تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

امروز اصلا حال و حوصله سلام های همیشگی رو ندارم !
من رو عفو کنید و فقط یه سلام خشک و خالی رو از من پذیرا باشید .

امروز از روش نوشتار گویشی خبری نیست و ترجیح میدهم حرفهایم را به درستی ٬ راهی اندیشه شما کنم . بازهم مرا ببخشایید !
گزارش و خاطره امروز را با تلخی شروع میکنم ٬ درحالیکه نیم نگاهی به دفتر یادداشتم دارم تا مطالب را دقیق بنویسم و هیچ چیز را بدون یادآوری دقیق ٬ به هیچکس نسبت ندهم .
کلاس امروز با ادامه مباحث جلسات گذشته آغاز شد .
طبق معمول ٬ مطالبی بر تخته کلاس نقش بسته و استاد ! مشغول تشریح شد .
ولی ای کاش شرح نمیداد !
ای کاش امروز من نیز مانند دوست عزیزم ٬ بیمارگونه در بستر بودم !
ای کاش هرگز به تمنای فراگیری بیشتر از آنچه میدانم ٬ به این کلاس نیامده بودم !
ای کاش معنای استاد را بهتر از دیروز درک کرده بودم !
ای کاش معنای اپوزیسیون علمی در یک جمع دوستانه را برای خود ٬ به گونه دیروز نیندیشیده بودم !
ای کاش معنای سرکوب را خوب خوانده بودم ! تا در مواجهه اش دچار حیرت نشوم !
گمان میبردم سرکوب را برای سیاسیون وضع کرده اند . ولی امروز دانستم که این واژه ٬ همزاد انسان و آدمیت اوست . مرزی نمیشناسد و دریای طوفانی اش را هیچ ساحل نیست !
براستی چقدر خوب بود اگر اندیشه "دکتر جکیل" و آیینه "آقای هاید" واقعی بود !
آنگاه میتوانستیم لغت "سرکوب" را از ذهن اصحاب علم بزداییم ! اگر در قاب دکتر جکیل می آمدیم .
امروز ذهن من سرکوب شد !
امروز تمام آنچه از "مقام استادی" آموخته بودم از یادم رفت !
امروز بنای "استاد آگاه" در ذهنم فروریخت !
امروز معنای "فعال بودن" در کلاس را فهمیدم !
امروز فهمیدم که چگونه باید شاگردانم را به فعالیت بیشتر در کلاس درس تشویق کنم !
امروز معنای "رفتار دوستانه" با شاگردان را درک کردم !
امروز همه "مفاهیم پداگوژی" را شناختم !
امروز نمونه عینی و "جرثومه استادی" را دیدم !
و امروز در درون ٬ بر این عقیده ام پای فشردم که "نباید شاگرد امروز و استاد فردا را در کلاس فیزیک و مکانیک و هندسه و حساب ٬ تربیت کرد"
چقدر زیبا بود اگر قدما نیز این موضوع را میدانستند و تربیت را به جای دیگر و زمان دیگر موکول میکردند !
بگذریم !
آنقدر در ذهنم ٬ علامات سوال و تعجب جای گرفته که بسختی میتوانم کلماتم را از میان آنان بیرون کشیده و برایتان بنویسم .
و اما چه بود و چه شد و چرا ؟!
امروز ٬ استاد کلاس ٬ مشغول بیان موضوع طراحی آزمون کتبی بود .
خلاصه مطالب را چنین نوشت که :
آزمونهای کتبی >>(نوعی از آن میشود :)>> عینی >>(که نوعی از آن میشود :)>> چند گزینه ای .
حال ٬ میخواهیم ساختار و انواع آزمونهای عینی چند گزینه ای را بررسی نماییم :
در بحث ساختار ٬ "تنه سوال" را بررسی میکنیم که یا یک جمله ناقص است و یا یک جمله پرسشی است ٬ مثلا در نوع جمله ناقص میگوییم : همسایگان ایران عبارتند از .... و شاگرد باید گزینه درست را بیابد . در نوع جمله پرسشی نیز میگوییم : همسایگان ایران کدامند ؟ که شاگرد باز هم بایستی گزینه درست را علامت بزند .
دیدیم که در این مبحث ٬ "تنه سوال" یعنی خود سوال را بررسی کردیم که چگونه نوشته میشود .
جمله فوق را بخاطر بسپارید ! به آن رجوع خواهیم کرد .
تا اینجا ٬ ساختار را بررسی کردیم و اکنون باید انواع آنرا بدانیم :
در بحث انواع ٬ سه حالت را بیان میکنیم :
پاسخ درست ٬ تنها گزینه صحیح است .
پاسخ درست ٬ کاملترین گزینه است .
سوال با فعل منفی طراحی شده است .
در توضیح سه گزینه فوق باید بگوییم :
"تنها گزینه درست" حالتی است که یک گزینه ٬ صددرصد صحیح و سایر گزینه ها صددرصد غلط باشند . مثلا میگوییم ۲+۳ چند میشود ؟ و گزینه ها را بصورت :
الف : ۵          ب : ۶          ج : ۷          د : ۸         
مسلما این جواب ٬ از نوع "تنها گزینه صحیح" انتخاب شده ٬ چون تنها یک گزینه درست است .
"کاملترین گزینه" حالتی است که تمام گزینه ها صحیح هستند ولی تنها یک گزینه ٬ دقیقترین و کاملترین جواب را در خود دارد . مثلا میگوییم یادگیری چیست ؟
الف : تغییر در رفتار فرد است .
ب : تغییر نسبتا دایمی در رفتار فرد است .
ج : تغییر نسبتا دایمی در رفتار بالقوه فرد است .
د : تغییر نسبتا دایمی در رفتار بالقوه فرد بر اثر تجربه است .
مسلما جواب این سوال ٬ از نوع "کاملترین گزینه" انتخاب شده ٬ چون هیچیک از گزینه ها غلط نیستند .
"فعل منفی" حالتی است که سوال را با بکار بردن یک فعل منفی طراحی میکنیم مثلا میگوییم : چرا سرکوب کردن نظرات و حرفهای دیگران ٬ آن هم در یک بحث علمی ٬ در راستای اهداف و اصول علم پداگوژی نیست و تهمت زدن به همان دیگران ٬ شرعا امری حلال نیست و قبول نکردن نظرات واضح و روشن همان دیگران ٬ کار شایسته ای نیست ؟
الف : گزینه دال
ب : گزینه الف
ج : الف و ب صحیح است
د : چون آنچه که خودمان آموخته ایم فقط در حد محفوظات ذهنی است و آنرا هرگز بکار نبرده ایم و شرع و دین و دیانت را هم از بیخ بیخیال شده ایم (اگرچه حواسمان به ریشمان هست که مبادا به عنوان سمبل دیانت و اند اندیشه دینی ٬ آنرا کمی از حد نصاب قلنشکن تر کنیم !) و زشت است که استاد به شاگرد بی سر و پایش بگوید "آره ! تو درست میگویی" !!!
مسلما سوال فوق بر اساس "فعل منفی" انتخاب شده است .
آنچه در بالا خواندید ٬ خلاصه مطالبی بود که استاد کلاس ٬ امروز مطرح کرد . مثالهای گزینه های "تنها گزینه صحیح" و "کاملترین گزینه" نیز عینا مثالهای استاد بود .
مشکل از اینجا آغاز شد ٬ وقتی حرف استاد به اینجا رسید ٬ من و یکی از آقایان کلاس (که نیم ساعت آخر را جیم زد !) سوالی را مطرح کردیم که تقسیم بندی "انواع" ٬ به سه حالت فوق الذکر درست نیست چون در دو مورد اول ٬ تقسیم بندی بر اساس جواب انجام شده در حالیکه مورد سوم بر اساس سوال و فعل منفی سوال است !
برای آنکه نوشته حاضر را طولانی تر از این نکنم ٬ فقط نظرات خود را مینویسم و واضح است که استاد کلاس ٬ به شدت ٬ با این نظرات مخالف است !
تقسیم بندی "انواع" به سه قسمت فوق الذکر درست نیست چون نمیتوان در یک تقسیم بندی ٬ بر اساس دو معیار عمل کرد ! هر تقسیم بندی ٬ تنها بر اساس یک ملاک و معیار قابل رتبه بندی است . در نوشته استاد کلاس ٬ گزینه "انواع" دز یک تقسیم بندی ٬ هم از نظر نوع فعل سوال بررسی شده و هم از نظر نوع جواب ! این کار مانند ان است که در یک تقسیم بندی واحد ٬ بگوییم :
انسان انواع و اقسامی دارد که عبارتند از : مرد - زن - کودک - جوان - مجرد - تحصیلکرده - ارتشی - سفید پوست - زرد پوست - افغانی - بیسواد - با بهره هوشی بالا - زنده - حرف گوش کن !!!
به نظر شما ٬ آیا تقسیم بندی فوق درست است ؟
بدیهی است که وقتی میخواهیم انواع و اقسام چیزی را مشخص کنیم ٬ آن اقسام ٬ باید با یکدیگر متفاوت بوده و نقطه اشتراکی نداشته باشند ٬ مثلا میتوان گفت ٬ اعداد ٬ یا زوج هستند و یا فرد چراکه هیچ عددی را نمیتوان یافت که هم زوج باشد و هم فرد ! یعنی در این تقسیم بندی ٬ هیچ نقطه اشتراکی میان اقسام آن وجود ندارد .
در درس امروز نیز ٬ باید گفته میشد ٬ اول "انواع" را بر اساس انواع سوال و انواع جواب تقسیم میکنیم سپس انواع سوال را بر اساس فعل منفی و مثبت و انواع جواب را بر اساس تنها گزینه درست و کاملترین گزینه تقسیم بندی مینماییم . نه آنکه همه را به یکباره در یک تقسیم قرار دهیم !!! و یا میتوانستیم در قسمت  "ساختار" (اشاره کردم که به آن رجوع خواهیم کرد) گزینه "جمله پرسشی" را به دو گزینه "با فعل منفی" و "با فعل مثبت" تقسیم نموده و در قسمت "انواع" فقط به تقسیم بندی طراحی جواب بپردازیم .
آنچه در کلاس امروز مطرح کردم ٬ همین بود و به استاد کلاس گفتم که بر اساس حرف شما میتوان مثالهای نقضی را مطرح کرد که نتوان آنرا در هیچ دسته ای قرار داد . از من خواست به کنار تابلو رفته و مثالم را بنویسم . یکی از مثالهایی که نوشتم چنین بود :
همسایه ایران کدام نیست ؟
الف : افغانستان
ب : عراق
ج : ترکیه
د : آلمان
بعد از استاد کلاس پرسیدم که این مثال در کدام دسته است ؟ که گفت : در دسته "فعل منفی" گفتم : خوب ٬ طبق تعریف ٬ عضو دسته "تنها گزینه درست" هم میتواند چون تنها یک گزینه درست دارد ! این صحبت ٬ چند مرتبه از طرف من و استاد کلاس رد و بدل شد و برخی از حضار نیز جملاتی به این گفتگو می افزودند ولی استاد همچنان اصرار داشت که حرف شما غلط است و همین که من گفتم صحیح است ولا غیر !!! هرچه میگفتم خوب این مثال که فقط یک گزینه صحیح دارد ٬ پس میتواند جزء دسته "تنها گزینه صحیح" هم باشد ٬ استاد قبول نکرد و گفت که مثال تو فقط جزء دسته "فعل منفی" است ! حتی حاضر نشد نوع نوشته اش را هم تغییر دهد . یکی از حاضرین گفت : میتوان در تقسیم بندی "انواع" قید مثبت بودن یا منفی بودن را به تعریف اضافه کرد ولی استاد از انجام شفاهی این کار سر باز زد ! دیگری گفت : بگوییم اولویت با فعل جمله پرسشی است که اگر منفی باشد ٬ دیگر به سراغ جواب نرفته و آنرا از اقسام "فعل منفی" به شمار آوریم ٬ ولی استاد بدجوری به دانسته هایش تکیه کرده بود و به هیچ وجه حاضر به پذیرش کوچکترین تغییری در آنها نبود !!!
باور کنید که خنده دار است اگر بگوییم : این مورد را بر اساس "کلش" (کل سوال و جواب) تقسیم بندی کرده ایم ! اگر به جای این حرف ٬ بگوییم "همینجوری" تقسیم بندی کرده ایم ٬ کمتر به آدم میخندند !!!
به نظر شما ٬ درک آنچه که بعنوان نظرات خویش نگاشته ام ٬ به ذهنی خارق العاده با ضریب هوشی شانزده هزار (از صد) نیاز دارد ؟ یا با هوش معمولی شاگردان یک کلاس محقر هم میتوان آنرا فهمید ؟
من دیگر حرفم را تمام کردم و در حالیکه نشان میدادم برای ختم ماجرا ٬ و نه بخاطر درستی حرف استاد ٬ ادامه نمیدهم ٬ بر صندلیم نشستم . سایر همکلاسی ها کمی ادامه دادند و باز استاد در تایید دانسته هایش ٬ حرفهایش را تکرار کرد . دستم را بلند کردم که جمله اش را اصلاح کنم که صدای یکی از خانم های انتهای کلاس ٬ رشته افکارم را از هم گسیخت ٬ او گفت "بابا بیخیال ! ول کنید بریم !!!" اگرچه خودش قصد نداشت صدایش به من و استاد کلاس هم برسد ٬ ولی صدای من که به احترام حرف او در یک لحظه قطع شد ٬ باعث شد تا نغمه دل انگیزش را همه بشنوند ! به خداوندی خدا ٬ با شنیدن جمله این همکلاسی گرامی ٬ و دیدن اصرار عجیب استاد بر گفته های خویش و طولانی شدن زمان بحث ٬ قصد داشتم که از گفتن جمله ام خودداری کنم و رشته کلام را برای ادامه درس ٬ به استاد کلاس بسپارم ٬ در همین لحظه ٬ استاد کلاس گفت : "بسه دیگه ٬ دیگه ادامه ندید ! وقتمون گرفته شد" من هم که دیگر دستم را پایین آورده بودم ٬ به نشانه اطاعت ٬ سری تکان داده و منتظر کلام بعدی استاد کلاس شدم . ولی چشمتان روز بد نبیند ! استاد کلاس ٬ نوشته هایم را از صفحه سفید تخته ٬ پاک کرد و گفت : "این حرفهای بیخود چیه میزنید ؟" من عکس العملی نشان ندادم . او ادامه داد "یه حرفی بزنید دوزار ارزش داشته باشه" یعنی تمام حرفهای بی ارزش و تمام حرفهای من اند با ارزش است ! و من باز هم چیزی نگفتم . او ادامه داد "بیخود وقت کلاسو میگیرید !" من گفتم "استاد ! هدف اتلاف وقت نیست" و او پاسخی عمیق داد
"چرا ! هدف اتلاف وقت است" و باز تاکید کرد "هدف اتلاف وقت است ! فقط میخواهید وقت کلاس را تلف کنید !!!" و من دیگر ٬ فقط سکوت کردم ! فقط سکوت ! با آنکه جمله اش ٬ فشار سنگینی بر روحم وارد کرد ٬ هیچ نگفتم و خود را ملامت کردم که چرا خودم را خراب میکنم ؟ من که میفهمم او چه میگوید ٬ درک حرف های خودم هم برایم مشکل نیست ٬ حفظ کردن یک کتاب پر اشتباه محقر ٬ برای امتحان پایان دوره هم کار سختی بنظر نمیرسد ٬ دیگران هم که نه خود را وارد گود میکنند و نه توجهی دارند ! پس برای چه اینقدر خودم را خسته میکنم ؟!
در این میان به نکته دیگری هم فکر میکردم که آنرا به عنوان گلایه ای از خانم های کلاس مطرح میکنم . لازم میدانم ٬ قبل از گلایه ٬ از دو یا سه خانم محترمی که شرایط نسبتا مطلوبی از خود به نمایش گذاشتند ٬ پوزش طلبیده و نوک پیکان کلامم را متوجه سایرین کنم . اگرچه حاشیه کلام ٬ شامل همین دو یا سه نفر اندک هم میشود :
اینکه در یک کلاس ٬ جمعیت طبقه نسوان نسبت به مردان چند برابر باشد ٬ نشانه چیست ؟ آیا نشانه فرهیختگیست ؟ آیا نشانه بیکاریست ؟ آیا به دنبال سهم خود از احترام و قدرتند ؟ آیا به دنبال تقلید از مردانند ؟ و یا در پی ارتقاء جایگاه و ارزش خود هستند که بحق در دنیای امروز ما بشدت افول کرده ؟ این افول گناه کیست ؟
اگر در پی ارتقای خود و جایگاهتان در جامعه هستید و به این سبب در کلاس های آموزشی و غیره شرکت میکنید ٬ پس چرا به قول اهالی برره ٬ مثل ماست ورمالیدید روی فرش ؟!! چرا وقتی جدلی در کلاس صورت میگیرد ٬ شما ساکتید و جز نوایی خاموش ٬ هیچ ندایی از جمعیت متعالی شما بر نمی آید ؟ جز آنکه بگویید "بابا ول کنید !!!" یا آنکه صدای بهم خوردن فک های بی قرارتان ٬ امان از سایرین بگیرد ! همانطور که در چند مطلب زیرین ٬ تحت عنوان "جلسه هفتم" نوشته ام ! آیا اینگونه میخواهید خود را به جایگاه زن فرهیخته برسانید ؟ اینگونه میخواهید در جامعه فعال باشید ؟ شما که نمیخواهید و یا نمیتوانید در یک کلاس محقر که غلبه با خود شماست ٬ فعال باشید ٬ چگونه خواهید توانست بر قله های رفیع احترام و اقتدار بایستید ؟ هیچ توجه کرده اید که همیشه واپسین صندلی های کلاس را برمیگزینید ؟ آیا این کار ٬ خود نشانه ای از احساس عقب بودن در درون شما نیست ؟ خواهش میکنم نام دین و دیانت را بر این کارتان ننهید ! که اگر در جلوی کلاس باشید ٬ مردانی نامحرم ٬ از ورای چادرها و مقنعه سیاهتان ٬ به سر و مغز شما خواهند نگریست !!! اگر چنین است ٬ پس چرا در مقابل دیدگان استاد کلاس ٬ و یا سایر مردانی که برای کنفرانس و غیره ٬ به شما مینگرند ٬ نقاب بر چهره نمیکشید ؟!
خود را بیابید و گناه این عقب ماندگی را به گردن مردانی نیفکنید که فقط سهم خود را گرفته و از برهوت رقیب ٬ غنیمت برده اند !!! فقط یک نمونه را برایتان ذکر میکنم : تنها سه درصد از زنان جهان ٬ از کامپیوتر استفاده میکنند ! حتی برای بازی ! آنوقت میگویید حق ما را برده و خورده اند ! شما ٬ خود با رفتار بی بخارتان ٬ طوق بردگی مردان را به گردن آویخته اید ! اگر میتوانید و این جرات و جسارت و این نیرو و شهامت را در خود میبینید ٬ این طوق ننگین را از گردن برگیرید و حرکت کنید ! والا جزع و فزع نکنید !
در جلسه بعد خواهیم دید که چند درصدتان ٬ به صندلیهای جلوی کلاس هجوم خواهید برد . برای این کار باید دقایقی زود تشریف بیاورید تا پر بودن صندلی ها را بهانه نکنید ! اگر صندلیها پر بود ٬ از من بخواهید که جایم را به شما دهم ٬ مطمئن باشید که این کار را خواهم کرد ! این گوی و این میدان !
ولی پیش بینی من این است : "همانید که تاکنون بوده اید !!! همانطور ٬ طوق به گردن !!!"

فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 17:4  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز استاد میخواست روش تدریس اکتشافی رو یاد بده .
بهمین خاطر خودش هم امروز به روش اکتشافی تدریس کرد .
خلاصه این میون ٬ کلی چیز کشف شد !
استاد برای این کار ٬ اعلام کرد که هرکس یه راه برای تدریس خوب ارائه کنه و بگه چجوری میشه یه تدریس موفق ارائه داد ؟
بعد از چند دقیقه گفت خوب ٬ کسایی که نظری دارن ٬ بگن تا بنویسیم .
بعد همین "بقل دستی" (که با همین عنوان در قسمت "جلسه دوم" نظر داده) رفت پای تخته که نظرات برو بچ رو بنویسه تا همه ببینند .
نفر اول که خواست نظرش رو بگه ٬ من رو که وحشتزده کرد !
استاد بهش گفت : خوب شما بفرمایید .
ایشون هم (که از قضا ٬ خانوم هم بود !) یه نفس عمیق کشید و با صدایی دهشتناک فرمود : یک ... !
از این یک معلوم بود ٬ لااقل تا سیزده و چهارده رو نوشته !
وحشتناکیش همین بود دیگه که خلاصه اولین خانوم ٬ لااقل یه دهه نظر داره و خدا تا آخر کلاس رو رحم کنه !
چون اگه قرار بود به همین منوال ادامه پیدا کنه ٬ بیشتر از همه نظریات پداگوژی که تا امروز در سطح جهان مطرح شده ٬ در این کلاس محقر ما مطرح میشد !
خلاصه خدا اجداد طاهرین استاد رو رحمت کنه (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه - به نقل از بچه های گاراژ بالا !) که اجازه نداد و گفت : خانوم ! خانوم ! یه دونه !!!
خلاصه ٬ کار ادامه پیدا کرد تا نوبت به من رسید و من هم به عنوان رهبر جبهه اپوزیسیون ٬ اعلام همی نمودم که "بیان نکته آموزشی در لحظه به بن بست رسیدن فراگیر !"
به خاطر حفظ آبروی جبهه اپوزیسیون هم که بود ٬ سعی کردم مال من با بقیه فرق داشته باشه !
خداییش هم فرق داشت !
اول که اعلام کردم ٬ استاد چیزی نگفت و فقط سری تکون داد که خوب حالا بعدا معلوم میشه چیه !
در مجموع حدود هفده تا نظر نوشته شد .
راستی ٬ این بنده خدای بقل دستی هم کارش تموم شده بود ٬ ولی پاش رفته بود روی بیل و همونجا وایساده بود !
خلاصه نوبت رسید به بررسی نظرات فوق کارشناسی برو بچ !
ظاهرا قرار بود که نظرات بیخود اول اصلاح و در صورت اصلاح ناپذیری ٬ از صحنه تخته محو بشن !
فقط همین رو بگم که نظرات یکی یکی خونده میشد و از روی تخته پاک میشد !!!
نه بابا شوخی کردم !
فقط چند تاشون پاک شد و چند تاشون هم اصلاح شد ! (خوب اینکه دیگه چیزی ازش نموند !)
بعضیشون خیلی باحال بودند !
دقیقا خلاف اون چیزی بود که تاحالا استاد مطرح کرده بود !!!
مثلا یه نفر گفته بود : " ... " بهتره نگم ! چون به خانومها برمیخوره !!! (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !!! بنده خدا استاد که نتیجه زحماتش رو میدید !)
خلاصه نوبت به بنده حقیر رسید و تازه انکشف که استاد هم متوجه منظور من نشده !
معمولش این بود که یک مورد رو میخوندن و برو بچ شروع میکردند به نقد موضوع .
مال من (نکته گفته شده من !) رو که خوندن ٬ هیچکس چیزی نگفت !
استاد به من گفت : خوب شما نظری نداری ؟
گفتم استاد ! من ٬ خودم که نظر ندارم ! و فقط میتونم توضیح بدم !
استاد هم خندید و گفت خوب توضیح بدید ببینیم این چیه ؟ نکته آموزشیه یا شعر نو ؟!
خلاصه گفتم منظورم اینه که استاد باید حواسش باشه که یک نکته درسی رو که کلید حل یک سری از مشکلات هست ٬ همون اول کار نگه ٬ چون فایده ای هم نداره و شاگرد یا همون فراگیر ٬ مطلب رو نمیگیره ! باید استاد بیاد و شاگردش رو با مشکل مواجه کنه و وقتی شاگرد توی حل مساله گرفتار شد ٬ بیاد و بگه بابا نکتش اینه ! (یعنی دهن شاگرد رو صاف کنه !!!)
البته باید طوری باشه که شاگرد نگه این رو هنوز درس ندادید ! و فکر کنه که الان باید بتونه این مسئله یا مشکل رو حل کنه ! (اینجوری باید دهنش رو صاف همی نمود !!!)
بعد میخواستم مثال بزنم که استاد گفت : بیایید این جلو تا همه ببینند !
گفتم استاد چی رو ببینند ؟! میخوام حرف بزنم ! (البته این تیکه رو توی دلم گفتم !)
بلند شدم و برای حفظ جبهه اپوزیسیون هم که شده ٬ مثل یک رهبر مقتدر وایسادم !
به طرف کلاس برگشتم و چی دیدم ؟!! وای ٬ نگو !!! یه عالمه عضو سوم گزینش شده !!!
راستی تا حالا همه بچه های کلاس رو ندیده بودم ها !
ولی بعضیاشون رو ٬ چرا ! اونا رو دیگه نمیشد تا حالا ندیده باشم !
بعد مثالم رو که مربوط به کلاس تمرین تنیس بود گفتم و خلاصه کلاس رفت توی عالم تنیس و همه یادشون رفت که من دارم از نکته پداگوژی خودم دفاع میکنم !
ضمنا در طول مدتی که من حرف میزدم هیچکس پلک نزد ! باور کنید غلو نمیکنم ! توی کلاس که هیچی ٬ تا دو تا فلکه اون ور تر هم هیچکس پلک نمیزد !!! و من همه رو میدیدم ! حالا توی این هیر و ویری ٬ یه چیزی هم اومده بود دورم رو احاطه کرده بود ! نمیدونم چی بود ! ولی یکی از دوستام که هر کاری کرد نامش فاش شود ٬ من نذاشتم ! (بیاد ابراهیم اون ور آبی !) میگفت : من هم دیدم ! حالا از اینها گذشته ٬ اصلا کانون توجهات شده بودم !!! هر چی میگفتم بابا ٬ ما بمب اتمی نمیسازیم ! بمب هامون رو میخریم ! اون هم از نوع صلح آمیزش ! کسی باورش نمیشد ! هی میومدن به من توجه میکردن که بالاخره ٬ ای که الان گفتی ٬ ای یعنی چه ؟!!
راستی یادم رفت ٬ امروز استاد از بچه ها خواست که یه نفر بیاد و یه کار عملی رو تدریس کنه .
هیچکس حاضر به این کار نشد !
خانومها که بهانشون این بود که وسایلش نیست و پیک نیک نداریم و فلان !
آقایون هم که بیحال تر از اونی بودن که بخوان به خودشون زحمت بدن و به بهانه فکر کنند !
خلاصه کلی گذشت و کسی حاضر به تدریس نشد .
استاد به من گفت : شما بیایید .
من گفتم : نه استاد ممنونم ! همینجا راحتم !
گفت بابا بیا یه کاری بکن مثلا بیا تیمم نشون بده ! (حالا نمیدونم از توی این همه چیز ٬ چرا استاد به تیمم گیر داده بود ؟! حالا اگه میگفت بیا دوش بگیر باز یه حرفی !!!)
گفتم استاد بلد نیستم ! بعد یواش گفتم : "سعی میکنم مبتلا نشم !" بعد یواش تر گفتم "بابا ٬ جایی که دوش نداشته باشه ٬ ارزش رفتن نداره !!!" (خوب شد یواش گفتم ها !)
بعد خلاصه یکی از بر و بچ بلند شد و رفت پای تخته و مثلا میخواست یه تدریس عملی نشون بده !
ماژیک رو از استاد گرفت و شروع کرد به کشیدن یه کاریکاتور !
بعد همه مات و مبهوت مونده بودن که این داره چیکار میکنه ؟!
استاد گفت خوب این الان چیه ؟!
گفت استاد یه کاریکاتوره از یه نفر که فلانه و اینها .
خلاصش این بود که دوست دخترش رو کشیده بود !!!
ولی عجب دماغی داشت !
آدم یاد جنیفر پلوپز (یاد خانوم رضایی بخیر) می افتاد ! آها ! نه بابا ٬ اون یه جای دیگش معروفه !!!
خلاصه همه دوست دختر آقا رو دیدیم و استاد برای اینکه دیگه بدآموزی نداشته باشه ٬ فوری پاکش کرد !
آقای محترم داشت میرفت بشینه سر جاش که هنوز همه مات و مبهوت مونده بودند و بازهم پلک نمیزدن و غیره !
توی این هیر و ویری ٬ من گفتم : استاد ! این بجای تدریس ٬ بیشتر یه شیرین کاری بود !!!
کلاس منفجر شد ولی این بابا ٬ مشکلش با شیرینکاری و تدریس حل نشد .
خلاصه کلاس امروز هم تموم شد و من فقط باید بگم : آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/12ساعت 1:3  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

 سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

امروز این آقایون چقدر وز وز کردند !!!
وااااااااااااای خدا که چقدر این آقایون بی تربیت ٬ وز وز کردند !!!
چیه ؟! باورتون نمیشه ؟ مگه آقایون نمیتونند وز وز کنند ؟!
معلومه که باورتون نشده !
ولی خدا پدر آدم چیز فهم رو بیامرزه !
بابا امروز ٬ آقایون از وز وز خانومهای فوق بی تربیت واقعا ذله شدند !!!
خداییش دیگه داشت مغزم میترکید !
بازهم باورتون نمیشه ؟!
چرا . این یکی رو دیگه همه باور کردید ! مگه نه ؟!
خداییش الان که دارم براتون مینویسم ٬ یادم که می افته ٬ اعصابم خورد میشه !
ای خدا ببره اون زبوناتونو که اعصاب واسه آدم نمیذارید !
امروز من چند بار خطاب به استاد به وز وز کردن آقایون ! اعتراض کردم بلکه خانومها خجالت بکشند و حرف نزنند ! ولی فایده ؟!!
قبلا نوشته بودم که ما چند تا مرد بیشتر توی کلاس نیستیم و متاسفانه بقیه خانوم هستند .
هر چی هی من اعتراض میکردم ٬ فایده نداشت که !
استاد بیچاره هم هی صداشو بالا میبرد که صداش درست به کلاس برسه ولی این ذلیل مرده ها هم هی صداشونو بلند تر میکردند تا چرت و پرت های همدیگه رو خوب بشنوند !
بعد استاد که یه لحظه ساکت میشد ٬ یهو یه صدای اعصاب خورد کن بلند توی کلاس شنیده میشد .
من هم که دیگه روی این موضوع حساسیت پیدا کرده بودم و نزدیک بود برگردم یه چیزی بگم !
واقعا برای اولین بار از همنشینی با خانومها خودم رو لعنت کردم !
ما که هر کاری کردیم ٬ آخرشم نتونستیم اینها رو ساکت کنیم ! خدا ساکتشون کنه ! ان شا الله !!!
راستی یادم رفت براتون بنویسم .
این قضیه زر زر کردن این بی تربیت های واقعی ٬ اینقدر اعصابم رو خورد کرده که یادم رفت یه چیز دیگه رو  بنویسم .
دوباره اومدم مطلب رو ادامه دادم .
اول کلاس ٬ قبل از اینکه استاد بیاد ٬ یه خانومی از من پرسید : ببخشید امتحان عملی چیه ؟
فهمیدم که کمی نگرانه !
گفتم چیز خاصی نیست . یک بار باید بیایید این جلو و یه جلسه تدریس کنید و در طول دوره هم چیزهایی که استاد میخواد بصورت عملی انجام و مکتوب انجام بشه ٬ انجام بدید . همین .
بعد گفت منبع سوال و تدریس چیه ؟
گفتم کتاب خود استاد .
بعد گفت آخه من چند جلسه اول نبودم ٬ اینها رو نمیدونم ٬ آخه بیمارستان بودم !
گفتم آخی خدا بد نده !
دیگه سر درد و دلش باز شد و گفت آره قلبم کمی اذیتم میکنه و اینها (من حالا دیگه نمیخوام خیلی بگم که ایشون دقیقا چی گفتند)
خلاصه خیلی براش ناراحت شدم .
شما هم براش دعا کنید که خدا یه لطفی از اون لطف های خاصش به این همکلاسی ما بکنه و خوب بشه ! همین الان دعا کنید ! بابا همین الان رو میگم ! یالا ! من چند خط خالی میزنم شما به جای خوندن این خط های خالی ٬ دعا کنید !!!
...
...
...
خوب ممنون که لطف کردید و به اندازه سه خط با خدا حرف زدید !!! البته میتونستید برای بقیه مریضها هم دعا کنید ها ! یالا همین الان ! برای بقیه هم دعا کنید ! اصلا من میرم که بشینید تا فردا دعا کنید !
راستی یادم رفت بگم ٬ بالاخره کلاس امروز هم تموم شد و آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/11ساعت 23:10  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

 سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

امروز استاد بعد از اینکه ادامه مطالب روزهای قبل رو تکمیل کرد ٬ گفت خوب حالا من چند تا مثال میگم شما یادداشت کنید .
من هم فکر کردم استاد الان میخواد چند تا مثال بگه برای روشن شدن مطلب دیگه ! و بخاطر همین گفتم ول کن بابا نمیخواد حالا مثال یادداشت کنم ٬ خودم بعدا میتونم برای هر کدوم یه مثال بزنم !
البته کوچیک بودن دفتر یادداشتم (سر رسید جیبی !!!) هم مانع از این میشد که در جاهایی که میشه نوشتار رو سانسور کرد ٬ دست به افشاگری بزنم ! بالاخره ما بچه انقلابیم دیگه !!! اوه اوه اوه ! داره سیاسی میشه دیگه ! ببخشید اشتباه شد ! ما نبودیم ! بچه های بالا برره بودند !!!
خلاصه استاد مثال ها رو داشت یکی یکی میگفت و بر و بچ یادداشت میکردند .
ما هم نشسته بودیم و تماشا میکردیم !
استاد هم گفت که این مثال ها رو که میگم خودتون تشخیص بدید کدوم به کدومه . یعنی هر مثال مال کدوم مورد از این موضوعات تدریس شده میشه .
بعد که نوشتن تموم شد ٬ گفت خوب یالا بنویسید ببینم چیکار میکنید ؟!
ما گفتیم استاد ! الان ؟
استاد هم فرمودند : بله ٬ الان ! میخوام بگید ببینم میتونید تشخیص بدید یا نه ؟
آقا خلاصه ما مونده بودیم که چیکار کنیم ؟!
دیدم این بقل دستیم که اسمش هم یادم نیست ٬ همه رو نوشته ٬ گفتم خوب مشکل حله !
ولی چشمتون روز بد نبینه !
استاد شروع کرد به پرسیدن مثالها .
شماره پنجم به من افتاد و من هم به بقل دستیم گفتم : بده ببینم چی نوشتی ؟!
آقا اون هم دفترش رو گذاشت جلوی من تا من شماره پنج رو بخونم و جواب بدم ولی همین که خوندن من تموم شد ٬ یه کاغذ کرد توی چشمم که این جوابها رو نوشتم ! بگو بگو !
اصلا نذاشت که فکر کنم ! من هم جواب شماره پنج رو خوندم ولی با تعجب استاد ٬ فهمیدم که دیگه برای فکر کردن هم دیر شده !!!
خلاصه خیط شدیم ٬ رفت پی کارش !
بعدا فهمیدیم که این دوست عزیز ٬ فقط همون یه دونه رو هم اشتباه نوشته بود ! ضمن اینکه جوابها دو قسمتی بود و جواب شماره پنج هر دو قسمتش غلط بود !!!
این هم از بخت و اقبال ما !!!
البته یه چیزی رو هم اضافه کنم .
امروز استاد که از بنده حقیر بعنوان رهبر جبهه اپوزیسیون تک عضوی کلاس ناامید شد ! (بخاطر اون جواب عالمانه) ولی وقتی بقیه بر و بچ هم جوابهاشون رو دادند ٬ استاد دیگه بکلی امیدش رو از دست داد !!! و فهمید که بیخود خودش رو خسته کرده ! چون نرود میخ آهنین در سنگ !!!
راستی امروز یکی از خانومها ٬ یه بچه کوچولو هم با خودش آورده بود کلاس !
احتمالا بچه خودش بوده . والا کسی بچه کس دیگه ای رو همینجوری نمیاره کلاس !
تازه مردم وقتی کلاس دارند ٬ بچه خودشون رو هم میدن یکی نگه داره !
حالا بعیده این همکلاسی محترم ٬ بچه یکی دیگه رو آورده باشه کلاس !!!
اگرچه این کار ٬ کار جالبی نبود ! مخصوصا توی این ساعت از شب که معمولا میشه یکی رو پیدا کرد که جیگر گوشه آدم رو نگه داره ! ولی ما اصلا به روی خودمون نیاوردیم که دو ساعت تموم ٬ از ته کلاس ٬ صدای قرت و قورت و نکن و بکن و غیره میومد ! لااقل آقایون که ما باشیم ٬ اعتراضی نکردیم .
شاید بنده خدا مشکل خاصی داشته .
بهر حال نباید سخت گرفت . (روحیه ورزشکاری رو حال کنین ! آدم یاد مولا می افته ! آخ ٬ بیچاره مولا ! که این روحیه های ورزشکاری ما ها ٬ باید مردم رو یاد اون بندازه !!!)
آقا یه چیز دیگه هم توی دفترم یادداشت کردم که براتون بنویسم ولی چون خلاصه هست ٬ الان یادم نمیاد چی بوده ! فقط بگم که نوشتم : "امروز فهمیدیم چقدر بدبختیم !"
حالا نمیدونم این مربوط به چی بوده !
حال فکر کردن هم ندارم .
احتمالا یاد اداره ها افتاده بودم یا یاد شهرداری یا استاد یه چیزی توی این مایه ها گفته بوده !
آخ اسم شهرداری رو نیار که حالم بهم میخوره خفن !!!
هیچ اداره ای بیشتر از این شهرداری .. تو .. نیست ! البته هیچ اداره ای هم کمتر از همین شهرداری .. تو .. نیست ها !!!
ما شا الله ٬ توی این مملکت ٬ هر اداره ای که میری ٬ اینقدر اعصابت رو خورد میکنند که میگی صد لعنت به این و صد رحمت به بقیه ! ولی مشکل اینجاست که توی اداره بعدی هم همین رو میگی و توی بعدی و بعدی و قس علی هذا !!!
اینجور مواقعه که آدم احساس میکنه به یه تسبیح صدتایی دونه درشت ٬ چقدر نیاز داره !
آقا دیگه بیخیال میشم . چون اصلا دوست ندارم به اوضاع و احوال مدیریتی این مملکت وامونده فکر کنم ! علتش هم اینه که هیچ فایده ای نداره و بنظر بنده حقیر ٬ هیچ امیدی هم برای اصلاح وجود نداره ! مگر با یه خونه تکونی واقعی ! که فعلا ٬ صاحبخونه یه همچین اجازه ای نمیده !!!
راستی یادم رفت بگم ٬ امروز یکی از بر و بچ ٬ آخرای ساعت وارد کلاس شد و دیگه درس داشت تموم میشد ! با ورودش بچه های کلاس برای خنده آماده بودند ٬ توی این اوضاع ٬ من گفتم : استاد ! ایشون برای ثواب مجلس اومدند ! بچه ها همه زدند زیر خنده و دوباره خطاب به خودش گفتم : داداش ! هیأت هم اینجوری نمیرن !
خلاصه کلاس تموم شد و فقط مونده بگم : آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/09ساعت 23:54  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 

بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

امروز هیچ خبری نبود !
هیچ خبری نبود یعنی اینکه یا من حال ندارم چیزی بنویسم یا اینقدر حواسم پرت بوده که اصلا چیزی یادم نمیاد که براتون بنویسم !
بهرحال امروز هیچ خبری نبود .
البته یه موضوع قابل نوشتن هست ٬ و اون اینکه یکی از آشناها امروز وارد کلاس شد . از بر و بچ همون آموزشگاهی که خودم قبلا اونجا درس میخوندم .
بغیر از این دیگه خبری نبود .
اه ! بابا این که نشد وبلاگ نویسی !
لااقل یه چیزی یادم نمیاد که یه نیشی به یکی بزنم !
البته ما خیلی اهل نیش زدن نیستیم ٬ بیشتر اهل ... ! طبق معمول بهتره ادامه ندم !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/09ساعت 23:53  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا کلاس ما امروز با سکوت شروع شد ولی این سکوت خیلی دوام نداشت ٬ یعنی نتونست خودش رو به آخرین دقایق کلاس برسونه !
اول کلاس ٬ من بازهم کمی بیحال بودم . علتش هیچی نبود جز یه مشکل بزرگ ! من بیچاره SS گرفته بودم ! خفن اذیت میکرد ! بد دردیه این لامصب ! نمیدونم دقیقا علاجش چیه ! خلاصه این قضیه مرض لاعلاج ما ٬ سر کلاس که هیچی ٬ بعد از کلاس هم که رفتم تنیس خاکی (آخه زمین تنیس ما مستضعفیه ! چمن نداره که ! همش خاکه !!!) این قضیه ادامه داشت . بنده خدا اون هم بازی عزیزی که هی میگفت بابا چته ؟ من هم هی میگفتم SS گرفتم ! هی میگفت این دیگه چه مرضیه ؟ من هم هی میگفتم نشنیدی ؟ بابا مرض کمیابی نیست ها ! به قول خودش تا آخر تو کفش موند (توی کفشش نه ها ! توی کف اش !!!) راستی شنیدم بعضیا میگن علاجش برنج و ماسته !!! امیدوارم که حدس نزده باشید چه دردی داشتم ! آآآآآآآخ خدا به روزگار هیچ فرشته خزونی ٬ نیاره (بغیر از نوع بی وفاش) !!!
راستی یکی نیست بگه آخه بچه جون وسط زمستون (البته الان هنوز پاییزه !) میرید تنیس چیکار ؟ توی این هوا ٬ اون هم آخر شب که باید بجای تنیس بازی کردن ٬ برید کنار زمین ٬ مثل آپاچی ها آتیش روشن کنید و رقص سرخپوستی از خودتون در وکنید که ! ولی نمیدونن که تنیس بهانه ای بیش همی نیست ! بابا ما میریم تنیس ٬ بلکه دوست خوشگلمون رو ببینیم ! ما شا الله ٬ با وفا ! با مرام ! خوشگل ! خوش تیپ ! خوش اخلاق ! خلاصه خوش همه چی ! اصلا تهشه دیگه ! البته این هم بگم ها ٬ اصلا آدم جاتنگ کنی نیست ! خیلی باحاله ! هر کی خواست میتونه به این جمع اضافه بشه . البته فقط باید اولش گزینش بشه ! ما هم که خیلی سخت گیر نیستیم . خوشگل باشه دیگه کافیه ! اصلا پول باباش اینا برامون مهم نیست ! فقط یه بویی از فرشته خزون برده باشه بسمونه !!!
خوب بریم سراغ گزارش کلاس :
امروز دو تا دعوا و کمی گرد و خاک حاصل کار بنده حقیر بود . البته این میون ٬ دوستان دیگری هم کمک میکردند ولی حرفهای بعضیشون خیلی خنده دار بود ! نه حرف من رو فهمیده بودند نه حرف استاد رو ! یکی از من حمایت میکرد یکی از استاد و هر دو ٬ کار رو خراب تر میکردند ! ما هم که بدمون نمیومد ! "بعضی از خانومها" (همه نه ها ! فردا ما رو ترور نکنید !) هم که کلا نظری نداشتند ! احتمالا نظراتشون رو گذاشته بودند جای دیگه وربمالند ! یا اینکه خودشون مثل ماست ورمالیده بودند روی صندلیهاشون !!! آقا بعضیهاشون ها ! گیر ندید دیگه ٬ گفتم بعضیهاشون !
آقا بذارید بگم دعوا سر چی بود :
دعوای کوچیک : استاد داشت یه چیزهایی رو شرح میداد و تقسیم بندی میکرد . اول یه چیزی رو نوشت و تقسیم بندیش رو جوری نوشت که همه اقسامش مترادف خودش بودند ! بعد یک تقسیم بندی دیگه نوشت که وجدانا درست بود ! بعد باز یه تقسیم بندی دیگه نوشت که این یکی هم یک کمی از نظر من لنگ میزد چون تقسیم بندی نبود و اونهایی که نوشته شده بودند در واقع سلسله مراتبش بودند نه اقسامش ! خلاصه برای این دوتا من گیر دادم و بعد از کلی جر و بحث ٬ استاد گفت بابا من این رو اینجوری نوشتم که مطلب رو بگم ٬ حالا نوع نوشتنش که مهم نیست . شما هر جوری دوست دارید بنویسید ! بعد یکی از دوستان گفت : خوب ما اومدیم که چیز درست رو یاد بگیریم ! با کمی خنده و اینها ٬ کار این یکی تموم شد .
دعوای اصلی : آقا استاد داشت یه مطالبی راجع به این مینوشت که حیطه شناختی انسان از چه مراحلی تشکیل شده یعنی اگه آدم ٬ آدم باشه باید چجوری چیز بفهمه !!! خلاصه مراحل رو نوشت که عبارت بودند از : دانش - ادراک - کاربرد - تجزیه و تحلیل - ترکیب - ارزشیابی . حالا هرکدوم از اینها یه تعریفاتی دارند که من فعلا بیخیال میشم و اصل دعوا رو میگم . دعوا سر آخرین مرحله یعنی ارزشیابی بود . استاد گفت که شرط ارزشیابی کردن اینه که انسان توانایی قضاوت داشته باشه . من گفتم بهتره یه شرط دیگه هم اضافه کنیم و اون اینه که انسان باید علاوه بر توانایی قضاوت ٬ توانایی درک موارد مورد قضاوتش رو هم داشته باشه . مثلا انسان میتونه بین دو تا شیئ ٬ بگه که کدوم دارای ارتفاع بیشتری از سطح زمین هست و این توانایی قضاوت رو نشون میده ولی اگه این دو چیز اینقدر بالا باشند که انشان نتونه اونها رو ببینه یا نتونه فاصله اونها رو درک کنه ٬ درواقع توانایی درک اونها رو از دست داده درحالیکه توانایی قضاوت داره ٬ و این فرد ٬ در این حالت نمیتونه قضاوت کنه ! (راستی حالا بنظر شما درست گفتم یا نه ؟!)
تاکید دیگه استاد این بود که مرحله کاربستن الزاما عملیاتی نیست ٬ یعنی انسان میتونه مرحله کاربستن رو در ذهنش انجام بده .
برای دومین بخش از دعوای همین قسمت ٬ به استاد گفتم که آیا این مسایل شامل امور غیر مادی هم میشن یا فقط مربوط به امور مادی هستند ؟ استاد گفت : نه مربوط به امور غیر مادی هم میشن و شما میتونید این موارد رو مثلا در مورد فکر کردن به جن و پری هم درنظر بگیرید . بعد من هم که منتظر این جواب استاد بودم و خودم رو برای جواب بعدی ٬ آماده کرده بودم گفتم : خوب ! حالا که اینجوریه ٬ انسان اگر در مورد امور غیر معنوی ٬ خودش در مرحله کاربرد ٬ فقط به موضوع فکر کرده باشه (یعنی کاربرد ذهنی) و حالت عملیاتی واقعی اون رو انجام نداده باشه ٬ آیا میتونه قضاوت بکنه ؟ حتی بدون درنظر گرفتن شرط مورد نظر من ؟ استاد از من خواست بیشتر توضیح بدم که چی میخوام بگم . گفتم یعنی مثلا اگر کسی در مورد مکتب ذن یا یوگا فقط مطالعه کرده باشه ٬ اصلا دیگه ته اطلاعات ذن و یوگا باشه ٬ آیا میتونه بدون اینکه خودش بر اساس این مکاتب ٬ ریاضت کشیده باشه ٬ در مورد دو نفر از ریاضت کشیده های این مکاتب قضاوت کنه که مثلا کدوم روح قوی تری دارند یا نه ؟!! نظر خودم این بود که نمیشه . یعنی یا باید شرط کاربستن رو طوری بگیم که حتما شامل حالت عملیاتی و واقعی علم هم بشه یا اینکه امور غیر مادی رو از این مقوله جدا کنیم . اون موقع (تازه با کمی اغماض) میشه گفت ٬ کاربرد ذهنی هم توانایی قضاوت ایجاد میکنه .
خلاصه این هم شرح دعوای امروزمون بود ! برای جلسه بعد نمیدونم چجوری میشه دعوا درست کرد ! البته این دعواها بد هم نیست ها . آدم میفهمه چقدر قدرت جنگیدن داره !!! آره داداش !
امروز یه اتفاق جالب دیگه هم افتاد ! یکی از اساتید محترمی که دو یا سه سال پیش ٬ استاد خودم هم بود ٬ امروز وارد کلاس شد ! برام خیلی جالب بود . موقع وارد شدن ٬ درست از جلوی من رد شد و من رو هم دید . من هم از یه طرف میخواستم جلوی پاش بلند شم و هم بهرحال سر کلاس بود و نمیتونستم این کار رو بکنم ٬ خلاصه نیم بند بلند شدم و ایشون هم بزرگواری کرد و دستش رو گذاشت روی شونه من و گفت بفرمایید بفرمایید و من رو نشوند و رد شد . خودم با این بلند شدن نیم بند یاد این جمله افتادم که " ... " بهتره نگم چون خودم ضایع میشم !!!
راستی یادم رفت بگم : امروز یکی از خانومها ٬ بالاخره روی صندلیش یک تکونی خورد و کمی افاضات بخرج داد ! ولی متاسفانه من اصلا یادم نیست چی گفت که براتون بنویسم چون اون موقع ذهنم چند تا جرقه زده بود و داشتم یواش یواش میخندیدم ! فقط احساس میکردم پشت سری هام از اینکه شونه های من دارند میلرزند ٬ متعجبند ! شرمندم ولی نمیتونم بگم داشتم به چی میخندیدم ! چون دفعه بعد که بیایید ٬ میبینید اینجا نوشته : "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد" !!!
خلاصه کلاس امروز هم با خوندن لیست بر و بچ تموم شد . آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 2:15  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز هیچ خبری نبود .
من هم ساکت بودم .
فقط استاد ساکت نبود !
نه از اپوزیسیون خبری بود و نه از سایرین !
همه کلاس به آرامی گذشت .
یه دلیلش این بود که خیلی سرحال نبودم .
شاید بخاطر این باشه که سرم زیادی شلوغ شده .
البته معمولا در اینجور مواقع دیگه هیچ کاری انجام نمیدم !!!
یعنی بیخیالی مطلق در زمان اوج کار !
البته بیخیالی موضعی !
چون بعدش باید خفن با خیال بشم و کارها رو انجام بدم .
فاصله بین بیخیالی مطلق و باخیالی خفن میشه مرحله بیحوصلگی !!!
کلاس امروز هم در این مرحله انجام شد .
آخر کلاس هم استاد به من گفت ساکتی ؟!
بعد اضافه کرد : روز اول هشت اسبه میتاختید ! ولی دیگه خبری نیست ؟!
گفتم اولا ما اینجا غریب کش شدیم و کسی ازمون حمایت نمیکنه ! که البته از این بابت خیالی نیست و یه تنه جبهه اپوزیسیون رو جلو میبریم ! ولی علت اصلی سکوت اینه که شما موضوع تنش زایی مطرح نکردید ! یعنی چیز خاصی نگفتید که بشه باهاش مخالفت کرد و دعوا راه انداخت !!! ضمنا حواستون باشه که ما روزه سکوت نگرفتیم ها ! هر جا لازم بشه ٬ حرفمون رو میزنیم !
اینها دیگه حرفهای آخر کلاس بود و استاد روی صندلیش نشسته بود و بعنوان آخرین جمله گفت : خوب دوستان خسته نباشید . آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 1:32  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM