تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز من سرحال سرحالم !
جدا به این قضیه ایمان آوردم که میگه تنها راه استخلاص ٬ مبارزه است و بس !
ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم و خلاصه اینکه ٬ مبارزه باعث استخلاصمون شد !
آقا میدونید جریان چیه ؟!
ما امروز (بخاطر مسایل روز گذشته) با بی میلی تمام ٬ سر کلاس بودیم .
مجله کامپیوتر مورد علاقه ام رو هم با خودم برده بودم سر کلاس که مقاله آقا محمد رو بخونم ! البته وقت اینقدر زیاد بود که میشد کل مجله رو یه دور خوند !!!
استاد کلاس هم داشت توضیح میداد و بر و بچ هم طبق معمول ٬ مشغول ... بودند !
رهبر اپوزیسیون هم که دیگه روزه سکوت گرفته و قسم خورده بود که تا آخر دوره ٬ حتی یک کلمه هم حرف نزنه و نظراتش و اشکالاتی که به ذهنش میرسه رو فقط برای خودش نگه داره ! (چون باعث میشد از وقت تلف شده کلاس استفاده بشه و یا به اصطلاح استاد کلاس ٬ وقت [هدر رفته] کلاس تلف بشه !) این بود که استاد کلاس بدون هیچگونه مخالفت و یا تحلیلی ٬ یکه تاز میدان سخنوری بود !
بعد از حدود نیم ساعت ٬ سوالات استاد کلاس و پاسخ های بی سر و ته همونهایی که قبلا وصفشون رو گفته ام ٬ شروع شد .
نمیدونم چرا توی این هیر و ویر ٬ استاد کلاس به دشمن دیرین و مجری "طرح اتلاف وقت" گیر داد و از او خواست که جواب یک سوال رو بده !
بنظر میرسید که این کار ایشون خلاف مدعای خودشون باشه چون اگه این رهبر وقت تلف کن ٬ شروع به حرف زدن میکرد ٬ وقت گرانبهای استاد گرانبهای کلاس گرانبهای پداگوژی گرانبها و همچنین شاگردان بسیار فعال و دانشمند و فرهیخته و خیلی خوب و بچه مثبت و رو در نقاب کشیده کلاس ٬ تلف میشد !
رهبر اپوزیسیون هم که دیگه سوگند سکوت رو در وجودش یاد کرده بود !
(برخی کارشناسان معتقدند که استاد کلاس خواسته با این عمل (سوال از دشمن دیرین) نشانه های ازسرگیری روابط رو به دشمن نشون بده ! یعنی بگه بابا بیخیال ! یا بگه خوب ٬ بخشیدمت ! دیگه حرف اضافه نزن ! البته کارشناسان دیگری هم هستند که نظرات متفاوتی دارند ! ولی ترجیح میدم که این نظرات رو اعلام نکنم ! چون باعث اتلاف وقت میشه !!!)
خوب فکر میکنید نتیجه چی شد ؟
نتیجه این شد که رهبر اپوزیسیون ٬ همونطوری که روی صندلیش ولو شده بود و نشون میداد که هیچ علاقه ای به کلاس و گوش دادن حرفهای ... نداره ٬ گفت : "ترجیح میدم صحبت نکنم !"
استاد کلاس بعد از اینکه از شنیدن این جواب که با جدیت تمام ایراد شده بود ٬ یکه خورد و کمی هم رنگ به رنگ شد ٬ گفت : شما مختار هستید که حرف نزنید ٬ اختیار با شماست .
اینجا بود که با بزرگواری استاد کلاس مواجه شدیم ولی استاد طاقت نیاورد به بزرگواریش ادامه بده یا علت رو بپرسه (چون خودش ٬ علت رو ایجاد کرده و اون رو بخوبی میشناخت !) و با اشاره به نشستن رهبر مذکور روی صندلیش ٬ گفت : خوب شما میتونید از کلاس برید بیرون و توی قهوه خونه ... بشینید !
(اسمی که ایشون اشاره کرد رو بخاطر ندارم ولی از اینکه این استاد کلاس ٬ اسم و شناسنامه قهوه خونه ها رو بلد بود ٬ کمی جا خوردم ! چون توی ذهنم اومد "شما دیگه چرا ؟" !)
و اما جواب رهبر اپوزیسیون ٬ (اوخ اوخ اوخ) : "مجبورم حاضر باشم (برای حضور و غیاب) والا حتما میرفتم" !!!
بعد استاد کلاس بسرعت ٬ به طرف دفتر حضور و غیابش رفت و در حالیکه میگفت "اصلا لازم نیست ٬ من برای شما حاضر میزنم ! بفرمایید !" دنبال اسم این حقیر میگشت !!!
(آره دیگه ! خبر خوبی که قولش رو به دوست عزیزم آقا محمد و داداش گلم آقا احسان خان جیگر طلا ٬ داده بودم ٬ همین بود !!! راستی یادم رفت احوال آقا محمد رو بپرسم ! آقا محمد عزیز چطوری یا نه ؟!!)
خلاصه اینجا بودیم که استاد کلاس گفت میتونید برید و من براتون حاضر میزنم !
من هم معطلش نکردم و فورا بلند شدم ٬ مجله رو بستم و کاپشنم رو برداشتم که از اون کلاس کسل کننده بی روح بپرم بیرون !
تازه تیز بازیم گل کرد !
همینطور که داشتم خارج میشدم ٬ گفتم "جلسات دیگه هم همینطوره ؟!!"
و ایشون جواب داد "بله ! من تا آخر دوره رو برای شما حاضر میزنم ! البته باید برای امتحان عملی (همون تدریسی که باید در جمع همکلاسی ها و با حضور استاد کلاس انجام بشه) حاضر بشید !"
و من برای آخرین بار از استاد کلاس تشکر کردم و از کلاس رو نیم نگاهی انداختم و بیرون رفتم !
احساس خوبی داشتم ! البته فقط برای شخص خودم !
و احساس نا امیدی از سیستم و شرایط موجود ! البته برای سایرین !
بهرحال من از کلاس بیرون اومدم و جریان رو به اطلاع رییس آموزشگاه هم رسوندم و گفتم که من و استاد کلاس با هم توافق کردیم که من دیگه کلاس نیام !
چیزی از جریان درگیری به رییس آموزشگاه نگفتم . نه دیروز و نه امروز .
البته احتمالا کسان دیگه ای هستند که به انتشار این موضوعات علاقمندند !
موقعی که داشتم جریان کلاس نیومدنم رو به رییس آموزشگاه میگفتم ٬ اینقدر خوشحال و سرحال بودم که احتمال تنها چیزی رو که نمیداد یک درگیری درست و حسابی بود !
و اینطوری شد که من مستخلص شدم !!!
احتمالا این آخرین نوشته از خاطرات کلاسه .
البته سعی میکنم جریان تدریسم توی همین کلاس رو براتون بنویسم . البته اگه تدریسی اتفاق افتاد !

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 20:37  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام بر تو ای عزیز !

این پست رو به دل نوشته های استاد گرامی و دوست ارجمندم ٬ جناب آقا محمد عزیز اختصاص دادم .
اسم کامل ایشون رو ذکر نمیکنم چون برای این کار ٬ اجازه ای از ایشون نگرفتم . ولی باید بگم که سالهاست خدای مهربون رو بخاطر این آشنایی دل انگیز شاکرم . ایشون استاد محترم بنده بوده و هستند و من این افتخار رو دارم که دوره های حرفه ای کامپیوتر رو در محضر گرانسنگ ایشون گذروندم . دوست داشتم کمی ایشون رو براتون وصف کنم ولی نشد ! چند بار چیزهایی رو براتون نوشتم  تا آقا محمد عزیز رو بهتر بشناسید ولی دوباره همه رو پاک کردم و جدا احساس کردم نوشتن این حرفها ٬ در شأن ایشون نیست . فقط این قضیه رو لو بدم که در مطلب اولشون ٬ منظور از همون آقای محترمی که وصفش رو خواهید خوند ٬ خود ایشون هستند و نخواستند اسم خودشون رو بیارند ! به همین جهت نوشتن "یه جوون" و از اون جوون تعریف کردند !!!
این مطالب رو ایشون از طریق ایمیل ٬ برای من ارسال کردند تا در صورت نیاز اونها رو از فیلتر مخصوص عبور داده و بعد برای شما درج کنم ! ولی به دو دلیل این کار رو نمیکنم و مطلب ایشون رو از قسمت "پاویون" روی وبلاگم میفرستم ! اول اینکه خودم به شدت با سانسور حرفها و نطرات دیگران مخالفم (اگرچه حرفهای خودم رو خیلی وقتها سانسور کردند !) دوم اینکه نوشته ایشون زیبا تر از اون بود که من بخوام با کلمات درهم و لغات نامتجانس خودم ٬ خرابش کنم . این رو هم باید بگم که اون قسمتهای داخل کروشه رو من با اطلاعات خودم اضافه کردم . پس مطلب ایشون رو عینا براتون درج میکنم و فقط قسمتی که کاملا خصوصی هست رو از ابتدای ایمیل ایشون بر میدارم . البته توی قسمت خصوصی هم چیز خاصی ننوشتن ها !!!
قسمت اول مربوط به مطالب نوشته شده در پست جلسه اول تا هشتم بوده و قسمت دوم ٬ دلنوشته اختصاصی ایشون برای پست "جلسه نهم - ویژه نامه" هست . بخونید و حالشو ببرید !

 دورادور نظر دادن کار خیلی سختیه اما غیر ممکن نیست . منم که الان صدام در نمیاد و میزبان مهمانوازی برای سرما خورگی شده ام ، بد نیست یه چی بنویسم بلکه لااقل صدای شما رو در بیارم !!

 بنظر میرسه کلاس شما مصداقی بر این ضرب المثل باشه : "آواز دهل شنیدن از دور خوش است"

چون من فقط دوست دارم داستان بخونم و خلاصه کارها رو ببینم . حداقل بهتر از اینه که سه ساعت سیخ بشم (منظورم چشهایم است!) تا ببینم آخرش چی میشه.
اما یه نکته ، از اینکه شنیدم شما هم در یه "هاله" دیده شدید بسیار نگران شدم و .... (تا همین جا بسه و گر نه بینده های سایت که نمیدونم تا حالا مثل من گرامی بودن یا نه ، با دیدن عبارت "مشترک گرامی ..." یهو گرامی میشن!) 

یه چیزی درباره سازمان محترم فنی و حرفه ای تو دلم مونده که تا نگم راحت نمیشم ، اما قبل از اون میخوام یه قصه براتون تعریف کنم که حال کنید . البته این قصه ، که سعی میکنم خیلی خلاصه باشه ، دور از شوخیه و کاملا واقعیه :

شروع داستان ----------

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود یه جوون بود . یه جوون رعنا و رشید (البته چون اونو نمشناسید دارم ایجوری ازش تعریف میکنم وگرنه خودش از لحاظ قانونی و شرعی اجازه نمیده کسی ازش تعریف کنه !) . خلاصه این جوون که عشق خدمت و مهرورزی داشت دیوونه اش میکرد ، روزی که مدرک کامپیوترش رو از دانشگاه کمبریج گرفته بود ، [به اصرار دوستان که خلاصه شما اینهمه اطلاعات و معلومات داری ، بخاطر خدا بیا و این ملتو از دانش خودت محروم نکن] یه یا علی گفت و رفت سراغ یکی از مراکز آموزش کامپیوتر استان مقدس قم . بالاخره چه خدمتی بهتر از تدریس علمی نوین و چه جایی بهتر و مقدستر از شهر قم . خیلی خاکی و متواضع وارد اون موسسه شد . مهرورزی داشت از همه جاش بیرون میزد که ناگهان به اتاق مدیریت رسید . یک "سلامن الیکم" اساسی ایراد کرد و بعد از احوال پرسی گفت : "من هیچی حالیم نیست اما بدم نمیاد خدمتی بکنم و کاری کنم که هاله کذایی که الان دور من رو گرفته دور دانشجویان شما رو هم بگیره" . آقای مدیر گفت : "اینکه شما چیزی حالتون نیست تو کت من نمیره ، یا قیافه شما غلط اندازه یا اینکه واقعه یه چیزی حالیتونه" . جوون که اصلا دوست نداشت ریا بکنه گفت : "اصلا از تعریف کردن از خودم خوشم نمیاد چون ریا میشه ، ولی چکار کنم که مجبورم کردید . من مدرک تخصصی کامپیوتر خودم رو که توسط دانشگاه کمبریج اعطا میشه ، از طریق سفارت امپریالیستی و استعماری انگلستان اخذ کردم و اکنون مایلم به اسلام و مسلمانان خدمت کنم" . مدیر موسسه کفش بریده بود (یا به قول جناب عیدی : کفشش نه ، کف او !) و در مورد رشته هایی که جوون میتوانست تدریس بکنه سوال کرد . جوونه بهش گفت از برنامه نویسی ها :
Delphi, C++ Builder, Java, HTML, PHP, Perl, MATLAB, PROLOG, SML
 و غیره که دیگه یادش نبود (اینا رو میگم چون خودم اونجا بودم)
از گرافیک :
Photoshop, Flash, Freehand, PhotoImpact, Premier, VideoEditor
 و غیره . آخرش گفت شبکه هم یه چیزایی بلدم . این یکی رو دیگه خیلی با خجالت گفت چون احساس کرد توی حرف زدن زیاده روی کرده و شاید ریا تعبیر بشه . من که اونجا بودم داشتم دیوونه میشدم که این موجود [منظور خود آقا محمد هستند] عجب بشریه . و اینکه ما [منظور از "ما" همین ایران بی صاحب مونده هست ! که به قول بعضیها "چو مباشد تن من مباد" !] با داشتن این همه سرمایه چرا اینقدر بدبختیم. خلاصه سرتونو درد نیارم . قضیه رسید به تعیین وقت تدریس و غیره که مدیر موسسه گفت : "راستی شما کارت مربیگری دارید دیگه؟!" . جوونه گفت : "کارت مربیگری دیگه چیه؟" مدیر گفت : "همون چیزی که باهاش مجوز تدریسو میگیرن". جوون گفت : "آها ! ببخشید من بهتون نگفتم که کارتِ مدرک تخصصی کامپیوتر رو از دانشگاه کمبریج دارم؟" مدیر گفت : "نه ! باید کارت مربیگری داشته باشی وگرنه به ما گیر میدن . خواهش میکنم برو اقدام کن و کارت خودت را بگیر" . خلاصه بحث همین جوری ادامه پیدا کرد تا به این جمله اون جوون ختم شد : "من گرفتن کارت مربیگری را اهانتی مستقیم به خودم ، ساحت مقدس دانشگاه کمبریج و نیوتن که در آنجا تدریس میکرد ، میدانم . هرگز! هرگز! هرگز!" . آخه شما رو به خدا این قانونه ما داریم . دانشگاه کمبریج رو با فنی و حرفه ای مقایسه میکنن . این بدبخت [همون جوون رعنا رو میگن !] خودش یکجا همه فنی و حرفه ای رو تو یکی از جیب هاش جا میداد . خلاصه هر چی مهرورزی میخواست از خودش در وکنه ، در یک چشم بهم زدن ناپدید شد . الان اون جوون داره واسه خودش حال میکنه . میگه : "من وظیفه خودمو انجام دادم ، بقیه اش به من هیچ ربطی نداره"
آی خدا ، چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!
پایان داستان ---------- 

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه ما چقدر بدبختیم !
دوم اینکه این داستان یک مثال از فعالیتهای کاملا اصولی سازمان فنی و حرفه ای بود .
سوم اینکه آیا همه اونایی که خوب درس میدن قبلا تحت تعلیم قرار گرفتن یا سیستم فنی و حرفه ای ما همیشه اینجوری حال میکنه ، یعنی بازم خواسته متفاوت باشه ؟ تا اونجایی که این بنده متواضع خدا اطلاع دارم ، حتی برای تدریس در دانشگاههای لندن و کمبریج ، خبری از این "چیز" بازیها نیست . فقط یه مدت میرن میبینن استادشون چه جوری به بچه ها حال میده ، اونا هم مثل همون ، یه ذره بدتر ، همون کارو میکنن . حالا خیلی بخوان محافظه کار باشن و بخوان مثل ماها همیشه از لحاظ علمی ، دست دانشگاه آکسفورد و هاروارد رو از پشت ببندن ، یه دوره کوچولو ترتیب میدن و تمام . نه اینکه یک ماه کامل ، اونم روزی دو سه ساعت . این بازیا دیگه چیه در میارن ، ملتو الاف میکنن .
آخی ! یاد اون بینوایی افتادم که بچه خودشو ورداشته با خودش آورده بود . بنده خدا حتما فکر میکرده اونجا خبریه !
 حالا من از این میترسم که مبادا آخرین خطِ آخرین صفحه جزوه کلاس پداگوژی بچه ها ، این جمله را ببینیم : "آی خدا چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!"
مقلد گمنام امام زمان !

 

قسمت دوم یعنی همون دلنوشته ای که وعده اش رو داده بودم :

 

عزیز  ...

 با اینکه حالم مساعد نیست و سرفه های گلویم مرا ساکت نمیگذارد اما نتوانستم نظرم را الان که ساعت یک و نیم بعد از نصف شب است ، برایت نفرستم . نمیدانم آرمیده ای یا نه ؟ اما من بیدارم . در کلاست نبودم اما داغ دلم را تازه کردی .
عزیز درد کشیده ، تمام احساست را از ته دل درک میکنم زیرا با آن زندگی کرده ام . زیرا خود ، زندگی را آنگونه گذرانده ام و با این احساس ، بزرگ شده ام . پذیرش حقیقت برای یک استاد در ایران ، غیر ممکن است . هنگامیکه از کتاب یکی از بزرگترین استادان دانشگاه لندن ایراد گرفتم ، آنهم از کتابی که در تیراژ بالا ، در بیش از پنجاه کشور دنیا توزیع شده بود ، بر خلاف تصورم که باید با من لج بیفتد ، از من تشکر کرد .

به گونه ای باورم نمیشد (و هرگز با دید شرقی ، باور نتوان کرد) ، تا زمانی که دیدم را اصلاح کردم و بسیاری از مسائل را از نو برای خود و اطرافیانم آفریدم . 

قبلا هم به شما گفته ام ، در ایران قانون جاذبه معنا ندارد . یعنی استاد اشتباه نمیکند ، مدیر اشتباه نمیکند ، شهردار اشتباه نمیکند ، تنها ماییم که اشتباه میکنیم ، همانگونه که ابراهیم در برابر نمرود اشتباه کرد و همانگونه که گالیله وقت بزرگان قومش را گرفت ، ساکتش کردند و در نهایت ساکت شدند . 

استاد در کشور ما مطالب را حفظ میکند ، حفظیات انعطاف پذیری ندارند زیرا استدلال ندارند . خشکند ! شکننده اند ! هنگامی میتوانید بحث کنید که مطمئن شوید استاد ، خود "شخصا" به نتایج تحقیقاتش رسیده باشد ، به آنها ایمان داشته باشد ، زیرا تنها آنگاه استاد علاقه دارد که توسط نقد ، نتایج خود را اصلاح نماید و خود به تکامل برسد . 

هنگامی که استاد موظف است مطلب حفظ شده را ارائه نماید ، هرگونه خدشه ای به آن حفظیات برای او تناقض بزرگی بوجود می آورد ، زیرا یا باید سیستم آموزشی را بپذیرد یا صحبت دانشجو را ، (که وجدان خود آن را پذیرفته) ولی شهامت قبول علنی آنرا ندارد ، [و یا آنکه خود استاد هم ، مطلبی را که به شاگردانش می آموزد ، نفهمیده است ! و این درد بی درمانیست که تنها نتیجه اش مرگ است ! مرگ دانش ! مرگ فکر ! مرگ خرق عادت ! مرگ و دیگر هیچ !]

همیشه در کلاسهای زندگیم ساکت بودم . همیشه . اما نه به نشانه ضعف بلکه به بهانه قدرت . تنها در موقعی که نیاز بود حقی گرفته شود ، برمیخواستم . نمیگویم سیاست بلدم ، اگرچه همیشه در جدالهای آن پیروز . اما همیشه سرفراز از یوق سکوت به هنگام فریاد ، و رها از طوق وز وز در هنگام سکوت . [یوق سکوت را بر گردن ندارم چون حرفهای بسیار برای گفتن دارم و طوق وز وز را نیز از گردن خویش برگرفته ام چون در هنگامه سکوت ، در اندیشه آن نیستم !] همان حالتی که ممکن است از امروز به بعد بر گزینی . زیرا دیگر نیازی به این نخواهید دید که اطلاعاتتان را در چالش عده ای دیندار قرار دهید . (چه خانم ها که حیا را بهانه میکنند و تنها آنرا در برخی کلاسها [که حرفی و درکی ، برای گفتن ندارند] رعایت میکنند و چه آقایان که احترام به استاد را سپر مینمایند)

پس عزیز ....
آنچه میگویی کشیده ام ... پی آن باش که آرزو داری

"آی خدا چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!"

محمد

 

در پایان ٬ جمله ای را به محمد عزیزم تقدیم میکنم که از او آموخته ام :

"چه چیز بهترین است ؟ من آن بهترین را برایت آرزومندم !"

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 16:52  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام خشک و خالی

قصدم این بود که ویژه نامه دوم را به بحثی با استاد اختصاص دهم .
از سویی ٬ حرمت استاد ٬ مانع از این کار میشد .
از سویی دیگر ٬ نوشتن مطالبم را حقی مسلم برای خویش میدانم ! علی الخصوص در محیط اینترنت .
در این تضاد ٬ تصمیم گرفتم در همینجا به استاد کلاس اعلام کنم ٬ تا آخرین لحظات جمعه آینده ٬ یعنی تا ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه روز هجدهم آذر ماه ٬ منتظر دریافت آدرس ایمیل استاد کلاس خواهم بود تا مطالبم را بصورت خصوصی و فقط برای ایشان ارسال کنم . مسلما ایشان میتوانند با ایمیل و یا با استفاده از قسمت اعلام نظر ٬ ایمیل خود را به اطلاع من برسانند . طبیعی خواهد بود که در غیر اینصورت ٬ در نخستین لحظات بامداد شنبه ٬ نوزدهم آذرماه ٬ مطالبم را در همینجا بنگارم ! و فکر میکنم این امر ٬ برای استاد کلاس ٬ چندان جالب نباشد !
پس فعلا منتظر باشید !

خوب دوستان عزیز !
قرار بود که من در نخستین لحظات بامداد روز شنبه نوزدهم آذرماه ٬ مطالب خودم رو در مورد استاد کلاس بنویسم .
همون چیزهایی که دیگه نمیخواستم توی کلاس مطرح کنم .
چون وقت تلف شده کلاس ٬ به بطالت میگذشت ! یا وقت باطل شده کلاس ٬ تلف میشد !
ولی با توجه به دریافت مطالب خاصی که توی این روزها به دستم رسیده ٬ ترجیح میدم که این کار رو تا زمانی که این نظرات و مطالب رو کاملا بررسی نکردم ٬ به تاخیر بندازم . پس حالا فعلا بازهم منتظر باشید !
بابا شما که به صبر کردن عادت دارید !
فکر کنید این هم یک شعار انتخاباتیه دیگه !
جای دوری نمیره !
فوقش توی دوره این یکی نشد ٬ توی دوره اون یکی ! حالا توی دوره اون یکی هم نشد ٬ باز بعدیش که هست ! حالا بعدیش هم کاری نکرد ٬ باز ... و قس علی هذا !!!
شما هم حالا فعلا صبر کنید ببینیم چی میشه دیگه !

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 14:50  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM