تبليغاتX
کلاس پداگوژی ما !!!
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای - - - - - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بسمه تعالی

 

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

 

من قبل از هر چیز یه معدرت خواهی اساسی بکنم بابت تاخیر خیلی زیاد و میشه گفت بیش از حد !
اما باور کنید که تقصیر من نبود و زودتر از این برام ممکن نشد که خدمت برسم . خلاصه شرمنده !
یه سری از بر و بچ میدونن که بخاطر چی اینهمه تاخیر داشتم ولی برای اینکه همه بدونن ، خودم میگم .
توی این ایام ، من اول دچار یه مرض خاصی شدم که برخی کارشناسان معتقد بودند بخاطر شیطونی زیاد ایجاد شده !!! ولی خود مریض میگفت "نه بخدا !" ههههه
در حاشیه درگیری کارشناسان و خود مریض ، مشخص شد که مرض مورد نظر ، کمر دردی بیش نیست ! حالا این کجاش محل اختلاف کارشناسان با بیمار مورد نظر شده بود رو باید از آگاهان پرسید !!!
این آگاهان معتقدند که محل اختلاف ، "علت بیماری" بوده و هست !
برخی از همین آگاهان که از نزدیک ، با بیمار مورد نظر آشنا هستند ، هر وقت دلایل مریض ، مبنی بر سرماخوردگی و کمر درد ناشی از اون رو میشنوند ، یه لبخند یه وری تحویل میدن و میگن "ای شیطون !" ههههه
آقا اصلا من هیچی نمیگم ، قضاوتش با خودتون !
و اما بعد .
مشکل بعدی هم فوت پدربزرگم بود که خیلی بهم سخت گذشت .
خداییش یکی از چیزهایی که دلم رو آروم میکرد ، همدردی بر و بچ وبلاگ بود .
خیلی از رفقا ، توی وبلاگ های خودشون یا توی قسمت نظرات و یا با ارسال ایمیل ، بهم تسلیت گفتن و باعث آرامش قلبم شدند که از همشون خیلی خیلی ممنونم .
بهر حال ، دوران بودن در کنار پدربزرگ هم ، بهاری بود و بگذشت !
خوب دیگه نمیخوام در مورد مشکلات شخصی خودم برای شما بنویسم و ناراحتتون کنم .
بهر حال از همه بر و بچی که توی این ایام ، که من آپ نکردم ، به اینجا سر زدن و نظر نوشتن و من رو حمایت کردن و کرور کرور انرژی مثبت فرستادن ، خیلی خیلی ممنونم .
خوب بگذریم .
بریم سراغ آخرین خاطره از کلاس پداگوژی .
این آخرین خاطره ، خاطره امتحان نهایی و تحویل دادن پرژه های دوره هست .
آقا میدونید که من از اواسط دوره ، دیگه کلاس نرفتم و در جریان کلاس نبودم .
ظاهرا قرار شده بوده که بچه های کلاس ، چند تا پروژه تهیه کنند و تحویل بدن که شامل طراحی تدریس روزانه ، طراحی تدریس سالانه ، طراحی سی عدد سوال امتحانی و یک پروژه کامپیوتری در قالب سی دی یا فلاپی باشه که البته ، انتخاب موضوع اینها ، کاملا آزاده .
البته هر کدوم از اینها اصول خودش رو داره و باید بر اساس تعلیمات آسمانی و کاملا آپدیت شده استاد کلاس ، تهیه بشن !
بهر حال ما هم شرع کردیم به نوشتن پروژه ها .
اگه یادتون باشه ، من تدریسم رو در مورد "زبان اسلاو" ارائه دادم .
همون روز تدریس ، پروژه "طراحی تدریس روزانه" رو هم در مورد تدریس همین زبان ، به استاد کلاس تحویل دادم و حالا دیگه میخواستم که همین موضوع رو ادامه بدم .
چون اگه عوضش میکردم ، ضایه بود !!!
ولی یه مشکلی هم برای ادامه همین موضوع وجود داشت و اون این بود که استاد کلاس نمیتونست زبان اسلاو رو بخونه و ممکن بود که پروژه رو قبول نکنه !
خلاصه کلی بالا و پایین کردم (تنهایی ها !!! ههههه) ببینم چیکار میشه کرد !
گفتم بهتره که یه دیکشنری اسلاو – انگلیش بذارم توی سی دی مربوطه و بدم دست استاد کلاس و بگم خلاصه از این میتونید استفاده کنید و اگر هم نمیخواهید ، هر روزی که خواستید پروژه من رو بررسی کنید ، من خودم میآم و براتون حضوری ترجمه میکنم و شما نمره رو بدین .
بالاخره همین کار رو کردم .
یه پروژه بلند بالا برای طراحی تدریس سالانه تهیه کردم و خیلی از موضوعات و عناوینش رو مرتبط کردم با همون مرکز زبانهای خارجی بالکان و گفتم که اینایی که مینویسم ، با نگاهی بر برنامه کلاسی این مرکز تهیه شده !
خاصیت این کار این بود که طرف ، دیگه جرات نمیکرد از برنامه تدریس یه مرکز زبان اروپایی ایراد بگیره !!! ههههه
بهرحال طراحی تدریس سالانه رو درست کردم و سی تا سوال رو هم به زبان اسلاو نوشتم !
فکر کنم توی کل پروژه ، شیش تا عبارت فارسی وجود داشت !!! ههههه
یه سی دی هم درست کردم که الفبای همین زبان رو کاملا توضیح میداد و برای هر حرف ، سه تا مثال میزد و نحوه تلفظش رو هم میگفت .
آخرش هم اعداد رو نوشتم و ضمایر شخصی و از این چیزهایی که مقدمات هر زبانی محسوب میشن .
آقا یه موزیک باحال هم گذاشتم روی سی دی .
یه موزیک از این ایتس ایتس های خیلی باحال که مال همون منطقه بود و توش به همون زبان ، دکلمه میکرد !!!
بعد عکس خودم ، آدرس این وبلاگ و آدرس ایمیلم رو هم چاپ کردم روی خود سی دی !!!
اینقدر باحال شده بود که نگو !
خلاصه آقا ، پروژه ها رو به بهترین شکل ممکن تحویل دادیم و رفت پی کارش .
و اما امتحان نهایی دوره .
من چند روز قبل از آزمون ، رفتم کارت ورود به جلسه آزمون رو گرفتم و یه نگاهی بهش انداختم و گذاشتم توی جیبم و دیگه دقت نکردم که محل آزمون کجاست !
چون فکر میکردم که محل آزمون باید مثل همیشه ، سرجاش باشه دیگه !
شب قبل از امتحان ، من رفتم روی خط و یکی از بر و بچ کلاس اومد و یک کم با هم چت کردیم .
(یکی نبود بگه آخه بچه جون ! شب امتحان هم وقت چت کردنه ؟!! ههههه)
خلاصه در جریان این چت بد موقع ! خانوم همکلاسیمون گفت "راستی آقای عیدی شما هم مرکز چهار امتحان میدین ؟"
من اصلا درست متوجه سوالش نشدم و همینطوری گفتم آره !!!
گفت خوب خوبه ، ایشالله فردا شما رو میبینیم !
(برخی کارشناسان معتقدند که رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس ، همچین دیدنی هم نداره ها !!! ههههه)
بعد یهو گفتم چی ؟ مگه قرار بوده نبینید ؟!!
گفت آخه مراکز آزمون یه جا نیستند و بچه ها رو توی مراکز مختلف گذاشتن !
من فوری کارتم رو نگاه کردم دیدم که بنده حقیر باید مرکز یک امتحان بدم !!!
گفتم شرمندم ، ظاهرا قرار نیست ما همدیگه رو ببینیم ! من باید مرکز یک امتحان بدم !
خلاصه نمیدونید چه غوغایی شد ها !!!
دیگه شب تا صبح گریه کردیم از این قضیه که همکلاسی ها رو از هم دور کردن !!! ههههه
مسئولین مربوطه ، یا بخاطر اینکه ضد حال بزنن یا بخاطر اینکه یهو ما موقع امتحان دادن ، جرقه نزنیم ، یا بخاطر سایر مسایل مهم مملکتی ، آقایون رو فرستاده بودن اون سر شهر ، خانوم ها هم این سر شهر !
یعنی یه طوری که اگه مثلا یکی از بچه های این مرکز بخواد بعد از آزمون بره سراغ اون مرکز ، عمرا با تاکسی دربست هم نرسه !!!
مگه اینکه کلا امتحان رو بیخیال بشه و از همون اول صبح بره وایسه دم در اون یکی مرکز مربوطه که جذابیتش از امتحان دادن بیشتره !!! ههههه
حالا ما چند نفر رو فرستاده بودن با یه عده مکانیک و نمیدونم سیم پیچ و اینا امتحان بدیم که عمرا نتونیم تقلب هم بکنیم !!!
باورتون نمیشه ، ولی خدایی توی سالن آزمون هم یه طوری ما چند نفر رو چیده بودن که ارتباط ، فقط از طریق بیسیم های دوربرد جنگی میسر بود !!! ههههه
یک کم به این سیستم مسخره و این تفکرات عقب مونده خندیدیم و نشستیم سر جاهامون .
بالاخره برگه ها رو توزیع کردن و دیدم که بالای برگه نوشته که پانزده تا سوال تستی هست و هشت تا سوال تشریحی .
من گفتم خوب خوبه ، نمره اون هشت تا سوال تشریحی رو از همین الان گرفتم !!!
چون یا بلدم یا بلد نیستم ! (اااااااا نه بابا !!! ههههه)
اونهایی که بلدم رو مینویسم و اونهایی رو هم که بلد نیستم ، اینقدر میپیچونم و برای استاد کلاس انشا مینویسم و اینقدر کلمات عجیب و غریب مذارم توش که خدایی جرات نکنه نمره رو نده !!! ههههه
آخه بخاطر همون درگیری ها ، استاد کلاس حاضر نیست به هیچ وجه طوری عمل کنه که من به اندازه یک صدم نمره هم ازش طلبکار بشم !
چون میدونه که اون وقت ، دیگه موقع کار و فعالیت جدی و چسبیدن خفت استاد فرا میرسه !!! ههههه
استاد کلاس هم برای اینکه نگن اینا با هم درگیر شدن و این عمدا نمره این بنده خدا رو نداده ، حتما برگه من رو چرب تصحیح میکنه که جای اشکالی باقی نمونه !
آقا میگم ، حالا که نگاه میکنم ، میبینم درگیری با استاد کلاس ، این مزایا رو هم داره ها !!!
حالا من همه اینا رو نوشتم ، الان باید یه نکته ای رو اشاره کنم که همه اینا نقش بر آب میشه !
هر چی نگاه کردم ، یه دونه سوال تشریحی هم توش نبود !!!
بعد یکی از مسئولین آزمون گفت "آقایونی که پداگوژی امتحان میدن ، توجه کنن ! سوالات تشریحی حذف شده و فقط سی تا سوال تستی دارین !!!"
آقا خلاصه دیگه فک ما افتاد !
گفتیم بیخیال بابا !
خدا بیامرزه اونی که استخاره رو اختراع کرد !
هر کدوم رو که بلد نبودیم ، استخاره چارش میشه !
خلاصه مشغول شدیم و نوشتیم و چند تا استخاره هم کردیم !!! ههههه
ولی نهایت پروژه نامردی ، وقتی معلوم شد که انکشف سوالات خانوم ها با ما فرق داشته و اونا همون هشت تا سوال تشریحی و پانزده تا سوال تستی رو جواب دادن !!!
خدایی تا حالا توی عمرتون شنیدین که یه عده ای با هم توی یه دوره شرکت کنند و یه کلاس برن ، بعد ، بیان اینها رو از هم جدا کنن و هر گروهشون یه چیزی رو امتحان بدن !!!
جدا الان هم دارم بهش فکر میکنم ، حالم داره بهم میخوره !
حالا یه چیز جالب دیگه هم هست .
یه سیستم نمره نهایی درست کردن که خودشون هم نفهمیدن بالاخره این چیه ؟!!
من با منشی مدیر مرکز که صحبت میکردم و میخواستم نتیجه آزمون رو بپرسم ، گفت اینا یه چیزی درست کردن که من الان اصلا نمیدونم شما چند شدین !!!
گفتم یعنی چی ؟ همون نمره های خام چند شدن ؟ یعنی مثلا نمره خام پروژه هام و نمره خام آزمون تستی ای که دادم چند شده ؟
گفت باور کن نمیدونم ، چون جدیدا دیگه اینجوری نمره نمیدن !!!
این نمره رو توی یه عددی ضرب میکنن و بعد به اضافه یه نمره دیگه میکنن و یه عددی رو ازش کم میکنن و تقسیم بر نمیدونم چند میکنن و ... (یکسال بعد !) ... و این رو توی یه عدد دیگه ضرب میکنن که اون عدد در ضریب زاویه خطی کمر رییس کل فی الکل ، (که الهی بیل بهش بخوره !!!) این سیستم مسخره ضرب میشه و آخرش نمیدونیم چی میشه !!!
گفتم بابا اینا رو بیخیال ، آخرش رو بگو ! من قبول شدم یا نه ؟!!
گفت آره بابا ! شما که قبولی ! نمرت خوب شده !!!
این یعنی اینکه لابد یه علامت گذاشتن که این بابا ، نمرش خوب شده ! چون وقتی معلوم نیست من چند شدم و حد نصاب نمره چنده ، چجوری معلومه که نمره من خوب شده ؟!! ههههه
توی دلم گفتم بابا اصلا به درک که حالا من چند شدم ، مهم اینه که دیگه تموم شد !
خلاصه آقا این هم ماجرای آخرین خاطره کلاس وامونده پداگوژی بود .
یه نصیحت دوستانه بهتون میکنم ، هر کدومتون که خواستین برین دنبال این سیستم لعنتی ، بیایین پیش خودم ، من مدرکم رو (که نمرش هم خوب شده !!! ههههه) دو دستی تقدیمتون میکنم که دچار این چاه ویل نشین !!!
بعد هر جا رفتین ، فقط باید بگین که من محسن هستم !!!
فقط نمیدونم برای خانوم ها چیکار میشه کرد ؟!!
عیب نداره شما هم هر جا رفتین ، بگین من محسنه هستم !!! ههههه
دیگه یه "ه" رو که میتونیم بچسبونیم روی این مدرکه !
بهر حال ، این دوره هم به سلامتی تموم شد . آخییییییییییش !!!

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 10:24  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 

بسمه تعالی

 

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

 

آقا من گفته بودم كه يك متن هزار خطي رو براتون ميذارم روي وبلاگ ! این هم اون متن موعود !
البته قرار بود شب جمعه بذارم ولی چون دیدم که این هفته ، پنجشنبه هم تعطیله ، گفتم احتمالا خیلی از بر و بچ میان یه سری میزنن و بهتره که مطلب رو روی وبلاگ ببینن . خلاصه ما یه روز هم خوش قولی کردیم !
بايد قبل از اينكه شروع كنين به خوندن اين متن ، خدمتتون عرض كنم كه اين متن ، جواب ايميل يكي از همكلاسي هاي همون كلاس پداگوژيه .
براي اينكه در چند و چون كار باشين ، اول ايميل ايشون رو گذاشتم بخونين و بعدش هم جواب من رو .
راستي بايد اين مطلب رو هم بگم كه ايميل ايشون با كمي ايراد و اشكال انشايي همراه بود كه سعي كردم با علامتگذاري مناسب ، يه جوري بازنويسيش كنم كه بدون اينكه كوچكترين خللي به اصل نامه وارد بشه ، بتونين راحت بخونينش .
ميگم يكي از دوستان پيشنهاد كرد كه با يه انتشاراتي صحبت كنيم چاپش كنه ! ههههه
آخه ميگفت حيفه اين همه نوشتي !!!
راستی من گفتم این پست چون خیلی طولانیه ، شاید بر و بچ نتونن بخوننش ، بهتره فایلش رو آپلود کنم که اگه کسی خواست توی کامپیوترش ذخیره کنه و یواش یواش بخونه ، بتونه .
بخاطر همین ، نسخه پی دی اف رو براتون میذارم اینجا تا بتونید دریافتش کنید و سر فرصت بخونید .
راستی این لینک ، فایل رو مستقیما توی "ادوب ریدر" باز میکنه . اگه خواستین که فایل رو توی کامپیوترتون ذخیره کنید ، میتونید وقتی باز شد از منوی "File" گزینه "Save" رو انتخاب کنید تا توی سیستموتون ذخیرش کنین . یا اینکه روی لینکش راست کلید کنید و گزینه "Save target as" رو انتخاب کنید . البته میدونم که ماشا الله همه مهندس کامپیوترن ! ولی این نکته رو برای بیننده ای نوشتم که احیانا این مطلب رو نمیدونه ! چون نمیخوام یه نفر رو هم از دست بدم ! شرمنده !!!
بخونين تا بعد ببينيم چي ميشه !

 

به نام خدا
با عرض سلام
اميدوارم هميشه سلامت باشيد
آقای عيدی ؛ من برای اولين و آخرين بار آنهم به توصيه برخی از همکلاسی های کلاس پداگوژی به وبلاگ شما سر زدم  . مطالبی در اين وبلاگ ديدم که ضمن موافق بودن با برخی از آنها ، بيشتر آنها مرا غمگين نمود نه بدين جهت که با آنها موافق نيستم يا به جهت توهين هايی که به طور غير مستقيم به خانمها شده بود . نه ! خدا می داند که اينطور نيست ... من فقط متاسف شدم برای شما و خيلی از جوانهای کشورمان (و شايد خودم ... اگر که روزی در نهايت خودخواهی با برخی اين افکار موافق باشم)
آقای عيدی ؛ شاید با بيان صحبت ها و
نظرياتم در اين نامه باز هم (مانند کلاس پداگوژی) مورد تمسخر شما و ساير همکلاسی های عزيز واقع شده و بچه مثبت و ... تلقی شوم اما مهم نيست . آقا هرچقدر دلتان می خواهد بخنديد تا دلتان باز شود (ما که بخيل نيستيم) مهم اين است که آخرين نظر مرا (و شايد تجربه يا نصايح دوستانه يا هر اسمی که می خواهيد روی آن بگذاريد) را بشنويد .

قبل از هر چيز بايد بگويم خيلی متاسفم از اينکه خانم يا آقای "به تو چه" برای انتقاد يا بيان اعتراض خود نسبت به شما ، ظاهرتان را به تمسخر گرفته اند . چون اگر اعتراضی است به رفتار انسان ها بايد باشد نه به ظاهر خدا داديشان که اين ايرادی است به آفريدگار و خلقت بی بديلش .
هر چند که در اين ميان ، خود شما مقصريد که با دادن نسبت هايی نظير "ماست ور ماليده روی فرش" و ... اجازه توهين به خودتان را صادر کرديد . البته خدا را شکر که اين قضيه ختم به خير شد و روابط شما و خانم يا آقای "به تو چه" حسنه گرديد .
آقای عيدی من همه نوشته های شما را از ابتدا تا به امروز ۷/۱۰/۸۴ خواندم و اکنون می خواهم قبل از هر کلامی خدمت تان عرض کنم همکلاسی عزيز 90%  کسانی که در کلاس پداگوژی شرکت کرده بودند (از جمله بنده) از سر اجبار و فقط برای دريافت مدرک و نه کسب اطلاعات جديد (هر چند مطلب جالب و جديدی که برای کسانی نظير بنده که چند سالی است تدريس می کنم وجود نداشت) در اين کلاس حضور پيدا کردند . بنابراين و با آن وضعيتی که همه ديديم ، لزومی نداشت اعصاب و روحيه خسته مان را که پس يک روز کاری سخت ، توسط حرف های تکراری و ... خسته تر میشد را بيش از پيش با بيان نظرياتی که بيشتر مخالف داشت تا موافق ، کسل تر کنيم وگرنه من هميشه در گروه ها و کلاس های مختلف دانشگاهی و غير دانشگاهی يکی از کسانی بودم  که در مقابل زورگويی ها ، عقايد بی پايه و اساس ، توهين و تحقير ها و خلاصه هر چيز که قرار است به زور به افکار جوانها تزريق شود ، مقاومت کرده (ومیکنم) و در اکثر مواقع هم از سوی دوستان (خانم ها  وآقايان) مورد حمايت فکری قرار گرفته که اکثرا منجر به اصلاحاتی به نفع جمع نيز میشد ؛ اما انصافا خودتان قضاوت کنيد در کلاسی مانند پداگوژی که مدت آن يک ماه و زير نظر اداره (ی سيب زمينی در هويج ، يا همان شير تو شير فنی و حرفه ای قم) است چه بايد کرد و چه می توان گفت ؟ برادر من حرف حساب را بايد جايی زد که خريدار داشته باشد نه در کلاس پداگوژی که وقت کلاس گرفته شود و دوره به نفع مدير آموزشگاه کش پيدا کند .
و اما صحبت من ، حرف با شخص شماست که بی انصافی در حق همکلاسی ها به خصوص خانم ها را به نهايت رسانده ايد . شما در کلاس پداگوژی پشت به کلاس می نشستيد و بنابراين خيلی چيزها را نديديد و حتی نشنيديد چون فقط خودتان را ديديد و بجز صدای خودتان فقط صدای کسانی را شنيديد که به شما و صحبتهايتان اعتراض کردند . اما يکبار به خود زحمت نداديد صدای کسانی را که با برخی از نظرات شما موافق بودند را هم بشنويد يا لااقل بعد از کلاس علت مخالفت بعضی از آقايان و خانم ها را بپرسيد . گفتم خانم ها ، آه ! ببخشيد فراموش کردم که شما در کلاس پداگوژی ، از خانم ها بجز صدای وزوز ... (با عرض معذرت از حضور همکلاسی های خانم) نشنيديد و اگر هم خانمی به قول شما مثل ماست ورماليده روی فرش ، ساکت نماند و حرفی زد (به قول شما افاضه کرد) بدون آنکه اجازه دهيد حرفش تمام شود شايد برای حرفی که میزند دليلي داشته باشد ، به قول خودتان دو پايی پريديد وسط  حرفش که هم به کلاس حالی دهيد و بقيه را بخندانيد و هم حرف خودتان را به کرسی بنشانيد بعد هم اعلام می کنيد فلانی بچه مثبت بود . يا افاضه فرموديد که : "چرا به قول اهالی برره مثل ماست ورمالیدید روی فرش ؟!! چرا وقتی جدلی در کلاس صورت میگیرد  شما ساکتید و جز نوایی خاموش  هیچ ندایی از جمعیت متعالی شما بر نمی آید ؟ جز آنکه بگویید "بابا ول کنید !!!" یا آنکه صدای بهم خوردن فک های بی قرارتان ، امان از سایرین بگیرد ! همیشه واپسین صندلی های کلاس را برمیگزینید ! آیا این کار خود نشانه ای از احساس عقب بودن در درون شما نیست ؟ خواهش میکنم نام دین و دیانت را بر این کارتان ننهید ! که اگر در جلوی کلاس باشید ، مردانی نامحرم ، از ورای چادرها و مقنعه سیاهتان به سر و مغز شما خواهند نگریست !"
آقای عيدی ، خودتان قضاوت کنيد ؛ وقتي کسی  اين چنين در مورد خانم ها بيانيه صادر می کند و درک ، فهم ، اخلاق و عدالت خود را زير سوال منطق و وجدان (اگر داشته باشد) قرار می دهد ، آيا نبايد خانم ها پاسخ دندان شکنی چون "سکوت" به اين فرد بدهند ؟
برادر محترم ، اگر کمی منصفانه به جامعه تاريخ نگاه می کرديد ، حتما متوجه می شديد كه اگر مرد موفقی در تاريخ (علم ، هنر ، سياست ، ورزش و ...) به معنای واقعی باشد ، حتما زنی آگاه و مدبر (مادر ، همسر و ...) پشت سر او بوده است (و شايد علت اينکه خانم ها صندليهای آخر و پشت سر آقايان را انتخاب میکنند ، اين است که می خواهند ضمن آنکه آقايان را کنترل مي کنند ، مردان موفق تر جلوه کنند ! البته اين فقط يک شوخی است ؛ ولی می خواهم بگويم واقعيت اين است که اگر خانمی بخواهد موفق باشد ، از همان انتهای کلاس های درس و حتی در کنج خانه و آشپزخانه هم می تواند موفق باشد ؛ حتی اگر اين موضوع برای برخی از آقايان قابل درک نباشد و به مذاقشان خوش نيايد . آقای عيدی عزيز ، اگر شما کمی انتقاد پذير باشيد قبول خواهيد کرد حتی در جايی که ديگران حرفی برای گفتن ندارند يا سطح آگاهی شان خيلی کمتر از شماست نيز اگر چشم و گوش خود را با دقت بازکنيم تا بجز خودمان ديگران را هم ببينيم و حرفشان را بشنويم ، حتما نکته يا تجربه ای خواهد بود که فرا بگيريم زيرا امام باقر (ع) فرموده اند : سخن خوب را از گوينده ي آن برگيريد حتی اگر خود به آن عمل نکند .
من روز تدريس شما در كلاس نبودم اما روز های بعد ، از همکلاسي های خانم و آقا که تدريس خود را ارائه دادند ، مواردی چون انتقاد پذيری ، سعه صدر ، روحيه همکاری و ... را آموختم هر چند خود کلاس
پداگوژی در کل ، برايم بار علمی چندانی در بر نداشت ؛ اما آموختم که از اين به شاگردانم بيش از پيش اجازه اظهار نظر دهم و در مقابل نظر آنها سعه صدر داشته باشم ؛ ياد گرفتم كه ديگران و عقايد و رفتار هايشان را حتی اگر مورد قبول و دلخواهم نبود ، به تمسخر نگيرم و بجز خود ، ديگران را هم ببينم ؛ فهميدم كه اگر با عقيده ای موافق يا مخالف هستم ، تا آخر راه باشم که يا متقاعد کنم و يا متقاعد شوم ؛ و در غير اينصورت ، تجربه اي هر چند تلخ و گران ، به قيمت وقت طلاييم بياندوزم که مطمئنا روزی برايم مفيد خواهد بود . ياد گرفتم كه ، بهتر است بگوِيم مطمئن شدم كه تعليم از تربيت جدا نيست ، زيرا من برای آموزش فن تدريس رفته بودم اما نکات و تجربيات اخلاقی را بيشتر کسب کردم زيرا به کررات شنيده ايم ، ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان ! هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز کردم .

جان کلام اينکه حرف برای گفتن بسيار است ؛ به قول شخصيت محبوب زندگيم ، دکتر علی شريعتی (ره) : "سرمايه هر دلي ، حرفهايی است که برای نگفتن دارد" . اما من ترجيح می دهم كه تا همين جا لب فروببندم چون با مطالعه وبلاگ شما متوجه شدم ، شما هم ترجيح می دهيد از تعريف و تمجيد محمد آقا (اگر وجود خارجی داشته باشد) و فرانک و یسنا و ... مستفيذ شويد تا صحبت های امثال بنده که يک شبه مهمانيم و صد ساله دعا گو (چون همان طور که گفتم ، اين اولين و آخرين باری است که به اين وبلاگ سر می زنم)
در هر
صورت ، آقای محسن عيدی ، من به عنوان يکی از همکلاسی های  پداگوژی ، تمام دلخوري هايی که به خاطر صحبتها و رفتار های غير دوستانه شما ، برايم پيش آمد را فراموش می کنم و برايتان آرزوی موفقيت روز افزون دارم و از شما نيز حلاليت می طلبم .

درضمن ، دوستانه به شما نصيحت می کنم كه اينقدر درمقابل خانم ها جبهه نگيريد (می گويند گربه دستش به گوشت نمی رسه ، ميگه پيف بو ميده) بترسيد از روزي كه گذر پوست به دباغ خانه بيافتد .

 

و اما جوابيه رهبر جبهه اپوزيسيون كلاس !

 

به نام خدایی که اگر خدایی هست ، هموست !
همکلاسی ناشناخته ام سلام !
چندی پیش نامه ای را برایم ارسال کردید که باید اعتراف کنم بسیار جالب بود و موجبات خرسندی (بخوانید خنده !) بنده را فراهم کرد !
قبل از هر چیز ، از اینکه به ما لطف دارید و وقت طلایی خود را برای وبلاگ محقر رهبر جبهه اپوزیسیون ، معروف به "کلاس پداگوژی ما" صرف کرده و نامه ای نوشته اید تشکر میکنم .
لازم میدانم نامه شما را با نامه ای طولانی تر پاسخ گویم تا مراتب تشکر خود را عملا هم نشان داده باشم و ببینید که برای هر خط آن بيش از ده خط جواب نوشته ام ! (خدا قوت !)
و اما برای نگارش این پاسخ نامه ، از شما میخواهم که اجازه دهید (بر خلاف روشی که دارم) ، به شدت به نامه شما یورش برده و اساس آن و بسیاری از نکاتش را زیر سوال ببرم . در واقع میخواهم اجازه دهید تا یک نامه خشن و بدور از ملاطفات انسانی را به شما نشان دهم !
در آغاز ، طرح تذکری را واجب میشمارم ؛ همانطور که گفتم ، نامه را با شدت و حدت خاصی نگاشته ام ولی باید بدانید که جملات آن برخواسته از خشم و نفرت نبود ؛ چون در نخستین خطوط نیز گفته ام که خواندن این نامه باعث نشاط من شد نه خستگی و عصبانیت ! میتوانید علت این رفتار و نگاشتن نامه خشن در حال خنده ! (جل الخالق !) را اعتقاد من به بزرگ بودن خود بدانید ، چراکه اگر کودک بودید ، حتما با الفاظ صمیمانه تری به گفتگوی شما مینشستم .
و اما بعد ؛ (این یعنی اینکه جنگ شروع شد !)
به عنوان نخستین موضوع ، باید بپرسم چرا خود را معرفی نکردید ؟
علت را ترس بنامم یا حجب و حیا ؟!! (که از نظر من ، این ورژن از حیا ، بسیار مضحک است !)
تا کی باید به نامه های بی نویسنده پاسخ دهم ؟
چرا تجربه ام نشان میدهد ، هرگاه نامه ای بدون نام نویسنده دریافت کردم ، باید مطمئن باشم که نویسنده "یک خانم خیلی خیلی با حیا و بچه مثبت" است ؟
این موضوع شاید برای شما اهمیتی نداشته باشد ولی "ادب" اقتضا میکند که مخاطب ، نام خطیبش را بداند !
از قرائن و متن نامه پیداست که قاعدتا شما باید همان خانمی باشید که روز اول ، نظریه معروف "نوشتن حدیث در ابتدای کلاس" را مطرح نمودید .
اگرچه من آنروز به احترام عقاید (مذهبی - تعصبی) شما ، ترجیح دادم تنها صدای شما را بشنوم و از دیدن چهره معصوم و دانستن نام زیبایتان ، خود را محروم نمایم ! ولی حدس میزنم که باید همان همکلاسی "بچه مثبت" باشید .
چرا نامه خود را با بی میلی شدید و حمله شروع کردید ؟
آنجا که نوشته اید "
من برای اولين و آخرين بار آنهم به توصيه
..." که این خود نشان از آن دارد که نویسنده قصد نامه نگاری نداشته و تنها میخواهد آنچه دلش را سنگین کرده ، بر روی کاغذ بریزد ! و خود را خلاص کند چون دیگر حاضر نیست ادامه مطالب را بخواند ، شاید اتفاق دیگری افتد !
معروف است که میگویند سالها پیش وقتی یکی از علماء در ایام محرم ، به دهی در لرستان میرود تا مردم آن دیار را به بهشت رهنمون باشد ، در اولین خطابه ، زمانی که نوبت به روضه خوانی میرسد ، و آقا شروع میکند به "آآآآآآآآآآآآآآی ..." پیرمردی بر سر کوبیده و سرشک غم از دیده روان میسازد ! دوست بقل دستی این پیرمرد که ناله و فعان او را قبل از روضه میبیند ، اشاره ای به او میکند و میگوید "نصیر خان ! صبر کن ، شاید امام حسین پیروز شد !!!"
ای کاش شما هم صبر میکردید تا ببینید که شاید من میخواستم همه ماست های ورمالیده را به محصولی صادراتی و مرغوب تبدیل کنم ! همانطور که در پستهای قبلی ، به این موضوع اشاره کرده ام .
در واقع لازم نبود که صبر کنید ؛ تنها کافی بود "دقت" کنید !
چرا نظراتتان را شفاف ننوشتید ؟
آنجا که نوشته اید "
ضمن موافق بودن با برخی از آنها ، بيشترآنها مرا غمگين نمود
"
منظور از اینها و آنها چیست ؟
حتما میدانید که نقدی میتواند مؤثر باشد که با صراحت تمام و بدون لرزش صدا ، تمام موضوعات مورد نظر را با دقت تمام ، بنمایاند .
ضمنا خوشحال خواهم شد اگر علت غمگینی شما را بدانم .
چون در همین قسمت نوشته اید که به خاطر موضوعات مطروحه ناراحت نشده اید .
ضمن اینکه اگر بخاطر موضوعات مطرح شده هم ناراحت شده باشید ، باید مینوشتید که از چه جهت ، طرح این مباحث باعث کدورت شما شده است ؟
نکته دیگری که باید اشاره کنم ، در مورد این خط از نامه پر مهر شماست که فرموده اید "
توهين هايی که به طور غير مستقيم به خانمها شده بود
" !
باید خدمت شما عرض کنم که من به هیچ وجه بطور غیر مستقیم به خانم ها توهین نکرده ام ، بلکه با صراحت تمام و کاملا مستقیم ، توهین کرده ام ! البته نه به "خانم ها" بلکه به همکلاسی هایی که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش !
مجددا بر این نکته پای بفشارم که به آنانی توهین کرده ام که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش و نه کسانی که آنان را "خانم" میشمارم و یا شما که با دعوای روز اول نشان دادید لااقل ورمالیده نیستید !
ضمن آنکه درست بخاطر دارم که در یکی از پست های وبلاگ ، دقیقا به این موضوع اشاره کرده و همکلاسانی که اندکی از خود اکتیویته نشان داده اند ، را از سایرین جدا کرده ام .
ظاهرا شما بر خلاف ادعایتان ، وبلاگ را نخوانده اید !
و اما چرا برای من متأسف شدید ؟
چون مرا خیلی احمق دیدید و دلتان برای من سوخت ؟
چون دیدید که چه آدم بد بختی هستم و میخواهم با این حرفها ، عقده های زندگی ام را خالی کنم ؟
چون دیدید که یک عقب مانده ذهنی و شایسته ترحم هستم ؟
چون دیدید که احتمالا معلولیتی دارم ؟
چون دیدید که با رفتارم نشان دادم که از یک خانواده عقب مانده و بد بخت هستم ؟
چون دیدید که احتمالا دوست دارم آقا زاده باشم ولی نیستم ؟
چرا دلتان به حال من سوخت ؟
به خداوندی آن خدایی که اگر خدایی باشد جز او نیست ، اگر نکته ای باشد که در مورد من صدق نکند ، همان دلسوزی است ! البته دل سوزی به این روشی که معرفی کرده اید و الا "دلسوزی" یک صفت انسانی است .
مطمئن باشید که شایسته دلسوزی شما نیستم !
اگر خانواده و خود را برایتان معرفی کنم ، هرگز دلتان به حال من نخواهد سوخت .
من همان آقا زاده ای هستم که هیچیک از دوستان و اطرافیانم مرا نمیشناسند !
چون نمیخواهم آقا زاده باشم و هرگز درپی آن نبوده ام .
میخواهم خودم باشم .
میخواهم جوهر وجود خودم نمایان شود نه با جوهر دیگران ، من هم رنگی بگیرم !
اگر رئیس مطبوعه ای که در آن کار میکنم ، میدانست که به چه قله هایی از قدرت و ثروت دسترسی دارم و برای ماهانه یکصد و نه هزار تومان برایش کار میکنم ، حتما اتفاقات دیگری در کارم رخ مینمود !
فقط کافیست آلبوم خانوادگی ما را نگاهی بیندازد و شخصیت های سر به فلک کشیده کشور را در آن ببیند !
ولی من دوست دارم چهره در نقاب کشم ، عوامانه زندگی کنم ، ساعت سه نیمه شب در خیابانهای شهر قدم بزنم و فکر کنم ، صبح ها برای رفتن به محل کارم آماده شوم و به همه پیرمردهای مسیر راهم سلام کنم ! اگرچه میتوانستم و ميتوانم ، از پشت شیشه های دودی ، "فقط آنان را نبینم" !!!
من همان چیزی هستم که شما در کلاس دیدید .
همانطور که اجازه ندادم و نخواهم داد که شما چیزی بفهمید ، به دیگران هم چنین اجازه ای نداده و نخواهم داد . ان شا الله !
پس برای من و کوته فکری ام دل نسوزانید ! چون بیخود مصرف سوختتان بالا میرود !!!
نکته مهم تر آنکه چرا دلتان برای من و خیلی از جوانهای کشور و احتمالا خودتان ، "یکجا" سوخت ؟
من اصلا دوست ندارم با خیلی از جوانهای کشور مقایسه شوم !
در این مورد بسیار مغرورم !
چون تاوان سنگینی برای آن پرداخته ام !
چون بورسیه بسیار چرب (همراه با سالاد و نوشابه و امکانات اضافی !) تحصیل در یکی از دانشگاه های اروپا در رشته کامپیوتر را رد کردم و به ایران بازگشتم تا در این غمکده ، خودم باشم !
هزینه های گزافی داده ام که "یکی از جوانان کشور" باشم و از سلک عوام آنان نباشم !
اجازه دهید به احترام تمام مواهبی که از آنان دست کشیدم و به کنج خانه های اجاره ای شهر در محله های پایین شهر پناه بردم ، مغرور باشم !
در این مورد هیچ کس را قبول ندارم مگر آنکه خلافش ثابت شود !
من همیشه در زندگی ثابت کرده ام که ترجیح میدهم بر خلاف جریان آب شنا کنم .
مگر آنکه جریان رودخانه را همان جریانی تشخیص دهم که اگر نبود هم ، در همان مسیر شنا میکردم .
راستی این کار را در رودخانه هم انجام دادم !
انصافا خیلی سخت بود .
ولی شنا کردن در خلاف مسیر رودخانه یک اجتماع ، بسیار سخت تر است !
علی الخصوص که اجتماع ، پر باشد از "عوام الناس" ناآگاهی که جریان رودخانه را ترجیح میدهند !
همان عوام الناسی که ...
در این مورد سعی میکنم مثل خیلی از جوانهای کشور و احتمالا شما ، عوام نباشم !
ناراحت نشوید ! گفتم که نامه ام بسیار غیر انسانی است !!!
به جمله دیگری از نامه شما برخورد میکنم و باید بگویم که هرگز شما را مسخره نکرده ام .
وقتی که اساسا نمیدانم شما که هستید ، چگونه میتوانم شما را به سخره بگیرم ؟!
البته شاید تعریف من و شما از "تمسخر" یکی نباشد .
ولی من به زعم خویش ، شما را مسخره نکرده ام .
و اینکه تلویحا نوشته اید که من برای خنده خود و خنداندن همکلاسی ها ، شما را مسخره کرده ام ، خیلی برایم عجیب بود !
برای من ، قریب به اتفاق همه آن همکلاسی های کوته فکر اینقدر ارزش نداشتند که بخواهم با لودگی ، آنان را سرحال بیاورم .
ضمن اینکه باز هم مرا با همان همکلاسی های بی مایه ای هم ردیف کرده اید که وقتی بخاطر درگیری با آن استاد معلوم الحال ، کلاس را ترک میکردم ، هیچیک اعتراضی نداشتند !
اگر چه خیلی از آنها بعدا گفتند که بخاطر من با استاد درگیر شده اند !!!
و جواب من "نیم خنده ای" بود که از نظر آنان به معنای تشکر و از نظر خودم به معنای تمسخر ، به رفتار بچه گانه و سستی که جز اندوه ، چیز دیگری را به قلبم هدیه نداد !
در مورد تمسخر ، نکته دیگری را هم اضافه کنم ؛ اعتقادم را در مورد مسخره کردن انسانها ، به تفصیل در وبلاگم نوشته ام و اگر طبق مدعای خود ، آنرا مطالعه کرده بودید ، این اتهام را به رفتار من وارد نمی نمودید .
تا اینجا که ثابت شده مطالبم را یا نخوانده اید ، یا گزینشی خوانده اید ، و یا بی توجه و روزنامه وار خوانده اید ، درحالیکه من روزنامه نگار نیستم که شما مطالبم را روزنامه ای بخوانید !
شاید بهتر باشد در حیطه نویسندگی ، خود را طنز نویسی تازه کار بدانم که با قلم صیقل نخورده و نتراشیده ام ، سعی میکنم در تمام خطوط ، نکته هایی را برای خنده تلخ خواننده ام بگنجانم .
نکته هایی که تنها ، ذهن های تند و تیز و انسانهایی که از ساعت استراحتشان کاسته و به دقایق مطالعاتشان افزوده اند ، قادر به تجزیه و تحلیلشان هستند !
البته برای ذهن های کند تر هم نکات خنده دار مینویسم ولی آنها دیگر از ته دل نیست .
من طنز را از اعماق وجودم مینویسم .
قلم طناز من ، نوشتن بر سطور و صفحات نمناک را بسیار آزموده !
بسیار دیده که خود گریسته و طنز نوشته ام !
بسیار دیده که خط نوشته هایم درهم شده ؛ چون از ورای سرشکم توان دیدن کاغذ را نداشتم !
و قطرات اشکم را به همان خوانندگان تیز ذهنی هدیه داده ام که منظور مرا از "ماستهای ورمالیده" بفهمند ! و احساسم را در نیمه های شب به آنانی ارزانی داشته ام که معنای بسیاری از لغاتم را بخوبی درک کنند !
همان نیمه شب هایی که تا صبح در خیابانهای سرد و بیروح قم قدم زدم و گریستم و نوشتم !
در آن نیمه شب ها ، شما و خیلی از جوانهای این کشور ، در بستر نرم خود آرمیده و فکر یزی نبودید جز آنکه ساعتتان را برای چه وقتی کوک کنید !
تا برخیزید و به فردای دیروز مثالتان بپردازید !
تا برخیزید و یک روز دیگر را شروع کنید .
تا برخیزید و حرفهای هر روز را تکرار کنید بی آنه بدانید برای چه و برای که ؟!
تا برخیزید و روز تلف شده خود را به بطالت بگذرانید !
تا برخیزید و به این موضوع بیندیشید که چه کسی به "زن" توهین کرده یا نکرده !
و بدین جهت شما را و بسیاری از این جوانهای بیچاره را عوام میدانم !
و دوست ندارم با این قشر خواب آلوده مقایسه شوم !
آری ! من میگریم و مینویسم و شما ، عوامانه خوابید !
و اما در مورد اظهار تاسفتان در مورد "به تو چه" !
اولا که در خانم بودن ایشان شک نکنید !
البته اگر به مقام شامخ "زن بودن" توهین نمیشود .
ثانیا که خودم اصلا از این بابت متاسف نیستم !
معتقدم تا این به تو چه ها نباشند ، پیشرفت نمیکنم و جامعه ام با بدی این رفتار آشنا نمیشود .
باید به تو چه ای باشد تا معنای انسانیت روشن شود !
باید به تو چه ای باشد تا معنای حقارت مشخص شود !
باید به تو چه ای باشد تا معنای جهالت عیان شود !
البته این نکته را هم گوشزد کنم که منظورم ، انسانی نیست که تحت عنوان "به تو چه" برایم نظرش را نوشته بود . (علی الخصوص که از دوستان همکلاسی هم نبود !)
منظورم دقیقا چهره کریه "به تو چه" ایست که در وجود همه ما نهفته است ، و در موقع لزوم ، هویدا میشود !
بله ! "به تو چه" آن انسانی نیست که خود نیز از شخصیت "به تو چه" فراری است ولی بی آنکه بداند یا بخواهد ، چهره "به تو چه" خود را به نمایش گذاشته ! بلکه "به تو چه" همه ما انسانهایی هستیم که نتوانستیم ، شجاعتمان را تقویت کرده و سهم خود را از افتخار و اقتدار بدست آوریم !
آری ، "به تو چه" همه ماییم ، فقط باید دید در چه زمان و مکانی این نقاب معصومانه را کنار زده و روی "به تو چه" خود را مینمایانیم !
و اما از این استدلال شما که "من با گفتن ماستهای ورمالیده ، اجازه توهین به خودم را صادر کرده ام" بسیار لذت بردم !
اجازه میدهید که این موضوع را دلیل دیگری بر عوام دانستن شما قلمداد کنم ؟
چون اگر شما را آگاه فرض کنم و این جمله را از زبان یک انسان آگاه بدانم ، باید جواب در خور شأنی بدهم که قطعا بیش از اینها موجبات کدورت خاطر نازنین شما را فراهم خواهد ساخت ! (اشتباه نکنید ، منظورم فحاشی های چاله میدانی نیست)
اگرچه فکر میکنم نوشتن آن جواب ، به درد شما نمیخورد ؛ چون اکثر جملات و عبارات آن برای شما نامفهوم بوده و نیاز مبرمی به رمزگشایی خواهید داشت !
فقط همین قدر اشاره میکنم که آیا اندیشه صاحبان همین استدلال نبود که سید ابراهیم خان کاتب را دو بار به زندان انداخته و نهایتا به ترک میهن وادار نمود ؟
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !
و اما از اینکه روابط من با "به تو چه" عزیز حسنه شده ، دنیا به کام کسی نخواهد شد چون هنوز هم نمیدانم که "خانم" به تو چه ، کدامیک از دختران محجوب و خجالتی کلاس بوده اند که بخواهد در قبال این شناخت مهم ! ، طغاری بشکند و ماستی بریزد تا جهان گردد به کام کاسه لیسان !
این که روابط حسنه در میان باشد تنها میتواند از این جهت برایم خوشحال کننده باشد که نشان میدهد توانسته ام "روحیه به تو چه بودن" تعداد انگشت شماری از ابناء بشر را کمی ضعیف کرده باشم .
و اما اینکه مطالب مرا تا انتها خوانده اید ، باید در این امر شک کرد !
دلیلش را در چند جای همین نامه اشاره کرده ام .
لازم است بدانید که در دنیای امروز (و البته دیروز !) از نظر گذراندن لغات را مطالعه نمیگویند !
مطالعه زمانی رخ خواهد داد که شما لغات را بررسی کرده و با تفکر (هر چند اندک) به مفهوم مورد نظر دست یابید .
نوشته بودید که از سر اجبار در کلاس شرکت کرده اید و مطلب جالب و جدیدی ندیده اید و حضورتان در کلاس فقط برای کسب مدرک است .
با جمله اول موافقم که از سر اجبار است ولی جمله دوم را کذب تلقی میکنم !
غیر ممکن است که در همین کلاس وامانده هم چیزی نصیبتان نشده باشد !
درست به یاد دارم در زمانیکه خودم هم کامپیوتر میخواندم و انصافا و وجدانا ، از استادم بسیار بالاتر بودم ، هر جلسه ای که در کلاس شرکت میکردم ، لااقل یک نکته جدید را می آموختم .
مگر اینکه شرایط شما فرق داشته باشد و این موضوع را هم مانند مطالعه شما از مطالب وبلاگ بدانیم !
همانطور که آنرا سرسری خوانده اید ، به کلاس هم توجهی نداشته اید .
طبعا وقتی توجهی ندارید ، نمیتوانید فعالیتی از خود نشان دهید و مجبورید چرت بزنید .
بعد میگویید ما ماست ورمالیده نیستیم !
و اما وضعیتی که دیدید چه بود که نخواستید خود را خسته تر کنید ؟
آیا منظورتان همان است که آنرا بیان مطالب تکراری و غیره ای دانسته اید که بیشتر مخالف داشت تا موافق ؟
آیا یکی از همان حرفهای تکراری ، همراهی و معونت تعلیم و تربیت در آن واحد و توسط استاد واحد نبود ؟
آیا این همان حرف بی مایه ای نیست که در عصر امروز ، هرگز قابلیت اجرا نخواهد داشت ؟
در عصری که ما زندگی میکنیم ، همه چیز رو به تخصص میرود ؛ حتی در سطح جامعه ایران هم میبینیم که میوه فروشی ها هم به تخصص رو می آورند !
حتما دیده اید مغازه هایی که فقط هندوانه یا موز یا چیزهای دیگری میفروشند !
حال شما میگویید که ما در همین زمانه ، در امر تعلیم یا تربیت ، به هیچ تخصصی نیاز نداریم و هر ... که تدریس در کلاسی را به او واگذار کردند ، باید بچه ها را تربیت هم بکند !!!
اگر چه خودش از بی تربیت ترین های روزگار بوده و هیچ تخصصی در این زمینه نداشته باشد و حتی هیچ دوره چرندی (مثل دوره پداگوژی !) هم نگذرانده و حتی بدتر ، هیچ مطالعه ای هم نداشته باشد !!!
آیا نظر شما همین است ؟
آیا رفتار استاد کلاس پداگوژی را ندیدید ؟
وقتی با بی شرمی تمام ، به من میگفت "شما فقط میخواهید وقت کلاس را تلف کنید" شما چرت میزدید و سازمان بی در و پیکر فنی و حرفه ای را فحش میدادید که چرا نگذاشته اند به خواب بعد از ظهرتان برسید !
بعد که به اصرار برخی از دوستانتان تشریف آورده و مطالب وبلاگ را دیده اید ، تازه چشمتان برق زده و فهمیده اید که "وا اسفاه ! چه توهین هایی که به جامعه زنان فرهیخته (بخوانید عوام !) نرفته و این رهبر جبهه اپوزیسیون چه بی تربیتی ها که نکرده !"
رگ غیرتتان که نمیدانم موقع اخراج من از کلاس ، کجا گیر کرده بود ! به جوش آمد و نامه ای مفصل نوشتید تا حسابی حال من را بگیرید !
واقعا به مرامتان تبریک میگویم !
و اما اینکه نوشته اید "
من هميشه در گروهها و کلاس های مختلف دانشگاهی و غير دانشگاهی يکی از کسانی بودم  که در مقابل زورگويی ها ، عقايد بی پايه و اساس ، توهين و تحقير ها وخلاصه هر چيز که قرار است به زور به افکار جوانها تزريق شود؛ مقاومت کرده ومی کنم
"
با دیدن این عبارت ، از فوران احساسات درونی رعشه ای بر من عارض شد !
نمیدانم این چیزهای درونی را چه بنامم ؛ آیا خنده بود ، آیا گریه بود و یا معجونی بود که یکباره بیرون جهید و همی مرا لرزانید !
ولی باید اعتراف کنم که شایسته عنوان "دروغ سال" است !
وضوح این دروغ را در رفتارتان در کلاس وامانده پداگوژی جستجو کنید !
در خوشبینانه ترین حالت ، فقط یک بار ، بله فقط یک بار ، در اولین جلسه چند جمله ای را بر زبان جاری ساختید که از جملات معروف آن "چه اشکالی داره استاد کامپیوتر ، اول کلاس یه حدیث روی تخته بنویسه" بود .
(اگر خوب به خاطر ندارید ، خاطره روز اول را در همین وبلاگ مطالعه کنید)
حال اینکه شما در اینجا اینگونه و در جای دیگر (که طبعا ما نبوده و ندیده ایم !) خدای کارزار و مبارزه و رزم هستید ، موضوعی است باور نکردنی که جز از زبان چوپان دروغگو از عهده و زبان هیچکس بر نیاید !
نکند نگاشتن این نامه را دلیلی بر مقابله خود با "زورگویی ، عقاید الکی ، توهین و تزریقات زورکی" میدانید ؟!
نه ، فکر نمیکنم تا این حد کوچک باشید که این حرکت احساسی را مبارزه ای در راه حق طلبی بشمارید ! به فرض که همین نامه را هم مبارزه بدانید ، چه چیز را در این مبارزه بدست آورده و چه هزینه ای برای آن پرداخته اید ؟
ضمنا این موضوع را هم سپر خود نکنید که این کلاس ارزش حرف زدن نداشت .
چون اولا به حاضران در کلاس توهین کرده اید که آنان ارزش شنیدن حرفهای حکیمانه شما را نداشتند ! (فراموش نکنید که اکثریت غالب کلاس را خانم ها تشکیل داده بودند ! و "شما" با این حرف ، به جامعه زنان فرهیخته توهین کرده اید نه من !)
و ثانیا ، تعریف شما از درگیری علمی باید مفهوم خارق العاده ای باشد که بر اساس آن ، این کلاس را شایسته صحبت ندانستید ! چون استدلالتان در مورد اینکه این کلاس ارزش حرف زدن نداشت را اصلا متوجه نشدم .
برای روشن شدن موضوع ، قسمت مربوطه را از نامه شما عینا نقل میکنم و سپس نکات استدلال شما را برمیشمارم .
فرموده اید که "
... در کلاسی مانند پداگوژی که مدت آن  يک ماه و زير نظر اداره(ی سيب زمينی در هويج ياهمان شير تو شير  فنی و حرفه ای قم) است چه بايد کرد و چه می توان گفت . برادر من حرف حساب را بايد جايی زد که خريدار داشته باشد نه در کلاس پداگوژی که وقت کلاس گرفته شود و دوره به نفع مدير آموزشگاه کش پيدا کند
"
- مدت آن یک ماه بوده پس ارزش حرف زدن نداشته !
لابد اگر در مجلس یا محفلی ، با شخصی آشنا شوید که حرفهایی بزند که تمام اصول پذیرفته شده شما ، اعم از مذهبی و علمی و فکری و غیره را زیر سوال ببرد ، سکوت میکنید چون یک جلسه است و ارزش حرف زدن ندارد ! حال اگر به جامعه ماستهای ورمالیده روی فرش توهین کند چه ؟ آنجا هم سکوت حکیمانه اختیار میکنید یا خشدکش را کراوات دو گره ای میکنید ؟!!
- زیر نظر فنی و حرفه ای بوده پس ارزش حرف زدن نداشته !
لابد اگر این دوره مسخره را دانشگاه هاروارد برگزار میکرد ، حتما سایر همکلاسی ها مستفیض کرده و برای هر کاراکتری که از زبان استاد آن (که شاید بدتان نیاد انیشتین باشد !) بیرون می آمد ، مقاله ای را تهیه نموده و میدادید تا توسط خانم رایس (برای حفظ اقتدار جامعه زنان !) در سازمان ملل خوانده شود !
و اما اینکه سازمان فنی و حرفه ای قم (که نمونه ای از تمام سازمانهای عریض و طویل این مملکت است) سیب زمینی توی هویج است یا شیر تو شیر ، بنده تخصصی ندارم چون متاسفانه در اولین جلسه دوره پداگوژی ، پیشنهاد ارائه دستور آش و آشپزی در کلاس ، توسط "بچه مثبت ها" رد شد ! و ما را در حسرت آن داغدار کرد !!!
- خریداری ندارد پس ارزش حرف زدن ندارد !
این که حرف شما خریداری دارد یا نه ، بعد از گفتن آن در کلاس باید بررسی شود !
حال اگر کسی چیزی نگوید چون فکر میکند خریداری نیست ، نباید او را عوام نامید ؟!
ضمن آنکه ، همیشه برای حرفهایی که "ارزش گفتن" داشته باشند ، خریدار پیدا میشود . پس اگر خریداری را نمی یابید ، حرفتان را تصحیح کنید .
- وقت کلاس گرفته میشود پس ارزش حرف زدن ندارد !
این یکی را دیگر خیلی حال کردم !
دقیقا مرا به یاد جمله بسیار حکیمانه استاد کلاس انداختید ! زمانیکه مرا متهم میکرد به اینکه فقط میخواهم وقت کلاس را تلف کنم !
آیا مطرح کردن اشکالات موجود و اصرار بر رفع آنها ، تلاش در جهت اتلاف وقت است ؟
شما که طبق ادعایتان ، خود از سردمداران مبارزه با کج روی در دانشگاه و غیر دانشگاه بوده اید ، باید بهتر بدانید که اساسا "مبارزه" ، وقتگیر و انرژی بر است .
چگونه میخواهید با کج روی و اشکالات موجود مبارزه کنید درحالیکه وقتی تلف نشود و روحیه نازنینتان خسته نشود ؟
ضمن آنکه همه ما برای فراگیری آنچه "درست" است ، دور هم جمع میشویم و الا یک حیوان دراز گوش را میگذاریم جلو و هر چه او گفت تکرار میکنیم ! و اگر کسی خواست اعتراض کند ، میگوییم "بابا خسته ایم ، حرف نزن ! وقت کلاس رو هم نگیر چون ارزشش رو نداره !!!"
واقعا شما همین را میخواهید ؟
تبریک میگویم !
- دوره به نفع مدیر آموزشگاه کش پیدا میکند پس ارزش حرف زدن ندارد !
مجددا باید به شما تبریک بگویم که با سکوت خود و اتمام سریع کلاس ، مشت محکمی به دهان مدیر آموزشگاه کوفته اید ! (البته با دستکش چون احتمالا نامحرم است !)
استدلال بسیار زیبایی بود !
یعنی شما بخاطر آنکه مدیر آموزشگاه سودی نبرد سکوت کردید و اشتباهات فاحش استاد کلاس را نادیده انگاشتید ؟
ضمن آنکه مدیر آموزشگاه از طولانی شدن کلاس چه نفعی میبرد ؟
آیا جز این است که اتمام سریع دوره ها به نفع اوست تا در کلاسی که اشغال شده ، کلاس جدیدی را برگزار نماید ؟
پیشنهاد میکنم ، کمی درباره حرفهایی که میزنید (یا در ذهن دارید و نمیزنید !) فکر کنید !
و اما درباره اینکه مرا برادر خود خوانده اید ، آنجا که نوشته اید "برادر من ..." باید خواهش کنم که دیگر این کار را نکنید !
چون من خواهرم را بیش از حد دوست دارم و نمیخواهم شما را به جمع خود بیفزایم ! چون شما احتمالا سکوت خواهید کرد درحالیکه میان ما هیجان و شور در جریان است .
چه شبها که ساعتها به خواهرم فکر کردم ، تصوریش را نگریستم و از غم دوری اش گریستم .
چه روزها را که در آرزوی دیدارش به شب رساندم و باز ، شب را تا سحر گریستم !
من حتی دلتنگ خواهری میشوم که چند دقیقه ای بیش با او فاصله ندارم ؛ چه رسد به آنکه در گوشه ای دیگر از این دنیا ، روزگار میگذراند !
اگر چه هرگز به کسی اجازه نداده ام که این رابطه را از اعماق دل من بیرون کشد و کشف نماید ولی همیشه دلتنگ آغوش گرمشان هستم که مرا زندگی تازه بخشند .
پس مرا ببخشایید که شما را به چنین جمعی راه نمیدهم !
شما را برای من ، رفاقت کافیست !
گفت : میان بیل من تا بیل کلینتون ، تفاوت از زمین تا آسمان است !
و اما از خواندن ادامه مطالبتان بسیار متعجب شدم .
گویی شخصی این نامه را نوشته که اصلا نه مرا دیده ، نه در کلاس بوده و نه حرفهای شما را شنیده است !
در مرحله اول باید "انصاف" را معنی کنیم .
آیا تعریف انصاف در ذهن من و شما یکی است ؟
آنجا که نوشته اید در حق خانم های کلاس ، بی انصافی را به انتها رسانده ام ، متوجه این تفاوت در معنا شدم !
تعریف شما از انصاف چیست ؟
حتما نوشتن نامه ای بی نام و فوران احساسات زودگذر و تهمت های ناروا و جملات کذب و حرفهای بی پایه و اساس معنای واقعی انصاف است ؟
به این معنای انصاف شک کنید !
اینکه من پشت به کلاس بودم ، بدان دلیل بود که در ردیف اول مینشستم و شما خود را در ردیف های بعدی مخفی میکردید .
من برای مبارزه ، ردیف اول را انتخاب میکنم و شما برای چرت زدن و فحش دادن به فنی و حرفه ای ، صندلی های آخر !
حتما انتظار داشته اید که من به احترام همکلاسی های پشت سر ، رو به خانم ها مینشستم و پشت به تخته !
و اینکه من فقط خودم را دیدم و صدای خود را شنیدم ، تهمت بزرگی است که نمیدانم چگونه وجدانتان را کنار گذاشته و آنرا نوشته اید ؟!
شما که دم از انصاف میزنید بگویید ، آیا بجز روز اول که جملاتی را گفتید ، صدای دیگری از شما در طول دوره بگوش رسید ؟
صدایی که ارزش شنیدن داشته باشد ؟!
آیا در برخی مواقع که طنین دلنواز حنجره شما در فضای فوق صمیمانه کلاس طنین انداز میشد ، مطالب خاص و ناب ، یا نکته ای برای روشن شدن موضوعی و یا حرفی برای جلوگیری از انحرافی را مطرح میکردید یا گفته هایتان ، تکرار گفته های دیگر یا نقل برخی مطالب کم مایه یا نکته ای بود که همه میدانستند و هیچ تحلیل و اضافات جدید یا تشریحی نداشت ؟!
در چه روز و چه موقع ، شما حرفی زدید که کمی ذهن کسی را قلقلک دهد و او را به فکر وادارد ؟
حتی زمانیکه من از اشکالات صریح و کاملا واضح استاد کلاس ایراد میگرفتم ، صدایی از شما بگوش نمیرسید .
ای کاش شما در رد حرفهایم ، جمله ای را میگفتید که بتوان روی آن فکر کرد !
در کدامین مورد ، شما چنین نظری ارائه کردید ؟
حتما فکر میکنید جمله معروفتان در مورد نوشتن حدیث در ابتدای کلاس ، یکی از آن موارد خارق العاده ای بوده که از نای شما بیرون جهیده ؟
آن حرف شما تایید نظام حاکم بر تدریس و آموزش این کشور بی صاحب بود که نتایج و ثمرات ارزشمندش را همگان به عینه میبینند !
آیا در آن زمان مطلب جدیدی ارائه دادید ؟
وقتی آن موضوع و پرسش را مطرح کردم ، ذهنم پر بود از نظرات موافق و مخالفی که بسیاری از آنان را بررسی کرده بودم .
جمله شما نیز یکی از هزاران جمله تکراری ذهنم بود .
قاعدتا شما باید انسانی مذهبی باشید . آیا نتیجه آن حرف شما حذف روحانیت از صحنه دین و همان عقیده معروف دکتر سروش نیست ؟
مذهبی بودن دکتر سروش را زیر سوال نمیبرم (چون ایشان در تمام دنیا تحت عنوان "روشن فکر مذهبی" شناخته میشوند) ولی قاعدتا شما هم باید مانند عوام الناس ، دینتان را از افواه رجال برگرفته باشید .
زبان این رجال که روحانیون بلند پایه کشورند ، در مورد دکتر سروش چه میگوید ؟
آیا کار را بدانجا نرساندند که برخی در تکفیر ایشان کوشیدند ؟!
حال شما مانده اید با مذهبی برپایه شنیده های تحلیل نشده از رجالی که نظراتتان را در حد کفر میدانند و میخواهید این مذهب را با این نگرش کفرآمیز در کلاس کامپیوتر تبلیغ کنید !!!
خیلی جالب است . تبریک میگویم !
این نکته را هم بگویم ای همکلاسی مذهبی ، پیامبر دین شما گفته است "من اخذ دینه من افواه الرجال ، ردته الرجال" (هر که دینش را از زبان مردم برگیرد ، همان مردم دین را از او میگیرند) و مراد آن است که دینی که پشتوانه فکری نداشته باشد ، به سر منزل مقصود نخواهد رسید !
لااقل در این زمینه جلو باشید .
ولی میبینم که لازم است باز هم به شما تبریک بگویم !!!
اگر قرار باشد که استاد کامپیوتر هم ، دین و دیانت را به شاگردانش بیاموزد ، پس نقش آن روحانی مادرمرده ای که سالها در فراگیری این امور ، دود چراغ خورده چیست ؟
پس نقش آن دانشجوی بدبخت رشته های مرتبط با این مقولات ، چه میشود ؟
پس حیطه تخصص کجا میرود ؟
حال میخواهم وضعیت جهان را در شرایط مطلوب شما در نظر بگیرم و نظریه شما را به تمام جهان تعمیم دهم . موافقید ؟! پس ببینید !
زمانیکه شما فرزندتان را به یکی از دانشگاه های خارج از ایران اسلامی ! اعزام کنید ، باید انتظار داشته باشید که استاد کامپیوتر و زبان و فیزیک و مکانیک و ریاضیاتش ، او را یک مسیحی یا یهودی تمام عیار کنند و به دامان پر مهر شما بازگردانند ! بودایی ، هندو ، سیک ، ذنیست و یا از همه بهتر ، نودیست چطور است ؟!
چون فرزندتان در تمام کلاسها با مبانی ادیان برخورد خواهد داشت و هر استاد به نوبه خود سعی میکند که وی را در جهت اعتقادات فکری خود تربیت کند ! چون بر اساس ایدئولوژی جهانی مطلوب شما ، استاد باید علاوه بر تدریس علوم ، مبانی دینی و فکری و تربیتی را نیز به فرزندتان بیاموزد !
لابد انتظار دارید در دانشگاه هاروارد هم حدیث بنویسند ؟
اصلا چه کسی تضمین میکند که تمام اساتید ، شاگردانشان را به یک سمت و سو بکشند ؟ و آن سمت و سو ، ورژن ایرانی اسلام باشد تا شما حسابی مسرور شوید ؟!
شاید یکی از اسلام گفت ، دیگری از مسیحیت ، آن یکی از یهود و چهارمی از بودا ! آنوقت این معجونی که از کار درمی آید ، تریاک کدامین زهر است ؟
نکند انتظار دارید که افلاطون تربیت فرزند شما را بدست گیرد ؟!
افلاطون گزینه خوبی است و در دنیای امروز ما افراد بسیاری وجود دارند که به افلاطونیسم معتقدند .
میتوانید فرزندتان را به آنان بسپارید . چطور است ؟!
آنان حتما میدانند که چگونه فرزندتان را بر اساس مبانی فکری افلاطون تربیت کنند .
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
تا زمانی که فلاسفه زمام امور را در دست نگیرند و یا زمامداران فیلسوف نشوند ، دنیا
رنگ آرامش و استقرار را بخود نخواهد دید" و چه زیبا معنا شده که "حاکم باید حکیم باشد"
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
مرگ بدترین چیزی نیست که ممکن است برای کسی اتفاق بیفتد"
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
عاقل حرف میزند ، چون چیزی برای گفتن دارد و احمق حرف میزند که چیزی گفته باشد" (پیشنهاد میکنم اگر این نکته را به فرزندتان آموختند ، هرگز به او اجازه ندهید که نامه شما را بخواند !!!)
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
تو بسیار جوانی پسرم [و البته دخترم] ؛ با گذشت سالها ، زمان ، بسیاری از عقاید تو را تغییر خواهد داد و حتی معکوس خواهد کرد ، لذا برای مدتی از اینکه خود را قاضی مهم ترین موضوعات بدانی ، خودداری کن
" (پیشنهاد میکنم اگر این نکته را خودتان آموختید ، دیگر نامه خود را نخوانید !!!)
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
طی یکساعت بازی ، بیشتر از یک سال گفتگو می توانی خصوصیات اشخاص را کشف کنی" (پیشنهاد میکنم با کسی همبازی نشوید و فقط به روی دیگران لبخند بزنید !!!)
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
هیچ موضوعی که مربوط به انسانها باشد ، اهمیت جدی ندارد"
به او خواهند آموخت که افلاطون گفته است "
تاوانی که مردمان خوب بخاطر بی تفاوتی نسبت به مسائل عمومی خواهند پرداخت ، زندگی کردن تحت حکومت مردمان بد است
" (و چقدر مانوس است !)
حال اگر این استادان عزیز ، بر اساس تفکرات افلاطون ، اعتقاد به شراکتی بودن زن در اخلاق جنسی جهت استفاده هر آنکه مایل است ! را به فرزندتان آموختند چه میتوان کرد و چه میتوان گفت و چه میتوان خورد ؟!!
تصور وقتی که فرزندتان از دانشگاه به خانه می آید تاسف انگیز است ! اینطور نیست ؟!
امیدوارم که شما در آن زمان ، در خانه نباشید و دیگر هرگز به خانه بازنگردید !
چطور بود ؟ هنوز هم معتقد به همراهی تعلیم و تربیت هستید ؟ یا ترجیح میدهید که افلاطون فقط فلسفه را به فرزندتان بیاموزد ؟!!
بر خلاف آنچه فکر میکنید ، بنده مخالف تبیین مبانی دینی برای اقشار جامعه و یا محصلین نیستم . اتفاقا نظر من برای این کار بیشتر به نفع دین و دیانت است تا نظریه شما !
نتیجه نظریه شما را که در بالا اشاره کردم ولی نتیجه حرف من آن خواهد بود که اساتید متبحر و کاردان که در علوم تربیتی ، دینی و البته روانشناسی تحصیل کرده اند را برای آموزش فرهنگی و دینی فرزندانمان بر میگزینیم و به هیچ استادی که چنین تخصصی نداشته باشد ، اجازه دخالت در ابعاد اخلاقی و مذهبی فکر فرزندانمان را نخواهیم داد حتی اگر استاد کامپیوتر باشد !
آیا شما با این حرف مخالفید ؟
بله ، استاد کامپیوتر و فیزیک و مکانیک و غیره فقط باید با "رفتار واقعی" خود و به دور از ملاحظات تربیتی و کاملا عادی شده ، اخلاق و فرهنگ اجتماعی و عملی را به شاگردانشان انتقال دهند .
درست بخاطر دارم که چند ماه پیش ، زمانی که با برادرم چت میکردم و او از مراسم افتتاحیه سال جدید در دانشگاهشان برایم میگفت ، به موضوعی جالب اشاره کرد . (برادرم در دفتر کالج سلطنتی لندن درس میخواند که البته این مقام را بخاطر تلاش فوق العاده اش کسب کرده نه به خاطر نشان دادن آلبوم خانوادگی ما به رییس دانشگاه !)
احسان خان جیگر طلا میگفت "وقتی که برای ورود به محوطه دانشگاه ، از کنار درب اصلی میگذشتم ، شخصی به من سلام کرد و خوش آمد گفت . من هم جواب دادم و رد شدم و فکر کردم که او باید نگهبان درب ورودی باشد چون وقتی میهمانانی میخواستند با اتومبیل خود وارد پارکینگ دانشگاه شوند ، درب پارکینگ را او برایشان باز میکرد . بهر حال جواب سلامش را دادم و وارد شدم . در خلال مراسم افتتاحیه ، متوجه شدم که او رییس کل فی الکل دانشگاه است !!! و سالها در آمریکا تحصیل و تدریس کرده است !"
آری ، آنان که در کلاسهای ما تربیت نشده اند ! اینچنین ، تربیت و اخلاق و انسانیت و افتادگی را به شاگردانشان می آموزند .
ولی وقتی که در کلاسی مانند پداگوژی (که از یادآوری نامش ، حالم بهم میخورد !) تاکید اکید استاد کلاس بر رعایت تمام اصول اخلاقی ، دینی ، مذهبی ، فرهنگی ، تاریخی ، علمی ، باستانی ، هنری ، اجتماعی ، انسانی و غیره و غیره است ، ولی خود نمیتواند اشتباهش را بپذیرد و ترجیح میدهد شاگردش را سرکوب کرده و او را در کلاس خفه کند ، چه چیزی را به این شاگرد آموخته ایم ؟! جز آنکه قلبش را از نفرت و خون مالامال کرده ایم !
و بازهم به شما و این روش باستانی تبریک میگویم !
بگذریم و به ادامه نامه پر مهر و صادقانه ! شما بپردازیم .
اینکه صدای کسانی که با حرفهای من موافق بودند را هم نشنیدم بدان دلیل بود که این فرقه از کلاس ، جرات اظهار نظر نداشتند و ترجیح میدادند به جای حمایت از من و در گیری با استاد کلاس ، به روی استاد لبخند بزنند !
شاید هم دیدند که ارزشش را نداشت فلذا حرفی نزدند !!!
همین همکلاسی های طرفدار من ! موقعی که من برای همیشه از کلاس خارج میشدم ، کجا بودند ؟! آیا حرفی زدند یا اظهار مخالفتی با این کار داشتند یا به استاد کلاس اعتراضی کردند ؟!
لااقل برای آنکه از حیاتشان مطمئن باشیم ، یک "اهم" هم نکردند !
پس نگویید که "من" گوشم را به روی گفته های طرفداران (نداشته ام !) بسته بودم !
طرفداران نداشته من ، ترجیح دادند برای آنکه به خوبی و خوشی دوره را تمام کنند و مدرک کلاسی را که به اجبار آمده بودند تا بگیرند ، سکوت کنند و بعدا بیایند و نامه بنویسند که "تو چون به ماستهای ورمالیده توهین کردی ، ما هم حرفی نزدیم تا حالت گرفته شه !!!"
البته باید به این طرفداران بگویم که "شما باختید" چون من ، حرفم را زدم و استاد کلاس را وادار کردم که عملا ، همه حرف های بی ارزشش را زیر سوال ببرد و البته در آزمون پایانی هم خواهیم دید که با کمک پروردگار مهربانم ، بالاترین نمرات را کسب خواهم کرد ! حتما میدانید که در دوره مدیریت که چندی قبل در همینجا طی شد ، تنها من و یک نفر از خانم ها نمره صد از صد گرفتیم ! (ای ول بابا بچه درس خون !!!)
و اما در مورد اینکه هرگز بعد از کلاس به دنبال کشف علت موافقت ها و مخالفت های احتمالی نبودم .
بنظر خودتان علت چیست ؟
اولا که من موافقت و یا مخالفت مایه داری ندیدم که بخواهم موضوع را پیگیری کنم !
ثانیا وقتی که میبینم اصلا کسی در کلاس حرف نمیزند و اگر نوایی کوتاه هم بگوش میرسد ، آنقدر آرام و بیحال و بیمایه است که تنها میتوان گفت ، گوینده چرتش پاره شده و دارد قر میزند ، چگونه میتوان انتظار داشت که گوینده را بعد از کلاس به بحث و مجادله بکشانیم که مطلب مورد نظرش دقیقا چه بوده ؟!
آیا در این حالت شنیدن جمله "ول کن بابا بذارین بریم !" دور از انتظار خواهد بود ؟
ثالثا ظاهرا شما فراموش کرده اید که بنده مذکر و شما مونث بودید !!! و ارتباط این دو قطب مثبت و منفی ، در جامعه ما جرقه میزند !
انصاف داشته باشد ، اگر من بعد از کلاس به سراغ شما می آمدم ، و از شما میخواستم که مطلبتان را برای من توضیح دهید ، مرا به دختر بازی و ماجرای گوشت و گربه متهم نمیکردید ؟ (همانطور که در پایان نامه اشاره کرده اید و جوابی را به آن اختصاص خواهم داد !)
رابعا اگر دقت میکردید می دیدید که من معمولا چندین دقیقه قبل از همه در کلاس حاضر بودم و پس از کلاس هم کمی معطل میکردم و بعد از محیط خارج میشدم .
این فرصت کوتاه را برای طرح سوالات احتمالی همکلاسیهایی کنار میگذاشتم که هرگز به آشنایی با اکثر آنان افتخار نخواهم کرد .
پس شایسته و بایسته بود که اگر شما سوالی و یا حرفی داشتید ، در همین فرصت یقه مرا میگرفتید (البته با رعایت نکات ایمنی ! چون ممکن بود دستتان به من بخورد و آنوقت ، دو نفری برویم جهنم ! میگویند جای بدیست !!! البته من خودم ندیده ام و کسی هم خودش ندیده که درست بدانیم چه بلایی سر آدم میآورند و بیشتر کجاهای انسان را میسوزانند تا لااقل کمی در راه مقاوم سازی بکوشیم !!! گفت : زین جمله رفتگان این راه دراز          بازآمده ای کو که به ما گوید راز ؟) و حرفتان را میزدید تا فردای همان روز یک ساعت زودتر بیاییم و در کلاسی خالی بنشینیم و نظرات خود را رد و بدل کنیم و خلاص !
ولی شما هرگز این کار را نکردید و فقط دوست داشتید انتقام پاره شدن حرفتان در نخستین روز را بگیرید !
آن روز هم به این دلیل میان حرف شما پریدم که سخنتان کاملا واضح بود و داشتید مرا متهم میکردید که شما را مسخره کرده ام و طبعا من باید از خودم دفاع میکردم .
نکند منکر حق دفاع دیگران از خود در مقابل خودتان هستید ؟
شیوه دفاع هم وقتی که کار به درگیری و دعوا میرسد ، علی الخصوص در یک کلاس درس ، همین است ! و الا جای حرف های نرم و لطیف که در نهایت ادب و احترام و با جملات اضافی فراوان و من و من های مداوم ، از حنجره طرفین میتراود ، اکس پارتی های شبانه است نه کلاس درس !
این نکته را هرگز فراموش نکنید !
حتما انتظار داشتید که من بگویم "ببخشید خانوم بچه مثبت ! شرمنده هستم از اینکه وقت تلف شده کلاس رو به بطالت میگذرونم ! ببخشید از اینکه پشتم به شماست ! اصلا خیلی خفن شرمنده ام ! لطفا مرا عفو کنید ! تو رو خدا ببخشید ! من نمیخواستم کلاس رو از شنیدن طنین دل انگیز صدای شما محروم کنم ، فقط میخواستم یک نکته رو بگم ! و البته مجددا از استاد کلاس ، حضرت متعالی شما ، شاگردان محترم کلاس ، مدیریت محترم آموزشگاه ، آبدارچی مربوطه ، سازمان فنی و حرفه ای کشور ، شهرداری قم ، مسئولین زندان ساحلی ، همه همسایه ها و بچه محل ها ، دبیر کل سازمان ملل ، بیلی بیلی کلینتون ، روح مرحوم چگوارا و همه رفتگان و نرفتگان محترمی که اسمشون رو یادم رفته ، پوزش میطلبم و امیدوارم من رو عفو کنند و ببخشند و ندیده بگیرند و بیخیال شوند و ... (یک سال بعد !) فقط میخواستم بگم عذر میخوام ، من همه حرفهای شما رو قبول دارم فقط یک کمی همچی بفهمی نفهمی ، حدودای یک صدم درصد با یه گوشه این حرف شما مخالفم ! البته جسارت نشه ها ، اون یک صدم درصد هم متعلق به اون قسمتی از سخنان حکیمانه شماست که متوجه معناش نشدم ، و الا اگه اون رو هم یه توضیح مختصر بدید ، من دیگه صد در صد ، با شما موافق میشم . حالا چه حرفتون درست باشه چه زبونم لال چرت و پرت بگید . در پایان ، مراتب پوزش و عفوخواستگی خودم رو به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان و روح آن مرحوم و استاد کلاس ، حضرت متعالی شما ، شاگردان محترم کلاس ، مدیریت محترم آموزشگاه ، آبدارچی ... میرسانم !!!"
و اما مکافات وقتیست که شما بگویید "چی ؟!" و من مجبور شوم که همه را دوباره از اول بگویم . خدا آن روز را نیاورد !!!
نظر شما همین بود ؟
منظورتان همین است ؟
باید اینگونه حرف میزدم ؟
پیشنهاد میکنم که کمی در انتظاراتتان تجدید نظر کنید !
بگذریم .
حال باید به جمله دیگری از نوشتار زیبایتان بپردازم .
باید بگویم ، لازم نیست از "خانم های کلاس" بخاطر وزوز عذر خواهی کنید !
"خانم های کلاس" وزوز نکردند ، بلکه این ماستهای ورمالیده بودند که وزوز کردند و من بارها این موضوع را مورد تاکید قرار داده ام .
اینجا صراحتا یک بار دیگر اعلام میکنم :
در کلاس ما موجوداتی در رفت و آمد بودند که ظاهرا آنان را انسان مینامند ! برخی از این موجودات ، نر و برخی دیگر ماده بودند ! قشر نر که تکلیفش روشن است و مورد بحث نیست (چون بدبخت ها چیزی برای بحث کردن ندارند !) . و اما قشر ماده بر دو گونه بودند ؛ گروهی تحت عنوان "خانم های کلاس" شناخته میشدند که البته تعدادشان بسیار اندک بود ! و گروهی دیگر "ماستهای ورمالیده" بودند که اکثریت این قشر را تشکیل میدادند !
خانم های کلاس موجوداتی قابل احترام بودند که گاه گاه ، نظرات خود را بیان میکردند که یک مورد نسبتا مفید آن ، ارائه نظراتی در روز روش تدریس اکتشافی بود که انصافا برخی از آن نظرات ، مفید بودند .
و اما ماستهای ورمالیده موجوداتی بدرد نخور و مزاحم بودند که آدم را بیشتر یاد مگس می انداختند تا انسان ! اینان قومی وزوز کن ! و بی تربیت بودند که هم نشینی با آنان غم و اندوه به بار آورده ، موجبات خوردگی اعصاب و روان را سبب شده و لعن و نفرین تاریخ را بدنبال دارد ! از این قوم باید حذر کرد !!!
این نکته را هم بگویم که اکثریت قشر نر کلاس هم همچین ماستهای چکیده و ادویه خورده و موسیر دیده و مفیدی نبودند ! برخی از آنان از قشر ماستهای ورمالیده هم بدتر بودند که مواردی را بعنوان شاهد مثال در ذهن دارم . فقط نکته مثبتی که وجود داشت این بود که تعدادشان اندک بود (چون تعداد کل طبقه نر اندک بود !) و خیلی روی اعصاب آدم رژه نمیرفتند . این قوم ، اصلا کلا بیخیال بودند و میشد از کنار آنان با آرامش گذشت !
خوب ، همشاگردی بی نام و نشان ! خودتان بگویید که با این تقسیم بندی مخالفید ؟
آیا انصافا و وجدانا چنین نبود ؟
حال اینکه شما خود از کدام گروه بودید را درست نمیدانم ! اگرچه من ، شما را جزو این
روه ماستینه قرار ندادم و این موضوع را در خاطره روز اول و روزی که کلاس را ترک کردم نوشته ام .
در خاطره روز سرکوب ، (که کلاس را ترک کردم) انتهای مطلب را به طبقه نسوان و گلایه از آنان اختصاص داده ام و درست بخاطر دارم که در آغاز این گلایه از خانم های کلاس پوزش طلبیده ام .
باور کنید که یکی از چند نفر اندکی که در ذهن داشتم و برای آنان این جمله را نوشتم و عذر خواهی کردم شما بودید ! همان بچه مثبتی که روز اول نظریه ای معروف را ارائه کرد !
در موقع نوشتن آن غمنامه ، آنقدر "انصاف" برایم باقی مانده بود که به یک ارائه نظر شما در جبهه مخالف در نخستین روز احترام گذاشته و شما را از قید طوق گردن رها کردم .
حال "انصاف" شما را هم در این نامه میبینیم ! آنجا که نوشته اید بغیر از خود ، هیچکس را ندیدم !
اینجا مطالبی را میبینم که قبلا به آن پاسخ داده ام مثل آنکه پریدم توی حرف شما و خواستم بچه های کلاس را یک حالی بدهم و بخندانم و از این حرفهای "منصفانه" !
مجددا تاکید کنم که حال دادن به آن کلاس وامانده ، اصلا برایم جالب نبود چون در نظرم بسیار خرد و حقیر مینمود .
و اما اینکه بخواهم با خراب کردن شما ، حرف خود را به کرسی بنشانم نیز از آن تهمتهایی فراوانی است که در نامه پرمهرتان نگاشته اید .
کدام کرسی ؟ و کدام کرسی نشینی ؟
مگر در مملکت بی سر و صاحب ما قرار است حرفی بر کرسی بنشیند ؟
نه ! اشتباه نکنید ! حرفها ، قبلا بر کرسی نشسته اند .
بنده و جنابعالی سر کاریم اگر فکر کنیم که میخواهیم حرفی بزنیم یا نظری بدهیم !
کلاس پداگوژی هم نمونه ای از سیستم همین مملکت است .
تا زمانی که همه ما شنونده باشیم و استاد کلاس ، گوینده ، هیچ مشکلی پیش نمی آید . حتی اگر ما ، کمی گوینده شویم هم حرفی نیست . ولی مشکل آن زمان رخ مینماید که ما بخواهیم واقعا گوینده باشیم و تعالیم جهانی استاد را بر هم زنیم ! (جدا هر وقت یاد این جمله استاد کلاس می افتم که "اینها مطالبی نیستند که من از خودم در بیارم ، اینها مسائل پذیرفته شده جهانی است ! و دو هفته قبل در جهان منتشر شده !!!" به شدت خنده ام میگیرد اگرچه دوست دارم به جای خندیدن ، سرم را به دیوار بکوبم ! چرندی این گفته ، آنقدر واضح است که اصلا نیازی به توضیح ندارد ! فقط همین قدر اشاره کنم که در طول مدت دو هفته ، تمام اطلاعات علمی جهان در این خصوص به دست استاد مربوطه رسیده و ایشان هم داده اند آن مطالب را با دقت ترجمه کرده و مو به مو با اصل مطلب تطبیق داده تا در کلاس ما مطرح گردد ! جل الخالق !!! یعنی از زمانیکه این حرف از نای گوینده و صاحب نظرش بیرون جهیده تا زمانی که به پرده گوش ما خورد فقط دو هفته گذشته ! ما که اینقدر آپدیت هستیم چرا اینقدر بدبختیم ؟! چرا اینقدر وامانده ایم ؟! چرا اینقدر پس مانده ایم ؟! چرا هر وقت مجمعی علمی در جهان برپا میشود ، اصلا به حساب نمی آییم ؟! لطفا خودتان را گول نزنید ! ایران امروز و ایرانی امروز در مراحل علمی جهان در خوشبینانه ترین نگاه ، عنصری خنثی است اگر مخرب نباشد ! الا شذ و ندر !
هیچ میدانید که در بررسی سالیانه دانشگاه های برتر جهان ، دانشگاههای ایران را اصلا قابل بررسی نداسته اند در حالیکه این اطلاعیه سالیانه ، تا پانصدمین دانشگاههای جهان را مشخص میکند ؟!
حتما این را هم به حساب آمریکای جنایت کار میگذارید ؟! که ما را تحریم کرده اند و نگذاشته اند پیشرفت کنیم و فکر ما را قیچی کرده اند و خشدکمان را به سرمان کشیده اند و به روی ما خدو انداخته اند و دهن ما را صاف کرده اند و قس علی هذا !
مثل قضیه سقوط هواپیمای سی-130 که یکی از دلایل سقوط آن تحریم ایران توسط آمریکا و جلوگیری از خرید هواپیماهای نو و طبعا سقوط هواپیماهای کهنه اعلام شد !!! ولی سیاسیون عزیز و دیندار و خداجوی میهن اسلامی ما که خدمت به مردم ، دارد آنها را خفه میکند ، فراموش کرده بودند که هواپیمای تشریفاتی دولت که فقط حدود بیست میلیون دلار صرف تزئینات و تشریفات آن شده بود را تازه از فرانسه تحویل گرفته اند !!! و حواسشان نبود که قرار است چند وقت دیگر اعلام کنند قرارداد خرید بیست و دو هواپیمای تولید سال دوهزار میلادی را با چین بسته اند !!! و بازهم به ذهنشان نمیرسید که در حادثه سقوط هواپیمای فرماندهان سپاه (که قبل از مراسم چهلم جان باختگان سی-130 سقوط کرد !) اعلام خواهد شد که سپاه پاسداران بیش از دویست هواپیما در اختیار دارد که حتما همه را ساخته و نخریده اند ! چون ما در تحریم هستیم و در این مدت خودکفا شده ایم !!! و همه فراموش کردیم که در زمان جنگ که اوج تنش میان ایران و ایالات متحده بود ، موشک های تاو و موشك هاي ضد هوايي هاگ را از دولت آمریکا تحویل گرفتیم !!! همان موقع كه آقاي مك فارلين ، مشاور امنيت ملي كاخ سفيد ، براي مذاكره با مقامات بلند پايه ايران ، در فرودگاه مهرآباد پياده شد و كيك و انجيلي در دست داشت !
آری همه اینها را فراموش کردیم و برای عقب ماندگی خود بدنبال علت العلل یعنی آمریکایی های بی تربیت گشتیم و بحق خوب چیزی گیر آوردیم که همه کاسه کوزه ها را بر سر آنان بشکنیم !
ولی باید بدانیم که علت بدبختی ما این است که وقتی با اشتیاق "علم دو هفته ای" ! به کتاب استاد معلوم الحال مراجعه میکنیم ، با پاورقی هایی مربوط به کتابهای منتشره در سال 71 یعنی حدود چهارده سال پیش برخورد میکنیم ، نه چهارده روز پیش !!! حالا اینکه ما کی میخواهیم فرق چهارده روز و چهارده سال را بفهمیم احتمالا چهارده قرن طول خواهد کشید !!!)
نوبت به آن رسیده که بخش دیگری از نامه شما را در همینجا به نمایش بگذارم و به ادامه مطلب بپردازم . آنجا که با اشاره به بخشی از خاطره روز سرکوب نوشته اید :
"
يا افاضه فرموديد که : «چرا به قول اهالی برره مثل ماست ورمالیدید روی فرش ؟!! چرا وقتی جدلی در کلاس صورت میگیرد  شما ساکتید و جز نوایی خاموش  هیچ ندایی از جمعیت متعالی شما بر نمی آید ؟ جز آنکه بگویید "بابا ول کنید !!!" یا آنکه صدای بهم خوردن فک های بی قرارتان  امان از سایرین بگیرد !  همیشه واپسین صندلی های کلاس را برمیگزینید ؟ آیا این کار  خود نشانه ای از احساس عقب بودن در درون شما نیست ؟ خواهش میکنم نام دین و دیانت را بر این کارتان ننهید ! که اگر در جلوی کلاس باشید  مردانی نامحرم  از ورای چادرها و مقنعه سیاهتان  به سر و مغز شما خواهند نگریست !»

آقای عيدی ، خودتان قضاوت کنيد وقتي کسی  اين چنين در مورد خانم ها بيانيه صادر می کند و درک ، فهم ، اخلاق و عدالت خود را زير سوال منطق و وجدان (اگر داشته باشد) قرار می دهد؛ آيا نبايد خانم ها پاسخ دندان شکنی چون "سکوت" به اين فرد بدهند ؟"
میخواهم وجدان و انصاف خودتان را به نظاره بنشینم .
تا اینجای نامه شما و جواب من ، "درک ، فهم ، اخلاق و عدالت چه کسی زیر سوال منطق و وجدان نداشته اش رفته ؟"
مشکل شما این است که معنای کلمات را نمیدانید و فقط از روی بر افروخته شدن احساسات و عواطف زودگذرتان نامه نوشته اید .
آیا درک و فهم و اخلاق من زیر سوال رفته که سعی کردم با صرف انرژی خود در آن کلاس به یاد ماندنی ! سطح آگاهی خود و سایرین را بالا بکشم یا شما که صرفا برای ضربه زدن به چیزی که خود هم به درستی نمیدانید چیست ، دست به قلم برده اید ؟
من در آن کلاس سعی کردم با دقت به مطالب گوش دهم و اشکالات احتمالی آن را جهت حل مساله طرح کنم و البته در این میان انتقادات تندی علیه ماستهای ور مالیده داشتم .
این نکته را هم فراموش نکنید ! زمانی که شما و هم قطاران بی مایه تان "سکوت" اختیار کرده بودید ، هنوز از وجود این وبلاگ و مطالب موجود در آن که به حیثیت مشتی ماستینه ضربه زده بود مطلع نبودید !
بعد از آن هم که مطالب وبلاگ را خواندید ، که "سکوت" نکردید ! نامه پر مهرتان خود گویای همه چیز هست جز سکوت !
پس سکوتتان پاسخ دندان شکن به که بود ؟
چرا دروغ میگویید ؟
چرا خود را فریب میدهید ؟
چرا سعی میکنید خود را در لفلافه الفاظ مخفی کنید ؟
چرا برای خالی کردن دق دلی های کودکانه خود که در هنگام خواندن وبلاگ محقر من که بیننده ای چند بیشتر ندارد ، به آن دچار شدید ، ناجوانمردانه دست به قلم برده اید ؟
چرا از واقعیت میترسید ؟
چه زیباست سخن افلاطون آنجا که گفت :

We can easily forgive a child who is afraid of the dark , The real tragedy of life is when men are afraid of the light !!!

ما به راحتی میتوانیم از کنار کودکی که از تاریکی میترسد بگذریم ، تراژدی واقعی زندگی زمانی است که انسانها از نور بهراسند !!!
آیا هراس از نور در نامه شما موج نمیزند ؟
فکر میکنم اگر دیدن نظر "به تو چه" خانم و نوشته من در باره او و نظر خوانندگان وبلاگ در مورد این ماجرا نبود (که همگی و بلا استثنا "به تو چه" خانم را سرزنش کرده بودند حتی خود "به تو چه" خانم تحت نام جدید "یادم رفته" از این موضوع اظهار ناراحتی کرده بودند !) حتما شما نیز به همین راه و رسم دیرین متوسل میشدید و روح متلاطم خود را با عباراتی عمیق تر از آنچه در این نامه نوشته اید ، آرامشی اندک و زودگذر می بخشیدید !
ولی برای آنکه در دل ، خود را انسانی متعالی قلمداد کنید و روحیه ورزشکاری خود را به نمایش گذاشته و بستایید ، نامه ای محترمانه ! نوشته اید ، آنجا که
درک ، فهم ، اخلاق و عدالت من را زير سوال منطق و وجدانم (اگر داشته باشم !) برده اید !
از نور نهراسید !
فکر میکنم نور این ماجرا آن است که رهبر جبهه اپوزیسیون بر اساس منطق ، اطلاعات غلط استاد کلاس را گوشزد کرد ، استاد کلاس طاقت نیاورد و از او خواست که به جای کلاس در قهوه خانه بنشیند و موجبات ترک کلاس را فراهم کرد و رهبر جبهه اپوزیسیون ، این مطلب را برای یادگاری سیستم متعالی آموزش در این میهن وامانده نگاشت و سرزنش های تندی را متوجه موجوداتی کرد که اگر شناسنامه نداشتند ، تشخیص آنان از بهایم بسیار مشکل بود ! در این میان ، دو نفر از زنان فرهیخته ! وجدان و انصاف خود را زیر پا له کردند و تحت تاثیر احساسات زنانه خود ، به دشمنی با این رویه پرداختند و به زعم خود تیر های زهرآگینی را بدرقه راه رهبر جبهه اپوزیسیون کرده و فحش های زیبایی را نثار ایشان کردند !
ولی بازهم به یاد جمله ای معروف می افتم ، این بار از بودا ، زمانیکه یکی از اطرافیانش به شدت به او ناسزا گفت ، بودا پاسخ داد : "از تو بخاطر اين هديه عالي تشكر ميكنم ! اما متاسفم كه نميتوانم هديه ات را بپذيرم ، راستي اگر كسي هديه اي به من بدهد و من آنرا قبول نكنم ، به چه كسي تعلق خواهد داشت ؟!!"
بله ! من فکر میکنم واقعیت این ماجرا همین است .
شما هم از نور نهراسید و لااقل به خودتان دروغ نگویید که برای کوبیدن مشتی محکم بر دهان رهبر جبهه اپوزیسیون (مشت با دستکش !) ، "سکوت" کرده اید !
سکوت ! سکوت ! چه واژه زیبایی ! حیف که شما آنرا به بدترین شکل ممکن به کار برده اید !
صدای بهم ساییدن غضب آلود دندانهای شما ، این سکوت را میشکند !
این سکوت زیبا را برهم نزنید !
آری ، من نیز سکوت میکنم ولی هنگامه اش را بخوبی نشان داده ام !
زمانیکه استاد کلاس مرا متهم به اجرای پروژه اتلاف وقت کلاس کرد ، پاسخ من فقط سکوت بود . چون در آن هنگام احساس کردم که استاد کلاس از حالت منطقی خارج شده و بشدت از اینکه معلوماتش را زیر سوال برده ام ناراحت است و میخواهد سر به تنم نباشد ! آنجا دیگر جایی برای کلام باقی ندیدم و سکوت را بهترین گزینه یافتم .
دیگر بار ، وقتی بود که استاد کلاس بعد از تدریس من و زمانی که اشکالات آن مطرح میشد ، اجازه نداد از خود دفاع کنم و من بازهم سکوت کردم ؛ در حالیکه رویه بر این بود که هرکس از خودش دفاع کند ، کمااینکه کسانی که در همان جلسه ، قبل از من و بعد از من تدریس کردند ، از خود دفاع نمودند !
آری ، معنای سکوت را این چنین میپندارم !
پیشنهاد میکنم برای "سکوت چند صفحه ای" خود ، نامی مناسبتر بیابید !
گفت : میان ماه من تا ماه گردون          تفاوت از زمین تا آسمان است
میبینم که بازهم از لفظ "برادر" برای خطاب کردن من استفاده کرده اید !
قبل از این کلمه ، فحش های دیپلماتیکی را نثار کرده اید و بعد از آن نیز وضع به همین منوال است ! پس اجازه دهید اینکه مرا برادر خود خطاب کرده اید را در همین چارچوب ببینم و آنرا فحشی دیگر تلقی کنم تا وحدت رویه کلامتان حفظ شود !!!
در اینجا مرا به انصاف و نگاهی به تاریخ دعوت کرده اید و خواسته اید که ببینم پشت سر مردان موفق آن ، دست زنان فرهیخته ایست که به مدد آنان آمده اند اعم از مادر و همسر و غیره .
اگرچه از اینکه با نوشتن این سطور ، دعوای علمی من با استاد کلاس را ، تبدیل به جنگ ضد ارزش جنسیت و تقابل "زن و مرد" کرده اید بسیار متاسفم ! و بخاطر آنکه مرا به این میدان بی ارزش کشانده اید ، هرگز شما را نخواهم بخشید ، ولی برای آنکه این قسمت از نامه دلربایتان را بی پاسخ نگذاشته باشم و خودتان نیز بدانید که چه نوشته اید ، این چند خط را برایتان مینویسم .
این مطلب را سربسته میپذیرم و قبول دارم که دست زنان فرهیخته و حتی خود زنان فرهیخته در تاریخ کم نیستند ، ولی قبول کنید که دست "زنان فرنهیخته" و موجودات عجیبی و غریبی تحت نام "زن" هم در تاریخ کم نیست !
پیشنهاد میکنم تاریخ را به میان نکشید ؛ چون تا آنجا که من بخاطر دارم و تاریخ را نگاه کرده ام ، نقش زنان "فرنهیخته" بسیار پر رنگ تر است و عامل بسیاری از جنگ ها و خونریزی ها و مصائب بشر بوده اند !
اگر تاریخ را ورق بزنیم قطعا شما مغلوب خواهید شد !
نمیخواهم نامی از ملکه های خونریز و دهشتناکی بیاورم که روی مغولان و بربرها را سفید کردند و مانند سایه "هاید" در روح "دکتر جکیل" ظاهر شدند و به تاریخ نشان دادند هرآنچه را که نباید میدید !
پس به تاریخ دست نیازید که مغلوب فتنه زنانی خواهید شد که بیشمارند !
چطور است در اندیشه دینی قدمی بزنیم ؟
جامعه امروز جهان را چگونه میبینید ؟ نه ، سؤالم را اصلاح میکنم . جامعه امروز ایران اسلامی ! خودمان را چگونه میبینید ؟
آیا همگان بر مسیر عدالت و تقوا گام برمیدارند یا پدرسوختگی و خباثت ، ایران ما را با موجی از لجن و کثافت روبرو کرده است ؟
آیا جوانک های علاف خیابانها را بر مسیر رشد و تعالی میبینید یا در دره سقوط و تنزل ؟
جواب واضح است ؛ به این آمارهای سفارشی دولتمردان عزیز ! توجه نکنید ، به چشمان خود اعتماد کنید ! چه میبینید ؟
جز فساد و تباهی و آنارشی حاکم بر فضای آدیاباتیک ایران اسلامی ؟!!
لازم است که اینجا حدیثی از نبی مکرم اسلام به میان آوریم که فرمودند "فساد و صلاح یک جامعه ، از فساد و صلاح زنان در آن جامعه نشأت میگیرد !"
خوب به خاطر دارم که سالها پیش ، این حدیث را بر تابلویی در انتهای بلوار محمد امین (ص) در قلب جهان اسلام ، در قم دیدم ! شک نکنید !
پس در این زمانه تباهی ، چندان هم به فرهیختگی خود و همقطاران وزوز کن و طوق به گردنتان نبالید !
و اما بعد ؛ لازم است قبل از آنکه ادامه مطلب را بنویسم ، از شما تشکر کنم !
جدا که طنز پرداز ماهری هستید !
از خواندن نامه شما بسیار خوشحالم ؛ خنده های طولانی ای که در حین مطالعه آن عایدم شد ، اندوه بسیاری را از دلم بیرون کرد اگرچه اگر نامه زیبایتان را نمیخواندم ، اندوهگین هم نمیشدم !
بهر حال باید باور کنید که طنز پرداز قابلی هستید تا آنجا که باید بگویم طنز شب های برره هم اینقدر با نمک نیست و البته جلف و سبک وزن !
چقدر زیبا نوشته اید که علت انتخاب صندلی های آخر کلاس ، "کنترل مردان" است !!!
میخواهید عقب بنشینید که کجای ما را کنترل کنید ؟!
جدا که طنز پردازید !
اصلا چه کسی به شما گفته که پیچ کنترل مردان ، "عقبشان" است ؟!!
مایل به ادامه این بحث نیستم چون کار به جاهای باریک و کلفت مختلفی میرسد !!!
میخواهم دستم را از روی کیبورد بردارم و کمی بخندم ! و البته به شما و قلم طنازتان بخندم ! به شما و اندیشه زیبایتان بخندم ! به شما در حالیکه پیچ کنترل مردان را در دست گرفته و نمیدانید باید به کدام جهت بچرخانید تا کنترل شود بخندم ! بازهم بگویم یا فقط بخندم ؟!
خوب بگذریم .
راستی ، این گفته را هم قبول دارم که "خانم ها از انتهای کلاس و کنج خانه و آشپزخانه هم میتوانند موفق باشند" ، ولی باید دید آن خانم موفق از کنج آشپزخانه کیست ؟
مطمئنا شما که نیستید !
خود را قاطی خانم هایی نکنید که با استقامت و پشتکار ، و البته با زحمت فراوان و صبر ستودنی و متانت باورنکردنی ، خود را به قله های بلند احترام و اقتدار میرسانند .
شما به قول خودتان از چند ساعت تدریس در روز خسته میشوید و سر کلاس بعد از ظهر ، دیگر حال و حوصله ای ندارید و ته مانده انرژی خود را صرف فحش دادن به سازمان فنی و حرفه ای میکنید !
آری ، زنانی هم هستند که از کنج آشپزخانه به موفقیت های بزرگی دست می یابند ولی قبول کنید که تعدادشان بسیار اندک است .
اکثریت را خانم هایی بدانید که مانند خودتان همه چیزشان کند است بغیر از یک چیز و آن یک چیز ، خسته شدنشان است !!! روند خستگی آنان اصلا کند نیست ولی مکانیسم ریشارژ آنان بسیار کند و طولانی است و با هیچ کاتالیزوری هم تند نمیشود مگر آنکه شرایط ریشارژ تغییر کند و قرار باشد بعد از طی مراحل شارژ مجدد ، به مهمانی یا بازار بروند ! در این صورت به سرعت نور شارژ شده و حتی اگر قابلیت شارژ وجود نداشته باشد ، از باطری های کمکی استفاده میکنند !
بازهم تاکید میکنم که اینان را اکثریت میدانم نه همه ، درست مانند اکثریت مردان !
مثلا خانم هایی که به دنیای کامپیوتر و اینترنت وارد شده و در آن ، به تبادل اطلاعات و تجربیاتشان میپردازند را از جمله انسانهای موفقی میدانم که راه زیادی تا رسیدن به مراتب بلندی از جامعه ، در پیش ندارند . چون استارت کار را زده اند .
دختران وبلاگ نویس را ببینید که با چه شور و شعور و با چه انرژی مثبت و انگیزه های زیبایی ، دست به قلم برده و دنیای وب را از وجود خود مطلع ساخته و قدرت ، توان ، استعداد و حجم فعالیتشان را به رخ هم سن و سالان خود در سرتاسر جهان کشیده اند !
هیچ میدانید که وبلاگ های فارسی ، مقام دوم جهان را دارند ؟ (مقام اول مربوط به زبان فرانسه است) و بخش عظیمی از این وبلاگ ها که شاید بیشتر از نصف باشد ، توسط دختران فعال ، صبور و با شعوری ایجاد ، اداره و بروز رسانی میشوند که اوصافشان در این نامه نمیگنجد ؟!
اینان ، همان دخترانی هستند که به قول شما ، از کنج خانه و آشپزخانه ، خود را به قله رسانده اند ! اگرچه شما در بخشی از نامه دل انگیزتان ، این خانم ها را مسخره کرده اید ! به آن قسمت هم ان شا الله خواهیم رسید .
اینان را انسانهای راست قامت و با انگیزه ای میدانم که همکلاسی بودن با آنان به جای بسیاری از دختران موجود در کلاس پداگوژی یا همان ماستهای ورمالیده ، بسیار باعث مباهات و خرسندی است .
و اما درباره این عبارت شما که "اگر چشمان خود را باز و گوشمان را تیز کنیم ، خواهیم توانست مطالبی را از کسانی یاد بگیریم که در اطراف ما هستند ، هرچند سطح آگاهی و معلوماتشان از ما کمتر باشد" باید بگویم که ظاهرا شما در نوشتن نامه و گرفتن انتقام خود از بنده خیلی عجله داشته و درست متوجه نشده اید که با نوشتن عبارات متناقض ، چقدر خودتان را زیر سوال برده اید ! شاید هم عجله ای در کار نبوده و نامه را در چند مرحله و با فاصله نسبتا زیاد نوشته و قسمت های قبلی را فراموش کرده اید !
پیشنهاد میکنم هر وقت خسته بودید ، یکبار دیگر نامه خود را بخوانید و از جملات متناقض آن لذت برده و حسابی بخندید !
ای کاش مهران مدیری با شما آشنا بود تا به جای در کردن فعل های معکوس ، نامه شما را به عنوان متن استفاده مینمود ! حقا که در استفاده از افعال معکوس تبحر خاصی دارید ! چون برای درک مفهوم نامه چاره ای نیست جز آنکه نصف نامه را به عنوان معکوس فرض کنیم تا با آن نصفه دیگر جور دربیاید !!!
شما در اول نامه خود نوشته اید که "
مطلب جالب و جديدی برای کسانی نظير بنده که چند سالی است تدريس می کنم وجود نداشت" ولی الان به من میگویید"اگر شما کمی انتقاد پذيرباشيد قبول خواهيد کرد حتی در جايی که ديگران حرفی برای گفتن ندارند يا سطح آگاهی شان خيلی کمتر از شماست نيز اگر چشم وگوش خود را با دقت باز کنيم تا  به جز خودمان ديگران را هم ببينيم و حرفشان را بشنويم حتما نکته يا  تجربه ای خواهد بود که فرا بگيريم"
باید معنای این کلمات را روشن کنم تا معنای عبارت خودتان را درک کنید ! برای این کار ، دو جمله شما را درکنار یکدیگر قرار داده و میخواهم چنین نتیجه بگیرم :
جمله اول خبری است و مشخص ؛ و شما گفته اید که در این کلاس چیزی گیرتان نیامده !
و اما جمله دوم شرطی است و میتوان آن را شرح داد .
شرایط گیر آمدن چیزی در کلاس را به نقل از شما مینویسم :
اول – اگر چشم و گوش خود را باز کنیم !
دوم – باید بجر خودمان ، دیگران را هم ببینیم !
سوم – باید حرف دیگران را بشنویم !
لازم میدانم این نکته را هم اشاره کنم که در جواب همان قسمت از نامه شما که خود را به دلیل تجربه چند سال تدریس ، بی نصیب از فواید این کلاس معرفی کرده اید ، نوشته ام که من این حرفتان را قبول ندارم و خودم د ه کلاسی که شرکت کرده ام ، لااقل یک نکته را فراگرفته ام .
وقت آن رسیده که کمی بیشتر به شما بخندم !
من که معتقدم در همان کلاس وامانده چیزهایی یادگرفتم ولی شما معتقدید که چیزی نصیبتان نشده پس نتیجه میگیریم که :
من چشم و گوش خود را باز کرده بودم و شما تمامشان را بسته بودید ، چون چیزی گیرتان نیامده !
من به جز خودم دیگران را هم دیدم ولی شما فقط خودتان را دیده اید چون چیزی گیرتان نیامده !
من حرف دیگران را شنیدم ولی شما حرف دیگران را نشنیدید چون چیزی گیرتان نیامده !
حتما میدانید که برای شنیدن حرف دیگران ، باید گوشها را گشود ! ولی شما در همان ابتدا مشخص کردید که گوشتان را بسته بودید ! حال چگونه از کسی که چشم و گوش خود را بسته ، فقط خود را میبیند ، دچار خود برتر بینی مفرط بوده و حرف هیچکس را نمیشنود ، انتظاری بالاتر از نگارش این نامه داشته باشم ؟!
جالب است که نوشته اید "اگر شما کمی انتقاد پذیر باشید" !!!
دیدن این عبارت مرا به یاد جمله تاریخی دختر گاندی بزرگ انداخت . (متاسفانه نام کوچک دختر گاندی را بخاطر ندارم)
معروف است که روزی دختر گاندی در حال سخنرانی بود ؛ یکی از مردان حاضر ، در خلال سخنرانی ، برای آنکه دختر گاندی را مورد تمسخر قرار داده و سخنرانی او را خراب کند ، با صدای بلند میگوید "دوست نداشتی مرد باشی ؟!" دختر گاندی جواب میدهد "من نه ، شما چطور ؟!"
شما هم با این شرایط چشم و گوش بسته و خودبینی مفرط و خود پرستی مزمن ، به من میگویید "اگر کمی انتقاد پذیر باشید ..." شما چطور ؟ شما نمیخواهید کمی انتقاد پذیر باشید ؟! اگر شما انتقاد پذیر بودید ، به جای نگاشتن این نامه پر مهر ، به نوشته های من فکر میکردید و تلاش خود را در راه حل آن مسائل به کار میبردید یا آنکه مرا قانع میکردید که این مشکلات در میان طبقه دخترکان کلاس وجود ندارد و ماستهای ورمالیده مورد نظر من ، از کره حیوانی هم بهترند !
راستی از امام باقر (ع) هم یادی کرده بودید . شما با این اخلاق و رفتار ورزشکاری ، امام باقر را هم میشناسید ؟ اول بگو ببینم خدا چندتاست ؟!! فکرتان را متوجه جدول ضرب نکنید ! جدول ضرب چیز دیگریست !!!
در ادامه مطلب ، نوشته اید که از تدریس سایر همکلاسی ها ، این موارد را برگرفته اید "
مواردی چون انتقاد پذيری ، سعه صدر ، روحيه همکاری و ... را آموختم ؛ آموختم که به شاگردانم بيش از پيش اجازه اظهار نظر دهم و در مقابل نظر آنها سعه صدر داشته باشم ؛ ياد گرفتم ديگران و عقايد و رفتارهايشان را حتی اگر مورد قبول و دلخواهم نبود به تمسخر نگيرم و به جز خود ديگران را هم ببينم ؛ فهميدم اگر با عقيده ای موافق يا مخالف هستم تا آخر راه باشم که يا متقاعد کنم يا متقاعد شوم
"
از اینکه این چیزها را یاد گرفته اید خیلی خوشحالم ولی ای کاش این موارد را قبل از نوشتن این نامه یاد گرفته بودید !
البته چون در خود نامه به این موارد اشاره کرده اید ، به نظر میرسد در زمان نگارش این مصحف شریف ، آنها را یاد گرفته بودید !
راستی شما که در کلاس چشم و گوش بسته بودید ! پس چگونه یاد گرفتید ؟!
واضح است که نتیجه علمی (مربوط به بسته بودن روزنه های گیرایی شما !) و نیز نتیجه عملی حاصل از نگارش نامه ، آن است که شما چیزی یاد نگرفته اید و فقط برای خیط کردن من ، مواردی را یادداشت کرده اید !!!
راستی ظاهرا مقام من به عنوان همکلاسی ، از مقام شاگردانتان بالاتر است . ای کاش مرا هم به مقام شاگردی تنزل داده و به من اجازه اظهار نظر میدادید ! (اینکه من نظرم را نوشته ام دلیلش این است که دست شما نبوده و الا حتما به یاد مکتب سانسوریسم حاد می افتادید ! پس لطفا آزادی اظهار نظر من در محیط اینترنت را به حساب خود نگذارید !!!)
راستی سعه صدر را فراموش کردم ! ای کاش به عنوان شاگردتان ، در مقابلم سعه صدر بخرج میدادید ! ولی ظاهرا سعه صدرتان را در جای دیگری خرج کرده اید !
با این همه چیزهای خوبی که یاد گرفته اید ، چرا به ما که رسید آسمون تپید ؟!!
الان که نامه زیبایتان را برای چندمین بار مرور میکنم ، همه مواردی را که آموخته اید ، به وضوح میبینم !!!
و اما این موضوع که شما یاد گرفته اید دیگران را هم ببینید ، قبلا بحث شده و کذب موضوع به اثبات رسیده است !
اینجا هم عبارتی به این شرح میبینم "
فهميدم اگر با عقيده ای موافق يا مخالف هستم تا آخر راه باشم که يا متقاعد کنم يا متقاعد شوم ودر غير اينصورت تجربه اي هر چند تلخ و گران به قيمت وقت طلاييم بياندوزم که مطمئنا روزی برايم مفيد خواهد بود
" این هم یکی از موارد خنده دار است .
میگویید نه ؟! به نخستین خط نامه خود مراجعه کنید ، برای آنکه زحمت شما را کم کنم ، خط اول را هم باز نویسی میکنم "
آقای عيدی؛ من برای اولين و آخرين بار آنهم به توصيه برخی از همکلاسی های کلاس پداگوژی به وبلاگ شما سر زدم
"
شما مثلا قرار است که تا آخر راه باشید ! ولی در اول راه نوشته اید دیگر راه را ادامه نمیدهید و برای آخرین بار نوشته های من را میخوانید ! لابد این نامه را هم نخواهید خواند ؟!
بابا ای ول به این همه اخلاق و مرام کاغذی ! ولی شما  اگر نشانی از عمل دیده ای ، ما هم دیده ایم !!! لااقل توی نامه اینقدر سوتی نمیدادید ! بعد میگویید چرا من را مسخره میکنید !!!
راستی اینکه وقتتان طلایی است که شک نکنید !
و اما اینکه تجربه ای خواهید اندوخت تا روزی بکارتان آید ، ظاهرا آن روز هرگز نخواهد آمد که شما تجربه های خود و چیزهایی که آموخته اید را بکار برید ! یا آنکه به عمر بنده قد نخواهد داد ! یادم باشد وصیت کنم که دوستانم پیگیر این موضوع باشند تا لااقل در آن دنیا از تغییر رویه شما مسرور گردم ! (فاتحه فراموش نشود ! لااقل نفرین نکنید !!!)
این جمله نامه هم برایم بسیار جذاب بوده و آنرا بغایت دوست میدارم که فرموده اید "
ياد گرفتم که ... ، بهتر است بگویم مطمئن شدم که تعليم از تربيت جدا نيست زيرا من برای آموزش فن تدريس رفته بودم اما نکات و تجربيات اخلاقی را بيشتر کسب کردم زيرا به کررات شنيده ايم ادب از که آموختی از بی ادبان ، هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز کردم
"
باید عرض کنم که من نیز در اعتقادم به جدایی تعلیم از تربیت راسخ تر شدم چون ظاهرا شما در کلاس پداگوژی و نمونه های دیگر آن تربیت شده اید ! و البته من نیز به همین ترتیب !
کسب نکات و تجربیات اخلاقی آن هم به میزان "بیشتر" را به شما تبریک میگویم ولی نکته ای به ذهنم میرسد که اگر "این میزان اخلاق" را یاد گرفته اید و آنرا "بیشتر" مینامید ، پس وای به حال "آموزش فن تدریس" و وای به حال شاگردان آینده و وای به حال شاگردان گذشته !!!
راستی از آن موضوع شاگرد شما بودن ، پشیمان شده ام لطفا عفو فرموده و بیخیال شوید ! مرا شاگرد قهوه خانه (کافی شاپ سابق !) سر خیابان بدانید بهتر است !
و اما ای کاش از این شاگرد بی تربیت قهوه چی محل ، تربیت آموخته بودید !!!
آه ، ببخشید (به قول خودتان !) شما که چشم و گوشتان بسته بود و فقط خودتان را دیده اید ! حتما ادب را هم از خودتان آموخته اید ! ولی بازهم نیاموخته اید !!! میگویم چطور است شما بیخیال تربیت خود شوید و با حرکتی ایثار گرانه ، به میان مردم رفته و بیشتر در جمع آنان بچرخید تا لااقل دیگران چیزهایی بیاموزند !
البته این فقط یک پیشنهاد است و شما میتوانید نپذیرید و جامعه بشری را داغدار کنید !
و اما جای دیگر نامه میبینم که نوشته اید "
جان کلام اينکه حرف برای گفتن بسيار است
"
باید بگویم که ای کاش این "حرفهای گفتنی بسیار" را در کلاس پداگوژی مطرح میفرمودید !
ولی ظاهرا شما عادت دارید در هر مقوله ای فقط یکبار وارد عمل شوید . در کلاس پداگوژی که فقط جلسه اول حرف زده و بعد از آن ، "سکوت" پیشه ساختید ، اینجا هم که "برای اولین و آخرین بار" تشریف آورده اید !
و اینکه "سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد" جمله زیبایی است ولی چه ربطی به شما دارد ؟!
شما که ظاهرا همه سرمایه هایی که با سکوتتان در کلاس پداگوژی جمع کرده بودید ، در این نامه ، از کف بدادید ! پس در حال حاضر دیگر سرمایه ای در دل ندارید چون مطمئن هستم که اگر داشتید دریغ نمیکردید ! خودم هم هرچه فکر میکنم چیز ناگفته ای نمیبینم جز چیزهایی که ذکر آنها به نفع من خواهد بود تا شما !
ضمنا آن سرمایه ای که میگویند حرفهای نگفتنی است ، به معنای "سکوت" نیست علی الخصوص که از نوع سکوت متفکرانه و عالمانه شما باشد ! بلکه به معنای نگفتن و سکوتی است که با "قدرت نگفتن و نگریستن" همراه است . یعنی حرفی برای گفتن داشته باشی و بتوانی بگویی ولی نگویی ؛ والا هیچ کسی به شخصی که در بستر خود آرمیده و خر و پف میکند ، نمیگوید عجب انسان سرمایه داری ، چه سکوتی کرده است !!!
بازهم جمله ای دیگر از شما را می آورم و شرحی بر آن مینویسم "
من ترجيح می دهم تا همين جا لب فروببندم چون با مطالعه وبلاگ شما متوجه شدم ترجيح می دهيد از تعاريف وتمجيد محمد آقا (اگروجود خارجی داشته باشد) و فرانک و یسنا و ... مستفيذ شويد تا صحبت های امثال بنده که يک شبه مهمانيم و صد ساله دعا گو
"
و من بازهم در عجبم ! عجب لبی فرو بستید ! دهن هر آنچه لب بود ، صاف فرموده و میگویید لب فرو بسته اید ؟! خدای به آن روز رحم همی کناد که لب بگشایید !!!
چقدر مرا به یاد جوک های رفقا می اندازید ، واقعا از شما ممنونم ! اجازه دهید در همینجا ، یکی از آنها را برای شما بازگو کنم . فقط اجازه میخواهم که آنرا به زبان عامیانه بنویسم :
میگن یه روز یه مرده میره سوار اتوبوس میشه بعد میبینه همه صندلیا پر شده و فقط یه جفت صندلی اون آخرا هست ه روی یکیش یه خانومی نشسته و یکی دیگش خالیه . بدو بدو میره سراغ اون یه صندلی خالی که بشینه ، یهو میبینه ااااا این خانومه که خانوم نیست ماشالله فیله ! هردوتا صندلی رو با گوشتاش اشغال کرده و خلاصه گوشت و چربی از بقل صندلی آویزونه ! این بدبخت هم میبینه که راه درازه و نمیتونه وایسه ، میره با زور هی فشار میده و سعی میکنه این گوشتا و چربیها رو بزنه کنار که یه جایی باز بشه بتونه خودش رو روی صندلی جا بده ! بعد که با کلی زحمت یه جایی باز میکنه و یه وری میشینه رو صندلی ، میگه بهتره با این خانومه رفیق بشم تا توی عالم رفاقت یه کم جا بیشتر گیرم بیاد ! خلاصه سر حرف رو باز میکنه و میگه خانوم ببخشید اسم شما چیه ؟ یارو خانومه هم با یه کیلو ناز و عشوه و ادا (خودتون هم بلدین که ، ها ؟!!) میگه "غنچه" مرده هم میگه "وای ، تو باز بشی چی میشی ؟!!"
حال شما هم دهان هرآنچه لب و لوچه بوده را صاف کرده و میگویید لب فرو بسته اید ؟! "وای ! لب وا کنی چی میشه ؟!!"
بگذریم .
و اینکه وبلاگ مرا "مطالعه" کرده اید ، به نظر میرسد در همان حالت چشم و گوش بسته بوده !
باید این نکته را هم بگویم که از آقا محمد و فرانک خانوم و یسنا خانوم و تمام رفقای عزیزی که شما اسمشان را نیاوردید ولی به وبلاگ من سر میزنند و نظراتشان را برایم مینگارند ، بسیار بسیار متشکرم و امیدوارم لایق لطف و محبتشان باشم .
اینان همان انسانهای باارزشی هستند که در صفحات قبل ، توصیفشان و نیز ، احساس و دید خود را نسبت به آنان نوشته و گفته ام که شما آنان را مسخره خواهید کرد . به خاطر دارید ؟! پیشنهاد میکنم سعی کنید که خود را به آنان برسانید و افق دیدتان را وسعت بخشید ؛ علت آنکه آنان را مسخره میکنید آن است که از درک بزرگی وجودشان عاجزید و در دید کوتاه شما جای نمیگیرند تا وسعت قلبشان را ببینید ! دوست ندارم از مهارتها ، تخصص ها و تحصیلات آنان حرفی به میان بیاورم چون از نظر من ارزششان به این امور نیست بلکه ارزشی که در وجودشان میبینم آن است که در سینه ای کوچک ، قلبی به وسعت دریا را جای داده اند که "انسانیت" را در خود خلاصه کرده !
اینان را شایسته میدانم چون شایسته درخشش اند !
ولی اینکه ترجیح میدهم از من تعریف و تمجدید کنند را قبول ندارم . من ترجیح میدهم که همه کسانی که با هم ارتباط دارند ، در مقابل یکدیگر "صادق" باشند ! (بدور از احساسات ناسیونالیستی و زن پرستی شما ، که فراز آنرا بر قله های نامه شریفتان میتوان دید !) من فقط به صداقت در رفتار علاقمندم و از کسانیکه نشانه هایی از بی صداقتی بروز دهند ، بسیار متنفرم .
صداقت ، شرط اول من برای دوستی است (البته بهتر است بویی از فرشته پاییز هم برده باشد !)
تمام کسانی که نظراتشان را صادقانه برایم مینویسند را دوست دارم . همین یسنا خانوم که نامش را آورده اید ، اکثرا چیزی راجع به مطلبی که نوشته ام نمیگوید و مشخص است که معمولا مطالب را بطور کامل نمیخواند ، ولی هرگز نمیگوید "آه چه مطلب زیبایی ! آه چقدر خوب مینویسی ! آه چقدر شعری که نوشته بودی زیبا بود !" در حالیکه اگر دستی بر وبگردی داشته باشید ، میدانید که این طرز نظر نوشتن ، میان بازدید کنندگان دوره ای وبلاگها بسیار رایج است و اگر نظرات بسیاری از افراد را دنبال کنید ، میبینید یک متن را نوشته و برای همه کپی میکنند ! یسنا و دیگر دوستانم ، نظراتشان را صادقانه مینویسند و من از این نظرات صادقانه لذت میبرم ! به خداوندی خدایی که تنها او را به خدایی میپرستم (نه خدای خجالتی شما که هر کاری بکنید ، آخر کار ، شرمنده رویتان شده و ویزای بهشت برین را برایتان ارسال خواهد کرد آن هم در جوار انبیا و اولیا و شهدا و صلحا و مقربین درگاه !) اگر نظرتان را صادقانه برایم مینوشتید ، خرسند میشدم ولی دیدید که در جای جای نامه ، ثابت کردم که دروغ گفته اید !
و اما اینکه آقا محمد وجود خارجی دارد یا نه !
این موضع گیری مسخره در مقابل وجود یا عدم وجود آقا محمد عزیز را به حساب چه حسی از شما بگذارم ؟!
اعتراف کنید که برخی از جملاتتان بسیار حقیرانه است !
براي آنكه پاسخ اين قسمت از نامه شما را بدهم ، با خود آقا محمد مشورت كردم و از ايشان اجازه گرفتم كه چند جمله كوتاه را برايتان بنويسم . اگرچه ايشان مايل نبودند ولي من با استفاده از مقام دوستي ، رضايت ايشان را كسب كردم تا اين پاسخ ، ناقص نباشد .
اگر نسبت به وجود آقا محمد شک دارید میتوانید به زمین تمرین تنیس ما بیایید و ایشان را از نزدیک ملاقات کنید و یا سری به ماهنامه کامپیوتری "رایانه خبر" بزنید تا مقالات ایشان را در بحث رباتیک ببینید . حتما آنجا عبارت "مهندس محمد ماجد اسدی از دانشگاه لندن" را خواهید دید ! اگر بازهم باور نکردید ، میتوانیم از دانشگاه لندن بخواهیم یک نسخه از "مدرک مهندسی و نشان شایستگی علمی درجه یک" ایشان را برای حضرتعالی ارسال کنند !!! چطور است بگوییم آنرا پست نکنند و بدهند تونی بلر شخصا به درب منزل شما بیاورد ! آقای بیل گیتس چطور ؟! قبول دارید ؟!!
راستی چرا یک "شبه مهمانید و صد ساله دعا گو" ؟! بودی حالا !!!
و باز هم تاکید کرده اید "
همان طور که گفتم ، اين اولين و آخرين باری است که به اين وبلاگ سر می زنم
" ! مرا یاد جمله ای انداختید که گفته بودید من تا آخر راه هستم که قانع شوم یا قانع کنم !
به قول مخلص شعر معروف "خود پیداست از زانوی تو ای فرخنده پی" !!!
بابت دلخوریهایی هم که از من پیدا کرده اید ، خود را سرزنش کنید !
اگر به قول شما ، من به جامعه زنان توهین کرده بودم ، خانم های محترمی که مطلب "خاطره مجازی" و مطالب پیش از آنرا خوانده بودند ، (که در آن شرح مفصل توهین های من به ماستهای ورمالیده موجود است !) احساس بدی پیدا کرده و نظرات محبت آمیزو صمیمانه خود را برایم نمی نوشتند ! پس اگر احساس میکنید به شما توهین شده ، آن طوق معروف را از گردن خود برگیرید ! و از ماست بودن ، فاصله ای در خور بیابید .
راستی چرا از من طلب حلالیت کرده اید ؟
تا اینجا که من یهودی بودم و شما شیعه مولا !
تا اینجا که من جرثومه بدیها بودم و شما سمبل نیکی !
تا اینجا که من مظهر فساد بودم و شما نشان تقوا !
تا اینجا که من نگهبان درب جهنم بودم و شما فرشته بهشت !
تا اینجا که من عزراییل بودم و شما مسیحا نفس !
تا اینجا که من مجسمه لودگی بودم و شما انسان کامل !
تا اینجا که من به شما توهین کرده بودم و شما با اخلاق مداری ، شیوه های دموکراتیک ، سعه صدر ، احساس بدبخت نوازی ! و تمام خوبیهای دیگر ، سعی در هدایت من داشتید !
پس چرا از من حلالیت میطلبید ؟ مگر با نوشتن این نامه دچار حرامیت شده بودید که اکنون حلالیت میخواهید ؟!!
جز این است که در نوشتن این نامه ، احساس گناه میکنید ؟
و اما از اینکه برایم آرزوی موفقیت روزافزون کرده اید ، متشکرم ولی میدانم که این آرزو را هم برای "رفع کوتی" نوشته اید و الا چنین آرزویی ندارید !
و اما اینکه نوشته اید "
درضمن ، دوستانه به شما نصيحت می کنم اينقدر در مقابل خانم ها جبهه نگيريد (می گويند گربه دستش به گوشت نمی رسه ، ميگه پيف بو ميده) بترسيد از روزي که گذر پوست به دباغ خانه بيافتد
"
از اینکه دوستانه ! مرا نصیحت میکنید متشکرم ! ولی چرا خانم ها را "گوشت" میدانید ؟ آیا این مطلب ، توهین فاحشی به خانم ها نیست ؟!
راستی اینکه میگویند "فلانی عجب گوشتیه !" از همین موضوع نشأت گرفته ؟!! حالا اینکه این "گوشت" بو میدهد یا نه را باید از گربه های محل پرسید !!!
پیشنهاد میکنم دختران را "گوشت" نشمارید ! چون در اینصورت باید بگویم که سالهاست دستی بر گوشت دارم ! فکر میکنم به دوران قبل از بیست سالگی برمیگردد ! الان دیگر باید گربه ای حرفه ای به شمار آیم !!! شاید هم دیگر "گربه" نباشد ، بگوییم "یوزپلنگ" بهتر است ! آن هم از نوع سیاه که بشود "یوزپلنگ سیاه" ! شاید هم بهمین خاطر تصویر آن یوزپلنگ سیاه را بعنوان لوگوی وبلاگ انتخاب کرده باشم !!!
و اما اینکه من (یوزپلنگ سیاه) باید بترسم از روزی که گذر پوست به دباغ خانه بیفتد چه معنایی میدهد ؟!
من که یوزپلنگ سیاه هستم و کاری به دباغ خانه ندارم !
نکند منظورتان ، گوشت هایی است که قبل از خورده شدن ، باید به دباغ خانه بروند ؟!
تا پوستشان کنده شده و برای خوردن ، لذیذتر شوند ؟!! (پوست ، میتواند شامل چیزهای زیادی باشد که در این حالت باید نام دباغ خانه را هم عوض کرد !)
در این صورت ، کسی که باید بترسد من نیستم ! بلکه "گوشت" ها باید بترسند !!!
منتظر جوابتان هستم
محسن ، معروف به یوزپلنگ سیاه !

 

خوب نظرتون چيه ؟!
ميگم عجب مكافاتي شد اين كلاس پداگوژي ما ! ها ؟!!
انتظار هم ندارم كه از همين امروز نظراتتون رو ببينم چون به اين راحتيا نميشه تمومش كرد !
از اينكه براي شما دوستان عزيزم مطلب مينويسم ، خيلي خوشحالم .

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 0:11  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا من امشب اولین شبی هست که از این سری از امتحانات خلاص شدم .
البته هنوز امتحان اون کلاس وامونده پداگوژی مونده !
اونم تا آخر همین ماه ان شا الله شرش کم میشه !
چه دل پری دارم از این پداگوژی ها !!!
آخه هر وقت اسمش میاد ، یاد استادش می افتم و خاطرات زیبای اون روزا دوباره توی ذهنم رژه میرن !
آقا بگذریم .
این پست رو امشب مینویسم و پست بعدی رو که آماده هم هست رو احتمالا شب جمعه براتون آپ میکنم .
اون مطلب یک کم همچی بفهمی نفهمی طولانی شده ! (ااااا نه بابا !)
چیزی نیست بابا ! نترسید !
توی ورد که نوشتم حدود هزار خط شد فقط !!! ههههه
بر و بچی که قلب و جیگر درست و حسابی ای ندارن ، شب جمعه روی این وبلاگ نیان !!!
خوب بریم سراغ مطلب این پست .
این رو اول بگم و بعدش برم سراغ روال عادی برنامه !
آقا من هر وقت برمیگردم و نظرات قبلیتون رو میخونم ، خداییش خیلی حال میکنم !
خیلی از بر و بچ من رو شرمنده کردن اساسی !
یکی میگه "داداش محسن" یکی مینویسه "خیلییییییییییییییییییی دوستت دارم" یکی میگه نمیدونم فلان و بیسار !
خدایی خیلی شرمندم میکنید که من رو داداش خودتون میدونید و برام اینقدر صمیمانه محبتتون رو میفرستید .
حالا نه اینکه بگم همه بیان برای من بنویسن داداش محسن ها !
هر کی یه حس و حالی داره !
خداییش همه نظراتتون رو دوست دارم .
با هر کدوم از نظراتتون یه جور حال میکنم .
صمیمیتی که توی نظراتتون میبینم جدا من رو به وجد میارن !
چون توی این دنیای وامونده که ما صداقت و صمیمیت درست و حسابی ندیدیم .
بهر حال میخوام این رو بدونید که تا حالا هر کدوم از نظراتتون رو چندین بار خونده ام .
ولی میدونید که واقعا مقدور نیست که به همه نظرات اشاره کنم و یا اسم همه رو بیارم .
ولی خیلی دوستتون دارم و از خدای خوبم میخوام که هر چی ته دلتون میخواهید ، بهتون بده ! (دیگه دعا از این بهتر ؟!)
خدایی خیلی باحالید !
بابا دمتون گرم !
راستی بعضی از بر و بچ خواسته بودن که آیدی بدم یا با هم تبادل لینک کنیم .
باید خدمتتون عرض کنم که آیدی و ایمیل من همینه که روی وبلاگ گذاشتم ولی باز اینجا هم مینویسم :
Yahoo ID : m_eydy                    Yahoo Mail :
m_eydy@yahoo.com
و در مورد تبادل لینک هم باید بگم که من مقید به این نیستم که "تبادل لینک" بشه .
هر کدوم از بر و بچ که خواستند ، توی نظرشون بگن تا لینکشون رو توی این وبلاگ بذارم .
شما هم اگه دوست داشتید ، توی وبلاگتون به من لینک بدین .
اگه هم نخواستین حرفی نیست !
بهر حال ما بیشتر از این حرفا برای خواننده های وبلاگ احترام قائلیم که یه خط از وبلاگ رو لینک کنیک به اونها !
بهرحال از همتون ممنونم .
خوب بگذریم .
و اما مطلب این پست .
توی این ایام که نیومدم آپ کنم خیلی شرمنده شدم از رفقای با مرامی که هی اومدن و نظر نوشتن و هی صدای شرشر عرق خجالت من رو درآوردن !
ولی خدایی از همه باحال تر این نظر "نازی خانوم" بود !
همین نظر آخرش که نظر پنجاه و هفتمی شده !
آخه این نظر رو وقتی نوشته که من مشغول نوشتن همین پست بودم .
ولی مثل اینکه طاقتش یه چند دقیقه ای زودتر از آپدیت شدن وبلاگ تموم شده !!! ههههه
آخه من وسط کار رفتم روی وبلاگ یه رفرش زدم دیدم یه نظر اضافه شده .
بازش کردم دیدم ... ! واااااااااای که دیگه خلاصه اگه دم دستش بودم حتما ترور شده بودم !
خدا شکر میکنم که توی این نصفه شب ، دستش به من بند نشده !!!
آخه الان ساعت نزدیک چهار صبحه و من نمیدونم آخرین باری که خوابیدم کی بوده !!!
راستی نازی خانوم توی این نصفه شب توی وب چیکار میکنی ؟!
تو مگه خواب نداری ؟!
حالا ما جغد شدیم ! تو دیگه چرا ؟! ههههه
آقا بگذریم .
این پست رو میخوام به دو تا مطلب اختصاص بدم .
اول ، از همه رفقای خیلی عزیزی که من رو تنها نمیذارن و اظهار لطف میکنند و حسابی کمربند آدم رو سفت میکنند برای نوشتن ممنونم !
چی ؟!
آها ! ههههه
یکی از کارشناسان اشاره میکنه که برای نوشتن ، کمربند رو سفت نمیکنند !
اون یه چیز دیگس !!!
برای نوشتن نوک مدادشون رو میتراشن !
خوب آقا ، از همه بر و بچی که نوک مداد من رو تراشیدن ممنونم !
خوبه ؟!!
یه سری از رفقا خواستار آشنایی با یه سری دیگه از رفقا بودن .
فکر کنم هدف رفقا برای آشنایی ، "آقا محمد" و "یسنا خانوم" بودند .
چون چند نفری خواسته بودند که آقا محمد رو معرفی کنیم و رفقایی هم خواسته بودند ببینند یسنا خانوم کیه .
آقا محمد رو توی ژست بعدی ان شا الله براتون یک کم معرفی میکنم .
البته اجازه این معرفی کوتاه از ، قبلا از خودشون اخذ شده و الا اگه کسی مایل نباشه ما چیزی رو لو نمیدیم !
نه برای کلاس گذاشتن ها !
چون فکر میکنم که اگه کسی به ما اعتماد کنه ، نباید بیخود خودمونی بازی دربیاریم و بگیم "بابا این که دیگه عیب نداره !"
شاید برای ما توی دنیای رفاقت مهم نباشه ولی دوستمون از این موضوع خوشش نیاد .
یاد یه چیزی افتادم .
یکی از خواننده های وبلاگ (که نخواست نامش فاش شود ! و اگر خواست ، میتونه توی قسمت نظرات بنویسه "من بودم ! من بودم !!!") یه شب اومد روی خط و سلام و علیکی رد و بدل شد .
بعد معلوم شد که یکی از دخترخانوم های کلاس هستند و خلاصه یه چتی صورت گرفت ! (با اجازه بزرگتر ها !)
فرداش من دیدم یکی دیگه از بچه های کلاس اومده و توی نظرش یه چیزهایی نوشته بود که من فهمیدم ، انگار دیشب با اون چت کردم !!!
یعنی هر چی ما گفته بودیم و شنیده بودیم رو این میدونست !
خیلی از این موضوع خوشم نیومد .
یه پیغام زدم برای همون خانومی که باهاش چت کرده بودم ، و براش نوشتم که عزیز دل انگیز ! اگه میخواستید همه بفهمند که ما چت کردیم و چی گفتیم و چی نگفتیم ، خوب یه قرار میذاشتیم میرفتیم میشستیم کف کلاس ٬ اونجا حرف میزدیم !
بعد دیدیم چند روز بعد یه خشونتی از خودش در وکرده بود که نگو !
نوشته بود که خلاصه دست شما درد نکنه ، من کی رفتم به همه گفتم و فلان و از این حرف ها ! تازه اون کسی هم که بهش گفتم ، از دوستای صمیمی منه !!!
من هم دوباره براش نوشتم ، خوب خانوم ! اون عزیز سوم که دوست صمیمی من نبوده ! شاید من نخوام دوستای صمیمی شما از ریز مکالمات من باخبر بشن ! حالا اگه میخواستید چیزی بگید ، لااقل نمیگفتید من بودم که رفیقتون بیاد توی وبلاگ من برام نظر بنویسه و بگه فلان و بیسار !!!
آقا بخاطر اینه ، که من دوست ندارم چیزهایی رو که همه خبر ندارن رو بدون اجازه از صاحبش منتشر کنم .
و اما در مورد یسنا خانوم باید بگم که خودم هم چیز زیادی از ایشون نمیدونم !!!
دوستی رو حال میکنید ؟!
ما توی فضای وب به هم برخورد کردیم و ظاهرا نوشته هامون برای همدیگه جالبه و مرتب به وبلاگ همدیگه سر میزنیم .
به نظر من انسان باحال و بامرامیه که برخلاف ظاهر نوشته هاش ، حرفهای زیادی برای گفتن داره !
ولی ترجیح میده به قول خودش دو ساله باشه و از زبون یه کوچولوی دو ساله چیز بنویسه .
اینم یه راهه دیگه !
باید اعتراف کنم که از طرز نوشتنشون خوشم میاد چون من رو وادار به فکر کردن میکنه !
بهر حال ایشون هم از رفقای طراز اوله که خیلی به این وبلاگ محقر لطف دارن .
از همینجا از ایشون و البته از تمام رفقای خیلی مهربون و عزیزی که با محبت و لطفشون ، من رو شرمنده میکنن ، از ضمیم قلبم تشکر میکنم .
این رو هم باید بگم که من خودم شخصا سعی میکنم توی نوشته ها و گفته های افراد حتی اسم هایی که برای معرفی خودشون انتخاب میکنند دقت کنم .
چیز های جالبی توی این دقت ها پیدا میشه که میتونه به آدم کمک کنه انسانهای اطرافش رو بهتر بشناسه و البته شناخت بهتری از نوع انسانهای این زمونه به دست آدم میده .
شما هم امتحان کنید .
خوب بگذریم .
و اما مطلب دوم راجع به نظرات یکی از بر و بچ پر و پا قرص این وبلاگ ، به نام ریحانه خانومه .
ایشون خیلی به من و وبلاگ کوچیکم لطف دارن و همیشه نوشته هام رو میخونن و نظراتشون رو برام مینویسند که از خوندشون واقعا لذت میبرم .
البته خیلی از بچه ها تمام مطالب رو خوندن ولی ایشون از نمونه های نادری هستن که برای تمام پست ها ، حداقل یه نظر نوشتن . بازهم بخاطر لطف و محبتشون تشکر میکنم .
و اما موضوعی که ایشون مطرح کردند و میخوام کمی راجع به اون بنویسم اینه : "شأن"
یه بار دیدم ریحانه خانوم یه نظر نوشتن و از نوشته های بعضی از دوستان گلایه کردن که چرا ملاحظه نمیکنند و مطالبی مینویسند که خیلی جالب نیست و از همه بدتر ، چرا من این نظرات رو حذف نمیکنم ؟!
من توی قسمت نظرات ، یک کم نوشتم ولی میخوام همون مطلب رو کمی ادامه بدم چون ظاهرا ایشون قانع نشدن .
میدونید اصلا چرا این چیزها رو به جای اینکه یه ایمیل خصوصی براشون بزنم ، اینجا مینویسم ؟
برای اینکه فکر میکنم این موضوع ، به همه ما مربوط میشه و یکی از چیزهاییه که بنظرم توی اخلاق شخصی و اجتماعی ما اشتباه شده .
من فکر میکنم ما باید به چند چیز عادت کنیم تا بتونیم یه احساس درست و یه عقیده صحیح و یه رفتار مناسب داشته باشیم .
قبل از هر چیز ، همه بر و بچ رو به "فکر کردن" دعوت میکنم !
باور کنین خیلی مهمه که ما عادت کنیم به موضوعاتی که باهاشون برخورد داریم ، فکر کنیم .
فکر کردن کلید خیلی از مشکلاتیه که یقه خیلی از ماها رو چسبیده !
از بالاترین مقامات سیاسی کشور بگیر تا پایین ترین اجزای جامعه (که ظاهرا ما هستیم ! چون حق اظهار نظر و تغییر در وضع موجود رو نداریم !!! و به قول آقا محمد ، قانون جاذبه توی مملکت ما معنا نداره !)
بالاترین مقامات سیاسی کشور ما در اظهار نظراتشون ، بدون اینکه "کمی فکر کنن" یه آمار و ارقامی میدن که اصلا آدم نمیدونه چی بگه !
هر احمقی هم میتونه بفهمه که این بابا چقدر داره حرف مفت میزنه !
برای اینکه حرف یارو درست در بیاد ، آدم چاره ای نداره جز اینکه بگه "ان شا الله من خرم ! و این داره درست میگه !!!"
خوب چرا ؟
چون ما عادت نداریم به حرفهایی که میزنیم فکر کنیم !
اگر به این موضوع عادت کنیم ، اظهار نظرهای بی ربط و بی تخصص همه ما میاد پایین .
اگر به فکر کردن عادت کنیم ، هرگز حاضر نمیشیم (و نمیشوند !) که راجع به موضوعی که نمیتونیم املای درستش رو بنویسیم ، سخنرانی کنیم !
بگذریم .
موضوع دیگه ای که خیلی دوست دارم بهش عادت کنیم ، اسمش رو میذارم "احترام به اصول دموکراسی" .
اشتباه نکنید !
اصول دموکراسی رو با این الفاظ بی ربط سیاسیون اشتباه نگیرید !
به قول یه بابایی (که اسمش یادم نمیآد ولی از شخصیت های برتر جهان بود) دموکراسی (از نوع سیاسی) یعنی خوش و بش کردن با طرف ، تا وقتی که سنگی پیدا کنی !
یعنی همین که دستت به کمی قدرت و یه سنگ ناچیز رسید ، میتونی دموکراسی رو بیخیال شی و بزنی مغز طرف رو دربیاری !
این نوع دموکراسی منظورم نیست .
دموکراسی رو من اینطوری تعریف میکنم که باید عادت کنیم به انتخاب و سلیقه افراد علی الخصوص در حیطه های خصوصیشون احترام بذاریم و حساسیت نشون ندیم .
این موضوع رو اگه بصورت لفظی و ذهنی یاد بگیریم ، مشکلی رو حل نمیکنه .
مشکلات رفتاری ما وقتی حل میشه که واقعا به این موضوع عادت کنیم .
مثلا دیدم که توی یه خونواده ، بابای خونواده باید تعیین کنه که دختر یا پسر خونواده باید تابستون چه کلاسی بره ! مثلا بهتره طراحی بره یا نقاشی ! حالا خوبه باباهه اصلا نمیتونه طراحی و نقاشی رو تعریف کنه ها !
یا مثلا شوهره باید بگه که خانومش وقتش رو در طول روز چجوری باید بگذرونه !
هیچوقت یادم نمیره که یکی از آشناهامون (که خدا رو شکر فامیل نبود ! وگرنه من فامیلیم رو عوض میکردم ! اگرچه الان هم توی همین فکر هستم !!!) به زنش گفته بود باید روزی ده بیست بار پله های آپارتمان رو بالا و پایین بری تا لاغر بشی !
واقعا این یعنی چی ؟!
خوب اگه خانومه خودش دلش برای خودش سوخت ، میره ورزش میکنه یا یه گلی سرش میگیره دیگه !
اگه هم خودش نخواست ، بذار بترکه !
این رفتار رو نباید با دلسوزی اشتباه بگیرید ها !
این دلسوزی نیست چون میبینی طرف خودش دقیقا همون مشکل رو داره ولی به یکی دیگه دستور میده که اون مشکلش رو حل کنه .
بهر حال آدم خودش رو از هر کسی بیشتر دوست داره و اگه بحث دلسوزی بود ، خوب قبل از بقیه ، دلش برای خودش میسوخت و اول خودش اقدام میکرد .
ولی وقتی میبینی یارو خودش همون مشکل رو داره و به دیگران میگه معلومه که یه ایراد تربیتی و اخلاقی داره .
ما در اصول دموکراسی فقط میتونیم به کسانی که از ما بخوان ، تجربیاتمون رو منتقل کنیم و یا اصطلاحا نصیحتشون کنیم و نه بیشتر !
حتی حق نداریم اونها رو زورکی نصیحت کنیم !
بابا شاید یارو کمر همتش رو بسته که بترکه یا اصلا بره جهنم ! به کسی چه ربطی داره ؟!
البته اینهایی که میگم در حیطه اخلاق اجتماعی و روابط کوچک و بینابین انسانهاست و الا کسی نمیتونه بگه من میخوام توی این دنیای دموکراسی ، بیام ماشینم رو وسط چهارراه پارک کنم !
این رو دیگه باید فرستاد گوانتانامو ! تا یاد بگیره قبل از اینکه سوار پژوش بشه ، آب و روغنش رو چک کنه که وسط راه خاموش نکنه !!! ملت علاف بشن .
خوب حالا بهتره موضوع آخر رو بگم که همون "شأن" بود و اینها رو گفتم که به این موضوع بیشتر دقت و فکر کنیم .
حالا دیگه نمیخوام دقیقا بنویسم که ربطشون چیه چون خیلی واضحه و بیخود مطلب طولانی میشه و دوباره داد همه در میاد !
عزیزانم ! به نظر من ما شأن رو با کلاس گذاشتن اشتباه گرفتیم !
یعنی نمیدونیم کاری که میکنیم مراعات شئوناته یا قیافه گرفتنه !
مثلا اگه شما با دوستت بری کافی شاپ و یه چیزی سفارش بدی که ندونی چجوری باید بخوریش ! این چیه ؟!
این رعایت شأن جیبه یا کلاس گذاشتنه ؟!
مثلا طرف میخواد بگه من اینقدر مقامم رفیع هست که اصلا دیگه از این چیزهای الکی نمیخورم و فقط میتونم غذاهایی که اسمشون یه متر و نیمه رو هضم کنم !
حالا میبینی طرف از بس دوغ تلیط کرده خورده اگه یه سانودیچ ژامبون بخوره ، کل سیستم روده و معدش تعجب میکنن !!!
خوب حالا این رعایت شأنه یا کلاس گذاشتن ؟!
شاید برای شما تشخیص این موضوع خیلی راحت باشه ولی بخدا خیلی ها هستند که این کارها رو رعایت شئونات میدونن !
یا مثلا بعضی بچه ها که نوشابه شیشه ای نمیخورن و حتما باید کوکاکولای اصل آمریکا باشه و حتما خود خانم رایس (به عنوان پیش خدمت !) بیارن خدمت ایشون تا معده نازنینشون بتونه تحمل کنه !
خوب تشخیص این کارهای مسخره از شئونات که خیلی راحته !
ولی باور کنید اگه به این مسایل دقت نکنیم ، یواش یواش چنان توش غرق میشیم که اصلا یادمون میره یه زمانی این چیزها رو یکی بهمون میگفت و ما میخندیدیم !
رعایت ادب و احترام چیزیه که هیچکس نمیتونه منکرش باشه ولی نباید بیخود برای خودمون شأن بتراشیم .
اگه بنا باشه شأن آدم با این چیزها بره بالا ، پس معنی اون شعر معروف چی میشه که میگه :
من از بی قدری خار سر دیوار دانستم          که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشستن ها
بله ، شأن آدم بالا میره ولی در صورتی که یه مایه ای پشتش باشه و اون وقت دیگه بهش نمیگن خار سر دیوار .
خلاصه کنم .
من شخصا آدم هایی رو دوست دارم که در عین اینکه ته کلاس باشن ، توی فکر این نباشن که رنگ لباسشون به شلوارشون نمیآد !
بخدا خیلی ها این چیزها رو شأن میدونن !
من شخصا انسانهایی رو دوست دارم که وقتی میبینیشون باهاشون احساس راحتی میکنی . احساس میکنی بابا اینم از خودمونه !
از نظر من ، تعریف شآن این نیست که ما ببینیم اگه کسی لباسش پاره بود ، یواش یواش خودمون رو بکشیم کنار و ازش دور بشیم !
تعریف شأن این نیست که ما با پیره مردا و پیره زنای فامیل که کسی بهشون سر نمیزنه نریم رستوران ! چون مثلا آداب غذا خوردن با کارد و چنگال رو نمیدونن و ضایه میکنن !
باور کنین شأن این نیست که اگه یه انسان با صورت خورد زمین ، نریم جلو چون ممکنه لباسمون کثیف بشه !
باور کنین شأن این نیست که اگه دیدیم سر راهمونیه یه فقیر نشسته گوشه خیابون توی سرما ، مسیرمون رو عوض کنیم تا پر شالمون رو نگیره و چیزی نخواد و جلوی مردمی که رد میشن ضایه نشیم !
اینهایی که گفتم چقدر زشت بودن ؟!
بنظرتون خیلی بد بودن ؟!
به جون خودم ، خورد کردن شخصیت یه انسان بخاطر این که کلاسش به ما نمیخوره خیلی بد تر از اینهاست !
بذارید دو تا خاطره کوتاه براتون بگم که شاید جالب باشن بخونید .
مدتها قبل که یکی از آشناهامون ، بعد از سالها از خارج برگشته بود ایران ، وقتی با فامیلهاش روبرو شد ، شروع کرد به لهجه محلی با اونها صحبت کردن در حالیکه خداییش ته کلاس بود و تا اونجایی که من خبر دارم ، توی یکی از دانشگاههای اروپا ، برای "اعضای هیات علمی دانشگاه ، نه برای دانشجو ها" تدریس میکرد !
خوب این بابا وقتی اینجوری راحت برخورد میکنه و برای بقیه کلاس نمیذاره ، خداییش ارزش و احترامش توی ذهن ما بالاتر نمیره ؟! شأنش چی ؟! شأنش پایین اومده ؟! آیا میشه گفت صحبت کردن به اهجه محلی در شأنش نیست ؟! نه هرگز .
خاطره دیگه مربوط به وقتیه که با یه سری از آشناها رفته بودیم پیک نیک و حدود یه هفته ، کنار یه دریاچه ای یه کلبه گرفته بودیم . (جاتون خالی ، خیلی حال داد ! این احسان آقای جیگر طلا هم که دیگه دهن همه جک و جونور های اون منطقه رو تا شعاع کیلومتر ها صاف کرده بود ! نسل مارمولک که دیگه از اون اطراف کلا برچیده شد !!!)
میگفتم .
یه شب که نشسته بودیم توی حیاط کلبه و آتیشی روشن کرده بودیم و خلاصه صفا سیتی بود ، یواش یواش بساط شام روی همون آتیش هم مهیا شد و خلاصه یه چیزهایی گذاشتیم روی آتیش . بالاخره غذا آماده شد و سهم هر کی رو گذاشتیم لای یه تیکه نون و دادیم دستش .
این صحنه ای که میخوام براتون توصیف کنم رو خودم هم نمیدونم چجوری نظرم رو جلب کرد و دیدم ولی خداییش بدون اغراق مینویسم و خودم هم هر وقت بهش فکر میکنم تنم میلرزه که ما دیگه چجور انسانهایی هستیم !
من دیدم که یکی از بر و بچ ، غذاش رو برداشت و نشست روی یکی از صندلیهای گوشه حیاط که مشرف به راهروی پایین حیاط بود .
راهروی پایینی تقریبا با ارتفاع دو متر از حیاط پایین تر بود .
یهو یه سگی که همیشه اون دور و ورا بود ، با بوی غذا اومده بود طرف این بابا و توی همون راهروی پایین وایساد .
جایی که من هم نشسته بودم ، به راهروی پایینی مسلط بود و سگه رو دیدم .
این بابا به سگه اهمیت نداد .
داشت یه لقمه میذاشت توی دهنش که یهو حس کردم تمام صورتش قرمز شد .
بدون اینکه متوجه من باشه ، لقمه ای رو که هنوز درست توی دهنش نذاشته بود ، از دهنش درآورد و انداخت برای سگه ! ظاهرا اون لقمه رو خیلی حسابی گرفته بود !
بعد دیدم که نونش رو باز کرد ، و یه لقمه دیگه برای سگه انداخت .
خلاصه یواش یواش یکی خودش میخورد و یکی برای سگه مینداخت !
من خیلی توی این حالتش خورد شدم ، درست نشمردم ولی مطمئنم که به سگه بیشتر از خودش داد .
احساس کردم که میخواد با این کارش به خودش بگه برای اون کسی که این غذا رو برای تو فرستاده و اون بالاست ، هیچ فرقی بین تو و این سگه نیست که تو بخوری و این نگاه کنه !!!
بخاطر همین به سگه بیشتر داد که به خودش بفهمونه اگه قرار باشه فرقی بین خودش و سگه باشه ، باید غذای بیشتر به سگه برسه نه به خودش !
من هر وقت به این ماجرا فکر میکنم و اون آدم عجیبی که پیش وجود خودش ، سگه رو به خودش ترجیح داد رو توی ذهنم تصور میکنم ، از انسانیت خودم خجالت میکشم .
این رو هم بگم که هم سن و سال خودمون بود ها . فکر نکنید حالا یکی از بزرگان علم و ادب بوده !
فقط فرقش با یکی مثل من این بود که اطرافش رو هم میدید !
چقدر خوبه که ما به انسانهای دیگه ، به اندازه همین سگه احترام بذاریم !
یعنی میتونیم هر چقدر از دستمون بر میآد به انسانهای دیگه کمک کنیم ؟!
یعنی طاقتش رو داریم ؟!
و کلام آخر اینکه ، شأنی که من بهش معتقدم اینه !
و این رو شأن یک "انسان" تعریف میکنم .
ولی اگه انسان نباشیم که دیگه "شأن" معنایی نداره !
نه اینکه من دل یکی رو بشکنم که مثلا این رو ننویس یا اون رو بنویس که به شأن و کلاس من بخوره !
حالا فکر نکنید من از اون آدم هایی هستم که اگه سرمابخورم و نیاز به دستمال کاغذی پیدا کنم ، میگم "بابا این قرطی بازیا چیه ، با آستینم پاک میکنم !!!"
نه بابا !
این یه چیز دیگس !
سعی کنیم یه جوری باشیم که اگه یه آدم فضایی اومد ما رو دید ، بتونه یه تعریف درست از انسانیت رو یادداشت کنه و بگه آها یه انسان هم روی این کره زمین دیدم !

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/21ساعت 6:31  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

 سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !
سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا من دوست داشتم یک کم نظرات بر و بچ رو در مورد پست قبلی ببینم و بعد اون مطلب رو ادامه بدم .
(به کلیه رفقایی که از ماجرا بی خبرن ٬ توصیه میشه ٬ اول پست قبلی رو بخونن تا یهو سر پیچ ... !)
توی این مدت هر کدوم از رفقا اومدن و یه چیزی نوشتن .
بعضی بی خیال موضوع شدن و یه سلامی دادن و رفتن !
حالا نمیدونم این یعنی چی ؟
یعنی حرفی ندارن ؟ یا مخالفند ؟ یا موافقند ؟
یا به قول اون نماینده مجلس ٬ "مخافقند" ؟!!
(اونایی که اهل سیاستند میدونن این جریان مخافق چیه ! اگه کسی نمیدونست بگه تا براش بنویسم)
یه عده هم اومدن و یه سری جملات مودبانه و یا دوستانه ! (چون دیگه بده بنویسم غیر مودبانه ! این دفعه این یکی ها شاکی میشن !) به خانم "به تو چه" نثار کردن !
فکر میکنم چند نفری هم با اصل موضوع و درگیری مخالف بودن و دوست داشتن که عملکرد ها طوری باشه که اصلا تنشی بوجود نیاد .
فکر میکنم یکی از برو بچ نوشته "خوب اگه کلاس میرفتی اینطوری نمیشد !"
البته بعد که خصوصی خدمت این رفقای عزیز ٬ موضوع رو گفتم ٬ رضایت دادن .
(بخدا راست میگم ها ! میتونید نظر اول و دوم این عزیز رو ببینید !)
خلاصه هر کسی یه چیزی گفت .
امروز که اومدم و دیدم که تعداد نظرات از عدد عظیم الشان چهل گذشته ٬ گفتم خوب دیگه بر و بچ رو معطل نکنیم و بریم سراغ بقیه ماجرا !
اگرچه چند تا از بر و بچ ٬ مرام گذاشتن و هر کدوم چند تا نظر دادن ! مثل بعضیا که میان اینجا یه ده بیست تا رفرش میزنن تا آمار بازدید کننده بره بالا و ما حال کنیم ! حالا البته من نمیگم کیا از این شیطونی ها میکنند ها ! چون حفظ آبروی افراد ٬ واجبه ! حالا چه مفسد اقتصادی باشن ٬ چه مصلح اقتصادی ! چه ژل از سر و روشون چکه چکه کنه ٬ چه نکنه ! حالا اگه بخوام فقط یه اشاره ای بکنم باید بگم همونایی که تنیس بازی میکنند ٬ بعد هیچوقت نظر نمیدن و نوشته هاشونو ایمیل میکنند و اصلا تیتیش مامانی نیستند و قراره عکسشون منتشر بشه و اول اسمشون هم "میمه" (م مثل محمد !!!)
خوب ٬ از این دوستان شیطون بلا بگذریم .
توی این پست میخوام دو تا مطلب براتون بنویسم .
یکی رو خودم میگم و یکی رو هم اختصاص میدم به ایمیل دوست عزیزم ٬ آقا محمد ٬ که دیگه همه دورادور باهاش آشنا شدید .
راستی بعضیا هم میخواستند که ایشون رو هم لو بدیم که کیه و چیه !
ولی به توصیه خودشون که خیلی آدم سکرتی هستند و خفن فرمی مردم رو از لای پتو نگاه میکنند ! از این کار معذوریم !
حالا البته داریم مجوز انتشار یکی از تصاویر ایشون رو میگیریم که اگه مجوز کامل دریافت شد ٬ توصیه میکنم حتما ببینید !
این مجوز رو قراره شاخه "شیطون های سیا" وابسته به سازمان هتل های زنجیره ای گوانتانامو صادر کنه !!!
خوب بگذریم .
میگم چطوره اول ایمیل ایشون رو بخونید !
شاید حالش بیشتر باشه .
آخه خودم میخوام یه چیزی بنویسم که دیگه بعدش خوندن این ایمیل صفایی نداره .
ضمنا توی ایمیلشون یه خاطره ای هم گفتن که من خودم هم (که با ادبیات ایشون آشنا هستم !) درست متوجه نشدم .
مثل اینکه موقع نوشتن ایمیل ٬ خیلی دلشون به حال همبازیشون سوخته و با اشک و آه ٬ ایمیل رو نوشتن و یه جاهایی رو که فکر میکردن نوشتن (ولی ننوشته بودن !) رو جا انداختن !
آقا محمد شرمنده !
حاضرم سر یه دست بازی توی اون زمین درازه (که اگه توپ بره تا آخرش دیگه دهن آدم صاف میشه تا بره و بیارتش !!!) شرط ببندم که این خاطره رو با اشک و آه نوشتید !!!
(آقا راستی ما با آقا محمد یه تنیسی هم بازی میکنیم ! کسی با پینگ پونگ اشتباه نگیره ها ! من غیرتی میشم ! آخه از پینگ پونگ خیلی خوشم نمیآد ! بازی ما تنیس خاکیه ! آخه قبلا گفتم ٬ زمینمون مستضعفیه ٬ چمن نداره ! ما هم توی این خاک و خل هی میپریم بالا و پایین و میگیم مرگ بر آمریکا !!! بلکه یه فرجی بشه و صدامون به گوش "رییس جمهور مکتبی" برسه و بیاد این زمین ما رو چمن بکاره !!! الله اکبر ! این قضیه دین از سیاست جدا نیست همینه ؟ نه ؟!! حالا دیگه باید بگن دین از هیچی جدا نیست حتی از دنیا و آخرت !)
این پرانتزه اینقدر طولانی شد که باید براش جداگونه یه پست بنویسم !
خلاصه داشتم ایمیل آقا محمد رو میگفتم .
قسمت مربوط به "به تو چه" خانوم رو مینویسم و "خاطره" رو اونجوری که خودم فهمیدم ٬ براتون میگم .
راستی هر جا رو که دیدید توی [ ] نوشته شده ٬ بدونید توضیحات منه .
خوب پس حالا فعلا این ایمیل رو ببینید تا بعد خودم ادامه بدم .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بنام خدا
این ایمیل را برای دوست عزیزم آقا محسن میفرستم .
[اااااااااا نه بابا !]
دوست دارم این ایمیل انتقامی باشد از گذاشتن ایمیل سابقم که قرار بود بعنوان نامه ای از فردی ناشناس ، در وبلاگ منتشر شود !! (جانا سخن از زبان ما میگویی ! - ویژه نامه سوم)
[آقا منظورشون اینه که اون ایمیل رو نباید میگفتیم آقا محمد نوشته ! باید میگفتیم یکی از اسرای تازه استقلال یافته گوانتانامو نوشته !!! و شرحی است بر آزار و اذیت آمریکایی های بد بد بد !]
[بی تربیت ها ! اون شکنجه ها رو نمیگم که !!! همه رو که دیگه اونجوری شکنجه ندادن !]
البته از ایشان ممنونم که بنام "محمد" بسنده نمودند .
جدا از قضیه انتقام ، هنگام خواندن ایمیل سرکار خانم "به تو چه" بسیار خوشحال شدم و از ته دل شاد گشتم .
این را جدی گفتم و کسی نباید تعجب کند .
[حواستون باشه ! تعجب کردید ٬ نکردید ها !]
اگر چه خشونت در نامه موج میزد ، اما انصافا این ایمیل گویای بسیاری از حقایق بود .
[منظورشون از خشونت ٬ از نوع صلح آمیزشه !]
آقا محسن ! تا اینجا که از دست من دلخور نشدی ؟!
[دلخور که نه ! ادامه بده عزیزم]
خیلی دوست داشتم شدیدترین انتقادها بسوی آقا محسن نشانه گیری شود ، زیرا حقایق همیشه در گفتگوهای رک و بی پرده ، آشکار میشوند و از انجا که من در این کلاسها حضور نداشتم ، این انتقادها بهترین عامل شناخت برایم بحساب می آمد و من از خانم یا آقای "به تو چه" بخاطر ارسال پیغام خود ممنونم .
زیرا آن دوست با تربیت (!) که آن پیغام "دندان شکن !" را ارسال نمود ، مطمئنا در به در به دنبال یک نقطه ضعف میگشت تا بوسیله آن به نوایی برسد و روح آشفته خود را سامان دهد .
اما پیغام ارسالی مرا مطمئن ساخت که رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس ، همچنان در ذهنم ، همان آقا محسن سابق است زیرا خلاف آن اثبات نشده !!
[خدا به من رحم کنه با این ذهنیات رفقام !!! خوب آقا محمد ٬ میگفتی !]
خاطره ای به ذهنم رسید که دلم نمی آید بدون اشاره به آن ، از این موضوع گذر کنم (مخصوصا حالا که دیگه لو رفتیم!) .
[آقا ما که شما رو "هنوز" لو ندادیم ولی اگر لازم باشه ٬ حتما ان شا الله !]
آنرا بعنوان خاطره ای از یک دوست بشنوید ، شاید بد نباشد جایی از
آن یاد شود .
در ضمن در این نامه به ضعف جامعه ما اشاره شده و اگر آقا محسن از آن بهره میگرفت ، و عادت کند پز بدهد (اگر چه بعید میدونم اینکاره باشه) ، دیگر این مشکلات برای او بوجود نمیآمد .
شاید بسیاری از شما اگر در چنین شرایطی قرار بگیرد ٬ همان کاری را بکنید که برای من رقم خورد .
این داستان به دو یا سه سال پیش بر میگردد .
راستی این رو هم بگم که ، من اصلا آدم پاستوریزه و تیتیش مامانی نیستم . نه فرق باز میکنم ، نه ژل از سر و صورتم چکه چکه میکنه و نه کت و شلوار میپوشم ، نه لفظ قلم حرف میزنم ، نه شلوار تنگ میپوشم و اصلا از این قرتی بازیا خوشم نمیاد !!
[آقا اشتباه نکنید ها ! ایشون کاملا آدم متمدنی هستند !!! بابا آقا محمد یه چیزی واسه ما بذار دیگه ! حالا فردا به من میگم ٬ تو این همه تعریف کردی از این "محمد جونت" اینه ؟! ٬ این که تازه اومده شهر !!! دوستان نگران نباشید ٬ با هماهنگی اداره کل قرتی بازی و دفتر امور تیتیش مامانیات ! قرار شده ایشون رو هم یه حالی بدیم ! رفقا اگه اکس پارتی ٬ چیزی تو برنامه دارین ٬ یه ندایی بدین ! قراره ایشون رو بیاریم حسابی بترکونه ! فقط به جای ایتس ایتس ایتس ٬ باید "ای دل اگر عاشقی ..." بذارین ها !!!]
[و اما شرح خاطره به روایت "عبد القاطی ٬ القاطی پاتی" :]
[آقا ! این آقا محمد ما مثل اینکه سر و کارش با یکی از این مراکز خدمات اینترنت میافته ٬ بعد اون کارمنداش هم که ایشون رو نمیشناختن که چه ابر شخصیتیه ! خلاصه هی به ایشون بی احترامی کردن (نه که تیتیش مامانی نیست ! بیچاره ها نمیدونستن که !!!) و هی چوب لای چرخ ایشون گذاشتن . خلاصه یه روز ایشون دیگه میره که با همون کله ژل نزده بزنه توی دماغ همه از دم ! (قضیه کوی دانشگاه یادتونه که ! این همونه !!!) از دم خونشون شروع میکنه و میاد جلو ! البته با کمی ملایمت ٬ چون خانومها که طاقت ندارن که ! خلاصه هیچی ٬ این آقا محمد ما میرن توی شرکت و همینجوری کله زنون ٬ میرسن به رییس شرکت ! یهو رییس شرکت میگه اااااااااا آقای ... (مشترک گرامی ! دسترسی به این کلمه امکان پذیر نمیباشد !!!) شما کجا ؟ اینجا کجا ؟ شما که الان باید ... باشید (مشترک گرامی ! دسترسی به این یکی کلمه هم امکان پذیر نمیباشد ! ولی مرکز سانسوریسم تا آنجا که اطلاع دارد ٬ فکر میکند که منظور ٬ همان "لندن" میباشد ٬ ولی از بس که شهر کثیف و شلوغ و پلوغی است ٬ و پر است از آدم های نا مسلمان و بی تربیت ٬ که با شلوار های آستین کوتاه میآیند توی خیابان ٬ و یه لباسهایی پوشیده اند که تو بگو نپوشیده اند ! (یاد خانم رضایی بخیر) از ذکر نام آن خودداری میشود ! لطفا اصرار نفرمایید ٬ حتی شما دوست عزیز !!!) . خلاصه آقا محمد هم که یه آدم کمتر بی تربیت ! میبینن خوشحال میشن و سرشون رو میذارن روی شونه ایشون و حالا گریه نکن کی گریه کن ! (آقا محمد شرمنده ها ! راوی این خاطره نامسلمونه !) بعد ٬ این آقا ٬ محمد جون ما رو میبرن توی اتاق تشریفات و خلاصه کلی به ایشون میرسن . دیگه اینقدر چیزای خوشمزه خوشمزه براشون میارن که نگو ! بعد دیگه خیلی حال میدن به آقا محمد ! (مشترک گرامی ! از گفتن بقیه ماجرای حال و هول معذوریم !) رییس شرکته به آقا محمد میگه که شما اون موارد مورد نظر رو دیگه تموم شده حساب کنید ! من ترتیبش رو میدم و اصلا دیگه خلاصه خودم میرم کارتون رو انجام میدم ! و وقتی آقا محمد میگه خوب این کار رو چرا از اول انجام ندادید ؟ و چرا اگه یه نفر آدم عادی بیاد اینجا تحویلش نمیگیرید ؟ یارو میگه ای بابا ٬ دور و بر ما پره از این اتفاقا ! یعنی ما هیچکی رو تحویل نمیگیریم (مگه اینکه حسابی برامون چرب باشه ! مثل آقا محمد ٬ نه که روغن به موهاش نمیزنه !) . رییس شرکت ٬ موقع رفتن هم ٬ تا دم در خروجی دنبال آقا محمد میان که ایشون رو یه بدرقه کامل کنند ولی چشمتون روز بد نبینه ! این آقا محمد ما (نه که قرتی نیست !) چون میبینه که توی این شرکت وامونده ٬ فقط به ایشون احترام گذاشته شد و تازه اون هم بعد از شناسایی و آدم های معمولی رو اصلا ... شون هم حساب نمیکنند ٬ به رییس شرکته میگه که دیگه به خدمات شما احتیاجی ندارم و لطفا پول واریزی رو به حسابم برگردونید ! چون دوست داشتم ببینم که این خدمات ارزنده ٬ به آدم های معمولی هم ارائه بشه . رییس شرکت هم که دیگه حسابی داغ کرده بوده و آتیش گرفته بوده ٬ دیگه غش میکنه و آقا محمد هم خوشحال از اینکه بخاطر مردم معمولی که اونها رو توی این شرکت تحویل نمیگیرن ٬ حال همه رو کرده توی قوطی ٬ از شرکت میاد بیرون و خدا رو شکر میکنه . فکر کنم موقع بیرون اومدن یه هاله هم دور ایشون رو گرفته بوده !!! توی خیابون هم که ایشون راه میرفتن دیگه هیچکی پلک هم نمیزده ! تا دو تا چهار راه اون ور تر هم ٬ یه دستی ... همه رو گرفته بوده !!! که موقعی که ایشون رد میشن ٬ کسی دست توی دماغش نکنه !]
[خوب ٬ حالا برگردیم به متن نامه آقا محمد که گلایه از این ناجوانمردی ها دارن ! آقا من یه خورده فضای خنده این خاطره رو کم رنگ کنم و ببرمتون به تفکرات اجتماعی تا بشه بقیه متن رو خوند ! اینجوری ٬ خنده توی دهن آدم خشک میشه یهو ! خلاصه آقا یه کم یاد نامردیهایی که توی زندگی بهتون شده بیفتید . یک کم یاد بی وفایی ها ! یاد مرگ عزیزان ! (آآآآآآآآآآآی جیگرم کباب شد ! برقا رو خاموش کنید !) و از مرگ عزیزان بد تر ٬ یاد روزهای کلاس و درس بیفتید ! مثل کلاس پداگوژی ما !!! خوب حالا دیگه اگه ادامه بدم چشماتون از گریه کور میشه و نمیتونید بقیه مطلب رو بخونید . خوب ولی خدایی یک کم برید تو مایه های اجتماعی تا ادامه بدیم .]
[جریان از این قرار بود که چرا توی جامعه ما ٬ فرهنگ و انسانیت ٬ اینقدر پایینه ؟]
چرا به انسان ٬ بخاطر انسان بودنش و تلاشی که برای اعتلای مغز خود انجام میدهد ، احترام نمیگذارند .
چرا در کلاسهای ما و کلاس پداگوژی که تنها نمونه ای از این کلاسهاست ، این سیستم طاعونی ، همچون سرطان در حال پیشرفت است ؟
[آقا من شرمندم ٬ ولی نمیتونم این رو نگم ! دلم کوچیکه دیگه ! آقا محمد ٬ عزیزم ! طاعون مثل سرطان نیست ! اون وبائه که مثل طاعونه !!! آقا شرمندم ٬ خوب میگفتید !]
چرا به انسانیت انسان بها نمی دهند ؟
چرا به انرژیی که از طرف یکی از افراد کلاس صرف بالا کشیدن سطح کلاس میشود ، بی اعتنایی میشود ؟
چرا همه دنبال کسی هستند که یا باباش پول دار باشه و یا اسم و رسمی داشته باشه ؟
جواب : چون هنوز راه زیادی تا آدمیت داریم .
جواب : ما گفته های امام علی را داریم و غرب امام علی را اجرایی نموده است .
جواب : چون ما منتظر هستیم و انتظار را در سکوت می جوییم .
[جواب : این جستجوی انتظار در سکوت رو خوب اومدی !]
جواب : چون ما بلند بلند میخوانیم ، نظر میدهیم ، بحث میکنیم ، ولی عمل نمیکنیم .
جواب : ما به فکر سر و وضع  انسانها هستیم و غرب به فکر ، ذهن انسانهاست .
جواب : چون ما فرهنگ چند هزار ساله داریم ، اما به اندازه یک مثقال فرهنگ نداریم .
[عزیزم ! واحد شمارش فرهنگ مثقال نیست ! اون گوشته که واحدش مثقاله ! واحد فرهنگ ٬ هاله نوره !]
در نهایت به آقا محسن تبریک میگویم زیرا :
1- از دست کلاس و تعدادی از ماستهای ورمالیده راحت شده .
2- تا بحال هیچ اشکالی به عملکرد او وارد نشده .
3- همچون سابق ٬ به انتقادها (ولو اگر بی تربیتی هم باشد) جواب محترمانه میدهد .
4- نزدیک بود وقت خود را در کلاس پداگوژی تلف کند ، اما نکرد .
اینکه هنوز از گفتن امتیازات خود امتناع میکند ، نمیدانم جای تسلیت دارد یا تبریک ؟
[بابا بیخیال ! ما که حالا ٬ امتیازی هم نداریم !]
بنظر من برای همکلاسی هایش جای تسلیت دارد و برای خودش جای تبریک که نیازی به این چیزها ندارد .
(راستی اگه به من اجازه میداد خودم کاری میکردم که به قول یکی از بچه ها که پیغام داده بود ، ترورش کنن)
[نه که آقا محمد از اون هکرهای بامرامه ! نه آقا جون بیخیال شو ! دلت میاد ؟ خون یه گنجیشک کوچولو رو بریزی ؟ آخی ! آخی ! جیگرم کباب شد ! برقا رو خاموش کنید !!!]
امیدوارم انتقام خود را گرفته باشم ! اگر چه ه=E

[آقا محمد عزیز ! خفن انتقام خودت رو گرفتی ! شک نکن ! ولی من دادم یه صهیونیست بی تربیت ٬ این قضیه رو نقل کنه که حسابی بمالونش ! مثل اینکه همچین ناموفق هم نبوده ! راستی فکر کنم دیگه الان وقتشه اون عکست رو هم منتشر کنم !!! تا حسابی بری دنبال اکس ترکوندن !]
[آقا خدایی این عبارت آخر "اگر چه ه=E" رو من هم نفهمیدم ! از کلیه دیرینه شناسان خواهشمند است در صورت کشف این رموز مرموز ! اطلاعاتشان را در اختیار جامعه بشری قرار دهند ! با تشکر !]
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خوب نظرتون چیه ؟
با این شرح صهیونیستی که من دادم ٬ دیگه عمرا نظری باقی مونده باشه !
آقا بذارید من این مدیا پلیر رو آتیش کنم یه چیزی بخونه .
حوصلم سر رفت .
آهاااااااااااااا !
ایتس ایتس ایتس ! Zima je ! Zima je Hladna ...
استغفرالله !!!
حال خونین دلان ... !!!
خوب حالا من یه چیزی گذاشتم دیگه ! گیر ندید !
بگذریم .
آقا جون ! ما چند شب پیش خدا یه توفیقی داد با این خانوم "به تو چه" یه چتی همی نمودیم !
میگید نه ؟! متنش رو از توی آرشیو مسنجر براتون کپی میکنم اینجا !
راستی "به تو چه" خانوم ! شما هم تکذیب نکنید ها ! میرم سراغ آرشیو !!!
(عجب آدم نامردی !!! ههههه)
آقا خلاصه ایشون افتخار دادن و آیدی ما رو توی لیستشون اضافه کردن و یه شب اومدن روی خط و خلاصه ما رو دستگیر کردن .
جاتون خالی کلی گفتیم و شنیدیم ولی برای شما خلاصه میکنم .
حتما الان هی دارید قیلی ویلی میشید ببینید این عزیز دل انگیز کی بوده ها ؟!
ولی بیخودی به خودتون نلولید ! چون هر چی من دست و پا زدم ٬ آخرش اسمش رو به من نگفت !
البته اگه هم میگفت فایده نداشت ٬ چون من که همه خانوم های کلاس رو نمیشناسم .
بهر حال اسم ایشون هنوز لو نرفته !
ولی اهم اون مطالبی که رد و بدل شد این بود که ایشون از یه مطلب ناراحت شده و اون اینکه من توی مطالب گذشته ٬ یکی دو جا به بعضی خانوم ها گفتم "ماست های ورمالیده روی فرش" یا یه چیزی توی همین مایه ها !
ضمن اینکه ایشون گفتن که من توی کلاس خیلی توی چش بودم و این هم یکی دیگه از دلایل دشمنی ایشون بوده !
کارشناسان توضیح دادند که این موضوع دشمنی اسمش نیست !
این همون چیزیه که برخی از خانومهای محترم ٬ با توجه به شناختشون از نوع و جنس خودشون ٬ توی نظراتشون به اون اشاره کرده اند !!! ههههه
خیلی باحاله ها !
"به تو چه" خانوم عزیز ٬ تکذیب نکنی ها ! خدایی میرم همه اون چت رو میذارم اینجا ! تا بعد دوباره خانوم های محترم بیان و معنای دقیق و درست جملات شما رو شرح بدن ! اونوقت دیگه معلوم نیست حرفهای شما چی ترجمه میشه !!!
ولی برای تکذیبیه احتمالی شما باید این رو هم بگم که همون کارشناسان معتقدند که این حالات ٬ (کدوم حالات ؟! همون حالت خاطر ... (مشترک گرامی ! دسترسی به توضیح کامل این حالت مقدور نمیباشد) !!!) بسیار عمیقه و ممکنه خود شخص هم در تشخیصش دچار اختلال بشه !
مثل نبوغ و جنون که میگن فاصلشون به اندازه پل سراط باریکه !!!
تشخیص این حالت با اون حالت هم خیلی سخته و ظاهرا "به تو چه" خانوم دچار همین اختلال شده !
حالا من نمیگم ها ! کارشناسان میگن !
راستی ایشون خیلی خیلی عذر خواهی و ابراز شرمندگی کردن .
البته من اصلا دوست نداشتم ورژن شرمنده ایشون رو ببینم ! ولی بخاطر اینکه شما هم بدونید که بابا بنده خدا تقصیری نداشته و خلاصه به جمع دوستانه ما پیوسته ٬ این رو نوشتم .
ولی باز هم میگم که نوشتن شرمندگی این دوست عزیز ٬ برام خیلی سخت بود !
بهر حال ایشون گفتن که من شناخت درستی نداشتم و حالا میبینم که اشتباه کردم و فلان و اینها !
بعد هم با هم آشتی کردیم و تموم شد و رفت پی کارش .
خوب الحمد لله !
مبارکه !!!
(الان خودم هی دارم میخندم ! چون یه چیزهایی به ذهنم میاد که دستم رو از روی کیبورد برداشتم تا نوشته نشه ! چون خیلی ضایست ! خودتون که دیگه احتمالا الان میتونید حدس بزنید !!!)
حالا من از اینکه یه رفیق جدید به جمع بر و بچ خودمون اضافه شده خیلی خوشحالم .
اونم چه رفیقی !
رفیقی که اول حسابی گرد و خاک کرد و اومد تو !
خلاصه توی جریان اون چت شبانگاهی حرفهای دیگه ای هم زدیم .
یه جاش هم گفتند خیلی دختر بدی هستم !
بابا دیگه جیگرم کباب شیشلیک شد ! (این اسم کبابش رو هم آوردیم که نگن یارو خودباخته شده ! این ایرانیا رو که میشناسید ! به هر جور گوشت پخته ای میگن کباب ! حالا چه کباب باشه ٬ چه کباب !!! ولی این خارجیای قرتی ٬ گوشت رو میگیرن روی شعله گاز یه اسم واسش میذارن ٬ میگیرن روی شمع یه اسم واسش میذارن ٬ میگیرن جلوی سشوار یه اسمی واسش میذارن ! حالا نمیدونم اگه قطرش کم باشه میشه سوسیس ! اگه کلفتش کنند میشه کالباس ! ها ؟!! چیه ؟! آهاااااااا اون یه چیز دیگه بود ! ببخشید ٬ شرمنده ! دهاتی هستیم دیگه ٬ به همه چی میگیم کباب ! یه گربه هم که بیفته توی آتیش جزغاله شه میگیم کباب شد !!!)
بگذریم .
خلاصه آقا ٬ کلی درد و دل کردیم !
(من هی میگم این از اون حالتاشه ها ! شما هی میگید نه !)
بعد ایشون یه سری از اسرار خلقت رو شکوفا کردن که خیلی حال داد !
آقا از اینجا شروع کنم که اسم ایشون از این به بعد میشه "یادم رفته" !
"به تو چه" خانوم یکی دیگه هستند که اصلا توی کلاس ما تشریف ندارند !!!
باور کنید !
به جون همه مرده هام ٬ خودش گفت !
جریان از این قراره که ایشون یعنی "یادم رفته" خانوم که کمی از دست من ناراحت بودند ٬ به دوستشون که ید طولایی در ضد حال زدن دارن ٬ میگن که برو به این آدرس و حال این "محسنه" رو بگیر !!!
خلاصه این "به تو چه" خانوم هم میان و اون نظر معروف رو مینویسند !
الان لابد این "به تو چه" خانوم میگه : ا وا خاک به سرم ! دیدی چه ضایه ای شدیم ؟!! زمستون رفت و رو سیاهی به ذغال موند ! دیدی خواهر ! ضایه شدیم رفت !!!
آقا یه چیز جالب ٬ این "یادم رفته" خانوم عجب رفیق شفیقیه !
خدایی خیلی بامرامه !
همون موقع که داشتیم چت میکردیم ٬ داشت زور میزد من رو هک کنه !!! ههههه
خیلی خنده دار بود !!!
من هم از این ور بیخیالش شده بودم !
بعد گفت یه فایل برات میفرستم ببینش .
گفتم باشه .
بعددیدم یه پیغام از مسنجر اومد که خلاصه فلانی برات یه فایل فرستاده به نام SENDER.EXE !!! ههههه
اینقدر خندیدم که نگو !
بابا دیگه هر ننه قمری میدونه این برنامه چیه !
لااقل اسمش رو هم عوض نکرده بود بذاره YADAM-RAFTE.EXE !!!
(جهت اطلاع بر و بچ پاک و زلال که اهل هک و هکری نیستند عرض کنم که این برنامه میاد توی کامپیوتر و اگه اجرا بشه پسووردتون رو میفرسته برای طرف ! حالا دیگه توضیح نمیدم ٬ بد آموزی داره !)
خلاصه هی میگفت گرفتی ؟
من هم از این ور هی میخندیدم و میگفتم نه ! دوباره بفرست ! نمیآد !!!
بنده خدا چند بار فرستاد .
بعد بهش گفتم ٬ آبجی نشد دیگه ! داری زیر آبی میری ها !
گفت چیه ؟
گفتم آبجی ما خودمون هکریم ها !
حالا دیگه شما میخوای ما رو هک کنی ؟
گفت نه بابا ! میخواستم یه چیزی یادت بدم ! نمیخوای ؟!!
گفتم چرا ولی همینجوری بگو ! این فایل ها رو خودم دارم !!!
خلاصه از من اصرار و از اون انکار !
آخرش طاقت نیاورد و خندید و گفت ااااااااا میدونستی ؟!!
گفتم بابا دمت گرم دیگه اگه اینو نمیدونستم که دیگه اصلا ... !
بعد گفت ولی نابغه نیستی ها ! من نابغم !!!
گفتم اون رو که قبول دارم ! شک نکن !!! ههههه
بعد گفت که خلاصه من یه هکرم و فلان و اینها !
گفتم این که هکری رو خوب اومدی ! پایم (یعنی پایه هستم ! برای کرکری خونی های هکری !)
بعد دوباره گفتم راستی اگه با یه بالا و پایین کردن ولتاژ سی پی یو ٬ توی بایوس دستگاهت ٬ سیستم رفت روی هوا که عیب نداره ؟! ها ؟!!
فوری گفت ٬ نه ! تو این کار رو نمیکنی !!!
مثل این فیلم های هندی هست که یارو مرده میخواد بره یه زن جدید بگیره ٬ زنش میگه ٬ نه ! تو این کار رو نمیکنی ! والا من خودم رو میکشم !
مرده هم میگه ٬ به ... (مشترک گرامی ! این قسمت از فیلمه سانسور شده بود ! درست نفهمیدیم مرده چی گفت ! فقط میشه حدس زد !!!)
زنه هم میگه برو گمشو ! ولی قبلش باید همه اون طلاهایی که از خونه بابام آوردم رو بهم بدی !
مرده هم میگه برررررررررو بینیم با !!! تو وقتی اومدی خونه من ٬ لباسات هم پاره پوره بود !
اینجاست که زنه دیگه از غصه دق میکنه و مرده میره زن جدیدش رو میگیره ! (عجب نامردی !)
ولی ما نذاشتیم کار به اینجا برسه !
من فوری گفتم ٬ آبجی ! اون موقع که با ما قهر بودی ما نیومدیم هکت کنیم ! (البته بعد از اینکه ایمیلش رو داد و الا قبلش که نمیشد ! اااااا نه بابا !) حالا که دیگه رفیق شدیم که دیگه خیلی نامردیه !
خدایی خیالش راحت شد ولی مثل اینکه ول کن نبود !
بعد گفت راستی از این برنامه هایی که شماره تلفن طرف رو توی چت ٬ درمیارن نداری ؟!! ههههه
خدایی خیلی خندیدم !
چه هکر باحالیه !
خودش میگه میخوام چیکار کنم !
بهش گفتم ٬ آبجی تلفن میخوای بگو شمارتو بده ! چرا میخوای هکمون کنی ؟
گفت ااااااااااااا عمرا !!! شماره تو رو میخوام چیکار ؟!! اگه هم بخوام به ... میگم بهم بده !!! (مشترک گرامی ! این کلمه رو نمیتونم بنویسم چون جریان لو میره ! اول خودم باید ته توشو دربیارم !!!)
خلاصه این قضیه شماره تلفن هم بخیر گذشت .
بعد باز دوباره یه چیزی راجع به هکری گفت که درست یادم نمیآد .
دیدم مثل اینکه ٬ این تا دهن ما رو صاف نکنه ول کن نیست !
گفتم آبجی ببین ! بهت پیشنهاد میکنم منو تهدید نکنی ! وگرنه "وب" رو برات ناامن میکنم !!! ههههه
(ای ول بابا ! خدایی ته بلوف بود دیگه !!! وب رو برات نا امن میکنم ! خدایی الان باز هم که تکرار میکنم خندم میگیره !!! بابا و بابا بزرگ بیل گیتس و دار و دسته شون هم یه همچین ادعایی کلفتی نکردن !)
خلاصه دیگه بعد از این جمله ٬ موضوع هک به کلی فراموش شد !
بعد دیگه روابط کمی دوستانه شد و
یک کم حرف زدیم ٬ بعد من گفتم خوب حالا میتونم اسمتون رو بدونم ؟
گفت "نه ! دیگه پسر خاله نشو !!!" ههههه
خدایی خیلی رفیق باحالیه !
اول میده رفقاش دهن آدم رو صاف میکنن !
بعد خودش میاد معذرت خواهی میکنه و آشتی میشه !
بعد میخواد آدمو هک کنه !
بعد شمارتو میخواد بزور پیدا کنه !
بعد میگه پسر خاله نشو !
من هی میگم این از اون حالتاشه ها ! شما هی بگید نه !!!
آقا خلاصه این هم از ماجرای "یادم رفته" خانوم ("به تو چه" سابق) !
دیگه کسی فحش محش نده ها !
حالا دیگه بر و بچ بیان این رفیق جدید رو تحویل بگیرن اساسی !
خدایی منتظرم ها ! تحویل بگیرید !
راستی یکی دیگه از بچه های کلاس که اسم خودشو "سحر" نوشته و نظر داده ٬ یه شب اومد روی خط و با اون هم یه گپی زدیم ولی یه نکته جالب داشت !
فقط اون رو براتون میگم .
آقا این صحبت ما هم طولانی شد و کلی حرف الکی زدیم .
بعد فرداش دیدم همین به تو چه خانوم واقعی اومده یه پیغام زده که تو خیلی پررویی ها !!!
بعد دیدم هر چی ما گفتیم ٬ این هم خبر داره ! انگار با این کنفرانس کرده بودیم !!!
یه پیغام زدم واسه سحر خانوم گفتم ای ول بابا ! خوب میگفتی میرفتیم وسط کلاس چت میکردیم دیگه !!!
آقا خدایی لااقل شما که خانومید یک کم مرام داشته باشید !
هر چی میشه فوری نرید بگید .
میدونم که دلتون خیلی کوچیکه ولی اگه یک کم شام کمتر بخورید ٬ جا برای اسرار باقی میمونه !!!
آقا راستی یه چیزی هم دوباره در مورد "یادم رفته" خانوم بگم .
موقع چت کردن ٬ به من گفت ٬ شما اهل دعا هستید ؟
تعجب کردم .
گفتم خیلی نه ! ولی بعضی وقتا یه چیزیایی رو از خدای خودم میخوام .
(آخه خدای من خیلی باحاله ! هر چی بخوام خودش بهم میده ! نمیذاره اصلا بگم ! بخاطر همینه که من خیلی دعا نمیکنم ! خدای به این خوبی رو حال کنید !!!)
گفت آخه شما توی پست "جلسه هفتم" خودتون برای مریضا دعا کردید و از بچه ها هم خواستید که دعا کنند .
گفتم خوب .
گفت من هم یه مریض دارم که خیلی حالش بده ! توی CCU بستریه ! براش دعا کنید و به هر کی هم که میدونید ٬ بگید براش دعا کنه !
خدایی خیلی خیلی دلم سوخت .
همون موقع براش دعا کردم . الان هم دارم توی دلم از خدا میخوام که مریضش رو هر چه زودتر خوب و صحیح و سلامت ٬ از بیمارستان بیاره بیرون !
بهش گفتم ٬ خودم براش دعا میکنم و به "فرانک" هم که میدونم با خدای خودش خیلی رفیقه ٬ حتما میگم که براش دعا کنه . (این فرانک رو توی قسمت نظرات میتونید پیدا کنید)
همون شب با تاکید زیاد ٬ به فرانک گفتم که براش دعا کنه و فکر میکنم که یکی از اون دعا های مخصوصش رو برای این رفیق عزیز حواله کرد .
آقا ٬ خدایی شما هم همین الان براش دعا کنید .
همین الان براش دعا کنید .
من نمیدونم شما چه خدایی دارید ٬ ولی هرکی هست ٬ ازش بخواهید که این کار رو برای همه ما اناجم بده .
خدایی خیلی سخته آدم یه مریض بد حال داشته باشه .
من خودم تجربه این موضوع رو دارم .
و هنوز هم وقتی یادم میافته ٬ تنم میلرزه !
خواهرم بود !
از خواهر عزیز تر هم مگه هست ؟!
توی بیمارستان بود و حالش اینقدر بد بود که نمیتونست درست صحبت کنه ! واااااااااای خدا !
مننژیت مغزی گرفته بود !
حالا لااقل ایران هم نبود برم ببینمش !
تصور کنید آدم خواهرشو مدتهاست ندیده ٬ حالا بهش میگن توی بیمارستانه و اینقدر حالش بده که نمیتونه درست حرف بزنه !
بهش زنگ میزدم ٬ کمی باهاش حرف میزدم و میدیم که با سختی حرف میزنه .
گوشی رو میذاشتم و اون موقع بود که دیگه وقت گریه بود !!!
دیگه زندگی ما همین بود !
حالا برای این رفیقمون هم وضع بهتر از این نیست !
تصور کنید که وقتی آدم مجبور باشه ٬ عزیزش رو از بیحرکت روی تخت بیمارستان ببینه و نمیدونه که میتونه یه بار دیگه اون رو پای خودش ببینه یا نه ؟!
نمیدونه میتونه یه بار دیگه صداش رو بشنوه یا نه ؟!
نمیدونه میتونه یه بار دیگه عزیزش رو بقل بگیره یا نه ؟!
باور کنید خیلی سخته !
خدا برای هیچ بنی بشری پیش نیاره !
باور کنید اینقدر سخته که آدم اگه یک کم فکر کنه باید بگه خدا این لحظه رو برای گرگ بیابون هم نیاره !
خدایی خیلی سخته !
آقا بلند شید برید دعا کنید !
پاشید دیگه !
مثل اینکه تا من این رو تموم نکنم ٬ شما هم نمیرید !
خوب پس من میرم تا شما هم برید و ته دلتون با خدا حرف بزنید و برای کسی که اصلا نمیشناسیدش ٬ با صمیمیت دعا کنید !
هیچکی رو فراموش نکنید .

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 5:56  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام دوستان عزیزم

(این پست احتمالا کمی طولانی میشه (طبق معمول) ولی خواهش میکنم تا آخرش رو بخونید)
حتما تعجب کردید که این دفعه از اون سلام های همیشگی خبری نیست ولی منو ببخشید ! چون محتوای این پست با اون سلام های گرم ٬ همخونی نداره .
امروز که اومدم نظرات شما دوستان خوبم رو در مورد پست قبلی یعنی "جلسه دوازدهم" بخونم ٬ یه نظر دیم که خیلی برام جالب بود و میخوام اون رو جداگونه و ویژه برای همتون باز نویسی کنم .
میدونید که الان دارم یه دوره مربوط به اسم پداگوژی رو میگذرونم .
توی این کلاس اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد که ماجرای خیلی هاشو رو براتون توی همین وبلاگ نوشتم .
امروز میخوام یه چیزی بنویسم که خارج از کلاس اتفاق افتاده ولی چون مربوط به یکی از همکلاسی ها میشه توی همین وبلاگ براتون مینویسم .
این قضیه مربوط به همین نظری میشه که از متنش معلومه توسط یکی از همکلاسی هام نوشته شده .
این همکلاسی که نمیدونم چه صفتی رو باید براش ذکر کنم ٬ اومده و یه نظری داده که من رو کمی به فکر کردن وادار کرد و دوباره قلمم رو بدستم داد .
البته فکر نکنید این که نوشتم نمیدونم چه صفتی رو براش بگم ٬ به معنی اینه که فحش خیلی تاپی رو براش پیدا نکردم !
بلکه به این معنیه که نخواستم صفت بدی رو براش بیارم و از طرفی نخواستم مثل آدم های خیلی خوب ! از این همکلاسی به عنوان همکلاسی عزیز یا محترم یا دوست داشتنی اسم بیارم !
چون فکر میکنم اگه این صفت رو روش بذارم به تمام انسانهایی که شایسته این صفات هستند ٬ خیانت کردم .
انسانهایی که با روح بزرگشون ٬ همیشه اطرافیانشون رو انگشت به دهان گذاشتن و اونها رو در پیدا کردن یه لغت مناسب برای وصفشون متحیر کردند .
مثل خیلی از دوستانی که از خوانندگان این وبلاگ محقر هستند و با نظرات زیبا و دلنشینشون ٬ همیشه این داداش کوچیکشون رو شرمنده میکنند ! بدون اینکه اکثرشون رو اصلا دیده باشم !
مثل عزیزانی به نام آقا محمد عزیز ٬ آقا وحید با مرام ٬ آقا مهدی خوشمرام ٬ آقا آرش و ایرن دوست داشتنی که دیگه ته مرامند ٬ آقا سجاد گل ٬ آقا علی مشتی ٬ آقا علیرضای عاشق و خانومهای محترمی که از صفتهای زیباشون فاکتور میگیرم به نام فرانک خانوم ٬ تارا خانوم ٬ یسنا خانوم ٬ مهتاب خانوم و صدف خانوم .
بگذریم .
این همکلاسی ٬ خیلی از من متنفره !
خیلی دوست داره حال من رو اساسی بکنه توی قوطی !
خیلی دلش میخواد من رو پیش همه خجالت زده و شرمنده بکنه !
و حتما خیلی چیزهای دیگه هم میخواد که من خبر ندارم .
حتما خیلی دوست دارید باهاش آشنا بشید .
ولی باور کنید ٬ من خودم هم نمیشناسمش !
چون تاحالا فقط یه بار به این وبلاگ سر زده و ما رو مورد لطف قرار داده .
خیلی دوست دارم علت این نفرت رو بدونم .
تا اگه بخاطر یه دلیل قابل رفع یا یه موضوع قابل حل باشه ٬ مشکل رو برطرف کنم .
ولی متاسفانه این همکلاسی ما ٬ توی نظرش نه اسمش رو نوشته و نه آدرس ایمیل و نه آدرس وبلاگش و من نمیدونم چطوری میتونم توضیحاتی رو بصورت خصوصی براش ارسال کنم .
بخاطر همین مجبور شدم یه پست رو به طور ویژه به ایشون اختصاص بدم .
حالا اینکه چرا هیچ نشونی از خودش نداده شاید علت خاصی داشته باشه .
شاید ترسیده آبروش بره !
شاید هم ترسیده یه بار دیگه چشم من به چشمش قفل بشه و اون موقع ندونه چی باید بگه !
شاید هم احساس کرده نباید با دادن نشونی ٬ خودش رو در معرض خطر قرار بده !
مثلا فکر کرده اگه ایمیل یا وبلاگش رو بده ٬ من یا دوستان دیگه ام یه سری بهش بزنیم و حسابی از خجالتش دربیاییم !
ولی باور کنید من اهل این کار نیستم و اگه با این همکلاسی روبرو بشم ٬ به روش نمیآرم .
به هر حال خیلی از من ناراحته و اصلا با من حال نمیکنه .
خوب شاید بهتر باشه اول نظرش رو براتون بازنویسی کنم و بعد ادامه بدم .
پس ببینید و لذت ببرید ! آخه من رو خیلی خیط کرده !!! :
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نام شما : به تو چه
ایمیل شما :     
betoche_1@yahoo.com
وبلاگ شما : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- - - - - - - -
سلام مستر چاقالووووووووووووووووووووووووووووو
یه چند روزه ندیدیمت حسابی دلمون واست تنگ شده /
آقا جون مادرت چند کیلویی تو ها ها ها ها
ببین تو به جای اینکه بیای وب بزنی برو کیت لاغری بگیر بیشتر بهت میاد به جون خودم
اینقد چاقی هیچ دختر خری زنت نمیشه ها
اونوقت دیگه باید بگن آقایون گلن یکمیم کپلن ترترترترترترترترررررررررررررررررررر
چه باحال گفتم ایشالله نظرمو بخونی چون خودم کلی صفا کردم
جات تو کلاس خالیه آخه دیگه کسی نیست بهش بخندیم
ترترترترررررررررررررررر
برو آنگولا
قربان تو
به تو چههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خوب حال کردین ؟!
میبینید چه همکلاسی هایی دارم ؟!
باور کنید الان که نظرش رو اینجا نوشتم و برای چندمین بار خوندمش ٬ باز هم خندیدم !
خیلی باحال نوشته ! نه ؟!
حدس میزنم که نویسنده این نظر ٬ یکی از خانوم های همکلاسی باشه !
چون آقایون خیلی خفن تر از این حرفها فحش میدن (و دیگه قابل نقد و بررسی نیست !)
حالا علت این حدسم رو پایین تر مینویسم .
خوب از اینجا شروع میکنم که ای همکلاسی من ٬ اگه با این جملات ٬ به قول خودت "صفا کردی" خوش دارم خوش باشی با خودت و صفا کنی و مانع این حال و هولت نشم !
ولی چند مطلب رو برای تو و همه دوستانی که خیلی دوستشون دارم و الان دارن این مطالب رو میخونند مینویسم .
الان که دارم این مطالب رو مینویسم ٬ یکی از بر و بچ اینجا نشسته و هی میگه بهش بگو فلان و بیسار و خلاصه هی داره فحش میده (بی تربیت !) ولی من معذرت میخوام که اینهایی که این داره میگه من نمیتونم بنویسم .
البته آدم خیلی پاستوریزه ای نیستم ها ! ولی فحش های این خیلی خفنه !!!
بهر حال هنوز به این نکته نرسیدم که چرا اینقدر از من متنفری ؟
شاید بخاطر اینه که من توی وبلاگم (نه سر کلاس ها !) دوبار به خانوم ها توپیدم و اونها رو سرزنش کردم !
یکی در پست "جلسه هفتم" که در مورد پچ پچ کردن های مداوم اونهاست و یکی هم در پست "جلسه نهم" که آخرش رو به طبقه نسوان کلاس اختصاص دادم .
عزیز دل برادر ! باور کن که هرگز به نیت توهین به جامعه زنان و یا همکلاسی های خانوم کلاس ٬ اون مطالب رو ننوشتم .
دوستانی که از نزدیک با اخلاق من آشنا هستند میدونند که من اهل توهین و تحقیر نیستم چون اعتقاد دارم که اگه آدم یکی رو مسخره و تحقیر کنه ٬ دست روزگار ٬ همون بلا رو به سرش میاره و به همون مشکل دچارش میکنه !
البته منکر طنز نویسی نیستم ! چون من (با کمک پروردگار مهربونم) ذهن طنازی دارم و در طنز میشه و بلکه باید ٬ موضوع مورد نظر رو به سخره گرفت ! و از نظر من ٬ این ٬ توهین و تحقیر نیست .
در مورد اون دو مطلب هم روال همینه ٬ اگرچه اونها رو اصلا طنز حساب نمیکنم ولی با همین رویه نوشته شدن .
بهر حال قصد توهین و تحقیر در کار نبوده بلکه من همواره سعی میکنم ٬ اطرافیانم رو به سمت هدفی که مد نظر دارم ٬ بکشونم و این کار رو با استفاده از جملاتی انجام میدم که از قبل آماده میکنم !
نمونه این کار همون چیزیه که در اواخر پست "جلسه نهم" انجام دادم و خانوم های کلاس رو به تحرک بیشتر و اکتیویته بالاتر کشوندم ! ولی متاسفم که آدرس این وبلاگ توسط مدیر آموزشگاه سانسور شد و اجازه نداد که شما از وجود این وبلاگ مطلع بشید تا اون مطالب بتونه تاثیر خودش رو بذاره .
حالا اگر خانوم های کلاس ٬ اون مطلب رو میخوندن و می اومدند جلوی کلاس مینشستن ٬ اتفاق بدی می افتاد یا برای خودشون بهتر بود ؟!!
نمونه های دیگه این روش من رو ٬ دوستان خوبم از نزدیک دیده اند و نیازی به تکرار اونها ندارم .
از این موضوع بگذریم .
دارم کمی نوک قلمم رو تیز میکنم !
کار داره بیخ پیدا میکنه !
میخوام یه مطلب دیگه رو هم اضافه کنم .
اگر بگم از مطلبی که نوشته شده خوشحال شدم ! یا لااقل ناراحت نشدم ! دروغ بزرگی تحویلتون دادم !
ولی خدای خوبم رو شاهد میگیرم که بیشتر از خودم ٬ برای نویسنده ناراحت شدم و به حالش تاسف خوردم !
میدونید چرا ؟!
جواب ٬ جواب این سواله :
چرا ما ایرانی ها وقتی یه محیط امنی برای خودمون پیدا میکنیم ٬ دیگه انسانیت رو فراموش میکنیم ؟
چرا اگه با یه نفر دعوامون بشه و نتونیم از پسش بربیاییم ٬ میذاریم بعدا تا از پشت خنجر بزنیم ؟!
چرا وقتی همه ما رو بشناسند ٬ دیگه انسانیت از سر و پامون میره بالا و مثل کبوتر حرم میمونیم (ته معصومیت !) ولی وقتی کسی ندونه ما کی هستیم ٬ دهن هر کی که دستمون بهش برسه رو صاف میکنیم ؟!
چرا هیچکدوممون جراتشو نداریم که روبروی همدیگه وایسیم و چشم در چشم ٬ حرفمون رو بدون لرزش صدا ٬ بهش بزنیم ؟!
چرا حالا که نتونستیم حرفمون رو بزنیم ٬ میریم و دست به خنجر میشیم ؟!
به جای اینکه بریم و شجاعتمون رو تقویت کنیم !
چرا وقتی نمیتونیم کفه شخصیت و احترام و ارزش خودمون رو سنگین کنیم ٬ سعی میکنیم کفه بقیه رو سبک کنیم ؟!
چرا اینقدر انسانیت رو در وجود خودمون خفه کردیم که اگه دستمون برسه ٬ دنیا رو آتیش میزنیم ؟!
باور کنید ٬ آدم هایی مثل هیتلر یا اسکندر مقدونی یا مغولها ٬ دقیقا عین ما بودند و اگه الان مورد لعن و نفرین بشریت هستند ٬ علتش اینه که اونها دستشون رسید که دنیا رو آتیش بزنند و دست ما نمیرسه ! و ما چون توانش رو نداریم ٬ همون کبوتر معصوم حرم باقی میمونیم .
میگن یکی از فرمانده ارتش آلمان نازی و از نزدیکان هیتلر رو موقعیکه بعد از جنگ جهانی میارن تا در دادگاه صالحه (!!!) محاکمه کنند ٬ وقتی تمام جرائم و اتهاماتش رو میخونند و ازش میخوان که در مورد اونها حرف بزنه (تا یه دلیلی برای حکم اعدامش پیدا کنند !) میگه : "ما فقط یک گناه داریم ! و اون اینه که در جنگ شکست خوردیم !!!"
یعنی اگه شکست نخورده بودیم ٬ الان ما قهرمان ملی بودیم و حکم اعدام شما ٬ دست به دست میشد ! پس فرقی بین من و شما نیست ! فقط شما پیروز شدید و ما باید کشته بشیم .
حالا این موضوع ٬ روحیه اکثر ما رو نشون میده که دستمون به هرچی برسه ٬ مضایقه نمیکنیم مگر اینکه برای یه منفعت بالاتر مثل حفظ آبرو و از این حرفها ٬ از اون موضوع دست بکشیم !
تنها سوالی که باقی میمونه اینه که پس سهم انسانیت و خدا چی میشه ؟!!
شمایی که میآیی و بدون اینکه اسمت رو بنویسی یا آدرس ایمیل و وبلاگت رو بدی ٬ فقط یه سری جملات با صفا ! میگی و میری ٬ تاحالا به انسانیت فکر کردی ؟!
شاید هم در مقابل اون چیزی که از من دیدی احساس حقارت کردی و علت نفرتت اینه ؟!
مثلا شاید من آدم لارژ و ریلکسی بنظر میرسم !
یا به قول بعضی از بر و بچ ٬ خیلی مغرور به نظر میآم !
شاید فکر کردید که من هیچکی غیر از خودم رو آدم حساب نمیکنم ؟!
به اون خدایی که نمیدونم قبولش داری یا نه ! به هیچ وجه اون چیزی که از من دیدی یا شنیدی من نیستم !
اگر میخواستم توی کلاس براتون افه بیام و کلاس بذارم ٬ همتون کف میکردید !
اینقدر موضوع قشنگ برای کلاس گذاشتن دارم که نگو و نپرس !
مثلا قرارداد من به عنوان رییس بخش خبر ٬ در خبرگذاری فارسی یوگسلاوی در سال ۲۰۰۰ رو دیدی ؟!
باور کن برام خیلی سخت بود که همین یه دونه رو برات بنویسم ولی مجبورم کردی تا بهت ثابت کنم اصلا نمیخواستم براتون کلاس بذارم !
دلیلی هم نداره برات کلاس بذارم چون اگه به خطی که زیر عنوان وبلاگم نوشتم ٬ دقت میکردی ٬ میدونستی که این کار برام خیلی جالب نیست ! اون هم توی این شرایط خاصی که دارم .
اون مطلب رو یک بار دیگه برای همه مینویسم :
بیشتر از چند ماه دیگر در میان شما نخواهم بود ! مرا ببخشایید و خاطراتم را فراموش نکنید !
فقط چند ماه دیگر !
از اینکه این پست خیلی طولانی شد ٬ از همتون معذرت میخوام و در پایان ٬ آرزوی همیشگیم رو که برای دوستان خیلی خیلی خوبم مینویسم ٬ برای همتون مینویسم :
چه چیز بهترین است ؟ من آن بهترین را برایت آرزو دارم ! (شکسپیر)
راستی نوشته بودی که هیچ دختری حاضر نمیشه با من بپره ! ههههه
از خانومهای وبلاگنویسی که دارند این مطلب رو میخونند و به این جمله معترضند ! درخواست میشود مراتب اعتراضشون رو در قسمت نظرات مکتوب کنند !!!
مخصوصا که چند ماه بیشتر فرصت ندارم !
سرت سلامت نازنین          از من یه لحظه باقیه

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 1:24  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا قبل از هر چیزی پوزش میخوام از اینکه دیر آپدیت کردم ! چون حال نداشتم !
امروز رفتیم کلاس برای تدریسی که توی پست قبلی توضیح دادم جریانش رو .
خلاصه رفتیم و نشستیم توی کلاس و استاد کلاس هم اومد .
من طبق لیست تعیین شده روز امتحان ٬ نفر سوم امروز بودم که تدریس کنم چون هر کی یه نیم ساعت وقت داره تدریس کنه و یه جلسه میشه برای تدریس سه نفر و من امروز نفر سوم بودم .
از این موضوع نفر سومی ناراضی نبودم چون میدونستم نفر اول دیگه پوستش کنده میشه !
چون هم شاگردا و هم استاد کلاس منتظر اولین نفر هستند و بیشترین حملات به نفر اول میشه !
گفتم خوب بذار نفر اول و دوم تدریس کنند ببینیم چی میشه بعد ما میاییم ! خوبه !
ولی استاد کلاس تا من رو دید گفت آقا شما بفرمایید !
من گفتم نوبت آقای فلانی و فلانی قبل از منه .
بعد استاد کلاس گفت نه شما چون عجله دارید و میخوایید تشریف ببرید ! بیایید تدریس کنید و برید !
من هم چون نمیخواستم که نفر اول باشم ٬ گفتم نه ! راحتم ! امروز رو میمونم تدریس ها رو ببینم !
و بعدش به دوستم که قرار بود به عنوان نفر اول تدریس کنه اشاره کردم که شما بفرمایید !
حالا اون هم گیر داده بود و هی اصرار که نه ! خواهش میکنم شما بفرمایید ! من تعارف نمیکنم !
هر چی میگفتم بابا نمیخواد ! شما بفرمایید ! گیر سه پیچ داده بود که نه تعارف نمیکنم ! بفرمایید !
خلاصه با یه مکافاتی بلندش کردیم و کشون کشون گذاشتیمش پای تخته !
بعد استاد کلاس میخواست از جاش بلند شه که این بشینه و مثلا جریان تدریس ٬ واقعی باشه که یهو این بابا گفت : نه استاد ! تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف !!!
من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم !
بابا یعنی چی ؟
خوب مثلا تدریسه دیگه !
یکی صندلیش رو ببره یکی میز و یکی هم تخته ! این دیگه چه فیلمیه ؟
بهر حال این رفیقمون بر جای بزرگان تکیه نزد و صندلی خودش رو برد گذاشت پای تخته که تا آخر تدریسش هم روش نشست !
خلاصه تدریس شروع شد و من منتظر بودم بر و بچ شروع کنند به سوال و جواب و خلاصه فعالیت و اینها .
ولی اگه شما چیزی دیدید من هم دیدم !
من خودم هم که قسم خورده بودم توی این کلاس وامونده حرف نزنم .
کلاس دیگه ساکت ساکت بود .
باور کنید اگه این جریان روزه سکوت نبود ٬ پوستش رو پای تخته میکندم !
آخه بابا مثلا این میخواد مربی بشه ! نباید یک کم گیر بهش داد ؟! شاید فردا یه شاگرد چموش به پستش خورد . نباید یک کم بلد باشه باهاش کل کل کنه ؟!
بهر حال هیچکس چیزی نمی گفت و کلاس با یک سکوت قبرستونی ٬ در جریان بود .
خلاصه جریان تدریس نفر اول تموم شد و استاد کلاس شروع کرد به برشمردن نکات مثبت و منفی تدریس و ایشون هم داشت کم و بیش از خودش دفاع میکرد .
بهرحال کل جریان نفر اول تموم شد و حالا نوبت نفر دوم بود .
ولی این یکی مثل اینکه از من زرنگ تر بود ! چون نیومده بود !
البته دیگه نفر اول گذشته بود و بلا دفع شده بود ! مخصوصا با این شاگردهای چُمپت که نفس هیچکدومشون در نمیومد !
خلاصه من هی این ور اون ور نگاه کردم ولی دیدم نه خبری نیست .
دیدم دیگه چاره ای نیست ! بلندشدم و رفتم پیش استاد کلاس و گفتم میتونم از میز شما استفاده کنم ؟
یعنی من میخوام بشینم اینجا !!!
بعد ایشون هم گفت بله بفرمایید و بلند شد رفت نشست روی یه صندلی دیگه .
من هم کیفم رو برداشتم و رفتم و گذاشتم روی میز استاد و نشستم روی صندلی .
از قبل یه چیزهایی رو آماده کرده بودم . یعنی چند تا موضوع رو آماده کرده بودم برای تدریس .
ولی خودم میدونستم که کدوم رو میخوام تدریس کنم و بقیه رو برای ضرورت یه نگاهی انداخته بودم .
میخواستم با عنوان کردن چند تا سوال در ابتدای کار ٬ هم توجه همه رو جلب کنم و هم اونها رو به سمت موضوع مورد نظر خودم هل بدم (چون اینها سوق دادنی نیستند ! هل دادنی اند !!!)
راستی یه چیز هم بگم ! من بخاطر درگیری های روزهایی که کلاس میرفتم با استاد کلاس (چون الان دیگه ممنوع الکلاس شدم !) انتظار این رو داشتم که از اول کار تا آخرش با سوالات عجیب و غریب و درگیری با استاد کلاس و بچه ها روبرو بشم که انتقام اون جریان گرفته بشه !
بخاطر همین هم با خودم گفتم باید یه موضوعی انتخاب کنم که عمرا هیچکس هیچی راجع بهش ندونه و اصلا از اول تا آخر نتونند هیچ حرفی بزنند !!! یعنی یک کلمه هم از اون موضوع حالیشون نباشه !
کمی فکر کردم و موضوع مورد نظرم رو پیدا کردم :
موضوع مورد نظر ٬ آشنایی با لهجه اشتوکووسکی از نوع یوگ زبان پایه اسلاو بود !!! ههههههههههه
آقا وقتی موضوع تدریس رو گفتم ٬ فک همه افتاد پایین !!!
تدریس رو اینجوری شروع کردم ٬ گفتم من چند تا موضوع آماده کردم و برای اینکه یکی رو انتخاب کنم ٬ چند تا سوال میپرسم و بسته به جواب شما ٬ یکی رو انتخاب میکنم .
سوالات رو اینجوری شروع کردم :
خوب کیا اهل سیاست هستند ؟ یعنی مطالعه سیاسی ها ! نه همینجوری الکی !
اول یکی دو نفر دست بلند کردند ولی بعد دستشون رو انداختند !
گفتم خوب تبریک میگم ! ظاهرا همه عوام هستند !!!
بعد گفتم خوب کیا اهل ورزش حرفه ای هستند و خلاصه چند تا سوال کردم تا موضوع رسید به این سوال که کیا اهل مسافرت خارجی هستند ؟
چند نفر دست بلند کردند .
بعد گفتم یعنی کیا پایه هستند که اگر موقعیتش پیش اومد برن سفر خارج از ایران ؟
چند نفر دیگه دست بلند کردند .
بعد گفتم یعنی کیا جراتش رو دارند ؟ کیا جراتش رو دارند که تنهایی از ایران خارج بشند ؟
دیدم دیگه تقریبا همه دست بلند کردند !
همونطور که پیش بینی میکردم !
یکی گفت مگه خارج رفتن هم جرات میخواد ؟
گفتم بله ! بله عزیزم ! جرات میخواد ! همینجوری نیست .
بعد گفتم من الان یه بلیط آفریقای جنوبی به شما بدم میری ؟
گفت آفریقا که نه !
گفتم خوب پس یه جراتی هم میخواد ! ها ؟!
خلاصه با این حرفها دیگه معلوم شد که همه به خارج رفتن علاقه دارند .
من هم از یه جملاتی استفاده کردم که همه دست بلند کنند و به این موضوع حساسیت نشون بدن تا من موضوع زبان رو شروع کنم .
بیچاره ها نمیدونستن من میخوام چی بگم و اونها دارند قدم به قدم به سمت چه چاهی میرن ؟!! ههههه
خلاصه آقا کار به اینجا که رسید رفتیم توی موضوع لوازم سفر خارجی که یکیش زبانه و خلاصه از این حرفها ! و یواش یواش موضوع زبان رو شروع کردم و از اهمیت این زبان گفتم که بهرحال وسعت زیادی داره و آدم با دونستن این زبان میتونه خیلی جاها بره و اینا .
آقا من یه چیزی که هست ٬ همیشه سر کلاس و موقع تدریس (بعضی وقتها کامپیوتر درس میدم) چه خصوصی و چه عمومی ٬ خیلی راحتم یعنی انگار دارم با دوستام گپ میزنم (ما شا الله ! فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ! فووووووووووت ! ههههه) خیلی خونسرد و ریلکس !
بچه ها هم دیگه خفن فعال شده بودند سر کلاس !
خودم هم تعجب میکردم که ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا یعنی اینها همونایی اند که مثل ماست ورمالیده بودند روی فرش ؟!!
خلاصه آقا بدک نشد !
یه چیزی هم احساس میکردم بر و بچ خیلی حال رکدند این بود که من خیلی راحت بودم ! نه قرمز شدم نه سفید نه رنگوارنگ ! خلاصه من راحت بودم و بچه ها هم همینطور .
وسط کار برای اینکه توجهشون رو خفن فرمی جلب کنم ٬ چند تا جمله به زبان اسلاو روی تخته نوشتم و خواستم که حواسشون باشه ببینند میتونند از لابلای حرفهای من بفهمند معنیش چیه ؟
حالا چون اکثر کلاس دختر هستند ٬ من هم یه جمله راجع به خانوم ها نوشتم و گفتم این جمله مورد علاقه استاد ما ٬ خانوم آلیسپاهیچ بود که همیشه میگفت . حالا من هم برای شما مینویسم .
براشون نوشتم :
zene su cvijece , covijek su covijek
بعد خلاصه هی تحریکشون کردم که این جمله خیلی مهمه و جمله اول رو خانوم آلیسپاهیچ میگفت و جمله دوم رو ما !!! یعنی جمله اول خوبه و جمله دوم بده !
دیگه همه داشتند خفه میشدند ببیننند این چیه من نوشتم ! ههههه
خلاصه آقا تدریس خوبی بود .
آخرش یه خانومی گفت آقا این رو ترجمه نمیکنید ؟
گفتم خوب اولی یعنی زنها گل هستند !
ولی دیگه دومی رو ترجمه نکردم ! و همه رو توی کفش گذاشتم ! (توی کفشش نه ها !!! توی کف اش !)
دومی رو اینجا میگم . دومی یعنی انسانها انسان هستند !!!
این یعنی زنها رو از دایره انسان بودن خارج کردیم و گفتیم اونها گل هستند !!! ههههه
راستی آخر کلاس ٬ آدرس این وبلاگ رو روی تخته نوشتم و گفتم "بهتون اصرار نمیکنم که این رو ببینید" !
این نکته رو بگم که قبل از دعوا ٬ آدرس وبلاگ رو هم به استاد کلاس دادم و هم به رییس آموزشگاه .
ولی در کمال ناباوری ٬ این آدرس هرگز به دست بچه ها نرسید !!!
و دچار سانسوریسم حاد شد !
حالا دیگه صفتی رو برای این کار نمیگم ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !
خلاصه جریان تدریس ما هم تموم شد و من رفتم نشستم سر جای خودم .
استاد کلاس هم برای اینکه خودش رو از اتهام حمله علمی به من تبرئه کنه ٬ نفر اول رو که تدریس کرده بود رو صدا کرد تا ایراد های من رو بگیره !
مثلا خودش نگه که من بگم بیخود به من گیر داد !
عجب استراتژی فوق العاده ای !
جدا از این اخلاق ورزشکاری استاد کلاس ٬ آدم یه جوریش میشه !
خلاصه این بنده خدا هم اومد و شروع کرد به حرف زدن که خیلی خوب بود و خیلی ریلکس بود و خیلی فلان و از این حرفها .
بعد گفت ولی اشکالش این بود که فلان موضوع رو رعایت نکرد یا در مورد فلان موردی که باید در نظر میگرفت ٬ چیزی نگفت و غیره .
من دستم رو بلند کردم که بگم داری اشتباه میکنی و مثلا در مورد فلان اشکالی که از من گرفتید ٬ فلان جمله ای که گفتم در مورد همین موضوع بود و من برای عمل کردن به فلان اصل ٬ این جمله رو گفتم .
ولی باز هم باید یه چیزی بگم که باورتون نشه !
استاد کلاس که دیگه واقعا نمایش استادی خودش رو کامل کرده ٬ نذاشت من از خودم دفاع کنم !!!
گفت ادامه ندید ! نمیخواد !!!
خدایی آدم رو یاد صفحات تاریک تاریخ بشر میندازه !
اون صفحه هایی که از خودکامگی و دیکتاتوری و انسان ستیزی و خود برتر بینی مطلق حرف زدن !
واقعا نمیدونم این کار با چه منطقی انجام شد ؟!
من هم چیزی نگفتم و فقط یه لبخند یه وری تحویل دادم و بیخیال موضوع شدم !
به قول شاعر گفت :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است                     کارم از گریه گذشتست و بدان میخندم
جالب اینجاست که نفر سوم هم که تدریس کرد ٬ بعد از تدریس که اشکالاتش مطرح شد ٬ اون هم از خودش کلی دفاع کرد !
خداییش خیلی نامردی بود در حق من !
ای خدا ایشاالله ریشه ظلم رو در بیاره ! الهی آمین !!!
ولی خدا هم کاری به ما نداره ها !
میگه بابا شما خودتون ظلم پرورید ! من چجوری ریشه ظلم رو دربیارم ؟!
خودتون دهن همدیگه رو صاف میکنید و تا وقتی خودتون متضرر نشید ٬ اگه یه میلیارد نفر هم تیکه تیکه بشن ٬ صداتون در نمیآد .
ولی اگه جون خودتون که نه ! اگه دوزار از پولتون توی خطر باشه ٬ حاضرید خودتون همون یه میلیارد نفر رو یکی یکی سر ببرید که از پولتون کم نشه !
آدم یاد قیامت میافته !
این دنیا هم خودش قیامتیه ها !
میگن موقعی که توی اون دنیا میخوان از آدم کباب کوبیده و استیک درست کنند ٬ هی التماس میکنه که خلاصه فلانی و فلانی و فلانی که از من بدترند بسوزونید ولی من رو نجات بدید ! بعد که میبینه نا بابا مثل اینکه اینها کم بودن ٬ هی آمار قربانیای خودش رو افزایش میده ! کار به جایی میرسه که به خدا میگه : خدایا همه بنده هات رو بسوزون ٬ فقط من یکی رو بیخیال شو !!!
ولی یکی میزنه پس کله آدم ٬ بهش میگه : نه داداش ! امروز باید اون دفتر خاطراتت رو بیاری ببینیم چیکار کردی ! هیچکی رو توی گور کس دیگه نمیخوابونن ! دفترتو بیار !
این وبلاگ برای حساب و کتاب قیامت هم خوبه ها !
خدایا از همینجا ندای مظلومیت ما رو بشنو !
خدایا تو شاهد باش ! من بیچاره رو نامردکش کردند !
البته خدایا شاهد هم باش که میتونستم همونجا دعوا راه بندازم و استاد کلاس رو سکته بدم ها !
ولی بخاطر تو که گفتی حرمت آدم ها رو نگه دارید هیچ کاری نکردم !
خدایا تو خودت میدونی اگه استاد کلاس رو همونجا خفه هم میکردم ٬ کسی صداش در نمیومد که !
بخاری ؟! مخاری ؟! رگی ؟! غیرتی ؟! هیچی ندارن این شاگردهای بی تربیت !!!
روز اول که با استاد کلاس دعوام شد ٬ به یکی از بچه ها که سر کلاس مثل بره ساکت نشسته بود ! گفتم اگه تو جای من بودی چیکار میکردی ؟
گفت : به استاد میگفتم ٬ استاد ! ور ور نکن !!!
گفتم عجب بابا !
پس خوب شد تو جای من نبودی !
خلاصه آقا شما که نبودید از من حمایت کنید !
من بیچاره رو غریبکش کردند !
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدای هر چی آدم مظلومه ! کجایی ؟!
خدایا من اینجام !
همینجا توی قلب ایران ! بیچاره امام زمان که میگن ایران مملکت امام زمانه !!!
باور کنین فکر میکنم امام زمان "گینه بی صاحب" (گینه بیسائو سابق !) رو ترجیح میده !
اینجوری میخواییم مربی تربیت کنیم و بعدش هم صادر کنیم به سراسر جهان و بعدش هم بگیم : نگفتیم ما ام القرای اسلامیم !!! نه شما بی دین های بی تربیت !
آه ! ای خدا کجایی ؟!
آقا بگذریم !
دیگه بیشتر از این اشکتونو در نمیآرم .
بهرحال کلاس تموم شد و ما هم رفتیم پی کارمون !
درحالیکه تمام وجودم از نفرت و اشمئزاز پر شده بود !
استاد محترم کلاس ٬ قلبی که برای مهربونیها کنار گذاشته بودم رو پر از کینه و نفرت و خون کرد !
حالا من رو میخواد با این قلب مریض بفرسته سر کلاس ؟!
نه ! من هرگز با این دید با شاگردم مواجه نمیشم !
من شاگردمو دوست دارم .
اون بیچاره برای اینکه خودش رو بالا بکشه به من پناه آورده .
و از من میخواد که اون علمی رو که خدا به من داده ٬ من هم به اون منتقل کنم .
هرگز برای سرزنش پیش من نیومده !
ای خدا ما چقدر بدبختیم ؟! چقدر ؟! چقدر ؟!
آقا راستی این رو بگم ٬ من معلم نیستم ها !
اصلا از طبقه معلم خوشم نمیآد ! متاسفانه .
بخاطر همین چیزهاست دیگه !
همیشه دق دلیشون رو سر شاگردها خالی میکنند !
در طول تحصیلم هیچ وقت مربی یا استاد خوبی نداشتم !
چون همشون توی همین سیستم وامونده تربیت شده بودند .
این استاد کلاسی که ما الحمدلله توفیق حضورمون سلب شد ٬ مثلا دیگه استاد استاد هاست ! زکی !!!
این دیگه تهشه ! وای به حال اولش !
آها راستی اونی که گفتم معلم نیستم رو ادامه بدم :
من فقط گاهی برای برو بچ (که تقریبا همه آشنا و دوست هستند) ٬ کلاس خصوصی کامپیوتر میذارم .
گاهی هم میان دنبالم برای کلاس عمومی و دوره های کامپیوتر ادارات و سازمانها که مثلا فلانه و بیساره !
حالا نمیدونم یه چیزی بلدم که میان دنبالم ٬ یا چون (اگه قبول کنم) خیلی به پولش گیر نمیدم میان !
آخه چند وقت پیش یه کلاسی بود برای خواهران بسیجی ! (یا ابوالفضل !)
اومده بودند که تو بیا این رو تدریس کن !
میخواستند ICDL یاد بگیرند .
اینقدر اون مسئولش قیمت رو چلوند که من یه بار که داشتم با یکی از بر و بچ صحبت میکردم ٬ اصلا روم نشد که بهش بگم قرار شده این کلاس رو چقدر برم !!!
گفتم نه ! الان کلاس ندارم !
من هم که اصلا به این چیزهاش کاری ندارم .
یعنی اصلا در شأن خودم نمیبینم که به این چیزهاش گیر بدم ! (ای ول بابا شأن !)
تازه خواهرم هم گیر داده بود که من هم میام . پول دوره من رو هم تو باید بدی !!!
گفتم ای ول آبجی ! بابا من از تو پول نمیگیرم ! ولمون کن !
خلاصه حالا اگه من رو گیر بیاره باید یه کلاس خصوصی یه نفره براش بذارم !
(پول مول هم که خبری نیست . خدا کنه بچه کوچوله رو نده من سر درس بقل بگیرم !!!)
چون الحمدلله اون کلاس که مایه آبروریزی بود منتفی شد !
خلاصه اینجوریاست عزیز .
آها ! راستی تا این وبلاگ هک نشده ٬ یه یادی هم بکنیم از یگانه استاد فرزانه دوران !
(آخه ایشون اگه اراده کنه ٬ دست به هکش هم بد نیست !)
آره میگفتم !
از بهترین استاد عالم ! و اون کسی نیست جز :
آقا محمد گل گلاب !
آقا محمد آلبالو !
آقا محمد شفتالو !
آقا محمد چیپس و پنیر سفارشی !
(آقا چشم آقا محمد رو دور ببینم این قضیه چیپس و پنیر سفارشی رو هم میگم براتون ! ولی چیکار کنم که چشمش همیشه ناظره ! ههههه ! مخلصیم آقا محمد !)
اگه فردا اومدید دیدید اینجا من اعلامیه شدم ! بدونید کار خود خوشگلشه !!!
خوب بسه دیگه .
من دیگه باید برم به کارهای دیگه برسم .
چون حرفهام هم تموم شد .
راستی فکر نمیکنم همه بر و بچی که میان اینجا ٬ تا آخر این مطلب رو بخونند ها !
آخه خیلی طولانیه لامصب !
ولی خدایی هرکی تا آخرش رو خوند ٬ برام بنویسه تا خوشحال شم .

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 17:14  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز امتحان داشتیم .
منبع آزمون هم متن کتاب خود استاد کلاس بود و هم مطالبی که در کلاس مطرح میشه ! (جل الخالق !)
در واقع منبع امتحان استاد کلاس بود !
و این یعنی فاجعه برای رهبر جبهه اپوزیسیون !
چرا ؟!!
چون باید چیزهایی رو حفظ میکرد و امتحان میداد که اعتقادی به اونها نداشت و نمیتونست نظرات خودش رو هم لااقل بنویسه چون با امتحان ندادن یکی بود !
مثل این میمونه که دکتر سروش رو مجبور کنی مبانی فکری استاد مصباح یزدی رو امتحان بده !
البته بعد از فراق علمی و فکری اونها !
چون این دو مرد نام آور هم در اوایل کار ٬ در یک جبهه مشترک بودند . ولی ...
ما هم اوایل مشکلی نداشتیم و به همدیگه لبخند میزدیم !
چون من شنونده بودم و استاد کلاس گوینده .
چون نقدی نبود و نقادی ٬ چون بحثی نبود و مباحثی .
چون احساسم این بود که برای کسب علم و فضیلت دور هم جمع شدیم .
مشکل از زمانی آغاز شد که من تبدیل به رهبر جبهه اپوزیسیون شدم و استاد کلاس هم سردمدار شاگردان عوامی بود که ترجیح میدادند کماکان لبخند بزنند !
خیلی ها ترجیح میدن به جای استفاده از سلولهای خاکستری مغزشون از سلولهای قرمز رنگ ماهیچه لبشون استفاده کنند و نشون بدن که به هیچ چیز فکر نمیکنند جز فکر نکردن !
من با خیلی از بر و بچ کلاس رفیق هستم و طبعا با بقیه هم در این مدت آشنا شدم ولی این موضوع باعث نمیشه تا نوک تیز قلمم رو به طرف اونها نشانه نگیرم .
این حرفهایی که میزنم شامل خیلی از بر و بچ همین کلاس میشه .
عوام بودن توی این کلاس نهادینه شده .
و این همون درد بی درمانیست که سعی میکنم خودم و اطرافیانم رو از ابتلای به اون برهانم .
اگر چه در بسیاری موارد کاری از دستم بر نمیآد و لبخندی که جای فکر رو گرفته ٬ تکون نمیخوره !
اینها رو میگم و مؤدبانه (البته نه چندان !) همه رو به سخره میگیرم تا شاید بتونم اون جرقه موعود رو در ذهن رفقا بزنم و فکرشون رو کمی به جلو هل بدم .
آه ! بگذریم .
امروز که داشتم متن کتاب رو میخوندم کلی خندیدم !
خدایی خیلی باحال بود !
خیلی از جملاتش رو برای بازگو کردن در جمع های دوستانه (که همه دارن شعر میگن !) به خاطر سپردم .
یکیش رو براتون میگم . متن زیر رو عینا از روی کتاب تایپ میکنم تا نامردی نشه !
آقا یه جاش برای توضیح "روش تدریس کارگاهی" نوشته : 
-------------------------------------------------------------
روش تدریس کارگاهی
این روش مشتمل بر سه مرحله متمایز است :
۱- مرحله ارائه درس کوتاه (مینی لسن)
در این مرحله مبانی نظری مورد بحث توسط مدرس کارگاه تبیین و تحلیل می شود . حداکثر زمان این مرحله ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
۲- مرحله کار و فعالیت
در این مرحله شرکت کنندگان به گروه های کوچک (۲ الی ۳ نفره) تقسیم و بر روی موضوعات تعیین شده فعالیت می نمایند . حداکثر زمان این مرحله ۶/۴ از کل زمان کارگاه است .
۳- مرحله مشارکت
در این مرحله شرکت کنندگان مجددا دور هم جمع می شوند و به بحث و بررسی و جمع بندی موضوعات تعیین شده می پردازند . حداکثر زمان در نظر گرفته شده برای این مرحله نیز ۶/۱ از کل زمان کارگاه است .
* درآمدی بر روش ها و فنون تدریس - شرکت تعاونی علم گستر کریمه - چاپ اول ۸۴ - صفحه ۶۲ *
-------------------------------------------------------------
خوب !
کسانیکه تا الان متوجه نکته جالبش نشدن ٬ به وجود سلولهای خاکستریشون شک کنند !
بابا اینجا در هر سه مرحله نوشته "حداکثر" مثلا فلان قدر از کل زمان کارگاه .
معنیش اینه که این زمان قابل کاهش هست ولی قابل افزایش نیست .
پس مثلا میشه به مرحله اول ۶/۱ ٬ به مرحله دوم ۶/۳ و به مرحله سوم ۶/۱ از کل زمان کارگاه رو اختصاص داد .
خوب این که جمعش میشه ۶/۵ ! خوب پس اون یک شیشم باقی مونده چی میشه ؟!
اون یک شیشم رو باید توی کارگاه چیکار کرد ؟!
اون زمان ٬ مرحله چیه ؟!
واقعا خنده داره !
بچه هایی که من رو از نزدیک میشناسند میدونند که الان دارم یه حدس هایی میزنم برای نامگذاری این مرحله باقیمونده !
ولی ترجیح میدم حدسیاتم رو نگم !
چون وقت تلف میشه !
ولی فقط بگم که مثلا میشه اسمش رو گذاشت مرحله "شعر گویی (از نوع دوستانه !!!)"
خوب آقا بگذریم .
خلاصه رفتیم سر جلسه و بعد از کمی این ور اون ور ٬ برگه ها توزیع شد و مشغول شدیم .
من از اول به همه سوال ها نگاه نمیکنم چون میترسم آخری ها رو بلد نباشم و از ناراحتی ٬ اونهایی رو هم که بلدم ٬ یادم بره !
بعد که تعداد قابل توجهی رو نوشتم (با لطف پروردگارم) یه نگاهی به بقیه میندازم .
خلاصه آقا چهارده سوال اول رو که نوشتم شیش تای آخر رو یه نگاهی انداختم و دیدم اونها رو هم بلدم بجز سوال آخر !
در مورد سوال آخر هر چی فکر میکردم اصلا هیچی هیچی به ذهنم نمی اومد !
اصلا انگار من ادبیات خونده بودم و این سوال از متافیزیک بود !
هر چی سرم رو تکون دادم ٬ دیدم نه بابا هیچی یادم نمیآد !
خلاصه بیخیال آخری شدم و شروع کردم همه رو نوشتم و فقط مونده بود آخرین سوال .
با خودم گفتم بابا من که اینجا گیر کردم ٬ مطمئنا اکثرا (اگه نگم همه !) توش میمونن و اینقدر به استاد کلاس گیر میدن که بالاخره یه دره یه دره جواب رو ازش میگیرن !
بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه !
خلاصه من دست به سینه نشستم و برای استراحت موقت ٬ بیشتر توی صندلی فرو رفتم .
بالاخره پیش بینی من به واقعیت نزدیک شد .
دخترهای محجوب کلاس به سوالات مشکل رسیدن و شروع کردن به سوال کردن که اینجاش چیه ؟ اونجاش چیه ؟!
و دیدم که استاد داره یواش یواش یه اشاره هایی میکنه !
با خودم گفتم آخه استاد نباید اینها رو بگه چون باید یه فرقی بین من و اینهایی که نمیدونن باشه !
ولی یادم افتاد که خودم منتظر توضیح استادم ! LOL !!!
عجب اندیشه ناجوانمردانه ای !
در دل خندیدم و منتظر ماندم !
بالاخره صبح امید سر رسید و بر و بچ اندیشمند کلاس به سوال آخر رسیدند و هجوم وحشتناک سوالات به سمت استاد کلاس آغاز شد !
استاد چیز زیادی نمیگفت و این موضوع داشت صبح امیدم رو تار میکرد ولی با خودم گفتم "صبور باش !"
و صبر من کار خودش رو کرد چون در مقابل صبر من ٬ صبر استاد تموم شد و در مقابل اونهمه خواهش خانوم های کلاس ٬ تسلیم شد و یواش یواش جواب رو گفت و بنده حقیر هم (که البته تا این زمان ٬ دیگه یه چیزهایی رو به خاطر آورده و نوشته بودم) جمله آخر رو نوشتم و تمام !
راستی لابلای امتحان ٬ استاد کلاس اومد سراغم و به من گفت که برای روز شنبه یعنی پس فردا آماده تدریس در کلاس باشم !
اگرچه از این حرکت تعجب کردم ٬ ولی چیزی نگفتم (چون من از موضوع تدریس بی اطلاع بودم و از طرف آموزشگاه هم هیچ تماسی با من برقرار نشد که فلان روز باید آزمون تدریس بدید ! حالا اگه شهریه دوره رو همون اول نداده بودم ٬ صد و پنجاه و هفت هزار بار زنگ میزدند ! ضمن اینکه اجباری نبود که استاد کلاس ٬ همون روز اول از من امتحان بگیره و میتونست برای من نوبت حداقل یه هفته بعد رو بزنه . اسم من هم که در هیچکدوم از لیست های کلاس اولین نفر نیست !)
خلاصه آقا قرار شد پس فردا تدریس کنیم .
پس تا پس فردا منتظر باشید ببینیم چی میشه !

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 23:32  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام عزیز !
سلام رفیق ته مرام !
سلام چیپس و پنیر سفارشی !

سلام آلبالو !
سلام خوشمزه !
سلام قربونت ورم !
سلام قربون ... ! بهتره دیگه ادامه ندم !!!

آقا امروز من سرحال سرحالم !
جدا به این قضیه ایمان آوردم که میگه تنها راه استخلاص ٬ مبارزه است و بس !
ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم و خلاصه اینکه ٬ مبارزه باعث استخلاصمون شد !
آقا میدونید جریان چیه ؟!
ما امروز (بخاطر مسایل روز گذشته) با بی میلی تمام ٬ سر کلاس بودیم .
مجله کامپیوتر مورد علاقه ام رو هم با خودم برده بودم سر کلاس که مقاله آقا محمد رو بخونم ! البته وقت اینقدر زیاد بود که میشد کل مجله رو یه دور خوند !!!
استاد کلاس هم داشت توضیح میداد و بر و بچ هم طبق معمول ٬ مشغول ... بودند !
رهبر اپوزیسیون هم که دیگه روزه سکوت گرفته و قسم خورده بود که تا آخر دوره ٬ حتی یک کلمه هم حرف نزنه و نظراتش و اشکالاتی که به ذهنش میرسه رو فقط برای خودش نگه داره ! (چون باعث میشد از وقت تلف شده کلاس استفاده بشه و یا به اصطلاح استاد کلاس ٬ وقت [هدر رفته] کلاس تلف بشه !) این بود که استاد کلاس بدون هیچگونه مخالفت و یا تحلیلی ٬ یکه تاز میدان سخنوری بود !
بعد از حدود نیم ساعت ٬ سوالات استاد کلاس و پاسخ های بی سر و ته همونهایی که قبلا وصفشون رو گفته ام ٬ شروع شد .
نمیدونم چرا توی این هیر و ویر ٬ استاد کلاس به دشمن دیرین و مجری "طرح اتلاف وقت" گیر داد و از او خواست که جواب یک سوال رو بده !
بنظر میرسید که این کار ایشون خلاف مدعای خودشون باشه چون اگه این رهبر وقت تلف کن ٬ شروع به حرف زدن میکرد ٬ وقت گرانبهای استاد گرانبهای کلاس گرانبهای پداگوژی گرانبها و همچنین شاگردان بسیار فعال و دانشمند و فرهیخته و خیلی خوب و بچه مثبت و رو در نقاب کشیده کلاس ٬ تلف میشد !
رهبر اپوزیسیون هم که دیگه سوگند سکوت رو در وجودش یاد کرده بود !
(برخی کارشناسان معتقدند که استاد کلاس خواسته با این عمل (سوال از دشمن دیرین) نشانه های ازسرگیری روابط رو به دشمن نشون بده ! یعنی بگه بابا بیخیال ! یا بگه خوب ٬ بخشیدمت ! دیگه حرف اضافه نزن ! البته کارشناسان دیگری هم هستند که نظرات متفاوتی دارند ! ولی ترجیح میدم که این نظرات رو اعلام نکنم ! چون باعث اتلاف وقت میشه !!!)
خوب فکر میکنید نتیجه چی شد ؟
نتیجه این شد که رهبر اپوزیسیون ٬ همونطوری که روی صندلیش ولو شده بود و نشون میداد که هیچ علاقه ای به کلاس و گوش دادن حرفهای ... نداره ٬ گفت : "ترجیح میدم صحبت نکنم !"
استاد کلاس بعد از اینکه از شنیدن این جواب که با جدیت تمام ایراد شده بود ٬ یکه خورد و کمی هم رنگ به رنگ شد ٬ گفت : شما مختار هستید که حرف نزنید ٬ اختیار با شماست .
اینجا بود که با بزرگواری استاد کلاس مواجه شدیم ولی استاد طاقت نیاورد به بزرگواریش ادامه بده یا علت رو بپرسه (چون خودش ٬ علت رو ایجاد کرده و اون رو بخوبی میشناخت !) و با اشاره به نشستن رهبر مذکور روی صندلیش ٬ گفت : خوب شما میتونید از کلاس برید بیرون و توی قهوه خونه ... بشینید !
(اسمی که ایشون اشاره کرد رو بخاطر ندارم ولی از اینکه این استاد کلاس ٬ اسم و شناسنامه قهوه خونه ها رو بلد بود ٬ کمی جا خوردم ! چون توی ذهنم اومد "شما دیگه چرا ؟" !)
و اما جواب رهبر اپوزیسیون ٬ (اوخ اوخ اوخ) : "مجبورم حاضر باشم (برای حضور و غیاب) والا حتما میرفتم" !!!
بعد استاد کلاس بسرعت ٬ به طرف دفتر حضور و غیابش رفت و در حالیکه میگفت "اصلا لازم نیست ٬ من برای شما حاضر میزنم ! بفرمایید !" دنبال اسم این حقیر میگشت !!!
(آره دیگه ! خبر خوبی که قولش رو به دوست عزیزم آقا محمد و داداش گلم آقا احسان خان جیگر طلا ٬ داده بودم ٬ همین بود !!! راستی یادم رفت احوال آقا محمد رو بپرسم ! آقا محمد عزیز چطوری یا نه ؟!!)
خلاصه اینجا بودیم که استاد کلاس گفت میتونید برید و من براتون حاضر میزنم !
من هم معطلش نکردم و فورا بلند شدم ٬ مجله رو بستم و کاپشنم رو برداشتم که از اون کلاس کسل کننده بی روح بپرم بیرون !
تازه تیز بازیم گل کرد !
همینطور که داشتم خارج میشدم ٬ گفتم "جلسات دیگه هم همینطوره ؟!!"
و ایشون جواب داد "بله ! من تا آخر دوره رو برای شما حاضر میزنم ! البته باید برای امتحان عملی (همون تدریسی که باید در جمع همکلاسی ها و با حضور استاد کلاس انجام بشه) حاضر بشید !"
و من برای آخرین بار از استاد کلاس تشکر کردم و از کلاس رو نیم نگاهی انداختم و بیرون رفتم !
احساس خوبی داشتم ! البته فقط برای شخص خودم !
و احساس نا امیدی از سیستم و شرایط موجود ! البته برای سایرین !
بهرحال من از کلاس بیرون اومدم و جریان رو به اطلاع رییس آموزشگاه هم رسوندم و گفتم که من و استاد کلاس با هم توافق کردیم که من دیگه کلاس نیام !
چیزی از جریان درگیری به رییس آموزشگاه نگفتم . نه دیروز و نه امروز .
البته احتمالا کسان دیگه ای هستند که به انتشار این موضوعات علاقمندند !
موقعی که داشتم جریان کلاس نیومدنم رو به رییس آموزشگاه میگفتم ٬ اینقدر خوشحال و سرحال بودم که احتمال تنها چیزی رو که نمیداد یک درگیری درست و حسابی بود !
و اینطوری شد که من مستخلص شدم !!!
احتمالا این آخرین نوشته از خاطرات کلاسه .
البته سعی میکنم جریان تدریسم توی همین کلاس رو براتون بنویسم . البته اگه تدریسی اتفاق افتاد !

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 20:37  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام بر تو ای عزیز !

این پست رو به دل نوشته های استاد گرامی و دوست ارجمندم ٬ جناب آقا محمد عزیز اختصاص دادم .
اسم کامل ایشون رو ذکر نمیکنم چون برای این کار ٬ اجازه ای از ایشون نگرفتم . ولی باید بگم که سالهاست خدای مهربون رو بخاطر این آشنایی دل انگیز شاکرم . ایشون استاد محترم بنده بوده و هستند و من این افتخار رو دارم که دوره های حرفه ای کامپیوتر رو در محضر گرانسنگ ایشون گذروندم . دوست داشتم کمی ایشون رو براتون وصف کنم ولی نشد ! چند بار چیزهایی رو براتون نوشتم  تا آقا محمد عزیز رو بهتر بشناسید ولی دوباره همه رو پاک کردم و جدا احساس کردم نوشتن این حرفها ٬ در شأن ایشون نیست . فقط این قضیه رو لو بدم که در مطلب اولشون ٬ منظور از همون آقای محترمی که وصفش رو خواهید خوند ٬ خود ایشون هستند و نخواستند اسم خودشون رو بیارند ! به همین جهت نوشتن "یه جوون" و از اون جوون تعریف کردند !!!
این مطالب رو ایشون از طریق ایمیل ٬ برای من ارسال کردند تا در صورت نیاز اونها رو از فیلتر مخصوص عبور داده و بعد برای شما درج کنم ! ولی به دو دلیل این کار رو نمیکنم و مطلب ایشون رو از قسمت "پاویون" روی وبلاگم میفرستم ! اول اینکه خودم به شدت با سانسور حرفها و نطرات دیگران مخالفم (اگرچه حرفهای خودم رو خیلی وقتها سانسور کردند !) دوم اینکه نوشته ایشون زیبا تر از اون بود که من بخوام با کلمات درهم و لغات نامتجانس خودم ٬ خرابش کنم . این رو هم باید بگم که اون قسمتهای داخل کروشه رو من با اطلاعات خودم اضافه کردم . پس مطلب ایشون رو عینا براتون درج میکنم و فقط قسمتی که کاملا خصوصی هست رو از ابتدای ایمیل ایشون بر میدارم . البته توی قسمت خصوصی هم چیز خاصی ننوشتن ها !!!
قسمت اول مربوط به مطالب نوشته شده در پست جلسه اول تا هشتم بوده و قسمت دوم ٬ دلنوشته اختصاصی ایشون برای پست "جلسه نهم - ویژه نامه" هست . بخونید و حالشو ببرید !

 دورادور نظر دادن کار خیلی سختیه اما غیر ممکن نیست . منم که الان صدام در نمیاد و میزبان مهمانوازی برای سرما خورگی شده ام ، بد نیست یه چی بنویسم بلکه لااقل صدای شما رو در بیارم !!

 بنظر میرسه کلاس شما مصداقی بر این ضرب المثل باشه : "آواز دهل شنیدن از دور خوش است"

چون من فقط دوست دارم داستان بخونم و خلاصه کارها رو ببینم . حداقل بهتر از اینه که سه ساعت سیخ بشم (منظورم چشهایم است!) تا ببینم آخرش چی میشه.
اما یه نکته ، از اینکه شنیدم شما هم در یه "هاله" دیده شدید بسیار نگران شدم و .... (تا همین جا بسه و گر نه بینده های سایت که نمیدونم تا حالا مثل من گرامی بودن یا نه ، با دیدن عبارت "مشترک گرامی ..." یهو گرامی میشن!) 

یه چیزی درباره سازمان محترم فنی و حرفه ای تو دلم مونده که تا نگم راحت نمیشم ، اما قبل از اون میخوام یه قصه براتون تعریف کنم که حال کنید . البته این قصه ، که سعی میکنم خیلی خلاصه باشه ، دور از شوخیه و کاملا واقعیه :

شروع داستان ----------

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود یه جوون بود . یه جوون رعنا و رشید (البته چون اونو نمشناسید دارم ایجوری ازش تعریف میکنم وگرنه خودش از لحاظ قانونی و شرعی اجازه نمیده کسی ازش تعریف کنه !) . خلاصه این جوون که عشق خدمت و مهرورزی داشت دیوونه اش میکرد ، روزی که مدرک کامپیوترش رو از دانشگاه کمبریج گرفته بود ، [به اصرار دوستان که خلاصه شما اینهمه اطلاعات و معلومات داری ، بخاطر خدا بیا و این ملتو از دانش خودت محروم نکن] یه یا علی گفت و رفت سراغ یکی از مراکز آموزش کامپیوتر استان مقدس قم . بالاخره چه خدمتی بهتر از تدریس علمی نوین و چه جایی بهتر و مقدستر از شهر قم . خیلی خاکی و متواضع وارد اون موسسه شد . مهرورزی داشت از همه جاش بیرون میزد که ناگهان به اتاق مدیریت رسید . یک "سلامن الیکم" اساسی ایراد کرد و بعد از احوال پرسی گفت : "من هیچی حالیم نیست اما بدم نمیاد خدمتی بکنم و کاری کنم که هاله کذایی که الان دور من رو گرفته دور دانشجویان شما رو هم بگیره" . آقای مدیر گفت : "اینکه شما چیزی حالتون نیست تو کت من نمیره ، یا قیافه شما غلط اندازه یا اینکه واقعه یه چیزی حالیتونه" . جوون که اصلا دوست نداشت ریا بکنه گفت : "اصلا از تعریف کردن از خودم خوشم نمیاد چون ریا میشه ، ولی چکار کنم که مجبورم کردید . من مدرک تخصصی کامپیوتر خودم رو که توسط دانشگاه کمبریج اعطا میشه ، از طریق سفارت امپریالیستی و استعماری انگلستان اخذ کردم و اکنون مایلم به اسلام و مسلمانان خدمت کنم" . مدیر موسسه کفش بریده بود (یا به قول جناب عیدی : کفشش نه ، کف او !) و در مورد رشته هایی که جوون میتوانست تدریس بکنه سوال کرد . جوونه بهش گفت از برنامه نویسی ها :
Delphi, C++ Builder, Java, HTML, PHP, Perl, MATLAB, PROLOG, SML
 و غیره که دیگه یادش نبود (اینا رو میگم چون خودم اونجا بودم)
از گرافیک :
Photoshop, Flash, Freehand, PhotoImpact, Premier, VideoEditor
 و غیره . آخرش گفت شبکه هم یه چیزایی بلدم . این یکی رو دیگه خیلی با خجالت گفت چون احساس کرد توی حرف زدن زیاده روی کرده و شاید ریا تعبیر بشه . من که اونجا بودم داشتم دیوونه میشدم که این موجود [منظور خود آقا محمد هستند] عجب بشریه . و اینکه ما [منظور از "ما" همین ایران بی صاحب مونده هست ! که به قول بعضیها "چو مباشد تن من مباد" !] با داشتن این همه سرمایه چرا اینقدر بدبختیم. خلاصه سرتونو درد نیارم . قضیه رسید به تعیین وقت تدریس و غیره که مدیر موسسه گفت : "راستی شما کارت مربیگری دارید دیگه؟!" . جوونه گفت : "کارت مربیگری دیگه چیه؟" مدیر گفت : "همون چیزی که باهاش مجوز تدریسو میگیرن". جوون گفت : "آها ! ببخشید من بهتون نگفتم که کارتِ مدرک تخصصی کامپیوتر رو از دانشگاه کمبریج دارم؟" مدیر گفت : "نه ! باید کارت مربیگری داشته باشی وگرنه به ما گیر میدن . خواهش میکنم برو اقدام کن و کارت خودت را بگیر" . خلاصه بحث همین جوری ادامه پیدا کرد تا به این جمله اون جوون ختم شد : "من گرفتن کارت مربیگری را اهانتی مستقیم به خودم ، ساحت مقدس دانشگاه کمبریج و نیوتن که در آنجا تدریس میکرد ، میدانم . هرگز! هرگز! هرگز!" . آخه شما رو به خدا این قانونه ما داریم . دانشگاه کمبریج رو با فنی و حرفه ای مقایسه میکنن . این بدبخت [همون جوون رعنا رو میگن !] خودش یکجا همه فنی و حرفه ای رو تو یکی از جیب هاش جا میداد . خلاصه هر چی مهرورزی میخواست از خودش در وکنه ، در یک چشم بهم زدن ناپدید شد . الان اون جوون داره واسه خودش حال میکنه . میگه : "من وظیفه خودمو انجام دادم ، بقیه اش به من هیچ ربطی نداره"
آی خدا ، چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!
پایان داستان ---------- 

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه ما چقدر بدبختیم !
دوم اینکه این داستان یک مثال از فعالیتهای کاملا اصولی سازمان فنی و حرفه ای بود .
سوم اینکه آیا همه اونایی که خوب درس میدن قبلا تحت تعلیم قرار گرفتن یا سیستم فنی و حرفه ای ما همیشه اینجوری حال میکنه ، یعنی بازم خواسته متفاوت باشه ؟ تا اونجایی که این بنده متواضع خدا اطلاع دارم ، حتی برای تدریس در دانشگاههای لندن و کمبریج ، خبری از این "چیز" بازیها نیست . فقط یه مدت میرن میبینن استادشون چه جوری به بچه ها حال میده ، اونا هم مثل همون ، یه ذره بدتر ، همون کارو میکنن . حالا خیلی بخوان محافظه کار باشن و بخوان مثل ماها همیشه از لحاظ علمی ، دست دانشگاه آکسفورد و هاروارد رو از پشت ببندن ، یه دوره کوچولو ترتیب میدن و تمام . نه اینکه یک ماه کامل ، اونم روزی دو سه ساعت . این بازیا دیگه چیه در میارن ، ملتو الاف میکنن .
آخی ! یاد اون بینوایی افتادم که بچه خودشو ورداشته با خودش آورده بود . بنده خدا حتما فکر میکرده اونجا خبریه !
 حالا من از این میترسم که مبادا آخرین خطِ آخرین صفحه جزوه کلاس پداگوژی بچه ها ، این جمله را ببینیم : "آی خدا چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!"
مقلد گمنام امام زمان !

 

قسمت دوم یعنی همون دلنوشته ای که وعده اش رو داده بودم :

 

عزیز  ...

 با اینکه حالم مساعد نیست و سرفه های گلویم مرا ساکت نمیگذارد اما نتوانستم نظرم را الان که ساعت یک و نیم بعد از نصف شب است ، برایت نفرستم . نمیدانم آرمیده ای یا نه ؟ اما من بیدارم . در کلاست نبودم اما داغ دلم را تازه کردی .
عزیز درد کشیده ، تمام احساست را از ته دل درک میکنم زیرا با آن زندگی کرده ام . زیرا خود ، زندگی را آنگونه گذرانده ام و با این احساس ، بزرگ شده ام . پذیرش حقیقت برای یک استاد در ایران ، غیر ممکن است . هنگامیکه از کتاب یکی از بزرگترین استادان دانشگاه لندن ایراد گرفتم ، آنهم از کتابی که در تیراژ بالا ، در بیش از پنجاه کشور دنیا توزیع شده بود ، بر خلاف تصورم که باید با من لج بیفتد ، از من تشکر کرد .

به گونه ای باورم نمیشد (و هرگز با دید شرقی ، باور نتوان کرد) ، تا زمانی که دیدم را اصلاح کردم و بسیاری از مسائل را از نو برای خود و اطرافیانم آفریدم . 

قبلا هم به شما گفته ام ، در ایران قانون جاذبه معنا ندارد . یعنی استاد اشتباه نمیکند ، مدیر اشتباه نمیکند ، شهردار اشتباه نمیکند ، تنها ماییم که اشتباه میکنیم ، همانگونه که ابراهیم در برابر نمرود اشتباه کرد و همانگونه که گالیله وقت بزرگان قومش را گرفت ، ساکتش کردند و در نهایت ساکت شدند . 

استاد در کشور ما مطالب را حفظ میکند ، حفظیات انعطاف پذیری ندارند زیرا استدلال ندارند . خشکند ! شکننده اند ! هنگامی میتوانید بحث کنید که مطمئن شوید استاد ، خود "شخصا" به نتایج تحقیقاتش رسیده باشد ، به آنها ایمان داشته باشد ، زیرا تنها آنگاه استاد علاقه دارد که توسط نقد ، نتایج خود را اصلاح نماید و خود به تکامل برسد . 

هنگامی که استاد موظف است مطلب حفظ شده را ارائه نماید ، هرگونه خدشه ای به آن حفظیات برای او تناقض بزرگی بوجود می آورد ، زیرا یا باید سیستم آموزشی را بپذیرد یا صحبت دانشجو را ، (که وجدان خود آن را پذیرفته) ولی شهامت قبول علنی آنرا ندارد ، [و یا آنکه خود استاد هم ، مطلبی را که به شاگردانش می آموزد ، نفهمیده است ! و این درد بی درمانیست که تنها نتیجه اش مرگ است ! مرگ دانش ! مرگ فکر ! مرگ خرق عادت ! مرگ و دیگر هیچ !]

همیشه در کلاسهای زندگیم ساکت بودم . همیشه . اما نه به نشانه ضعف بلکه به بهانه قدرت . تنها در موقعی که نیاز بود حقی گرفته شود ، برمیخواستم . نمیگویم سیاست بلدم ، اگرچه همیشه در جدالهای آن پیروز . اما همیشه سرفراز از یوق سکوت به هنگام فریاد ، و رها از طوق وز وز در هنگام سکوت . [یوق سکوت را بر گردن ندارم چون حرفهای بسیار برای گفتن دارم و طوق وز وز را نیز از گردن خویش برگرفته ام چون در هنگامه سکوت ، در اندیشه آن نیستم !] همان حالتی که ممکن است از امروز به بعد بر گزینی . زیرا دیگر نیازی به این نخواهید دید که اطلاعاتتان را در چالش عده ای دیندار قرار دهید . (چه خانم ها که حیا را بهانه میکنند و تنها آنرا در برخی کلاسها [که حرفی و درکی ، برای گفتن ندارند] رعایت میکنند و چه آقایان که احترام به استاد را سپر مینمایند)

پس عزیز ....
آنچه میگویی کشیده ام ... پی آن باش که آرزو داری

"آی خدا چقدر ما بدبختیم!! چقدر!! چقدر!!"

محمد

 

در پایان ٬ جمله ای را به محمد عزیزم تقدیم میکنم که از او آموخته ام :

"چه چیز بهترین است ؟ من آن بهترین را برایت آرزومندم !"

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 16:52  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
بسمه تعالی

سلام خشک و خالی

قصدم این بود که ویژه نامه دوم را به بحثی با استاد اختصاص دهم .
از سویی ٬ حرمت استاد ٬ مانع از این کار میشد .
از سویی دیگر ٬ نوشتن مطالبم را حقی مسلم برای خویش میدانم ! علی الخصوص در محیط اینترنت .
در این تضاد ٬ تصمیم گرفتم در همینجا به استاد کلاس اعلام کنم ٬ تا آخرین لحظات جمعه آینده ٬ یعنی تا ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه روز هجدهم آذر ماه ٬ منتظر دریافت آدرس ایمیل استاد کلاس خواهم بود تا مطالبم را بصورت خصوصی و فقط برای ایشان ارسال کنم . مسلما ایشان میتوانند با ایمیل و یا با استفاده از قسمت اعلام نظر ٬ ایمیل خود را به اطلاع من برسانند . طبیعی خواهد بود که در غیر اینصورت ٬ در نخستین لحظات بامداد شنبه ٬ نوزدهم آذرماه ٬ مطالبم را در همینجا بنگارم ! و فکر میکنم این امر ٬ برای استاد کلاس ٬ چندان جالب نباشد !
پس فعلا منتظر باشید !

خوب دوستان عزیز !
قرار بود که من در نخستین لحظات بامداد روز شنبه نوزدهم آذرماه ٬ مطالب خودم رو در مورد استاد کلاس بنویسم .
همون چیزهایی که دیگه نمیخواستم توی کلاس مطرح کنم .
چون وقت تلف شده کلاس ٬ به بطالت میگذشت ! یا وقت باطل شده کلاس ٬ تلف میشد !
ولی با توجه به دریافت مطالب خاصی که توی این روزها به دستم رسیده ٬ ترجیح میدم که این کار رو تا زمانی که این نظرات و مطالب رو کاملا بررسی نکردم ٬ به تاخیر بندازم . پس حالا فعلا بازهم منتظر باشید !
بابا شما که به صبر کردن عادت دارید !
فکر کنید این هم یک شعار انتخاباتیه دیگه !
جای دوری نمیره !
فوقش توی دوره این یکی نشد ٬ توی دوره اون یکی ! حالا توی دوره اون یکی هم نشد ٬ باز بعدیش که هست ! حالا بعدیش هم کاری نکرد ٬ باز ... و قس علی هذا !!!
شما هم حالا فعلا صبر کنید ببینیم چی میشه دیگه !

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 14:50  توسط رهبر جبهه اپوزیسیون کلاس! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
×)> کلاس ما اول آذر ماه هشتاد و چهار , با استادی جناب آقای مصطفی پاک , در دیار قم و در آموزشگاه طلوع تشکیل شد .
×)> راستی نظر یادتون نره ها ! جون همونی که خودتون میدونید !!! باور کنید که بقیه از خوندن نظرات شما هم لذت میبرند .
×)> ضمنا من رو هم متهم به زن ستیزی نکنید ها ! ما خیلی هم ... ! بهتره نگم والا این دفعه که بیایید وبلاگم رو ببینید , میبینید روش نوشته "مشترک گرامی ! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد" !!!
×)> راستی این رو هم میخواستم بگم که :
نمره بيست كلاسو نميخوام
بهترين هوش و حواسو نميخوام
دختر خوشگل شهر پريا
اون كه جاش تو قصه هاسو نميخوام
چشاي يك كمي شيطون نميخوام
موهاي خيلي پريشون نميخوام
عشق مخفي عشق پنهون نميخوام
آره تنهام ولي مهمون نميخوام
عاشقي با قد رعنا نميخوام
چشاي خوشگل و گيرا نميخوام
نامه هاي راه دورو نميخوام
عاشقاي جورواجورو نميخوام
از خدا يه عشق تازه نميخوام
اون كه ميگه اهل سازه نميخوام
من تو رو ميخوام تو رو ميخوام اونا رو نميخوام
نفسم تويي هوا رو نميخوام
دوست دارم قايق سواري رو ولي
جز تو از هيچ كسي دريا نميخوام
بي تو هيچ چيزي از عالم نميخوام
تو فرشته اي من آدم نميخوام
بي تو وعده بهشتو نميخوام
تو كه نيستي سرنوشتو نميخوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نميخوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي اونا رو نميخام
ميدونم خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه كم نميخوام
نه نميخوام

نوشته های پیشین
84/11/05 - 84/11/21
84/10/22 - 84/10/30
84/10/05 - 84/10/21
84/10/01 - 84/10/07
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
پیوندها
وبلاگ PRO TEAM CENTER
تصویر یوزپلنگ محبوب من !
چیز خفن
کیمیای عشق
اینم یه جورشه دیگه
آرش و ایرن
خواهم ماند
شبهای تنهایی
حرفای دلم
من اینجا بس دلم تنگ است
محفل دوستان
انجمن شاعران مرده
شعر , شیطونی و متفرقه
روز های بی خاطره
تارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM