تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا قبل از هر چیزی پوزش میخوام از اینکه دیر آپدیت کردم ! چون حال نداشتم !
امروز رفتیم کلاس برای تدریسی که توی پست قبلی توضیح دادم جریانش رو .
خلاصه رفتیم و نشستیم توی کلاس و استاد کلاس هم اومد .
من طبق لیست تعیین شده روز امتحان ٬ نفر سوم امروز بودم که تدریس کنم چون هر کی یه نیم ساعت وقت داره تدریس کنه و یه جلسه میشه برای تدریس سه نفر و من امروز نفر سوم بودم .
از این موضوع نفر سومی ناراضی نبودم چون میدونستم نفر اول دیگه پوستش کنده میشه !
چون هم شاگردا و هم استاد کلاس منتظر اولین نفر هستند و بیشترین حملات به نفر اول میشه !
گفتم خوب بذار نفر اول و دوم تدریس کنند ببینیم چی میشه بعد ما میاییم ! خوبه !
ولی استاد کلاس تا من رو دید گفت آقا شما بفرمایید !
من گفتم نوبت آقای فلانی و فلانی قبل از منه .
بعد استاد کلاس گفت نه شما چون عجله دارید و میخوایید تشریف ببرید ! بیایید تدریس کنید و برید !
من هم چون نمیخواستم که نفر اول باشم ٬ گفتم نه ! راحتم ! امروز رو میمونم تدریس ها رو ببینم !
و بعدش به دوستم که قرار بود به عنوان نفر اول تدریس کنه اشاره کردم که شما بفرمایید !
حالا اون هم گیر داده بود و هی اصرار که نه ! خواهش میکنم شما بفرمایید ! من تعارف نمیکنم !
هر چی میگفتم بابا نمیخواد ! شما بفرمایید ! گیر سه پیچ داده بود که نه تعارف نمیکنم ! بفرمایید !
خلاصه با یه مکافاتی بلندش کردیم و کشون کشون گذاشتیمش پای تخته !
بعد استاد کلاس میخواست از جاش بلند شه که این بشینه و مثلا جریان تدریس ٬ واقعی باشه که یهو این بابا گفت : نه استاد ! تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف !!!
من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم !
بابا یعنی چی ؟
خوب مثلا تدریسه دیگه !
یکی صندلیش رو ببره یکی میز و یکی هم تخته ! این دیگه چه فیلمیه ؟
بهر حال این رفیقمون بر جای بزرگان تکیه نزد و صندلی خودش رو برد گذاشت پای تخته که تا آخر تدریسش هم روش نشست !
خلاصه تدریس شروع شد و من منتظر بودم بر و بچ شروع کنند به سوال و جواب و خلاصه فعالیت و اینها .
ولی اگه شما چیزی دیدید من هم دیدم !
من خودم هم که قسم خورده بودم توی این کلاس وامونده حرف نزنم .
کلاس دیگه ساکت ساکت بود .
باور کنید اگه این جریان روزه سکوت نبود ٬ پوستش رو پای تخته میکندم !
آخه بابا مثلا این میخواد مربی بشه ! نباید یک کم گیر بهش داد ؟! شاید فردا یه شاگرد چموش به پستش خورد . نباید یک کم بلد باشه باهاش کل کل کنه ؟!
بهر حال هیچکس چیزی نمی گفت و کلاس با یک سکوت قبرستونی ٬ در جریان بود .
خلاصه جریان تدریس نفر اول تموم شد و استاد کلاس شروع کرد به برشمردن نکات مثبت و منفی تدریس و ایشون هم داشت کم و بیش از خودش دفاع میکرد .
بهرحال کل جریان نفر اول تموم شد و حالا نوبت نفر دوم بود .
ولی این یکی مثل اینکه از من زرنگ تر بود ! چون نیومده بود !
البته دیگه نفر اول گذشته بود و بلا دفع شده بود ! مخصوصا با این شاگردهای چُمپت که نفس هیچکدومشون در نمیومد !
خلاصه من هی این ور اون ور نگاه کردم ولی دیدم نه خبری نیست .
دیدم دیگه چاره ای نیست ! بلندشدم و رفتم پیش استاد کلاس و گفتم میتونم از میز شما استفاده کنم ؟
یعنی من میخوام بشینم اینجا !!!
بعد ایشون هم گفت بله بفرمایید و بلند شد رفت نشست روی یه صندلی دیگه .
من هم کیفم رو برداشتم و رفتم و گذاشتم روی میز استاد و نشستم روی صندلی .
از قبل یه چیزهایی رو آماده کرده بودم . یعنی چند تا موضوع رو آماده کرده بودم برای تدریس .
ولی خودم میدونستم که کدوم رو میخوام تدریس کنم و بقیه رو برای ضرورت یه نگاهی انداخته بودم .
میخواستم با عنوان کردن چند تا سوال در ابتدای کار ٬ هم توجه همه رو جلب کنم و هم اونها رو به سمت موضوع مورد نظر خودم هل بدم (چون اینها سوق دادنی نیستند ! هل دادنی اند !!!)
راستی یه چیز هم بگم ! من بخاطر درگیری های روزهایی که کلاس میرفتم با استاد کلاس (چون الان دیگه ممنوع الکلاس شدم !) انتظار این رو داشتم که از اول کار تا آخرش با سوالات عجیب و غریب و درگیری با استاد کلاس و بچه ها روبرو بشم که انتقام اون جریان گرفته بشه !
بخاطر همین هم با خودم گفتم باید یه موضوعی انتخاب کنم که عمرا هیچکس هیچی راجع بهش ندونه و اصلا از اول تا آخر نتونند هیچ حرفی بزنند !!! یعنی یک کلمه هم از اون موضوع حالیشون نباشه !
کمی فکر کردم و موضوع مورد نظرم رو پیدا کردم :
موضوع مورد نظر ٬ آشنایی با لهجه اشتوکووسکی از نوع یوگ زبان پایه اسلاو بود !!! ههههههههههه
آقا وقتی موضوع تدریس رو گفتم ٬ فک همه افتاد پایین !!!
تدریس رو اینجوری شروع کردم ٬ گفتم من چند تا موضوع آماده کردم و برای اینکه یکی رو انتخاب کنم ٬ چند تا سوال میپرسم و بسته به جواب شما ٬ یکی رو انتخاب میکنم .
سوالات رو اینجوری شروع کردم :
خوب کیا اهل سیاست هستند ؟ یعنی مطالعه سیاسی ها ! نه همینجوری الکی !
اول یکی دو نفر دست بلند کردند ولی بعد دستشون رو انداختند !
گفتم خوب تبریک میگم ! ظاهرا همه عوام هستند !!!
بعد گفتم خوب کیا اهل ورزش حرفه ای هستند و خلاصه چند تا سوال کردم تا موضوع رسید به این سوال که کیا اهل مسافرت خارجی هستند ؟
چند نفر دست بلند کردند .
بعد گفتم یعنی کیا پایه هستند که اگر موقعیتش پیش اومد برن سفر خارج از ایران ؟
چند نفر دیگه دست بلند کردند .
بعد گفتم یعنی کیا جراتش رو دارند ؟ کیا جراتش رو دارند که تنهایی از ایران خارج بشند ؟
دیدم دیگه تقریبا همه دست بلند کردند !
همونطور که پیش بینی میکردم !
یکی گفت مگه خارج رفتن هم جرات میخواد ؟
گفتم بله ! بله عزیزم ! جرات میخواد ! همینجوری نیست .
بعد گفتم من الان یه بلیط آفریقای جنوبی به شما بدم میری ؟
گفت آفریقا که نه !
گفتم خوب پس یه جراتی هم میخواد ! ها ؟!
خلاصه با این حرفها دیگه معلوم شد که همه به خارج رفتن علاقه دارند .
من هم از یه جملاتی استفاده کردم که همه دست بلند کنند و به این موضوع حساسیت نشون بدن تا من موضوع زبان رو شروع کنم .
بیچاره ها نمیدونستن من میخوام چی بگم و اونها دارند قدم به قدم به سمت چه چاهی میرن ؟!! ههههه
خلاصه آقا کار به اینجا که رسید رفتیم توی موضوع لوازم سفر خارجی که یکیش زبانه و خلاصه از این حرفها ! و یواش یواش موضوع زبان رو شروع کردم و از اهمیت این زبان گفتم که بهرحال وسعت زیادی داره و آدم با دونستن این زبان میتونه خیلی جاها بره و اینا .
آقا من یه چیزی که هست ٬ همیشه سر کلاس و موقع تدریس (بعضی وقتها کامپیوتر درس میدم) چه خصوصی و چه عمومی ٬ خیلی راحتم یعنی انگار دارم با دوستام گپ میزنم (ما شا الله ! فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ! فووووووووووت ! ههههه) خیلی خونسرد و ریلکس !
بچه ها هم دیگه خفن فعال شده بودند سر کلاس !
خودم هم تعجب میکردم که ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا یعنی اینها همونایی اند که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش ؟!!
خلاصه آقا بدک نشد !
یه چیزی هم احساس میکردم بر و بچ خیلی حال رکدند این بود که من خیلی راحت بودم ! نه قرمز شدم نه سفید نه رنگوارنگ ! خلاصه من راحت بودم و بچه ها هم همینطور .
وسط کار برای اینکه توجهشون رو خفن فرمی جلب کنم ٬ چند تا جمله به زبان اسلاو روی تخته نوشتم و خواستم که حواسشون باشه ببینند میتونند از لابلای حرفهای من بفهمند معنیش چیه ؟
حالا چون اکثر کلاس دختر هستند ٬ من هم یه جمله راجع به خانوم ها نوشتم و گفتم این جمله مورد علاقه استاد ما ٬ خانوم آلیسپاهیچ بود که همیشه میگفت . حالا من هم برای شما مینویسم .
براشون نوشتم :
zene su cvijece , covijek su covijek
بعد خلاصه هی تحریکشون کردم که این جمله خیلی مهمه و جمله اول رو خانوم آلیسپاهیچ میگفت و جمله دوم رو ما !!! یعنی جمله اول خوبه و جمله دوم بده !
دیگه همه داشتند خفه میشدند ببیننند این چیه من نوشتم ! ههههه
خلاصه آقا تدریس خوبی بود .
آخرش یه خانومی گفت آقا این رو ترجمه نمیکنید ؟
گفتم خوب اولی یعنی زنها گل هستند !
ولی دیگه دومی رو ترجمه نکردم ! و همه رو توی کفش گذاشتم ! (توی کفشش نه ها !!! توی کف اش !)
دومی رو اینجا میگم . دومی یعنی انسانها انسان هستند !!!
این یعنی زنها رو از دایره انسان بودن خارج کردیم و گفتیم اونها گل هستند !!! ههههه
راستی آخر کلاس ٬ آدرس این وبلاگ رو روی تخته نوشتم و گفتم "بهتون اصرار نمیکنم که این رو ببینید" !
این نکته رو بگم که قبل از دعوا ٬ آدرس وبلاگ رو هم به استاد کلاس دادم و هم به رییس آموزشگاه .
ولی در کمال ناباوری ٬ این آدرس هرگز به دست بچه ها نرسید !!!
و دچار سانسوریسم حاد شد !
حالا دیگه صفتی رو برای این کار نمیگم ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !
خلاصه جریان تدریس ما هم تموم شد و من رفتم نشستم سر جای خودم .
استاد کلاس هم برای اینکه خودش رو از اتهام حمله علمی به من تبرئه کنه ٬ نفر اول رو که تدریس کرده بود رو صدا کرد تا ایراد های من رو بگیره !
مثلا خودش نگه که من بگم بیخود به من گیر داد !
عجب استراتژی فوق العاده ای !
جدا از این اخلاق ورزشکاری استاد کلاس ٬ آدم یه جوریش میشه !
خلاصه این بنده خدا هم اومد و شروع کرد به حرف زدن که خیلی خوب بود و خیلی ریلکس بود و خیلی فلان و از این حرفها .
بعد گفت ولی اشکالش این بود که فلان موضوع رو رعایت نکرد یا در مورد فلان موردی که باید در نظر میگرفت ٬ چیزی نگفت و غیره .
من دستم رو بلند کردم که بگم داری اشتباه میکنی و مثلا در مورد فلان اشکالی که از من گرفتید ٬ فلان جمله ای که گفتم در مورد همین موضوع بود و من برای عمل کردن به فلان اصل ٬ این جمله رو گفتم .
ولی باز هم باید یه چیزی بگم که باورتون نشه !
استاد کلاس که دیگه واقعا نمایش استادی خودش رو کامل کرده ٬ نذاشت من از خودم دفاع کنم !!!
گفت ادامه ندید ! نمیخواد !!!
خدایی آدم رو یاد صفحات تاریک تاریخ بشر میندازه !
اون صفحه هایی که از خودکامگی و دیکتاتوری و انسان ستیزی و خود برتر بینی مطلق حرف زدن !
واقعا نمیدونم این کار با چه منطقی انجام شد ؟!
من هم چیزی نگفتم و فقط یه لبخند یه وری تحویل دادم و بیخیال موضوع شدم !
به قول شاعر گفت :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است                     کارم از گریه گذشتست و بدان میخندم
جالب اینجاست که نفر سوم هم که تدریس کرد ٬ بعد از تدریس که اشکالاتش مطرح شد ٬ اون هم از خودش کلی دفاع کرد !
خداییش خیلی نامردی بود در حق من !
ای خدا ایشاالله ریشه ظلم رو در بیاره ! الهی آمین !!!
ولی خدا هم کاری به ما نداره ها !
میگه بابا شما خودتون ظلم پرورید ! من چجوری ریشه ظلم رو دربیارم ؟!
خودتون دهن همدیگه رو صاف میکنید و تا وقتی خودتون متضرر نشید ٬ اگه یه میلیارد نفر هم تیکه تیکه بشن ٬ صداتون در نمیآد .
ولی اگه جون خودتون که نه ! اگه دوزار از پولتون توی خطر باشه ٬ حاضرید خودتون همون یه میلیارد نفر رو یکی یکی سر ببرید که از پولتون کم نشه !
آدم یاد قیامت میافته !
این دنیا هم خودش قیامتیه ها !
میگن موقعی که توی اون دنیا میخوان از آدم کباب کوبیده و استیک درست کنند ٬ هی التماس میکنه که خلاصه فلانی و فلانی و فلانی که از من بدترند بسوزونید ولی من رو نجات بدید ! بعد که میبینه نا بابا مثل اینکه اینها کم بودن ٬ هی آمار قربانیای خودش رو افزایش میده ! کار به جایی میرسه که به خدا میگه : خدایا همه بنده هات رو بسوزون ٬ فقط من یکی رو بیخیال شو !!!
ولی یکی میزنه پس کله آدم ٬ بهش میگه : نه داداش ! امروز باید اون دفتر خاطراتت رو بیاری ببینیم چیکار کردی ! هیچکی رو توی گور کس دیگه نمیخوابونن ! دفترتو بیار !
این وبلاگ برای حساب و کتاب قیامت هم خوبه ها !
خدایا از همینجا ندای مظلومیت ما رو بشنو !
خدایا تو شاهد باش ! من بیچاره رو نامردکش کردند !
البته خدایا شاهد هم باش که میتونستم همونجا دعوا راه بندازم و استاد کلاس رو سکته بدم ها !
ولی بخاطر تو که گفتی حرمت آدم ها رو نگه دارید هیچ کاری نکردم !
خدایا تو خودت میدونی اگه استاد کلاس رو همونجا خفه هم میکردم ٬ کسی صداش در نمیومد که !
بخاری ؟! مخاری ؟! رگی ؟! غیرتی ؟! هیچی ندارن این شاگردهای بی تربیت !!!
روز اول که با استاد کلاس دعوام شد ٬ به یکی از بچه ها که سر کلاس مثل بره ساکت نشسته بود ! گفتم اگه تو جای من بودی چیکار میکردی ؟
گفت : به استاد میگفتم ٬ استاد ! ور ور نکن !!!
گفتم عجب بابا !
پس خوب شد تو جای من نبودی !
خلاصه آقا شما که نبودید از من حمایت کنید !
من بیچاره رو غریبکش کردند !
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدای هر چی آدم مظلومه ! کجایی ؟!
خدایا من اینجام !
همینجا توی قلب ایران ! بیچاره امام زمان که میگن ایران مملکت امام زمانه !!!
باور کنین فکر میکنم امام زمان "گینه بی صاحب" (گینه بیسائو سابق !) رو ترجیح میده !
اینجوری میخواییم مربی تربیت کنیم و بعدش هم صادر کنیم به سراسر جهان و بعدش هم بگیم : نگفتیم ما ام القرای اسلامیم !!! نه شما بی دین های بی تربیت !
آه ! ای خدا کجایی ؟!
آقا بگذریم !
دیگه بیشتر از این اشکتونو در نمیآرم .
بهرحال کلاس تموم شد و ما هم رفتیم پی کارمون !
درحالیکه تمام وجودم از نفرت و اشمئزاز پر شده بود !
استاد محترم کلاس ٬ قلبی که برای مهربونیها کنار گذاشته بودم رو پر از کینه و نفرت و خون کرد !
حالا من رو میخواد با این قلب مریض بفرسته سر کلاس ؟!
نه ! من هرگز با این دید با شاگردم مواجه نمیشم !
من شاگردمو دوست دارم .
اون بیچاره برای اینکه خودش رو بالا بکشه به من پناه آورده .
و از من میخواد که اون علمی رو که خدا به من داده ٬ من هم به اون منتقل کنم .
هرگز برای سرزنش پیش من نیومده !
ای خدا ما چقدر بدبختیم ؟! چقدر ؟! چقدر ؟!
آقا راستی این رو بگم ٬ من معلم نیستم ها !
اصلا از طبقه معلم خوشم نمیآد ! متاسفانه .
بخاطر همین چیزهاست دیگه !
همیشه دق دلیشون رو سر شاگردها خالی میکنند !
در طول تحصیلم هیچ وقت مربی یا استاد خوبی نداشتم !
چون همشون توی همین سیستم وامونده تربیت شده بودند .
این استاد کلاسی که ما الحمدلله توفیق حضورمون سلب شد ٬ مثلا دیگه استاد استاد هاست ! زکی !!!
این دیگه تهشه ! وای به حال اولش !
آها راستی اونی که گفتم معلم نیستم رو ادامه بدم :
من فقط گاهی برای برو بچ (که تقریبا همه آشنا و دوست هستند) ٬ کلاس خصوصی کامپیوتر میذارم .
گاهی هم میان دنبالم برای کلاس عمومی و دوره های کامپیوتر ادارات و سازمانها که مثلا فلانه و بیساره !
حالا نمیدونم یه چیزی بلدم که میان دنبالم ٬ یا چون (اگه قبول کنم) خیلی به پولش گیر نمیدم میان !
آخه چند وقت پیش یه کلاسی بود برای خواهران بسیجی ! (یا ابوالفضل !)
اومده بودند که تو بیا این رو تدریس کن !
میخواستند ICDL یاد بگیرند .
اینقدر اون مسئولش قیمت رو چلوند که من یه بار که داشتم با یکی از بر و بچ صحبت میکردم ٬ اصلا روم نشد که بهش بگم قرار شده این کلاس رو چقدر برم !!!
گفتم نه ! الان کلاس ندارم !
من هم که اصلا به این چیزهاش کاری ندارم .
یعنی اصلا در شأن خودم نمیبینم که به این چیزهاش گیر بدم ! (ای ول بابا شأن !)
تازه خواهرم هم گیر داده بود که من هم میام . پول دوره من رو هم تو باید بدی !!!
گفتم ای ول آبجی ! بابا من از تو پول نمیگیرم ! ولمون کن !
خلاصه حالا اگه من رو گیر بیاره باید یه کلاس خصوصی یه نفره براش بذارم !
(پول مول هم که خبری نیست . خدا کنه بچه کوچوله رو نده من سر درس بقل بگیرم !!!)
چون الحمدلله اون کلاس که مایه آبروریزی بود منتفی شد !
خلاصه اینجوریاست عزیز .
آها ! راستی تا این وبلاگ هک نشده ٬ یه یادی هم بکنیم از یگانه استاد فرزانه دوران !
(آخه ایشون اگه اراده کنه ٬ دست به هکش هم بد نیست !)
آره میگفتم !
از بهترین استاد عالم ! و اون کسی نیست جز :
آقا محمد گل گلاب !
آقا محمد آلبالو !
آقا محمد شفتالو !
آقا محمد چیپس و پنیر سفارشی !
(آقا چشم آقا محمد رو دور ببینم این قضیه چیپس و پنیر سفارشی رو هم میگم براتون ! ولی چیکار کنم که چشمش همیشه ناظره ! ههههه ! مخلصیم آقا محمد !)
اگه فردا اومدید دیدید اینجا من اعلامیه شدم ! بدونید کار خود خوشگلشه !!!
خوب بسه دیگه .
من دیگه باید برم به کارهای دیگه برسم .
چون حرفهام هم تموم شد .
راستی فکر نمیکنم همه بر و بچی که میان اینجا ٬ تا آخر این مطلب رو بخونند ها !
آخه خیلی طولانیه لامصب !
ولی خدایی هرکی تا آخرش رو خوند ٬ برام بنویسه تا خوشحال شم .

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 17:14  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز امتحان داشتیم .
منبع آزمون هم متن کتاب خود استاد کلاس بود و هم مطالبی که در کلاس مطرح میشه ! (جل الخالق !)
در واقع منبع امتحان استاد کلاس بود !
و این یعنی فاجعه برای رهبر جبهه اپوزیسیون !
چرا ؟!!
چون باید چیزهایی رو حفظ میکرد و امتحان میداد که اعتقادی به اونها نداشت و نمیتونست نظرات خودش رو هم لااقل بنویسه چون با امتحان ندادن یکی بود !
مثل این میمونه که دکتر سروش رو مجبور کنی مبانی فکری استاد مصباح یزدی رو امتحان بده !
البته بعد از فراق علمی و فکری اونها !
چون این دو مرد نام آور هم در اوایل کار ٬ در یک جبهه مشترک بودند . ولی ...
ما هم اوایل مشکلی نداشتیم و به همدیگه لبخند میزدیم !
چون من شنونده بودم و استاد کلاس گوینده .
چون نقدی نبود و نقادی ٬ چون بحثی نبود و مباحثی .
چون احساسم این بود که برای کسب علم و فضیلت دور هم جمع شدیم .
مشکل از زمانی آغاز شد که من تبدیل به رهبر جبهه اپوزیسیون شدم و استاد کلاس هم سردمدار شاگردان عوامی بود که ترجیح میدادند کماکان لبخند بزنند !
خیلی ها ترجیح میدن به جای استفاده از سلولهای خاکستری مغزشون از سلولهای قرمز رنگ ماهیچه لبشون استفاده کنند و نشون بدن که به هیچ چیز فکر نمیکنند جز فکر نکردن !
من با خیلی از بر و بچ کلاس رفیق هستم و طبعا با بقیه هم در این مدت آشنا شدم ولی این موضوع باعث نمیشه تا نوک تیز قلمم رو به طرف اونها نشانه نگیرم .
این حرفهایی که میزنم شامل خیلی از بر و بچ همین کلاس میشه .
عوام بودن توی این کلاس نهادینه شده .
و این همون درد بی درمانیست که سعی میکنم خودم و اطرافیانم رو از ابتلای به اون برهانم .
اگر چه در بسیاری موارد کاری از دستم بر نمیآد و لبخندی که جای فکر رو گرفته ٬ تکون نمیخوره !
اینها رو میگم و مؤدبانه (البته نه چندان !) همه رو به سخره میگیرم تا شاید بتونم اون جرقه موعود رو در ذهن رفقا بزنم و فکرشون رو کمی به جلو هل بدم .
آه ! بگذریم .
امروز که داشتم متن کتاب رو میخوندم کلی خندیدم !
خدایی خیلی باحال بود !
خیلی از جملاتش رو برای بازگو کردن در جمع های دوستانه (که همه دارن شعر میگن !) به خاطر سپردم .
یکیش رو براتون میگم . متن زیر رو عینا از روی کتاب تایپ میکنم تا نامردی نشه !
آقا یه جاش برای توضیح "روش تدریس کارگاهی" نوشته : 
-------------------------------------------------------------
روش تدریس کارگاهی
این روش مشتمل بر سه مرحله متمایز است :
۱- مرحله ارائه درس کوتاه (مینی لسن)
در این مرحله مبانی نظری مورد بحث توسط مدرس کارگاه تبیین و تحلیل می شود . حداکثر زمان این مرحله ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
۲- مرحله کار و فعالیت
در این مرحله شرکت کنندگان به گروه های کوچک (۲ الی ۳ نفره) تقسیم و بر روی موضوعات تعیین شده فعالیت می نمایند . حداکثر زمان این مرحله ۶/۴ از کل زمان کارگاه است .
۳- مرحله مشارکت
در این مرحله شرکت کنندگان مجددا دور هم جمع می شوند و به بحث و بررسی و جمع بندی موضوعات تعیین شده می پردازند . حداکثر زمان در نظر گرفته شده برای این مرحله نیز ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
* درآمدی بر روش ها و فنون تدریس - شرکت تعاونی علم گستر کریمه - چاپ اول ۸۴ - صفحه ۶۲ *
-------------------------------------------------------------
خوب !
کسانیکه تا الان متوجه نکته جالبش نشدن ٬ به وجود سلولهای خاکستریشون شک کنند !
بابا اینجا در هر سه مرحله نوشته "حداکثر" مثلا فلان قدر از کل زمان کارگاه .
معنیش اینه که این زمان قابل کاهش هست ولی قابل افزایش نیست .
پس مثلا میشه به مرحله اول ۶/۱ ٬ به مرحله دوم ۶/۳ و به مرحله سوم ۶/۱ از کل زمان کارگاه رو اختصاص داد .
خوب این که جمعش میشه ۶/۵ ! خوب پس اون یک شیشم باقی مونده چی میشه ؟!
اون یک شیشم رو باید توی کارگاه چیکار کرد ؟!
اون زمان ٬ مرحله چیه ؟!
واقعا خنده داره !
بچه هایی که من رو از نزدیک میشناسند میدونند که الان دارم یه حدس هایی میزنم برای نامگذاری این مرحله باقیمونده !
ولی ترجیح میدم حدسیاتم رو نگم !
چون وقت تلف میشه !
ولی فقط بگم که مثلا میشه اسمش رو گذاشت مرحله "شعر گویی (از نوع دوستانه !!!)"
خوب آقا بگذریم .
خلاصه رفتیم سر جلسه و بعد از کمی این ور اون ور ٬ برگه ها توزیع شد و مشغول شدیم .
من از اول به همه سوال ها نگاه نمیکنم چون میترسم آخری ها رو بلد نباشم و از ناراحتی ٬ اونهایی رو هم که بلدم ٬ یادم بره !
بعد که تعداد قابل توجهی رو نوشتم (با لطف پروردگارم) یه نگاهی به بقیه میندازم .
خلاصه آقا چهارده سوال اول رو که نوشتم شیش تای آخر رو یه نگاهی انداختم و دیدم اونها رو هم بلدم بجز سوال آخر !
در مورد سوال آخر هر چی فکر میکردم اصلا هیچی هیچی به ذهنم نمی اومد !
اصلا انگار من ادبیات خونده بودم و این سوال از متافیزیک بود !
هر چی سرم رو تکون دادم ٬ دیدم نه بابا هیچی یادم نمیآد !
خلاصه بیخیال آخری شدم و شروع کردم همه رو نوشتم و فقط مونده بود آخرین سوال .
با خودم گفتم بابا من که اینجا گیر کردم ٬ مطمئنا اکثرا (اگه نگم همه !) توش میمونن و اینقدر به استاد کلاس گیر میدن که بالاخره یه دره یه دره جواب رو ازش میگیرن !
بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه !
خلاصه من دست به سینه نشستم و برای استراحت موقت ٬ بیشتر توی صندلی فرو رفتم .
بالاخره پیش بینی من به واقعیت نزدیک شد .
دخترهای محجوب کلاس به سوالات مشکل رسیدن و شروع کردن به سوال کردن که اینجاش چیه ؟ اونجاش چیه ؟!
و دیدم که استاد داره یواش یواش یه اشاره هایی میکنه !
با خودم گفتم آخه استاد نباید اینها رو بگه چون باید یه فرقی بین من و اینهایی که نمیدونن باشه !
ولی یادم افتاد که خودم منتظر توضیح استادم ! LOL !!!
عجب اندیشه ناجوانمردانه ای !
در دل خندیدم و منتظر ماندم !
بالاخره صبح امید سر رسید و بر و بچ اندیشمند کلاس به سوال آخر رسیدند و هجوم وحشتناک سوالات به سمت استاد کلاس آغاز شد !
استاد چیز زیادی نمیگفت و این موضوع داشت صبح امیدم رو تار میکرد ولی با خودم گفتم "صبور باش !"
و صبر من کار خودش رو کرد چون در مقابل صبر من ٬ صبر استاد تموم شد و در مقابل اونهمه خواهش خانوم های کلاس ٬ تسلیم شد و یواش یواش جواب رو گفت و بنده حقیر هم (که البته تا این زمان ٬ دیگه یه چیزهایی رو به خاطر آورده و نوشته بودم) جمله آخر رو نوشتم و تمام !
راستی لابلای امتحان ٬ استاد کلاس اومد سراغم و به من گفت که برای روز شنبه یعنی پس فردا آماده تدریس در کلاس باشم !
اگرچه از این حرکت تعجب کردم ٬ ولی چیزی نگفتم (چون من از موضوع تدریس بی اطلاع بودم و از طرف آموزشگاه هم هیچ تماسی با من برقرار نشد که فلان روز باید آزمون تدریس بدید ! حالا اگه شهریه دوره رو همون اول نداده بودم ٬ صد و پنجاه و هفت هزار بار زنگ میزدند ! ضمن اینکه اجباری نبود که استاد کلاس ٬ همون روز اول از من امتحان بگیره و میتونست برای من نوبت حداقل یه هفته بعد رو بزنه . اسم من هم که در هیچکدوم از لیست های کلاس اولین نفر نیست !)
خلاصه آقا قرار شد پس فردا تدریس کنیم .
پس تا پس فردا منتظر باشید ببینیم چی میشه !

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 23:32  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM