تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

 سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا من دوست داشتم یک کم نظرات بر و بچ رو در مورد پست قبلی ببینم و بعد اون مطلب رو ادامه بدم .
(به کلیه رفقایی که از ماجرا بی خبرن ٬ توصیه میشه ٬ اول پست قبلی رو بخونن تا یهو سر پیچ ... !)
توی این مدت هر کدوم از رفقا اومدن و یه چیزی نوشتن .
بعضی بی خیال موضوع شدن و یه سلامی دادن و رفتن !
حالا نمیدونم این یعنی چی ؟
یعنی حرفی ندارن ؟ یا مخالفند ؟ یا موافقند ؟
یا به قول اون نماینده مجلس ٬ "مخافقند" ؟!!
(اونایی که اهل سیاستند میدونن این جریان مخافق چیه ! اگه کسی نمیدونست بگه تا براش بنویسم)
یه عده هم اومدن و یه سری جملات مودبانه و یا دوستانه ! (چون دیگه بده بنویسم غیر مودبانه ! این دفعه این یکی ها شاکی میشن !) به خانم "به تو چه" نثار کردن !
فکر میکنم چند نفری هم با اصل موضوع و درگیری مخالف بودن و دوست داشتن که عملکرد ها طوری باشه که اصلا تنشی بوجود نیاد .
فکر میکنم یکی از برو بچ نوشته "خوب اگه کلاس میرفتی اینطوری نمیشد !"
البته بعد که خصوصی خدمت این رفقای عزیز ٬ موضوع رو گفتم ٬ رضایت دادن .
(بخدا راست میگم ها ! میتونید نظر اول و دوم این عزیز رو ببینید !)
خلاصه هر کسی یه چیزی گفت .
امروز که اومدم و دیدم که تعداد نظرات از عدد عظیم الشان چهل گذشته ٬ گفتم خوب دیگه بر و بچ رو معطل نکنیم و بریم سراغ بقیه ماجرا !
اگرچه چند تا از بر و بچ ٬ مرام گذاشتن و هر کدوم چند تا نظر دادن ! مثل بعضیا که میان اینجا یه ده بیست تا رفرش میزنن تا آمار بازدید کننده بره بالا و ما حال کنیم ! حالا البته من نمیگم کیا از این شیطونی ها میکنند ها ! چون حفظ آبروی افراد ٬ واجبه ! حالا چه مفسد اقتصادی باشن ٬ چه مصلح اقتصادی ! چه ژل از سر و روشون چکه چکه کنه ٬ چه نکنه ! حالا اگه بخوام فقط یه اشاره ای بکنم باید بگم همونایی که تنیس بازی میکنند ٬ بعد هیچوقت نظر نمیدن و نوشته هاشونو ایمیل میکنند و اصلا تیتیش مامانی نیستند و قراره عکسشون منتشر بشه و اول اسمشون هم "میمه" (م مثل محمد !!!)
خوب ٬ از این دوستان شیطون بلا بگذریم .
توی این پست میخوام دو تا مطلب براتون بنویسم .
یکی رو خودم میگم و یکی رو هم اختصاص میدم به ایمیل دوست عزیزم ٬ آقا محمد ٬ که دیگه همه دورادور باهاش آشنا شدید .
راستی بعضیا هم میخواستند که ایشون رو هم لو بدیم که کیه و چیه !
ولی به توصیه خودشون که خیلی آدم سکرتی هستند و خفن فرمی مردم رو از لای پتو نگاه میکنند ! از این کار معذوریم !
حالا البته داریم مجوز انتشار یکی از تصاویر ایشون رو میگیریم که اگه مجوز کامل دریافت شد ٬ توصیه میکنم حتما ببینید !
این مجوز رو قراره شاخه "شیطون های سیا" وابسته به سازمان هتل های زنجیره ای گوانتانامو صادر کنه !!!
خوب بگذریم .
میگم چطوره اول ایمیل ایشون رو بخونید !
شاید حالش بیشتر باشه .
آخه خودم میخوام یه چیزی بنویسم که دیگه بعدش خوندن این ایمیل صفایی نداره .
ضمنا توی ایمیلشون یه خاطره ای هم گفتن که من خودم هم (که با ادبیات ایشون آشنا هستم !) درست متوجه نشدم .
مثل اینکه موقع نوشتن ایمیل ٬ خیلی دلشون به حال همبازیشون سوخته و با اشک و آه ٬ ایمیل رو نوشتن و یه جاهایی رو که فکر میکردن نوشتن (ولی ننوشته بودن !) رو جا انداختن !
آقا محمد شرمنده !
حاضرم سر یه دست بازی توی اون زمین درازه (که اگه توپ بره تا آخرش دیگه دهن آدم صاف میشه تا بره و بیارتش !!!) شرط ببندم که این خاطره رو با اشک و آه نوشتید !!!
(آقا راستی ما با آقا محمد یه تنیسی هم بازی میکنیم ! کسی با پینگ پونگ اشتباه نگیره ها ! من غیرتی میشم ! آخه از پینگ پونگ خیلی خوشم نمیآد ! بازی ما تنیس خاکیه ! آخه قبلا گفتم ٬ زمینمون مستضعفیه ٬ چمن نداره ! ما هم توی این خاک و خل هی میپریم بالا و پایین و میگیم مرگ بر آمریکا !!! بلکه یه فرجی بشه و صدامون به گوش "رییس جمهور مکتبی" برسه و بیاد این زمین ما رو چمن بکاره !!! الله اکبر ! این قضیه دین از سیاست جدا نیست همینه ؟ نه ؟!! حالا دیگه باید بگن دین از هیچی جدا نیست حتی از دنیا و آخرت !)
این پرانتزه اینقدر طولانی شد که باید براش جداگونه یه پست بنویسم !
خلاصه داشتم ایمیل آقا محمد رو میگفتم .
قسمت مربوط به "به تو چه" خانوم رو مینویسم و "خاطره" رو اونجوری که خودم فهمیدم ٬ براتون میگم .
راستی هر جا رو که دیدید توی [ ] نوشته شده ٬ بدونید توضیحات منه .
خوب پس حالا فعلا این ایمیل رو ببینید تا بعد خودم ادامه بدم .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بنام خدا
این ایمیل را برای دوست عزیزم آقا محسن میفرستم .
[اااااااااا نه بابا !]
دوست دارم این ایمیل انتقامی باشد از گذاشتن ایمیل سابقم که قرار بود بعنوان نامه ای از فردی ناشناس ، در وبلاگ منتشر شود !! (جانا سخن از زبان ما میگویی ! - ویژه نامه سوم)
[آقا منظورشون اینه که اون ایمیل رو نباید میگفتیم آقا محمد نوشته ! باید میگفتیم یکی از اسرای تازه استقلال یافته گوانتانامو نوشته !!! و شرحی است بر آزار و اذیت آمریکایی های بد بد بد !]
[بی تربیت ها ! اون شکنجه ها رو نمیگم که !!! همه رو که دیگه اونجوری شکنجه ندادن !]
البته از ایشان ممنونم که بنام "محمد" بسنده نمودند .
جدا از قضیه انتقام ، هنگام خواندن ایمیل سرکار خانم "به تو چه" بسیار خوشحال شدم و از ته دل شاد گشتم .
این را جدی گفتم و کسی نباید تعجب کند .
[حواستون باشه ! تعجب کردید ٬ نکردید ها !]
اگر چه خشونت در نامه موج میزد ، اما انصافا این ایمیل گویای بسیاری از حقایق بود .
[منظورشون از خشونت ٬ از نوع صلح آمیزشه !]
آقا محسن ! تا اینجا که از دست من دلخور نشدی ؟!
[دلخور که نه ! ادامه بده عزیزم]
خیلی دوست داشتم شدیدترین انتقادها بسوی آقا محسن نشانه گیری شود ، زیرا حقایق همیشه در گفتگوهای رک و بی پرده ، آشکار میشوند و از انجا که من در این کلاسها حضور نداشتم ، این انتقادها بهترین عامل شناخت برایم بحساب می آمد و من از خانم یا آقای "به تو چه" بخاطر ارسال پیغام خود ممنونم .
زیرا آن دوست با تربیت (!) که آن پیغام "دندان شکن !" را ارسال نمود ، مطمئنا در به در به دنبال یک نقطه ضعف میگشت تا بوسیله آن به نوایی برسد و روح آشفته خود را سامان دهد .
اما پیغام ارسالی مرا مطمئن ساخت که رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس ، همچنان در ذهنم ، همان آقا محسن سابق است زیرا خلاف آن اثبات نشده !!
[خدا به من رحم کنه با این ذهنیات رفقام !!! خوب آقا محمد ٬ میگفتی !]
خاطره ای به ذهنم رسید که دلم نمی آید بدون اشاره به آن ، از این موضوع گذر کنم (مخصوصا حالا که دیگه لو رفتیم!) .
[آقا ما که شما رو "هنوز" لو ندادیم ولی اگر لازم باشه ٬ حتما ان شا الله !]
آنرا بعنوان خاطره ای از یک دوست بشنوید ، شاید بد نباشد جایی از
آن یاد شود .
در ضمن در این نامه به ضعف جامعه ما اشاره شده و اگر آقا محسن از آن بهره میگرفت ، و عادت کند پز بدهد (اگر چه بعید میدونم اینکاره باشه) ، دیگر این مشکلات برای او بوجود نمیآمد .
شاید بسیاری از شما اگر در چنین شرایطی قرار بگیرد ٬ همان کاری را بکنید که برای من رقم خورد .
این داستان به دو یا سه سال پیش بر میگردد .
راستی این رو هم بگم که ، من اصلا آدم پاستوریزه و تیتیش مامانی نیستم . نه فرق باز میکنم ، نه ژل از سر و صورتم چکه چکه میکنه و نه کت و شلوار میپوشم ، نه لفظ قلم حرف میزنم ، نه شلوار تنگ میپوشم و اصلا از این قرتی بازیا خوشم نمیاد !!
[آقا اشتباه نکنید ها ! ایشون کاملا آدم متمدنی هستند !!! بابا آقا محمد یه چیزی واسه ما بذار دیگه ! حالا فردا به من میگم ٬ تو این همه تعریف کردی از این "محمد جونت" اینه ؟! ٬ این که تازه اومده شهر !!! دوستان نگران نباشید ٬ با هماهنگی اداره کل قرتی بازی و دفتر امور تیتیش مامانیات ! قرار شده ایشون رو هم یه حالی بدیم ! رفقا اگه اکس پارتی ٬ چیزی تو برنامه دارین ٬ یه ندایی بدین ! قراره ایشون رو بیاریم حسابی بترکونه ! فقط به جای ایتس ایتس ایتس ٬ باید "ای دل اگر عاشقی ..." بذارین ها !!!]
[و اما شرح خاطره به روایت "عبد القاطی ٬ القاطی پاتی" :]
[آقا ! این آقا محمد ما مثل اینکه سر و کارش با یکی از این مراکز خدمات اینترنت میافته ٬ بعد اون کارمنداش هم که ایشون رو نمیشناختن که چه ابر شخصیتیه ! خلاصه هی به ایشون بی احترامی کردن (نه که تیتیش مامانی نیست ! بیچاره ها نمیدونستن که !!!) و هی چوب لای چرخ ایشون گذاشتن . خلاصه یه روز ایشون دیگه میره که با همون کله ژل نزده بزنه توی دماغ همه از دم ! (قضیه کوی دانشگاه یادتونه که ! این همونه !!!) از دم خونشون شروع میکنه و میاد جلو ! البته با کمی ملایمت ٬ چون خانومها که طاقت ندارن که ! خلاصه هیچی ٬ این آقا محمد ما میرن توی شرکت و همینجوری کله زنون ٬ میرسن به رییس شرکت ! یهو رییس شرکت میگه اااااااااا آقای ... (مشترک گرامی ! دسترسی به این کلمه امکان پذیر نمیباشد !!!) شما کجا ؟ اینجا کجا ؟ شما که الان باید ... باشید (مشترک گرامی ! دسترسی به این یکی کلمه هم امکان پذیر نمیباشد ! ولی مرکز سانسوریسم تا آنجا که اطلاع دارد ٬ فکر میکند که منظور ٬ همان "لندن" میباشد ٬ ولی از بس که شهر کثیف و شلوغ و پلوغی است ٬ و پر است از آدم های نا مسلمان و بی تربیت ٬ که با شلوار های آستین کوتاه میآیند توی خیابان ٬ و یه لباسهایی پوشیده اند که تو بگو نپوشیده اند ! (یاد خانم رضایی بخیر) از ذکر نام آن خودداری میشود ! لطفا اصرار نفرمایید ٬ حتی شما دوست عزیز !!!) . خلاصه آقا محمد هم که یه آدم کمتر بی تربیت ! میبینن خوشحال میشن و سرشون رو میذارن روی شونه ایشون و حالا گریه نکن کی گریه کن ! (آقا محمد شرمنده ها ! راوی این خاطره نامسلمونه !) بعد ٬ این آقا ٬ محمد جون ما رو میبرن توی اتاق تشریفات و خلاصه کلی به ایشون میرسن . دیگه اینقدر چیزای خوشمزه خوشمزه براشون میارن که نگو ! بعد دیگه خیلی حال میدن به آقا محمد ! (مشترک گرامی ! از گفتن بقیه ماجرای حال و هول معذوریم !) رییس شرکته به آقا محمد میگه که شما اون موارد مورد نظر رو دیگه تموم شده حساب کنید ! من ترتیبش رو میدم و اصلا دیگه خلاصه خودم میرم کارتون رو انجام میدم ! و وقتی آقا محمد میگه خوب این کار رو چرا از اول انجام ندادید ؟ و چرا اگه یه نفر آدم عادی بیاد اینجا تحویلش نمیگیرید ؟ یارو میگه ای بابا ٬ دور و بر ما پره از این اتفاقا ! یعنی ما هیچکی رو تحویل نمیگیریم (مگه اینکه حسابی برامون چرب باشه ! مثل آقا محمد ٬ نه که روغن به موهاش نمیزنه !) . رییس شرکت ٬ موقع رفتن هم ٬ تا دم در خروجی دنبال آقا محمد میان که ایشون رو یه بدرقه کامل کنند ولی چشمتون روز بد نبینه ! این آقا محمد ما (نه که قرتی نیست !) چون میبینه که توی این شرکت وامونده ٬ فقط به ایشون احترام گذاشته شد و تازه اون هم بعد از شناسایی و آدم های معمولی رو اصلا ... شون هم حساب نمیکنند ٬ به رییس شرکته میگه که دیگه به خدمات شما احتیاجی ندارم و لطفا پول واریزی رو به حسابم برگردونید ! چون دوست داشتم ببینم که این خدمات ارزنده ٬ به آدم های معمولی هم ارائه بشه . رییس شرکت هم که دیگه حسابی داغ کرده بوده و آتیش گرفته بوده ٬ دیگه غش میکنه و آقا محمد هم خوشحال از اینکه بخاطر مردم معمولی که اونها رو توی این شرکت تحویل نمیگیرن ٬ حال همه رو کرده توی قوطی ٬ از شرکت میاد بیرون و خدا رو شکر میکنه . فکر کنم موقع بیرون اومدن یه هاله هم دور ایشون رو گرفته بوده !!! توی خیابون هم که ایشون راه میرفتن دیگه هیچکی پلک هم نمیزده ! تا دو تا چهار راه اون ور تر هم ٬ یه دستی ... همه رو گرفته بوده !!! که موقعی که ایشون رد میشن ٬ کسی دست توی دماغش نکنه !]
[خوب ٬ حالا برگردیم به متن نامه آقا محمد که گلایه از این ناجوانمردی ها دارن ! آقا من یه خورده فضای خنده این خاطره رو کم رنگ کنم و ببرمتون به تفکرات اجتماعی تا بشه بقیه متن رو خوند ! اینجوری ٬ خنده توی دهن آدم خشک میشه یهو ! خلاصه آقا یه کم یاد نامردیهایی که توی زندگی بهتون شده بیفتید . یک کم یاد بی وفایی ها ! یاد مرگ عزیزان ! (آآآآآآآآآآآی جیگرم کباب شد ! برقا رو خاموش کنید !) و از مرگ عزیزان بد تر ٬ یاد روزهای کلاس و درس بیفتید ! مثل کلاس پداگوژی ما !!! خوب حالا دیگه اگه ادامه بدم چشماتون از گریه کور میشه و نمیتونید بقیه مطلب رو بخونید . خوب ولی خدایی یک کم برید تو مایه های اجتماعی تا ادامه بدیم .]
[جریان از این قرار بود که چرا توی جامعه ما ٬ فرهنگ و انسانیت ٬ اینقدر پایینه ؟]
چرا به انسان ٬ بخاطر انسان بودنش و تلاشی که برای اعتلای مغز خود انجام میدهد ، احترام نمیگذارند .
چرا در کلاسهای ما و کلاس پداگوژی که تنها نمونه ای از این کلاسهاست ، این سیستم طاعونی ، همچون سرطان در حال پیشرفت است ؟
[آقا من شرمندم ٬ ولی نمیتونم این رو نگم ! دلم کوچیکه دیگه ! آقا محمد ٬ عزیزم ! طاعون مثل سرطان نیست ! اون وبائه که مثل طاعونه !!! آقا شرمندم ٬ خوب میگفتید !]
چرا به انسانیت انسان بها نمی دهند ؟
چرا به انرژیی که از طرف یکی از افراد کلاس صرف بالا کشیدن سطح کلاس میشود ، بی اعتنایی میشود ؟
چرا همه دنبال کسی هستند که یا باباش پول دار باشه و یا اسم و رسمی داشته باشه ؟
جواب : چون هنوز راه زیادی تا آدمیت داریم .
جواب : ما گفته های امام علی را داریم و غرب امام علی را اجرایی نموده است .
جواب : چون ما منتظر هستیم و انتظار را در سکوت می جوییم .
[جواب : این جستجوی انتظار در سکوت رو خوب اومدی !]
جواب : چون ما بلند بلند میخوانیم ، نظر میدهیم ، بحث میکنیم ، ولی عمل نمیکنیم .
جواب : ما به فکر سر و وضع  انسانها هستیم و غرب به فکر ، ذهن انسانهاست .
جواب : چون ما فرهنگ چند هزار ساله داریم ، اما به اندازه یک مثقال فرهنگ نداریم .
[عزیزم ! واحد شمارش فرهنگ مثقال نیست ! اون گوشته که واحدش مثقاله ! واحد فرهنگ ٬ هاله نوره !]
در نهایت به آقا محسن تبریک میگویم زیرا :
1- از دست کلاس و تعدادی از ماستهای ورمالیده راحت شده .
2- تا بحال هیچ اشکالی به عملکرد او وارد نشده .
3- همچون سابق ٬ به انتقادها (ولو اگر بی تربیتی هم باشد) جواب محترمانه میدهد .
4- نزدیک بود وقت خود را در کلاس پداگوژی تلف کند ، اما نکرد .
اینکه هنوز از گفتن امتیازات خود امتناع میکند ، نمیدانم جای تسلیت دارد یا تبریک ؟
[بابا بیخیال ! ما که حالا ٬ امتیازی هم نداریم !]
بنظر من برای همکلاسی هایش جای تسلیت دارد و برای خودش جای تبریک که نیازی به این چیزها ندارد .
(راستی اگه به من اجازه میداد خودم کاری میکردم که به قول یکی از بچه ها که پیغام داده بود ، ترورش کنن)
[نه که آقا محمد از اون هکرهای بامرامه ! نه آقا جون بیخیال شو ! دلت میاد ؟ خون یه گنجیشک کوچولو رو بریزی ؟ آخی ! آخی ! جیگرم کباب شد ! برقا رو خاموش کنید !!!]
امیدوارم انتقام خود را گرفته باشم ! اگر چه ه=E

[آقا محمد عزیز ! خفن انتقام خودت رو گرفتی ! شک نکن ! ولی من دادم یه صهیونیست بی تربیت ٬ این قضیه رو نقل کنه که حسابی بمالونش ! مثل اینکه همچین ناموفق هم نبوده ! راستی فکر کنم دیگه الان وقتشه اون عکست رو هم منتشر کنم !!! تا حسابی بری دنبال اکس ترکوندن !]
[آقا خدایی این عبارت آخر "اگر چه ه=E" رو من هم نفهمیدم ! از کلیه دیرینه شناسان خواهشمند است در صورت کشف این رموز مرموز ! اطلاعاتشان را در اختیار جامعه بشری قرار دهند ! با تشکر !]
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خوب نظرتون چیه ؟
با این شرح صهیونیستی که من دادم ٬ دیگه عمرا نظری باقی مونده باشه !
آقا بذارید من این مدیا پلیر رو آتیش کنم یه چیزی بخونه .
حوصلم سر رفت .
آهاااااااااااااا !
ایتس ایتس ایتس ! Zima je ! Zima je Hladna ...
استغفرالله !!!
حال خونین دلان ... !!!
خوب حالا من یه چیزی گذاشتم دیگه ! گیر ندید !
بگذریم .
آقا جون ! ما چند شب پیش خدا یه توفیقی داد با این خانوم "به تو چه" یه چتی همی نمودیم !
میگید نه ؟! متنش رو از توی آرشیو مسنجر براتون کپی میکنم اینجا !
راستی "به تو چه" خانوم ! شما هم تکذیب نکنید ها ! میرم سراغ آرشیو !!!
(عجب آدم نامردی !!! ههههه)
آقا خلاصه ایشون افتخار دادن و آیدی ما رو توی لیستشون اضافه کردن و یه شب اومدن روی خط و خلاصه ما رو دستگیر کردن .
جاتون خالی کلی گفتیم و شنیدیم ولی برای شما خلاصه میکنم .
حتما الان هی دارید قیلی ویلی میشید ببینید این عزیز دل انگیز کی بوده ها ؟!
ولی بیخودی به خودتون نلولید ! چون هر چی من دست و پا زدم ٬ آخرش اسمش رو به من نگفت !
البته اگه هم میگفت فایده نداشت ٬ چون من که همه خانوم های کلاس رو نمیشناسم .
بهر حال اسم ایشون هنوز لو نرفته !
ولی اهم اون مطالبی که رد و بدل شد این بود که ایشون از یه مطلب ناراحت شده و اون اینکه من توی مطالب گذشته ٬ یکی دو جا به بعضی خانوم ها گفتم "ماست های ورمالیده روی فرش" یا یه چیزی توی همین مایه ها !
ضمن اینکه ایشون گفتن که من توی کلاس خیلی توی چش بودم و این هم یکی دیگه از دلایل دشمنی ایشون بوده !
کارشناسان توضیح دادند که این موضوع دشمنی اسمش نیست !
این همون چیزیه که برخی از خانومهای محترم ٬ با توجه به شناختشون از نوع و جنس خودشون ٬ توی نظراتشون به اون اشاره کرده اند !!! ههههه
خیلی باحاله ها !
"به تو چه" خانوم عزیز ٬ تکذیب نکنی ها ! خدایی میرم همه اون چت رو میذارم اینجا ! تا بعد دوباره خانوم های محترم بیان و معنای دقیق و درست جملات شما رو شرح بدن ! اونوقت دیگه معلوم نیست حرفهای شما چی ترجمه میشه !!!
ولی برای تکذیبیه احتمالی شما باید این رو هم بگم که همون کارشناسان معتقدند که این حالات ٬ (کدوم حالات ؟! همون حالت خاطر ... (مشترک گرامی ! دسترسی به توضیح کامل این حالت مقدور نمیباشد) !!!) بسیار عمیقه و ممکنه خود شخص هم در تشخیصش دچار اختلال بشه !
مثل نبوغ و جنون که میگن فاصلشون به اندازه پل سراط باریکه !!!
تشخیص این حالت با اون حالت هم خیلی سخته و ظاهرا "به تو چه" خانوم دچار همین اختلال شده !
حالا من نمیگم ها ! کارشناسان میگن !
راستی ایشون خیلی خیلی عذر خواهی و ابراز شرمندگی کردن .
البته من اصلا دوست نداشتم ورژن شرمنده ایشون رو ببینم ! ولی بخاطر اینکه شما هم بدونید که بابا بنده خدا تقصیری نداشته و خلاصه به جمع دوستانه ما پیوسته ٬ این رو نوشتم .
ولی باز هم میگم که نوشتن شرمندگی این دوست عزیز ٬ برام خیلی سخت بود !
بهر حال ایشون گفتن که من شناخت درستی نداشتم و حالا میبینم که اشتباه کردم و فلان و اینها !
بعد هم با هم آشتی کردیم و تموم شد و رفت پی کارش .
خوب الحمد لله !
مبارکه !!!
(الان خودم هی دارم میخندم ! چون یه چیزهایی به ذهنم میاد که دستم رو از روی کیبورد برداشتم تا نوشته نشه ! چون خیلی ضایست ! خودتون که دیگه احتمالا الان میتونید حدس بزنید !!!)
حالا من از اینکه یه رفیق جدید به جمع بر و بچ خودمون اضافه شده خیلی خوشحالم .
اونم چه رفیقی !
رفیقی که اول حسابی گرد و خاک کرد و اومد تو !
خلاصه توی جریان اون چت شبانگاهی حرفهای دیگه ای هم زدیم .
یه جاش هم گفتند خیلی دختر بدی هستم !
بابا دیگه جیگرم کباب شیشلیک شد ! (این اسم کبابش رو هم آوردیم که نگن یارو خودباخته شده ! این ایرانیا رو که میشناسید ! به هر جور گوشت پخته ای میگن کباب ! حالا چه کباب باشه ٬ چه کباب !!! ولی این خارجیای قرتی ٬ گوشت رو میگیرن روی شعله گاز یه اسم واسش میذارن ٬ میگیرن روی شمع یه اسم واسش میذارن ٬ میگیرن جلوی سشوار یه اسمی واسش میذارن ! حالا نمیدونم اگه قطرش کم باشه میشه سوسیس ! اگه کلفتش کنند میشه کالباس ! ها ؟!! چیه ؟! آهاااااااا اون یه چیز دیگه بود ! ببخشید ٬ شرمنده ! دهاتی هستیم دیگه ٬ به همه چی میگیم کباب ! یه گربه هم که بیفته توی آتیش جزغاله شه میگیم کباب شد !!!)
بگذریم .
خلاصه آقا ٬ کلی درد و دل کردیم !
(من هی میگم این از اون حالتاشه ها ! شما هی میگید نه !)
بعد ایشون یه سری از اسرار خلقت رو شکوفا کردن که خیلی حال داد !
آقا از اینجا شروع کنم که اسم ایشون از این به بعد میشه "یادم رفته" !
"به تو چه" خانوم یکی دیگه هستند که اصلا توی کلاس ما تشریف ندارند !!!
باور کنید !
به جون همه مرده هام ٬ خودش گفت !
جریان از این قراره که ایشون یعنی "یادم رفته" خانوم که کمی از دست من ناراحت بودند ٬ به دوستشون که ید طولایی در ضد حال زدن دارن ٬ میگن که برو به این آدرس و حال این "محسنه" رو بگیر !!!
خلاصه این "به تو چه" خانوم هم میان و اون نظر معروف رو مینویسند !
الان لابد این "به تو چه" خانوم میگه : ا وا خاک به سرم ! دیدی چه ضایه ای شدیم ؟!! زمستون رفت و رو سیاهی به ذغال موند ! دیدی خواهر ! ضایه شدیم رفت !!!
آقا یه چیز جالب ٬ این "یادم رفته" خانوم عجب رفیق شفیقیه !
خدایی خیلی بامرامه !
همون موقع که داشتیم چت میکردیم ٬ داشت زور میزد من رو هک کنه !!! ههههه
خیلی خنده دار بود !!!
من هم از این ور بیخیالش شده بودم !
بعد گفت یه فایل برات میفرستم ببینش .
گفتم باشه .
بعددیدم یه پیغام از مسنجر اومد که خلاصه فلانی برات یه فایل فرستاده به نام SENDER.EXE !!! ههههه
اینقدر خندیدم که نگو !
بابا دیگه هر ننه قمری میدونه این برنامه چیه !
لااقل اسمش رو هم عوض نکرده بود بذاره YADAM-RAFTE.EXE !!!
(جهت اطلاع بر و بچ پاک و زلال که اهل هک و هکری نیستند عرض کنم که این برنامه میاد توی کامپیوتر و اگه اجرا بشه پسووردتون رو میفرسته برای طرف ! حالا دیگه توضیح نمیدم ٬ بد آموزی داره !)
خلاصه هی میگفت گرفتی ؟
من هم از این ور هی میخندیدم و میگفتم نه ! دوباره بفرست ! نمیآد !!!
بنده خدا چند بار فرستاد .
بعد بهش گفتم ٬ آبجی نشد دیگه ! داری زیر آبی میری ها !
گفت چیه ؟
گفتم آبجی ما خودمون هکریم ها !
حالا دیگه شما میخوای ما رو هک کنی ؟
گفت نه بابا ! میخواستم یه چیزی یادت بدم ! نمیخوای ؟!!
گفتم چرا ولی همینجوری بگو ! این فایل ها رو خودم دارم !!!
خلاصه از من اصرار و از اون انکار !
آخرش طاقت نیاورد و خندید و گفت ااااااااا میدونستی ؟!!
گفتم بابا دمت گرم دیگه اگه اینو نمیدونستم که دیگه اصلا ... !
بعد گفت ولی نابغه نیستی ها ! من نابغم !!!
گفتم اون رو که قبول دارم ! شک نکن !!! ههههه
بعد گفت که خلاصه من یه هکرم و فلان و اینها !
گفتم این که هکری رو خوب اومدی ! پایم (یعنی پایه هستم ! برای کرکری خونی های هکری !)
بعد دوباره گفتم راستی اگه با یه بالا و پایین کردن ولتاژ سی پی یو ٬ توی بایوس دستگاهت ٬ سیستم رفت روی هوا که عیب نداره ؟! ها ؟!!
فوری گفت ٬ نه ! تو این کار رو نمیکنی !!!
مثل این فیلم های هندی هست که یارو مرده میخواد بره یه زن جدید بگیره ٬ زنش میگه ٬ نه ! تو این کار رو نمیکنی ! والا من خودم رو میکشم !
مرده هم میگه ٬ به ... (مشترک گرامی ! این قسمت از فیلمه سانسور شده بود ! درست نفهمیدیم مرده چی گفت ! فقط میشه حدس زد !!!)
زنه هم میگه برو گمشو ! ولی قبلش باید همه اون طلاهایی که از خونه بابام آوردم رو بهم بدی !
مرده هم میگه برررررررررو بینیم با !!! تو وقتی اومدی خونه من ٬ لباسات هم پاره پوره بود !
اینجاست که زنه دیگه از غصه دق میکنه و مرده میره زن جدیدش رو میگیره ! (عجب نامردی !)
ولی ما نذاشتیم کار به اینجا برسه !
من فوری گفتم ٬ آبجی ! اون موقع که با ما قهر بودی ما نیومدیم هکت کنیم ! (البته بعد از اینکه ایمیلش رو داد و الا قبلش که نمیشد ! اااااا نه بابا !) حالا که دیگه رفیق شدیم که دیگه خیلی نامردیه !
خدایی خیالش راحت شد ولی مثل اینکه ول کن نبود !
بعد گفت راستی از این برنامه هایی که شماره تلفن طرف رو توی چت ٬ درمیارن نداری ؟!! ههههه
خدایی خیلی خندیدم !
چه هکر باحالیه !
خودش میگه میخوام چیکار کنم !
بهش گفتم ٬ آبجی تلفن میخوای بگو شمارتو بده ! چرا میخوای هکمون کنی ؟
گفت ااااااااااااا عمرا !!! شماره تو رو میخوام چیکار ؟!! اگه هم بخوام به ... میگم بهم بده !!! (مشترک گرامی ! این کلمه رو نمیتونم بنویسم چون جریان لو میره ! اول خودم باید ته توشو دربیارم !!!)
خلاصه این قضیه شماره تلفن هم بخیر گذشت .
بعد باز دوباره یه چیزی راجع به هکری گفت که درست یادم نمیآد .
دیدم مثل اینکه ٬ این تا دهن ما رو صاف نکنه ول کن نیست !
گفتم آبجی ببین ! بهت پیشنهاد میکنم منو تهدید نکنی ! وگرنه "وب" رو برات ناامن میکنم !!! ههههه
(ای ول بابا ! خدایی ته بلوف بود دیگه !!! وب رو برات نا امن میکنم ! خدایی الان باز هم که تکرار میکنم خندم میگیره !!! بابا و بابا بزرگ بیل گیتس و دار و دسته شون هم یه همچین ادعایی کلفتی نکردن !)
خلاصه دیگه بعد از این جمله ٬ موضوع هک به کلی فراموش شد !
بعد دیگه روابط کمی دوستانه شد و
یک کم حرف زدیم ٬ بعد من گفتم خوب حالا میتونم اسمتون رو بدونم ؟
گفت "نه ! دیگه پسر خاله نشو !!!" ههههه
خدایی خیلی رفیق باحالیه !
اول میده رفقاش دهن آدم رو صاف میکنن !
بعد خودش میاد معذرت خواهی میکنه و آشتی میشه !
بعد میخواد آدمو هک کنه !
بعد شمارتو میخواد بزور پیدا کنه !
بعد میگه پسر خاله نشو !
من هی میگم این از اون حالتاشه ها ! شما هی بگید نه !!!
آقا خلاصه این هم از ماجرای "یادم رفته" خانوم ("به تو چه" سابق) !
دیگه کسی فحش محش نده ها !
حالا دیگه بر و بچ بیان این رفیق جدید رو تحویل بگیرن اساسی !
خدایی منتظرم ها ! تحویل بگیرید !
راستی یکی دیگه از بچه های کلاس که اسم خودشو "سحر" نوشته و نظر داده ٬ یه شب اومد روی خط و با اون هم یه گپی زدیم ولی یه نکته جالب داشت !
فقط اون رو براتون میگم .
آقا این صحبت ما هم طولانی شد و کلی حرف الکی زدیم .
بعد فرداش دیدم همین به تو چه خانوم واقعی اومده یه پیغام زده که تو خیلی پررویی ها !!!
بعد دیدم هر چی ما گفتیم ٬ این هم خبر داره ! انگار با این کنفرانس کرده بودیم !!!
یه پیغام زدم واسه سحر خانوم گفتم ای ول بابا ! خوب میگفتی میرفتیم وسط کلاس چت میکردیم دیگه !!!
آقا خدایی لااقل شما که خانومید یک کم مرام داشته باشید !
هر چی میشه فوری نرید بگید .
میدونم که دلتون خیلی کوچیکه ولی اگه یک کم شام کمتر بخورید ٬ جا برای اسرار باقی میمونه !!!
آقا راستی یه چیزی هم دوباره در مورد "یادم رفته" خانوم بگم .
موقع چت کردن ٬ به من گفت ٬ شما اهل دعا هستید ؟
تعجب کردم .
گفتم خیلی نه ! ولی بعضی وقتا یه چیزیایی رو از خدای خودم میخوام .
(آخه خدای من خیلی باحاله ! هر چی بخوام خودش بهم میده ! نمیذاره اصلا بگم ! بخاطر همینه که من خیلی دعا نمیکنم ! خدای به این خوبی رو حال کنید !!!)
گفت آخه شما توی پست "جلسه هفتم" خودتون برای مریضا دعا کردید و از بچه ها هم خواستید که دعا کنند .
گفتم خوب .
گفت من هم یه مریض دارم که خیلی حالش بده ! توی CCU بستریه ! براش دعا کنید و به هر کی هم که میدونید ٬ بگید براش دعا کنه !
خدایی خیلی خیلی دلم سوخت .
همون موقع براش دعا کردم . الان هم دارم توی دلم از خدا میخوام که مریضش رو هر چه زودتر خوب و صحیح و سلامت ٬ از بیمارستان بیاره بیرون !
بهش گفتم ٬ خودم براش دعا میکنم و به "فرانک" هم که میدونم با خدای خودش خیلی رفیقه ٬ حتما میگم که براش دعا کنه . (این فرانک رو توی قسمت نظرات میتونید پیدا کنید)
همون شب با تاکید زیاد ٬ به فرانک گفتم که براش دعا کنه و فکر میکنم که یکی از اون دعا های مخصوصش رو برای این رفیق عزیز حواله کرد .
آقا ٬ خدایی شما هم همین الان براش دعا کنید .
همین الان براش دعا کنید .
من نمیدونم شما چه خدایی دارید ٬ ولی هرکی هست ٬ ازش بخواهید که این کار رو برای همه ما اناجم بده .
خدایی خیلی سخته آدم یه مریض بد حال داشته باشه .
من خودم تجربه این موضوع رو دارم .
و هنوز هم وقتی یادم میافته ٬ تنم میلرزه !
خواهرم بود !
از خواهر عزیز تر هم مگه هست ؟!
توی بیمارستان بود و حالش اینقدر بد بود که نمیتونست درست صحبت کنه ! واااااااااای خدا !
مننژیت مغزی گرفته بود !
حالا لااقل ایران هم نبود برم ببینمش !
تصور کنید آدم خواهرشو مدتهاست ندیده ٬ حالا بهش میگن توی بیمارستانه و اینقدر حالش بده که نمیتونه درست حرف بزنه !
بهش زنگ میزدم ٬ کمی باهاش حرف میزدم و میدیم که با سختی حرف میزنه .
گوشی رو میذاشتم و اون موقع بود که دیگه وقت گریه بود !!!
دیگه زندگی ما همین بود !
حالا برای این رفیقمون هم وضع بهتر از این نیست !
تصور کنید که وقتی آدم مجبور باشه ٬ عزیزش رو از بیحرکت روی تخت بیمارستان ببینه و نمیدونه که میتونه یه بار دیگه اون رو پای خودش ببینه یا نه ؟!
نمیدونه میتونه یه بار دیگه صداش رو بشنوه یا نه ؟!
نمیدونه میتونه یه بار دیگه عزیزش رو بقل بگیره یا نه ؟!
باور کنید خیلی سخته !
خدا برای هیچ بنی بشری پیش نیاره !
باور کنید اینقدر سخته که آدم اگه یک کم فکر کنه باید بگه خدا این لحظه رو برای گرگ بیابون هم نیاره !
خدایی خیلی سخته !
آقا بلند شید برید دعا کنید !
پاشید دیگه !
مثل اینکه تا من این رو تموم نکنم ٬ شما هم نمیرید !
خوب پس من میرم تا شما هم برید و ته دلتون با خدا حرف بزنید و برای کسی که اصلا نمیشناسیدش ٬ با صمیمیت دعا کنید !
هیچکی رو فراموش نکنید .

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 5:56  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام دوستان عزیزم

(این پست احتمالا کمی طولانی میشه (طبق معمول) ولی خواهش میکنم تا آخرش رو بخونید)
حتما تعجب کردید که این دفعه از اون سلام های همیشگی خبری نیست ولی منو ببخشید ! چون محتوای این پست با اون سلام های گرم ٬ همخونی نداره .
امروز که اومدم نظرات شما دوستان خوبم رو در مورد پست قبلی یعنی "جلسه دوازدهم" بخونم ٬ یه نظر دیم که خیلی برام جالب بود و میخوام اون رو جداگونه و ویژه برای همتون باز نویسی کنم .
میدونید که الان دارم یه دوره مربوط به اسم پداگوژی رو میگذرونم .
توی این کلاس اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد که ماجرای خیلی هاشو رو براتون توی همین وبلاگ نوشتم .
امروز میخوام یه چیزی بنویسم که خارج از کلاس اتفاق افتاده ولی چون مربوط به یکی از همکلاسی ها میشه توی همین وبلاگ براتون مینویسم .
این قضیه مربوط به همین نظری میشه که از متنش معلومه توسط یکی از همکلاسی هام نوشته شده .
این همکلاسی که نمیدونم چه صفتی رو باید براش ذکر کنم ٬ اومده و یه نظری داده که من رو کمی به فکر کردن وادار کرد و دوباره قلمم رو بدستم داد .
البته فکر نکنید این که نوشتم نمیدونم چه صفتی رو براش بگم ٬ به معنی اینه که فحش خیلی تاپی رو براش پیدا نکردم !
بلکه به این معنیه که نخواستم صفت بدی رو براش بیارم و از طرفی نخواستم مثل آدم های خیلی خوب ! از این همکلاسی به عنوان همکلاسی عزیز یا محترم یا دوست داشتنی اسم بیارم !
چون فکر میکنم اگه این صفت رو روش بذارم به تمام انسانهایی که شایسته این صفات هستند ٬ خیانت کردم .
انسانهایی که با روح بزرگشون ٬ همیشه اطرافیانشون رو انگشت به دهان گذاشتن و اونها رو در پیدا کردن یه لغت مناسب برای وصفشون متحیر کردند .
مثل خیلی از دوستانی که از خوانندگان این وبلاگ محقر هستند و با نظرات زیبا و دلنشینشون ٬ همیشه این داداش کوچیکشون رو شرمنده میکنند ! بدون اینکه اکثرشون رو اصلا دیده باشم !
مثل عزیزانی به نام آقا محمد عزیز ٬ آقا وحید با مرام ٬ آقا مهدی خوشمرام ٬ آقا آرش و ایرن دوست داشتنی که دیگه ته مرامند ٬ آقا سجاد گل ٬ آقا علی مشتی ٬ آقا علیرضای عاشق و خانومهای محترمی که از صفتهای زیباشون فاکتور میگیرم به نام فرانک خانوم ٬ تارا خانوم ٬ یسنا خانوم ٬ مهتاب خانوم و صدف خانوم .
بگذریم .
این همکلاسی ٬ خیلی از من متنفره !
خیلی دوست داره حال من رو اساسی بکنه توی قوطی !
خیلی دلش میخواد من رو پیش همه خجالت زده و شرمنده بکنه !
و حتما خیلی چیزهای دیگه هم میخواد که من خبر ندارم .
حتما خیلی دوست دارید باهاش آشنا بشید .
ولی باور کنید ٬ من خودم هم نمیشناسمش !
چون تاحالا فقط یه بار به این وبلاگ سر زده و ما رو مورد لطف قرار داده .
خیلی دوست دارم علت این نفرت رو بدونم .
تا اگه بخاطر یه دلیل قابل رفع یا یه موضوع قابل حل باشه ٬ مشکل رو برطرف کنم .
ولی متاسفانه این همکلاسی ما ٬ توی نظرش نه اسمش رو نوشته و نه آدرس ایمیل و نه آدرس وبلاگش و من نمیدونم چطوری میتونم توضیحاتی رو بصورت خصوصی براش ارسال کنم .
بخاطر همین مجبور شدم یه پست رو به طور ویژه به ایشون اختصاص بدم .
حالا اینکه چرا هیچ نشونی از خودش نداده شاید علت خاصی داشته باشه .
شاید ترسیده آبروش بره !
شاید هم ترسیده یه بار دیگه چشم من به چشمش قفل بشه و اون موقع ندونه چی باید بگه !
شاید هم احساس کرده نباید با دادن نشونی ٬ خودش رو در معرض خطر قرار بده !
مثلا فکر کرده اگه ایمیل یا وبلاگش رو بده ٬ من یا دوستان دیگه ام یه سری بهش بزنیم و حسابی از خجالتش دربیاییم !
ولی باور کنید من اهل این کار نیستم و اگه با این همکلاسی روبرو بشم ٬ به روش نمیآرم .
به هر حال خیلی از من ناراحته و اصلا با من حال نمیکنه .
خوب شاید بهتر باشه اول نظرش رو براتون بازنویسی کنم و بعد ادامه بدم .
پس ببینید و لذت ببرید ! آخه من رو خیلی خیط کرده !!! :
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نام شما : به تو چه
ایمیل شما :     
betoche_1@yahoo.com
وبلاگ شما : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- - - - - - - -
سلام مستر چاقالووووووووووووووووووووووووووووو
یه چند روزه ندیدیمت حسابی دلمون واست تنگ شده /
آقا جون مادرت چند کیلویی تو ها ها ها ها
ببین تو به جای اینکه بیای وب بزنی برو کیت لاغری بگیر بیشتر بهت میاد به جون خودم
اینقد چاقی هیچ دختر خری زنت نمیشه ها
اونوقت دیگه باید بگن آقایون گلن یکمیم کپلن ترترترترترترترترررررررررررررررررررر
چه باحال گفتم ایشالله نظرمو بخونی چون خودم کلی صفا کردم
جات تو کلاس خالیه آخه دیگه کسی نیست بهش بخندیم
ترترترترررررررررررررررر
برو آنگولا
قربان تو
به تو چههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خوب حال کردین ؟!
میبینید چه همکلاسی هایی دارم ؟!
باور کنید الان که نظرش رو اینجا نوشتم و برای چندمین بار خوندمش ٬ باز هم خندیدم !
خیلی باحال نوشته ! نه ؟!
حدس میزنم که نویسنده این نظر ٬ یکی از خانوم های همکلاسی باشه !
چون آقایون خیلی خفن تر از این حرفها فحش میدن (و دیگه قابل نقد و بررسی نیست !)
حالا علت این حدسم رو پایین تر مینویسم .
خوب از اینجا شروع میکنم که ای همکلاسی من ٬ اگه با این جملات ٬ به قول خودت "صفا کردی" خوش دارم خوش باشی با خودت و صفا کنی و مانع این حال و هولت نشم !
ولی چند مطلب رو برای تو و همه دوستانی که خیلی دوستشون دارم و الان دارن این مطالب رو میخونند مینویسم .
الان که دارم این مطالب رو مینویسم ٬ یکی از بر و بچ اینجا نشسته و هی میگه بهش بگو فلان و بیسار و خلاصه هی داره فحش میده (بی تربیت !) ولی من معذرت میخوام که اینهایی که این داره میگه من نمیتونم بنویسم .
البته آدم خیلی پاستوریزه ای نیستم ها ! ولی فحش های این خیلی خفنه !!!
بهر حال هنوز به این نکته نرسیدم که چرا اینقدر از من متنفری ؟
شاید بخاطر اینه که من توی وبلاگم (نه سر کلاس ها !) دوبار به خانوم ها توپیدم و اونها رو سرزنش کردم !
یکی در پست "جلسه هفتم" که در مورد پچ پچ کردن های مداوم اونهاست و یکی هم در پست "جلسه نهم" که آخرش رو به طبقه نسوان کلاس اختصاص دادم .
عزیز دل برادر ! باور کن که هرگز به نیت توهین به جامعه زنان و یا همکلاسی های خانوم کلاس ٬ اون مطالب رو ننوشتم .
دوستانی که از نزدیک با اخلاق من آشنا هستند میدونند که من اهل توهین و تحقیر نیستم چون اعتقاد دارم که اگه آدم یکی رو مسخره و تحقیر کنه ٬ دست روزگار ٬ همون بلا رو به سرش میاره و به همون مشکل دچارش میکنه !
البته منکر طنز نویسی نیستم ! چون من (با کمک پروردگار مهربونم) ذهن طنازی دارم و در طنز میشه و بلکه باید ٬ موضوع مورد نظر رو به سخره گرفت ! و از نظر من ٬ این ٬ توهین و تحقیر نیست .
در مورد اون دو مطلب هم روال همینه ٬ اگرچه اونها رو اصلا طنز حساب نمیکنم ولی با همین رویه نوشته شدن .
بهر حال قصد توهین و تحقیر در کار نبوده بلکه من همواره سعی میکنم ٬ اطرافیانم رو به سمت هدفی که مد نظر دارم ٬ بکشونم و این کار رو با استفاده از جملاتی انجام میدم که از قبل آماده میکنم !
نمونه این کار همون چیزیه که در اواخر پست "جلسه نهم" انجام دادم و خانوم های کلاس رو به تحرک بیشتر و اکتیویته بالاتر کشوندم ! ولی متاسفم که آدرس این وبلاگ توسط مدیر آموزشگاه سانسور شد و اجازه نداد که شما از وجود این وبلاگ مطلع بشید تا اون مطالب بتونه تاثیر خودش رو بذاره .
حالا اگر خانوم های کلاس ٬ اون مطلب رو میخوندن و می اومدند جلوی کلاس مینشستن ٬ اتفاق بدی می افتاد یا برای خودشون بهتر بود ؟!!
نمونه های دیگه این روش من رو ٬ دوستان خوبم از نزدیک دیده اند و نیازی به تکرار اونها ندارم .
از این موضوع بگذریم .
دارم کمی نوک قلمم رو تیز میکنم !
کار داره بیخ پیدا میکنه !
میخوام یه مطلب دیگه رو هم اضافه کنم .
اگر بگم از مطلبی که نوشته شده خوشحال شدم ! یا لااقل ناراحت نشدم ! دروغ بزرگی تحویلتون دادم !
ولی خدای خوبم رو شاهد میگیرم که بیشتر از خودم ٬ برای نویسنده ناراحت شدم و به حالش تاسف خوردم !
میدونید چرا ؟!
جواب ٬ جواب این سواله :
چرا ما ایرانی ها وقتی یه محیط امنی برای خودمون پیدا میکنیم ٬ دیگه انسانیت رو فراموش میکنیم ؟
چرا اگه با یه نفر دعوامون بشه و نتونیم از پسش بربیاییم ٬ میذاریم بعدا تا از پشت خنجر بزنیم ؟!
چرا وقتی همه ما رو بشناسند ٬ دیگه انسانیت از سر و پامون میره بالا و مثل کبوتر حرم میمونیم (ته معصومیت !) ولی وقتی کسی ندونه ما کی هستیم ٬ دهن هر کی که دستمون بهش برسه رو صاف میکنیم ؟!
چرا هیچکدوممون جراتشو نداریم که روبروی همدیگه وایسیم و چشم در چشم ٬ حرفمون رو بدون لرزش صدا ٬ بهش بزنیم ؟!
چرا حالا که نتونستیم حرفمون رو بزنیم ٬ میریم و دست به خنجر میشیم ؟!
به جای اینکه بریم و شجاعتمون رو تقویت کنیم !
چرا وقتی نمیتونیم کفه شخصیت و احترام و ارزش خودمون رو سنگین کنیم ٬ سعی میکنیم کفه بقیه رو سبک کنیم ؟!
چرا اینقدر انسانیت رو در وجود خودمون خفه کردیم که اگه دستمون برسه ٬ دنیا رو آتیش میزنیم ؟!
باور کنید ٬ آدم هایی مثل هیتلر یا اسکندر مقدونی یا مغولها ٬ دقیقا عین ما بودند و اگه الان مورد لعن و نفرین بشریت هستند ٬ علتش اینه که اونها دستشون رسید که دنیا رو آتیش بزنند و دست ما نمیرسه ! و ما چون توانش رو نداریم ٬ همون کبوتر معصوم حرم باقی میمونیم .
میگن یکی از فرمانده ارتش آلمان نازی و از نزدیکان هیتلر رو موقعیکه بعد از جنگ جهانی میارن تا در دادگاه صالحه (!!!) محاکمه کنند ٬ وقتی تمام جرائم و اتهاماتش رو میخونند و ازش میخوان که در مورد اونها حرف بزنه (تا یه دلیلی برای حکم اعدامش پیدا کنند !) میگه : "ما فقط یک گناه داریم ! و اون اینه که در جنگ شکست خوردیم !!!"
یعنی اگه شکست نخورده بودیم ٬ الان ما قهرمان ملی بودیم و حکم اعدام شما ٬ دست به دست میشد ! پس فرقی بین من و شما نیست ! فقط شما پیروز شدید و ما باید کشته بشیم .
حالا این موضوع ٬ روحیه اکثر ما رو نشون میده که دستمون به هرچی برسه ٬ مضایقه نمیکنیم مگر اینکه برای یه منفعت بالاتر مثل حفظ آبرو و از این حرفها ٬ از اون موضوع دست بکشیم !
تنها سوالی که باقی میمونه اینه که پس سهم انسانیت و خدا چی میشه ؟!!
شمایی که میآیی و بدون اینکه اسمت رو بنویسی یا آدرس ایمیل و وبلاگت رو بدی ٬ فقط یه سری جملات با صفا ! میگی و میری ٬ تاحالا به انسانیت فکر کردی ؟!
شاید هم در مقابل اون چیزی که از من دیدی احساس حقارت کردی و علت نفرتت اینه ؟!
مثلا شاید من آدم لارژ و ریلکسی بنظر میرسم !
یا به قول بعضی از بر و بچ ٬ خیلی مغرور به نظر میآم !
شاید فکر کردید که من هیچکی غیر از خودم رو آدم حساب نمیکنم ؟!
به اون خدایی که نمیدونم قبولش داری یا نه ! به هیچ وجه اون چیزی که از من دیدی یا شنیدی من نیستم !
اگر میخواستم توی کلاس براتون افه بیام و کلاس بذارم ٬ همتون کف میکردید !
اینقدر موضوع قشنگ برای کلاس گذاشتن دارم که نگو و نپرس !
مثلا قرارداد من به عنوان رییس بخش خبر ٬ در خبرگذاری فارسی یوگسلاوی در سال ۲۰۰۰ رو دیدی ؟!
باور کن برام خیلی سخت بود که همین یه دونه رو برات بنویسم ولی مجبورم کردی تا بهت ثابت کنم اصلا نمیخواستم براتون کلاس بذارم !
دلیلی هم نداره برات کلاس بذارم چون اگه به خطی که زیر عنوان وبلاگم نوشتم ٬ دقت میکردی ٬ میدونستی که این کار برام خیلی جالب نیست ! اون هم توی این شرایط خاصی که دارم .
اون مطلب رو یک بار دیگه برای همه مینویسم :
بیشتر از چند ماه دیگر در میان شما نخواهم بود ! مرا ببخشایید و خاطراتم را فراموش نکنید !
فقط چند ماه دیگر !
از اینکه این پست خیلی طولانی شد ٬ از همتون معذرت میخوام و در پایان ٬ آرزوی همیشگیم رو که برای دوستان خیلی خیلی خوبم مینویسم ٬ برای همتون مینویسم :
چه چیز بهترین است ؟ من آن بهترین را برایت آرزو دارم ! (شکسپیر)
راستی نوشته بودی که هیچ دختری حاضر نمیشه با من بپره ! ههههه
از خانومهای وبلاگنویسی که دارند این مطلب رو میخونند و به این جمله معترضند ! درخواست میشود مراتب اعتراضشون رو در قسمت نظرات مکتوب کنند !!!
مخصوصا که چند ماه بیشتر فرصت ندارم !
سرت سلامت نازنین          از من یه لحظه باقیه

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 1:24  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM