام که نیومدم آپ کنم خیلی شرمنده شدم از رفقای با مرامی که هی اومدن و نظر نوشتن و هی صدای شرشر عرق خجالت من رو درآوردن !
ولی خدایی از همه باحال تر این نظر "نازی خانوم" بود !
همین نظر آخرش که نظر پنجاه و هفتمی شده !
آخه این نظر رو وقتی نوشته که من مشغول نوشتن همین پست بودم .
ولی مثل اینکه طاقتش یه چند دقیقه ای زودتر از آپدیت شدن وبلاگ تموم شده !!! ههههه
آخه من وسط کار رفتم روی وبلاگ یه رفرش زدم دیدم یه نظر اضافه شده .
بازش کردم دیدم ... ! واااااااااای که دیگه خلاصه اگه دم دستش بودم حتما ترور شده بودم !
خدا شکر میکنم که توی این نصفه شب ، دستش به من بند نشده !!!
آخه الان ساعت نزدیک چهار صبحه و من نمیدونم آخرین باری که خوابیدم کی بوده !!!
راستی نازی خانوم توی این نصفه شب توی وب چیکار میکنی ؟!
تو مگه خواب نداری ؟!
حالا ما جغد شدیم ! تو دیگه چرا ؟! ههههه
آقا بگذریم .
این پست رو میخوام به دو تا مطلب اختصاص بدم .
اول ، از همه رفقای خیلی عزیزی که من رو تنها نمیذارن و اظهار لطف میکنند و حسابی کمربند آدم رو سفت میکنند برای نوشتن ممنونم !
چی ؟!
آها ! ههههه
یکی از کارشناسان اشاره میکنه که برای نوشتن ، کمربند رو سفت نمیکنند !
اون یه چیز دیگس !!!
برای نوشتن نوک مدادشون رو میتراشن !
خوب آقا ، از همه بر و بچی که نوک مداد من رو تراشیدن ممنونم !
خوبه ؟!!
یه سری از رفقا خواستار آشنایی با یه سری دیگه از رفقا بودن .
فکر کنم هدف رفقا برای آشنایی ، "آقا محمد" و "یسنا خانوم" بودند .
چون چند نفری خواسته بودند که آقا محمد رو معرفی کنیم و رفقایی هم خواسته بودند ببینند یسنا خانوم کیه .
آقا محمد رو توی ژست بعدی ان شا الله براتون یک کم معرفی میکنم .
البته اجازه این معرفی کوتاه از ، قبلا از خودشون اخذ شده و الا اگه کسی مایل نباشه ما چیزی رو لو نمیدیم !
نه برای کلاس گذاشتن ها !
چون فکر میکنم که اگه کسی به ما اعتماد کنه ، نباید بیخود خودمونی بازی دربیاریم و بگیم "بابا این که دیگه عیب نداره !"
شاید برای ما توی دنیای رفاقت مهم نباشه ولی دوستمون از این موضوع خوشش نیاد .
یاد یه چیزی افتادم .
یکی از خواننده های وبلاگ (که نخواست نامش فاش شود ! و اگر خواست ، میتونه توی قسمت نظرات بنویسه "من بودم ! من بودم !!!") یه شب اومد روی خط و سلام و علیکی رد و بدل شد .
بعد معلوم شد که یکی از دخترخانوم های کلاس هستند و خلاصه یه چتی صورت گرفت ! (با اجازه بزرگتر ها !)
فرداش من دیدم یکی دیگه از بچه های کلاس اومده و توی نظرش یه چیزهایی نوشته بود که من فهمیدم ، انگار دیشب با اون چت کردم !!!
یعنی هر چی ما گفته بودیم و شنیده بودیم رو این میدونست !
خیلی از این موضوع خوشم نیومد .
یه پیغام زدم برای همون خانومی که باهاش چت کرده بودم ، و براش نوشتم که عزیز دل انگیز ! اگه میخواستید همه بفهمند که ما چت کردیم و چی گفتیم و چی نگفتیم ، خوب یه قرار میذاشتیم میرفتیم میشستیم کف کلاس ٬ اونجا حرف میزدیم !
بعد دیدیم چند روز بعد یه خشونتی از خودش در وکرده بود که نگو !
نوشته بود که خلاصه دست شما درد نکنه ، من کی رفتم به همه گفتم و فلان و از این حرف ها ! تازه اون کسی هم که بهش گفتم ، از دوستای صمیمی منه !!!
من هم دوباره براش نوشتم ، خوب خانوم ! اون عزیز سوم که دوست صمیمی من نبوده ! شاید من نخوام دوستای صمیمی شما از ریز مکالمات من باخبر بشن ! حالا اگه میخواستید چیزی بگید ، لااقل نمیگفتید من بودم که رفیقتون بیاد توی وبلاگ من برام نظر بنویسه و بگه فلان و بیسار !!!
آقا بخاطر اینه ، که من دوست ندارم چیزهایی رو که همه خبر ندارن رو بدون اجازه از صاحبش منتشر کنم .
و اما در مورد یسنا خانوم باید بگم که خودم هم چیز زیادی از ایشون نمیدونم !!!
دوستی رو حال میکنید ؟!
ما توی فضای وب به هم برخورد کردیم و ظاهرا نوشته هامون برای همدیگه جالبه و مرتب به وبلاگ همدیگه سر میزنیم .
به نظر من انسان باحال و بامرامیه که برخلاف ظاهر نوشته هاش ، حرفهای زیادی برای گفتن داره !
ولی ترجیح میده به قول خودش دو ساله باشه و از زبون یه کوچولوی دو ساله چیز بنویسه .
اینم یه راهه دیگه !
باید اعتراف کنم که از طرز نوشتنشون خوشم میاد چون من رو وادار به فکر کردن میکنه !
بهر حال ایشون هم از رفقای طراز اوله که خیلی به این وبلاگ محقر لطف دارن .
از همینجا از ایشون و البته از تمام رفقای خیلی مهربون و عزیزی که با محبت و لطفشون ، من رو شرمنده میکنن ، از ضمیم قلبم تشکر میکنم .
این رو هم باید بگم که من خودم شخصا سعی میکنم توی نوشته ها و گفته های افراد حتی اسم هایی که برای معرفی خودشون انتخاب میکنند دقت کنم .
چیز های جالبی توی این دقت ها پیدا میشه که میتونه به آدم کمک کنه انسانهای اطرافش رو بهتر بشناسه و البته شناخت بهتری از نوع انسانهای این زمونه به دست آدم میده .
شما هم امتحان کنید .
خوب بگذریم .
و اما مطلب دوم راجع به نظرات یکی از بر و بچ پر و پا قرص این وبلاگ ، به نام ریحانه خانومه .
ایشون خیلی به من و وبلاگ کوچیکم لطف دارن و همیشه نوشته هام رو میخونن و نظراتشون رو برام مینویسند که از خوندشون واقعا لذت میبرم .
البته خیلی از بچه ها تمام مطالب رو خوندن ولی ایشون از نمونه های نادری هستن که برای تمام پست ها ، حداقل یه نظر نوشتن . بازهم بخاطر لطف و محبتشون تشکر میکنم .
و اما موضوعی که ایشون مطرح کردند و میخوام کمی راجع به اون بنویسم اینه : "شأن"
یه بار دیدم ریحانه خانوم یه نظر نوشتن و از نوشته های بعضی از دوستان گلایه کردن که چرا ملاحظه نمیکنند و مطالبی مینویسند که خیلی جالب نیست و از همه بدتر ، چرا من این نظرات رو حذف نمیکنم ؟!
من توی قسمت نظرات ، یک کم نوشتم ولی میخوام همون مطلب رو کمی ادامه بدم چون ظاهرا ایشون قانع نشدن .
میدونید اصلا چرا این چیزها رو به جای اینکه یه ایمیل خصوصی براشون بزنم ، اینجا مینویسم ؟
برای اینکه فکر میکنم این موضوع ، به همه ما مربوط میشه و یکی از چیزهاییه که بنظرم توی اخلاق شخصی و اجتماعی ما اشتباه شده .
من فکر میکنم ما باید به چند چیز عادت کنیم تا بتونیم یه احساس درست و یه عقیده صحیح و یه رفتار مناسب داشته باشیم .
قبل از هر چیز ، همه بر و بچ رو به "فکر کردن" دعوت میکنم !
باور کنین خیلی مهمه که ما عادت کنیم به موضوعاتی که باهاشون برخورد داریم ، فکر کنیم .
فکر کردن کلید خیلی از مشکلاتیه که یقه خیلی از ماها رو چسبیده !
از بالاترین مقامات سیاسی کشور بگیر تا پایین ترین اجزای جامعه (که ظاهرا ما هستیم ! چون حق اظهار نظر و تغییر در وضع موجود رو نداریم !!! و به قول آقا محمد ، قانون جاذبه توی مملکت ما معنا نداره !)
بالاترین مقامات سیاسی کشور ما در اظهار نظراتشون ، بدون اینکه "کمی فکر کنن" یه آمار و ارقامی میدن که اصلا آدم نمیدونه چی بگه !
هر احمقی هم میتونه بفهمه که این بابا چقدر داره حرف مفت میزنه !
برای اینکه حرف یارو درست در بیاد ، آدم چاره ای نداره جز اینکه بگه "ان شا الله من خرم ! و این داره درست میگه !!!"
خوب چرا ؟
چون ما عادت نداریم به حرفهایی که میزنیم فکر کنیم !
اگر به این موضوع عادت کنیم ، اظهار نظرهای بی ربط و بی تخصص همه ما میاد پایین .
اگر به فکر کردن عادت کنیم ، هرگز حاضر نمیشیم (و نمیشوند !) که راجع به موضوعی که نمیتونیم املای درستش رو بنویسیم ، سخنرانی کنیم !
بگذریم .
موضوع دیگه ای که خیلی دوست دارم بهش عادت کنیم ، اسمش رو میذارم "احترام به اصول دموکراسی" .
اشتباه نکنید !
اصول دموکراسی رو با این الفاظ بی ربط سیاسیون اشتباه نگیرید !
به قول یه بابایی (که اسمش یادم نمیآد ولی از شخصیت های برتر جهان بود) دموکراسی (از نوع سیاسی) یعنی خوش و بش کردن با طرف ، تا وقتی که سنگی پیدا کنی !
یعنی همین که دستت به کمی قدرت و یه سنگ ناچیز رسید ، میتونی دموکراسی رو بیخیال شی و بزنی مغز طرف رو دربیاری !
این نوع دموکراسی منظورم نیست .
دموکراسی رو من اینطوری تعریف میکنم که باید عادت کنیم به انتخاب و سلیقه افراد علی الخصوص در حیطه های خصوصیشون احترام بذاریم و حساسیت نشون ندیم .
این موضوع رو اگه بصورت لفظی و ذهنی یاد بگیریم ، مشکلی رو حل نمیکنه .
مشکلات رفتاری ما وقتی حل میشه که واقعا به این موضوع عادت کنیم .
مثلا دیدم که توی یه خونواده ، بابای خونواده باید تعیین کنه که دختر یا پسر خونواده باید تابستون چه کلاسی بره ! مثلا بهتره طراحی بره یا نقاشی ! حالا خوبه باباهه اصلا نمیتونه طراحی و نقاشی رو تعریف کنه ها !
یا مثلا شوهره باید بگه که خانومش وقتش رو در طول روز چجوری باید بگذرونه !
هیچوقت یادم نمیره که یکی از آشناهامون (که خدا رو شکر فامیل نبود ! وگرنه من فامیلیم رو عوض میکردم ! اگرچه الان هم توی همین فکر هستم !!!) به زنش گفته بود باید روزی ده بیست بار پله های آپارتمان رو بالا و پایین بری تا لاغر بشی !
واقعا این یعنی چی ؟!
خوب اگه خانومه خودش دلش برای خودش سوخت ، میره ورزش میکنه یا یه گلی سرش میگیره دیگه !
اگه هم خودش نخواست ، بذار بترکه !
این رفتار رو نباید با دلسوزی اشتباه بگیرید ها !
این دلسوزی نیست چون میبینی طرف خودش دقیقا همون مشکل رو داره ولی به یکی دیگه دستور میده که اون مشکلش رو حل کنه .
بهر حال آدم خودش رو از هر کسی بیشتر دوست داره و اگه بحث دلسوزی بود ، خوب قبل از بقیه ، دلش برای خودش میسوخت و اول خودش اقدام میکرد .
ولی وقتی میبینی یارو خودش همون مشکل رو داره و به دیگران میگه معلومه که یه ایراد تربیتی و اخلاقی داره .
ما در اصول دموکراسی فقط میتونیم به کسانی که از ما بخوان ، تجربیاتمون رو منتقل کنیم و یا اصطلاحا نصیحتشون کنیم و نه بیشتر !
حتی حق نداریم اونها رو زورکی نصیحت کنیم !
بابا شاید یارو کمر همتش رو بسته که بترکه یا اصلا بره جهنم ! به کسی چه ربطی داره ؟!
البته اینهایی که میگم در حیطه اخلاق اجتماعی و روابط کوچک و بینابین انسانهاست و الا کسی نمیتونه بگه من میخوام توی این دنیای دموکراسی ، بیام ماشینم رو وسط چهارراه پارک کنم !
این رو دیگه باید فرستاد گوانتانامو ! تا یاد بگیره قبل از اینکه سوار پژوش بشه ، آب و روغنش رو چک کنه که وسط راه خاموش نکنه !!! ملت علاف بشن .
خوب حالا بهتره موضوع آخر رو بگم که همون "شأن" بود و اینها رو گفتم که به این موضوع بیشتر دقت و فکر کنیم .
حالا دیگه نمیخوام دقیقا بنویسم که ربطشون چیه چون خیلی واضحه و بیخود مطلب طولانی میشه و دوباره داد همه در میاد !
عزیزانم ! به نظر من ما شأن رو با کلاس گذاشتن اشتباه گرفتیم !
یعنی نمیدونیم کاری که میکنیم مراعات شئوناته یا قیافه گرفتنه !
مثلا اگه شما با دوستت بری کافی شاپ و یه چیزی سفارش بدی که ندونی چجوری باید بخوریش ! این چیه ؟!
این رعایت شأن جیبه یا کلاس گذاشتنه ؟!
مثلا طرف میخواد بگه من اینقدر مقامم رفیع هست که اصلا دیگه از این چیزهای الکی نمیخورم و فقط میتونم غذاهایی که اسمشون یه متر و نیمه رو هضم کنم !
حالا میبینی طرف از بس دوغ تلیط کرده خورده اگه یه سانودیچ ژامبون بخوره ، کل سیستم روده و معدش تعجب میکنن !!!
خوب حالا این رعایت شأنه یا کلاس گذاشتن ؟!
شاید برای شما تشخیص این موضوع خیلی راحت باشه ولی بخدا خیلی ها هستند که این کارها رو رعایت شئونات میدونن !
یا مثلا بعضی بچه ها که نوشابه شیشه ای نمیخورن و حتما باید کوکاکولای اصل آمریکا باشه و حتما خود خانم رایس (به عنوان پیش خدمت !) بیارن خدمت ایشون تا معده نازنینشون بتونه تحمل کنه !
خوب تشخیص این کارهای مسخره از شئونات که خیلی راحته !
ولی باور کنید اگه به این مسایل دقت نکنیم ، یواش یواش چنان توش غرق میشیم که اصلا یادمون میره یه زمانی این چیزها رو یکی بهمون میگفت و ما میخندیدیم !
رعایت ادب و احترام چیزیه که هیچکس نمیتونه منکرش باشه ولی نباید بیخود برای خودمون شأن بتراشیم .
اگه بنا باشه شأن آدم با این چیزها بره بالا ، پس معنی اون شعر معروف چی میشه که میگه :
من از بی قدری خار سر دیوار دانستم          که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشستن ها
بله ، شأن آدم بالا میره ولی در صورتی که یه مایه ای پشتش باشه و اون وقت دیگه بهش نمیگن خار سر دیوار .
خلاصه کنم .
من شخصا آدم هایی رو دوست دارم که در عین اینکه ته کلاس باشن ، توی فکر این نباشن که رنگ لباسشون به شلوارشون نمیآد !
بخدا خیلی ها این چیزها رو شأن میدونن !
من شخصا انسانهایی رو دوست دارم که وقتی میبینیشون باهاشون احساس راحتی میکنی . احساس میکنی بابا اینم از خودمونه !
از نظر من ، تعریف شآن این نیست که ما ببینیم اگه کسی لباسش پاره بود ، یواش یواش خودمون رو بکشیم کنار و ازش دور بشیم !
تعریف شأن این نیست که ما با پیره مردا و پیره زنای فامیل که کسی بهشون سر نمیزنه نریم رستوران ! چون مثلا آداب غذا خوردن با کارد و چنگال رو نمیدونن و ضایه میکنن !
باور کنین شأن این نیست که اگه یه انسان با صورت خورد زمین ، نریم جلو چون ممکنه لباسمون کثیف بشه !
باور کنین شأن این نیست که اگه دیدیم سر راهمونیه یه فقیر نشسته گوشه خیابون توی سرما ، مسیرمون رو عوض کنیم تا پر شالمون رو نگیره و چیزی نخواد و جلوی مردمی که رد میشن ضایه نشیم !
اینهایی که گفتم چقدر زشت بودن ؟!
بنظرتون خیلی بد بودن ؟!
به جون خودم ، خورد کردن شخصیت یه انسان بخاطر این که کلاسش به ما نمیخوره خیلی بد تر از اینهاست !
بذارید دو تا خاطره کوتاه براتون بگم که شاید جالب باشن بخونید .
مدتها قبل که یکی از آشناهامون ، بعد از سالها از خارج برگشته بود ایران ، وقتی با فامیلهاش روبرو شد ، شروع کرد به لهجه محلی با اونها صحبت کردن در حالیکه خداییش ته کلاس بود و تا اونجایی که من خبر دارم ، توی یکی از دانشگاههای اروپا ، برای "اعضای هیات علمی دانشگاه ، نه برای دانشجو ها" تدریس میکرد !
خوب این بابا وقتی اینجوری راحت برخورد میکنه و برای بقیه کلاس نمیذاره ، خداییش ارزش و احترامش توی ذهن ما بالاتر نمیره ؟! شأنش چی ؟! شأنش پایین اومده ؟! آیا میشه گفت صحبت کردن به اهجه محلی در شأنش نیست ؟! نه هرگز .
خاطره دیگه مربوط به وقتیه که با یه سری از آشناها رفته بودیم پیک نیک و حدود یه هفته ، کنار یه دریاچه ای یه کلبه گرفته بودیم . (جاتون خالی ، خیلی حال داد ! این احسان آقای جیگر طلا هم که دیگه دهن همه جک و جونور های اون منطقه رو تا شعاع کیلومتر ها صاف کرده بود ! نسل مارمولک که دیگه از اون اطراف کلا برچیده شد !!!)
میگفتم .
یه شب که نشسته بودیم توی حیاط کلبه و آتیشی روشن کرده بودیم و خلاصه صفا سیتی بود ، یواش یواش بساط شام روی همون آتیش هم مهیا شد و خلاصه یه چیزهایی گذاشتیم روی آتیش . بالاخره غذا آماده شد و سهم هر کی رو گذاشتیم لای یه تیکه نون و دادیم دستش .
این صحنه ای که میخوام براتون توصیف کنم رو خودم هم نمیدونم چجوری نظرم رو جلب کرد و دیدم ولی خداییش بدون اغراق مینویسم و خودم هم هر وقت بهش فکر میکنم تنم میلرزه که ما دیگه چجور انسانهایی هستیم !
من دیدم که یکی از بر و بچ ، غذاش رو برداشت و نشست روی یکی از صندلیهای گوشه حیاط که مشرف به راهروی پایین حیاط بود .
راهروی پایینی تقریبا با ارتفاع دو متر از حیاط پایین تر بود .
یهو یه سگی که همیشه اون دور و ورا بود ، با بوی غذا اومده بود طرف این بابا و توی همون راهروی پایین وایساد .
جایی که من هم نشسته بودم ، به راهروی پایینی مسلط بود و سگه رو دیدم .
این بابا به سگه اهمیت نداد .
داشت یه لقمه میذاشت توی دهنش که یهو حس کردم تمام صورتش قرمز شد .
بدون اینکه متوجه من باشه ، لقمه ای رو که هنوز درست توی دهنش نذاشته بود ، از دهنش درآورد و انداخت برای سگه ! ظاهرا اون لقمه رو خیلی حسابی گرفته بود !
بعد دیدم که نونش رو باز کرد ، و یه لقمه دیگه برای سگه انداخت .
خلاصه یواش یواش یکی خودش میخورد و یکی برای سگه مینداخت !
من خیلی توی این حالتش خورد شدم ، درست نشمردم ولی مطمئنم که به سگه بیشتر از خودش داد .
احساس کردم که میخواد با این کارش به خودش بگه برای اون کسی که این غذا رو برای تو فرستاده و اون بالاست ، هیچ فرقی بین تو و این سگه نیست که تو بخوری و این نگاه کنه !!!
بخاطر همین به سگه بیشتر داد که به خودش بفهمونه اگه قرار باشه فرقی بین خودش و سگه باشه ، باید غذای بیشتر به سگه برسه نه به خودش !
من هر وقت به این ماجرا فکر میکنم و اون آدم عجیبی که پیش وجود خودش ، سگه رو به خودش ترجیح داد رو توی ذهنم تصور میکنم ، از انسانیت خودم خجالت میکشم .
این رو هم بگم که هم سن و سال خودمون بود ها . فکر نکنید حالا یکی از بزرگان علم و ادب بوده !
فقط فرقش با یکی مثل من این بود که اطرافش رو هم میدید !
چقدر خوبه که ما به انسانهای دیگه ، به اندازه همین سگه احترام بذاریم !
یعنی میتونیم هر چقدر از دستمون بر میآد به انسانهای دیگه کمک کنیم ؟!
یعنی طاقتش رو داریم ؟!
و کلام آخر اینکه ، شأنی که من بهش معتقدم اینه !
و این رو شأن یک "انسان" تعریف میکنم .
ولی اگه انسان نباشیم که دیگه "شأن" معنایی نداره !
نه اینکه من دل یکی رو بشکنم که مثلا این رو ننویس یا اون رو بنویس که به شأن و کلاس من بخوره !
حالا فکر نکنید من از اون آدم هایی هستم که اگه سرمابخورم و نیاز به دستمال کاغذی پیدا کنم ، میگم "بابا این قرطی بازیا چیه ، با آستینم پاک میکنم !!!"
نه بابا !
این یه چیز دیگس !
سعی کنیم یه جوری باشیم که اگه یه آدم فضایی اومد ما رو دید ، بتونه یه تعریف درست از انسانیت رو یادداشت کنه و بگه آها یه انسان هم روی این کره زمین دیدم !

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/21ساعت 6:31  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM