![]() |
![]() |
|
| هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است |
|
بسمه تعالی
سلام عزیز !
من قبل از هر چیز یه معدرت خواهی اساسی بکنم بابت تاخیر خیلی زیاد و میشه گفت بیش از حد !
فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/11/17ساعت 10:24 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام عزیز !
آقا من گفته بودم كه يك متن هزار خطي رو براتون ميذارم روي وبلاگ ! این هم اون متن موعود ! به نام خدا و اما جوابيه رهبر جبهه اپوزيسيون كلاس ! به نام خدایی که اگر خدایی هست ، هموست ! خوب نظرتون چيه ؟!
فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/29ساعت 0:11 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام عزیز ! آقا من امشب اولین شبی هست که از این سری از امتحانات خلاص شدم . فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/21ساعت 6:31 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام عزیز ! آقا من دوست داشتم یک کم نظرات بر و بچ رو در مورد پست قبلی ببینم و بعد اون مطلب رو ادامه بدم . فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/07ساعت 5:56 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام دوستان عزیزم (این پست احتمالا کمی طولانی میشه (طبق معمول) ولی خواهش میکنم تا آخرش رو بخونید) فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/01ساعت 1:24 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام عزیز ! آقا قبل از هر چیزی پوزش میخوام از اینکه دیر آپدیت کردم ! چون حال نداشتم ! فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/29ساعت 17:14 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام عزیز ! آقا امروز امتحان داشتیم . فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/26ساعت 23:32 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام عزیز ! آقا امروز من سرحال سرحالم ! فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/15ساعت 20:37 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام بر تو ای عزیز ! این پست رو به دل نوشته های استاد گرامی و دوست ارجمندم ٬ جناب آقا محمد عزیز اختصاص دادم . دورادور نظر دادن کار خیلی سختیه اما غیر ممکن نیست . منم که الان صدام در نمیاد و میزبان مهمانوازی برای سرما خورگی شده ام ، بد نیست یه چی بنویسم بلکه لااقل صدای شما رو در بیارم !! بنظر میرسه کلاس شما مصداقی بر این ضرب المثل باشه : "آواز دهل شنیدن از دور خوش است" چون من فقط دوست دارم داستان بخونم و خلاصه کارها رو ببینم . حداقل بهتر از اینه که سه ساعت سیخ بشم (منظورم چشهایم است!) تا ببینم آخرش چی میشه. یه چیزی درباره سازمان محترم فنی و حرفه ای تو دلم مونده که تا نگم راحت نمیشم ، اما قبل از اون میخوام یه قصه براتون تعریف کنم که حال کنید . البته این قصه ، که سعی میکنم خیلی خلاصه باشه ، دور از شوخیه و کاملا واقعیه : شروع داستان ---------- یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود یه جوون بود . یه جوون رعنا و رشید (البته چون اونو نمشناسید دارم ایجوری ازش تعریف میکنم وگرنه خودش از لحاظ قانونی و شرعی اجازه نمیده کسی ازش تعریف کنه !) . خلاصه این جوون که عشق خدمت و مهرورزی داشت دیوونه اش میکرد ، روزی که مدرک کامپیوترش رو از دانشگاه کمبریج گرفته بود ، [به اصرار دوستان که خلاصه شما اینهمه اطلاعات و معلومات داری ، بخاطر خدا بیا و این ملتو از دانش خودت محروم نکن] یه یا علی گفت و رفت سراغ یکی از مراکز آموزش کامپیوتر استان مقدس قم . بالاخره چه خدمتی بهتر از تدریس علمی نوین و چه جایی بهتر و مقدستر از شهر قم . خیلی خاکی و متواضع وارد اون موسسه شد . مهرورزی داشت از همه جاش بیرون میزد که ناگهان به اتاق مدیریت رسید . یک "سلامن الیکم" اساسی ایراد کرد و بعد از احوال پرسی گفت : "من هیچی حالیم نیست اما بدم نمیاد خدمتی بکنم و کاری کنم که هاله کذایی که الان دور من رو گرفته دور دانشجویان شما رو هم بگیره" . آقای مدیر گفت : "اینکه شما چیزی حالتون نیست تو کت من نمیره ، یا قیافه شما غلط اندازه یا اینکه واقعه یه چیزی حالیتونه" . جوون که اصلا دوست نداشت ریا بکنه گفت : "اصلا از تعریف کردن از خودم خوشم نمیاد چون ریا میشه ، ولی چکار کنم که مجبورم کردید . من مدرک تخصصی کامپیوتر خودم رو که توسط دانشگاه کمبریج اعطا میشه ، از طریق سفارت امپریالیستی و استعماری انگلستان اخذ کردم و اکنون مایلم به اسلام و مسلمانان خدمت کنم" . مدیر موسسه کفش بریده بود (یا به قول جناب عیدی : کفشش نه ، کف او !) و در مورد رشته هایی که جوون میتوانست تدریس بکنه سوال کرد . جوونه بهش گفت از برنامه نویسی ها : نتیجه اخلاقی :
قسمت دوم یعنی همون دلنوشته ای که وعده اش رو داده بودم :
عزیز ... با اینکه حالم مساعد نیست و سرفه های گلویم مرا ساکت نمیگذارد اما نتوانستم نظرم را الان که ساعت یک و نیم بعد از نصف شب است ، برایت نفرستم . نمیدانم آرمیده ای یا نه ؟ اما من بیدارم . در کلاست نبودم اما داغ دلم را تازه کردی . به گونه ای باورم نمیشد (و هرگز با دید شرقی ، باور نتوان کرد) ، تا زمانی که دیدم را اصلاح کردم و بسیاری از مسائل را از نو برای خود و اطرافیانم آفریدم . قبلا هم به شما گفته ام ، در ایران قانون جاذبه معنا ندارد . یعنی استاد اشتباه نمیکند ، مدیر اشتباه نمیکند ، شهردار اشتباه نمیکند ، تنها ماییم که اشتباه میکنیم ، همانگونه که ابراهیم در برابر نمرود اشتباه کرد و همانگونه که گالیله وقت بزرگان قومش را گرفت ، ساکتش کردند و در نهایت ساکت شدند . استاد در کشور ما مطالب را حفظ میکند ، حفظیات انعطاف پذیری ندارند زیرا استدلال ندارند . خشکند ! شکننده اند ! هنگامی میتوانید بحث کنید که مطمئن شوید استاد ، خود "شخصا" به نتایج تحقیقاتش رسیده باشد ، به آنها ایمان داشته باشد ، زیرا تنها آنگاه استاد علاقه دارد که توسط نقد ، نتایج خود را اصلاح نماید و خود به تکامل برسد . هنگامی که استاد موظف است مطلب حفظ شده را ارائه نماید ، هرگونه خدشه ای به آن حفظیات برای او تناقض بزرگی بوجود می آورد ، زیرا یا باید سیستم آموزشی را بپذیرد یا صحبت دانشجو را ، (که وجدان خود آن را پذیرفته) ولی شهامت قبول علنی آنرا ندارد ، [و یا آنکه خود استاد هم ، مطلبی را که به شاگردانش می آموزد ، نفهمیده است ! و این درد بی درمانیست که تنها نتیجه اش مرگ است ! مرگ دانش ! مرگ فکر ! مرگ خرق عادت ! مرگ و دیگر هیچ !] همیشه در کلاسهای زندگیم ساکت بودم . همیشه . اما نه به نشانه ضعف بلکه به بهانه قدرت . تنها در موقعی که نیاز بود حقی گرفته شود ، برمیخواستم . نمیگویم سیاست بلدم ، اگرچه همیشه در جدالهای آن پیروز . اما همیشه سرفراز از یوق سکوت به هنگام فریاد ، و رها از طوق وز وز در هنگام سکوت . [یوق سکوت را بر گردن ندارم چون حرفهای بسیار برای گفتن دارم و طوق وز وز را نیز از گردن خویش برگرفته ام چون در هنگامه سکوت ، در اندیشه آن نیستم !] همان حالتی که ممکن است از امروز به بعد بر گزینی . زیرا دیگر نیازی به این نخواهید دید که اطلاعاتتان را در چالش عده ای دیندار قرار دهید . (چه خانم ها که حیا را بهانه میکنند و تنها آنرا در برخی کلاسها [که حرفی و درکی ، برای گفتن ندارند] رعایت میکنند و چه آقایان که احترام به استاد را سپر مینمایند) پس عزیز .... "آی خدا چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!" محمد
در پایان ٬ جمله ای را به محمد عزیزم تقدیم میکنم که از او آموخته ام : "چه چیز بهترین است ؟ من آن بهترین را برایت آرزومندم !"
فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/15ساعت 16:52 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
بسمه تعالی
سلام خشک و خالی قصدم این بود که ویژه نامه دوم را به بحثی با استاد اختصاص دهم . خوب دوستان عزیز ! فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/15ساعت 14:50 توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند . ×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!! ×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که : نمره بيست كلاسو نميخوام بهترين هوش و حواسو نميخوام دختر خوشگل شهر پريا اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام چشاي يك كمي شيطون نميخوام موهاي خيلي پريشون نميخوام عشق مخفي عشق پنهون نميخوام آره تنهام ولي مهمون نميخوام عاشقي با قد رعنا نميخوام چشاي خوشگل و گيرا نميخوام نامه هاي راه دورو نميخوام عاشقاي جورواجورو نميخوام از خدا يه عشق تازه نميخوام اون كه ميگه اهل سازه نميخوام من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام نفسم تويي هوا رو نميخوام دوست دارم قايق سواري رو ولي جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام تو فرشته اي من آدم نميخوام بي تو وعده بهشتو نميخوام تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام يكي پرسيد اگه آخرش نشه حتي اين خيال زشتو نميخوام واسه چي برم ستاره بچينم ماه من تويي اونا رو نميخام ميدونم خيلي زيادي واسه من هميشه عادتمه كم نميخوام نه نميخوام |
| نوشته های پیشین |
|
84/11/05 - 84/11/21 84/10/22 - 84/10/30 84/10/05 - 84/10/21 84/10/01 - 84/10/07 84/09/22 - 84/09/30 84/09/05 - 84/09/21 84/09/08 - 84/09/14 84/09/01 - 84/09/07 |
|
RSS
|