تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

و اما گزارش امروز کلاس ما !
امروز کلاس ساکت بود چون من سکوت کرده بودم و چیزی نگفتم !
کلاس امروز بدون حادثه خاصی گذشت و هیچ دعوایی هم نشد چون شاگرد اپوزیسیونی کلاس که من باشم دعوایی درست نکردم !
میگم یه سری توی این کلاس هست که نمیدونم چرا این سر چسبیده پشت سر من !
دیروز براتون نوشتم که دوست عزیزی که پشت سر من نشسته بود همش از نظریه های خردمندانه خانوم های کلاس حمایت میکرد !
امروز هم یکی دیگه از آقایون پشت سر من نشسته بود که دیروز بقل دستم بود و چیزی نمی گفت ٬ ولی امروز که رفته بود پشت سر من ٬ از اول تا آخر کلاس از نطق های پیش از دستور خانوم ها حمایت میکرد ! و من حرص میخوردم !
عجیب تر اینکه اون آقای دیروز هیچی نمیگفت !
یا شاید هم همون یک جلسه حمایت بیدریغ ٬ کارش رو ساخته بود و امروز نیومده بود !!!
و اما این دوست حامی امروز ! بعد از اینکه هر کدوم از خانومها یه حرف خردمندانه ! میزد ٬ به فاصله یک دقیقه ٬ باور کنید فقط یک دقیقه بعد ٬ این بابا شروع میکرد به حرف زدن های جالب انگیز !
بعد که کلی حرف از خودش در میکرد ٬ استاد سر تایید تکون میداد و میخواست بگه که خوب حالا چی میگی ؟! اینها رو که اون دوست خردمند قبلی گفت ٬ تو دیگه چی میگی ؟! که با جمله تکراری "میخواستم صحبت این دوستمون رو تایید کنم که گفتند فلان و فلان !!!" روبرو میشدیم .
من که دیگه داشت حالم بد میشد !
ما شا الله اینقدر هم فرکانس صدای جالبی داشت که نگو !
بد جوری هم ولوم داده بود به صداش و متاسفانه درست پشت سر من بود و من همش به این نکته فکر میکردم که چقدر خوب بود اگه آدم میتونست میزان صدای دریافتی رو ٬ بدون اینکه دستش رو بذاره روی گوشش کاهش بده !!!
ولی از اینها گذشته خانومها بعضی وقتها افاضه هایی میکنند ها !
حالا فعلا جو این کلاس به افاضات نسوان محترم نرسیده ولی یادمه در دوره مدیریت که چند وقت پیش درست در همین کلاس برقرار بود یکی از خانوم ها یک افاضه جالب فرمودند .
ماجرا از این قرار بود :
یکی از دخترهای کلاس میخواست کنفرانس بده و ما هم طبق معمول ٬ بی حوصله نشسته بودیم که با آغاز کلام ایشون حال و هوای کلاس عوض شد چون حرفهاش خیلی نکته خنده دار داشت مخصوصا برای بچه هایی که ذهن های تیز تری داشتند و از هر حرفی یه چیزی برای خنده توی مغزشون برق میزد !
خلاصه ٬ وسط های صحبت ایشون بود که یک نکته مدیریتی که تا اون روز در کلاس مطرح نشده بود بیان شد و اون این بود که فرمودند :
در علم مدیریت گفته میشه که نباید همیشه بدنبال بهترین بود ! بلکه باید از خوب شروع کرد ٬ به دنبال بهتر بود تا به بهترین رسید !
بعد از چند دقیقه یک نکته دیگه هم فرمودند که نمیدونم این یکی رو از کجای مغزش پیدا کرده بود .
فرمودند که آدم نباید همش دنبال بهترین باشه مثلا آقایی که میخواد ازدواج کنه و به دنبال بهترین میگرده مگه خودش بهترینه که دنبال بهترین میگرده ؟!!
آقا کار به اینجا که رسید من دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم .
استاد هم که برای کنفرانس خانوم در جمع ما نشسته بود ٬ درست بقل دست من بود .
سرم رو گذاشتم بیخ گوش استاد و گفتم استاد ببخشید من یه سوال دارم . گفت بفرمایید .
من هم جوری که لااقل چند تا پسر دور و بر و چند تا خانوم پشت سر هم بشنوند ٬ گفتم ببیخشید این دو تا نکته آخر که ایشون اشاره کردند رو میشه به هم پیوند داد ؟!
استاد گفت کدوم ؟
گفتم اینکه باید همیشه از خوب شروع کرد و در ازدواج نباید به دنبال بهترین بود !
استاد به نشانه اینکه "ادامه بده ببینم چی میگی" سکوت کرده بود و من ادامه دادم : این معناش این میشه که در ازدواج باید از خوب شروع کرد ٬ به دنبال بهتر بود تا به بهترین رسید !!!
این رو که گفتم ٬ من و استاد و پسر های دیگه بلند بلند خندیدیم و خانوم های پشت سر صداشون هم درنیومد !
گفتیم خدا رو شکر ! تا اینجا که معلوم شد خانوم های فرهیخته عصر حاضر که از علم مدیریت سر در میارن ٬ تا حدودی به عمق مکتب اسلام پی بردند و دارند قبول میکنند !
چون تا اینجا به سه تا زن برای یک مرد رضایت دادند !!!
حالا ظاهرا دعوا فقط سر چهارمی هست که اون هم دوستان دوره پداگوژی حتما رضایت میدن !!!
چون اینها حتما عقلشون بیشتره !
ضمن اینکه ٬ یه عده ازشون ٬ مثل خودم ٬ دوره مدیریت رو هم گذرونده اند .
ضمنا از اونجا که اسم سه تا زن اول شده "خوب ٬ بهتر و بهترین" قرار شده اسم چهارمی هم بذاریم "عالی" که دیگه کار تموم بشه !!! 
کار چهارمی که هنوز تموم نشده ولی کار کلاس تموم شد . آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 16:53  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!
آقا امروز اولین جلسه پداگوژی بود . پداگو ... نه ها !!! پداگوژی بابا !!!

یعنی ... ٬ چه میدونم کلاس روش تدریس یا کلاس فن آموزش و از این چیز ها !
خلاصه رفتیم سر کلاس و استاد گرانمایه با شخصیت استادی کامل بر کرسی مخصوص استادی نشسته بود و ورود بر و بچ رو نظاره میکرد ! یه "سلام استاد" تحویل دادیم و نشستیم روی اولین صندلی ردیف اول . البته ما بچه مثبت نیستیم ها ولی بقیه صندلیها تا ته کلاس رو دخترخانم های علاقمند به این فن شریف پر کرده بودند ! نمیدونم اینهمه دختر رو خدا برای چی خلق کرده ؟!! چندتا ونوسی مگه لازمه که دهن همه مریخی ها رو صاف کنند ؟!!
خلاصه آقا جلسه شروع شد ولی چون بچه ها کامل نیومده بودند استاد مرام گذاشت و درس اصلی رو شروع نکرد . یه پنج دقیقه ای صحبت کرد بعد من یه سوال پرسیدم که چشمتون روز بد نبینه یک ساعت و ربع طول کشید ٬ یعنی تا آخر ساعت !!!
آقا من گفتم : استاد چرا همیشه کلمات تعلیمی و آموزشی رو با تربیتی یا پرورشی با هم میگن ؟ اینها چه ربطی به هم دارند ؟! اگر قراره هر استاد یا دبیری بیاد بخواد بچه ها رو تربیت هم بکنه ٬ پس کار مربی تربیتی چیه ؟! مگه مثلا اون متخصص این کار نیست ؟!
خلاصه استاد شروع کرد که یک معلم هم باید به دانش آموزش علم یاد بده و هم اون رو تربیت کنه و از این حرفها که خلاصه اینها باهمند !
اینجا بود که جر و بحث طولانی امروز شروع شد !
یکی از دخترهای وسط کلاس که خیلی خیلی هم بچه مثبت بود پرید وسط که خلاصه این چه حرفیه ؟ (یعنی در مخالفت با بنده حقیر) هر استادی باید شاگردش رو تربیت کنه و به اون فلان و فلان هم یاد بده ٬ اصلا چه اشکالی داره مثلا استاد کامپیوتر اول کلاس یه حدیث هم بنویسه و چند دقیقه بچه ها رو خلاصه یه حال اخلاقی بده ؟!!
ما هم که دیگه قاطی کرده بودیم ٬ احترام آشپزی آبجی رو بیخیال شدیم و گفتیم : استاد پس چه اشکالی داره استاد کامپیوتر ٬ بعد از مباحث تربیتی یه دستور آش هم بنویسه بعد اینور تخته هم مدل روز لباس رو بکشه بعد اون گوشه تخته هم یه مطلب سیاسی اجتماعی مطرح کنه بعد اگر وقت شد یک کمی هم از کامپیوتر بگه !!! مگه مطالب تربیتی و روش تربیت اطلاعات عمومیه که استاد کامپیوتر اول کلاسش چند دقیقه اینجوری به کلاس حال بده ؟!! اینجا دیگه ٬ بر و بچ یک کمی خندیدند (کمی خندیدند ها ! چون همونطور که گفتم اکثریت کلاس با خانوم ها بود و اونها برای حفظ آبروی نوع زن ٬ از کرکر خودداری همی نمودند ! آقایون عزیز هم که قربونشون برم اگه جک اول و آخر دنیا رو هم بگی یه لبخند یه وری بیشتر تحویل نمیدن ! به کلاسشون برمیخوره ! بیچاره خانوم ها که میخوان با آقایون یه عمر زندگی کنند !!!) خلاصه بعد خانومه گفت : استاد البته ایشون به طنز اسم آشپزی رو میارن و ... من دوپایی پریدم توی حرفش گفتم نخیر خانوم طنز نیست ! شما میگید حدیث بنویسه ٬خوبه ! من هم میگم آشپزی هم خوبه ! شاید من یه جایی تنها گیر کردم ٬ خواستم یه آش بخورم ! نباید بلد باشم ؟!!
خلاصه با گفتن این حرفها ٬ دیگه کلاس بعد از یه خنده باحال ! فهمید که فضا جنگی شده و جنگ داره بین صندلی اول ردیف اول به رهبری بنده و بقیه کلاس جبهه بندی میشه ! (جبهه اپوزیسیون به رهبری بنده تنها دارای یک عضو ثابت و غیر ثابت و علی البدل و هوا خواه و طرفدار و بیطرف و غیره هست که خود بنده حقیر میباشم !) یه آقا پسر هم پشت سر من نشسته بود که هی از نظریه های گرانسنگ ! خانوم های کلاس حمایت میکرد ! آی من ضد حال خورده بودم از این پسره .
خلاصه اواخر ساعت بود که دیگه جا برای ادامه جر و بحث نبود . من گفتم استاد فقط یه چیز میگم و دیگه تموم . اگر تربیت همراه تعلیم هست یعنی همینجوری که عملا در کشورهایی مثل ما عمل میشه و یک تخصص جدا نیست پس چرا اونهایی که تربیت رو از تعلیم جدا کردند از ما موفق ترند ؟ مثل کل جامعه غرب که ما اونها رو مثلا کاملا فاقد اخلاق میدونیم و خودمون رو ته اخلاق ؟! چرا همه نظریه های معتبر و بزرگ مبانی تربیتی رو غربیها ارائه کردند ؟! چرا ما توی کلاسهای تخصصی مکانیسم آموزش ٬ نظریه های اونها رو میخونیم ؟!
بعد استاد یه داستان رو بصورت شعر نقل کرد که یه معلم بد اخلاق میره سر کلاس و یه بچه فقیر و بیچاره رو میاره پای تخته و درس رو ازش میپرسه و اون بیچاره به دلیل مشکلات خانوادگی و فقر نتونسته بوده درس بخونه و این موضوع رو با نشون دادن دست های پینه بسته اش به استاد میفهمونه و استاد میگه بمن چه که تو مادر نداری یا فقیری و از این حرفها !!!
بعد استاد گفت قابل توجه کسانی که میگن تعلیم از تربیت جداست ! من هم بعنوان آخرین جمله گفتم : استاد ! احیاناً این معلم بد اخلاق و نافرم ٬ توی همین سیستم مورد نظر شما توی مملکت ما تربیت که نشده ! ها ؟!! احیانا اخلاق و تربیت رو توی کلاس فیزیک و ریاضی یاد نگرفته که ! ها ؟!! و بدین ترتیب کلاس با خنده نهایی تموم شد . آخییییییییییش !!!

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/02ساعت 1:6  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM